برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

تقابل دو نیروی معنوی


یک نویسنده و فیلسوف آمریکایی به نام «رالف وَلدو اِمرسون1/Ralph Waldo Emerson» در جایی گفته‌است:«این یک واقعیت تردیدناپذیر‌است که نیروی معنوی از هرگونه نیروی مادی قوی‌تر است. از آن گذشته، باید دانست که اندیشه‌های انسانی جهان را اداره می‌کنند نه ابزارها». واقعیت آنست که این فیلسوف آمریکایی، حرف تازه‌ای را مطرح نکرده‌است هرچند آن‌چه را مطرح کرده، کاملاً منطقی و پذیرفتنی‌است. از هنگامی که تمدن انسانی شکل‌گرفته و در کنار این موضوع، درگیری‌ها و تنش‌های نظامی و سیاسی نیز جزئی جداناپذیر از ساختار همین تمدن شده، اندیشمندانی به میدان آمده‌اند و حاصل تجربه‌های خویش و دیگران را در قالب جمله‌هایی که برتری نیروهای معنوی را نسبت به امکانات مادی به نمایش بگذارد، مطرح کرده‌اند. حتی فردوسی توسی که حدوداً هشتصد سال قبل از «اِمرسون» آمریکایی زندگی می‌کرده، همین برتری نیروی معنوی را با توصیف اثر خویش و مقایسه‌ی آن با بناهای آباد و قصرهای افسانه‌ای بر زبان آورده‌است2.

 

نکته‌ای ذهن انسان را به خود مشغول می‌دارد آنست که چرا از میان نیروهای معنوی، آن نیروهایی دست بالا را داشته‌اند که گرایش آنان به ویرانی، کشتار، ایجاد رنج و گسترش قحطی برای بشریت، بیشتر از نیروهایی بوده‌است که دوست‌دار صلح، دوستی، آبادنی، برابری و ایثار بوده‌اند. طبیعی‌است که این هردو نیرو، خصلتی معناگرایانه دارند اما معناگرایی نخستین، ویرانی جهان را هدف قرار می‌دهد و معناگرایی دومین، آبادنی آن را. پاسخ به این پرسش که چرا در بیشتر بُرِش‌های تاریخی، نیروهای فرادست، از آنِ ویران‌گران و سیاه‌اندشان بوده‌است، چندان ساده نمی‌نماید. اما دست‌کم می‌توان آن را این‌گونه به تحلیل کشاند که نیروهای ویران گر و سیاه‌اندیش، چنان ناشکیبا هستند که دوست‌دارند حاصل اندیشه‌های خویش را هر چه زودتر در عمل، تماشاکنند.

 

در حالی که نیروهای آبادگر و انسان‌دوست، نه تنها به موضوع کار و به کیفیت آن‌چه انجام می‌دهند، می‌اندیشند بلکه برای دیدن حاصل تلاش خویش، چنان صبورند که مانند فردوسی توسی، سی و پنج سال از عمر خویش را با وجود همه‌ی درد و داغ زندگی و فقر و بیماری، تحمل می‌کنند. اما فردی مانند هیتلر، اسکندر، عرب‌های آغاز اسلام و چنگیزخان مغول برآنند تا حاصل ذهنیت خویش را که همان کشتارها و ویرانی‌ها باشد، اگر شده حتی یک‌شبه و یک روزه در مقابل چشم خویش قراردهند. جنگ جهانی دوم که توسط هیتلر آغازشد، بیشتر از شش‌سال به درازا نکشید. اما آنان که می‌بایست ویران‌گری‌های او را تبدیل به آبادانی‌کنند باید ده‌ها سال، از جان و هستی خود مایه‌بگذارند تا اوضاع جامعه، به زمانی برگردد که قبل از آن ویران‌گری‌ها بوده‌است.

 

اگر بار دیگر به حرف «اِمِرسون» برگردیم، آن را عملاً تأیید می‌کنیم که قدرت نیروهای معنوی از قدرت هر نیروی مادی، برتر است. اما خطر بزرگ برای بشریت وقتی به نمایش در می‌آید که این نیروهای معنوی، جزو نیروهایی باشند که هم بهتر می‌توانند مردم پیرامون خویش را بفریبند و هم از طریق تصویرهای خوش‌ آب و رنگی که برای هواداران خود ارائه می‌دهند، نیروی مادی لازم را به عنوان ابزار کار در اختیار داشته‌باشند. این همان چیزی است که سعدی، آن را «تیغ در دست زنگی مست» می‌داند. مشکل بزرگ بشریت امروز در آنست که این نیروهای سیاه اندیش، در بیشتر عرصه‌های زندگی فردی و اجتماعی، نقشی فرادست دارند. مقابله با آنان، تنها با چهره‌ی اندوهگین به خودگرفتن و یا سخنانی تأسف‌بار بر زبان آوردن، عملاً هیچ‌کاری از پیش نمی‌برد بلکه حتی آنان را در بهره‌گیری بیشتر از نیروهای عقب‌مانده، برانگیخته، خشمگین و فریب‌خورده، جسورتر و مصمم‌تر می‌سازد.

سه شنبه 9 سپتامبر 2014 

.............................................

1/«رالف وَلدو اِمرسون/Ralph Waldo Emerson»/1803-1882/ نویسنده و فیلسوف آمریکایی

2/  بناهای آبـــاد، گـردد خراب

     ز بــــاران و از تـابش آفتـاب

     برآوردم از نظم، کاخی بلند    

     که از باد و باران، نیابدگزند

آزادانه اندیشیدن و دُرُست‌اندیشیدن


من نمی‌دانم منظور «توماس توریلد1/Thomas Thorild» از آزادانه اندیشیدن و درست اندیشیدن در این جمله که برایتان نقل می‌کنم، چه‌بوده‌است. بهتر است نخست جمله‌ی او را بیاورم تا بعد به بحث خود ادامه‌دهم. او چنین می‌گوید:«اگر انسان آزادانه بیندیشد، کار بزرگی کرده‌است. اما اگر درست بیندیشد، هنوز هم کار بزرگ‌تری کرده‌است». واقعیت آنست که هم آزادانه اندیشیدن و هم درست‌اندیشیدن، هردو، معانی چندگانه‌ای دارند. انسان می‌تواند این‌گونه تعبیر کند که معنی آزادانه اندیشیدن آنست که فرد، بدون وابستگی به یک گروه معین سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی، عقاید و باورهای خویش را بیان‌کند. بسیار خوب. اما آیا نمی‌توان بیان عقاید فرد را نیز ناشی از گرایش‌های خاص سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی خود او دانست؟ چگونه‌است گه گرایش به دیگران، وابستگی می‌آورد اما گرایش به یک مکتب فکری که شخص بدان باور دارد، وابستگی نمی‌آورد؟

 

حتی پرداخت ما به دُرُست‌اندیشیدن نیز، می‌تواند این بحث را هنوز هم پیچیده‌ترکند. کدام اندیشه‌ها را می‌توان دُرُست تلقی‌کرد و کدام‌ها را نادُرُست؟ معیار ما برای این دو تلقی، چیست؟ آیا منافع فردی ملاک عمل است یا منافع اجتماعی؟ آیا گرایش‌های سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی ملاک عمل است یا هیچ‌کدام؟ به اعتقاد من، این گفته‌ی «توماس توریلد» اگر چه بحث‌انگیز است اما راه‌گشا نیست. او دست انسان را می‌گیرد و از قفس تنگ‌اندیشی رها می‌کند. آن‌گاه او را در کویری که آن را انجام و آغازی نیست، سرگردان می‌سازد.

 

من نیز معتقدم که انسان باید آزادانه بیندیشد. اما منظورم از این آزادانه اندیشیدن به معنی آزادی مطلق نیست. ما باید از میان وابستگی‌هایی که از نظر فکری، آرمانی و حتی رفتاری داریم، آن وابستگی‌هایی را برگزینیم که به منافع یک فرد معین یا یک گروه معین نمی‌اندیشد بلکه سعی می‌کند، منافع درازمدت دیگر مردم را که اکثریت جامعه از آنان تشکیل‌شده، مورد نظر قراردهد. حتی در دُرُست‌اندیشیدن باید به محتوای عملی اندیشه‌ها توجه‌کرد. زیرا از دیدگاه یک فرد متعصب در حوزه‌های سیاست و جامعه، هرچه او بگوید، «حقیقتِ محض» است. اما از دیدگاه همین فرد متعصب، اگر کسی که به همه‌ی باورها اجازه‌ی رشد و شکوفایی می‌دهد و برای گسترش چنین باوری، تمام تلاش خویش را به کار می‌برد، در مرداب دروغ و نادرستی، دست و پا می‌زند. باید به این دیدگاه توجه‌کرد که درست یا نادرست اندیشیدن نیز، هیچ معیاری بهتر از منافع تاریخی مردم، آزادی بیان آنان و تنوع نگرش‌ها ندارد. به یاد بیاوریم که «حقیقت» و «درستی» در انحصار هیچ فرد خاص، اندیشه‌ی خاص و یا باور خاص نیست. رهایی از این انحصار، زمینه را برای کاهش تنش‌های اجتماعی و سیاسی، بیشتر و بیشتر آماده می‌سازد.

دوشنبه هشتم سپتامبر 2014

..................................................................

1/«توماس توریلد/ Thomas Thorild/1759-1808»/ شاعر، فیلسوف، نویسنده و استاد دانشگاه. از مردم سوئد

تاریخ با دو روایت متضاد


اگر تاریخ را فقط مجموعه‌ای از کشتارها و ویرانی‌ها بدانیم، باید نخست به سراغ این جمله‌ی «کارل هَمّرِن1/ Carl Hammarén» هنرپیشه و کارگردان سوئدی برویم که گفته‌است:«باید دانست که مجسمه‌ها و یادگارهای نظیر آن نیستند که تاریخ را به ما می‌آموزانند. برای این‌کار، باید به سراغ کشته‌ها و ویرانه‌ها رفت». به اعتقاد من، در کلام او، قضاوت یک‌سویه و تلخی نسبت به تاریخ، جاری‌است. تلخ‌بودن این روایت، به معنی آن‌نیست که انسان بخواهد در صدد نفی آن برآید. زیرا بخشی از تاریخ، از درون همین روایت تلخ، سر برون آورده‌است.

 

نیاز به آن نیست به قبل از میلاد مسیح برگردیم. نیاز به آن نیست که به جنگ‌های ایران و یونان و یا ایران و رُم توجه‌کنیم. حتی نیاز به ذکر حمله‌های ویرانگر اسکندر مقدونی، عرب‌ها و مغول‌ها به خاک ایران نیست. شاید نیازی به ذکر جنگ‌های صلیبی، جنگ جهانی اول و دوم هم نباشد. کافی است به کشتارهای بسیار وحشیانه‌ی برخی نیروهای عقب‌مانده و متعصب مذهبی و یا نژادی در زمان معاصر توجه‌کنیم تا دریابیم که همه‌ی این رفتارهای سیاه و غیر انسانی، در بستر روایتی خاص از تاریخ اتفاق می‌افتد. همین چند روز پیش بود که پس از برقراری آتش‌بس میان نیروهای «حَماس» و اسرائیل، شماری از نظامیان و شبه نظامیان وابسته به حماس، در میان خیابان‌های غزّه، شیرینی پخش‌کردند و پیروزی خویش را جشن‌گرفتند.

 

زنی که بدون نام و با اندکی تغییر صدا، به دلیل حفظ امنیت فردی، مورد پرسش یکی از خبرنگاران سوئد قرار گرفته بود، با خشم و اندوه بسیار به خبرنگار این کشور می‌گفت:«کجای این همه کشتار و ویرانی، قابل جشن‌گرفتن‌است. آن حکومتی به فکر مردم خویش‌است که پیروزی‌های اقتصادی، اجتماعی، علمی و فرهنگی را برای ملت خود به ارمغان بیاورد بی‌آن‌که یک مو از سر کسی کم‌شود. من که در این جنگ یا به قول حماس، در این پیروزی، خانه، فرزندان خود و شوهرم را از دست داده‌ام، چگونه می‌توانم آن را چیزی جز ننگ بدانم. این کدام پیروزی‌است که فقط عده‌ی معدودی را شامل می‌شود و رنج عمیق آن، مانند دود به چشم هزاران و صدهزاران انسان بیگناهی می‌رود که از زندگی، فقط آرامش و صلح و نان می‌خواهند نه چیز دیگر».

 

از طرف دیگر، باید به غیر از روایتی که «کارل هَمّرِن/ Carl Hammarén» بدان باور دارد، روایت دیگری را هم مطرح کرد. بخشی دیگر از تاریخ، مجسمه‌ها و یادگارهای آن نیز هستند. مجسمه‌هایی که در نقاط مختلف دنیا، برای بزرگ‌داشت شخصیت‌های علمی، ادبی، فرهنگی و سیاسی برپا می‌شود. چگونه می‌توان «نلسون مندلا2/Nelson Mandela» را یک شخصیت سیاسی ندانست؟ چگونه می‌توان از بزرگ‌داشت نقش او در تاریخ آفریقای جنوبی سخن نگفت و یا برای وی، مجسمه نساخت و یا کوچه‌ها، پارک‌ها و خیابان‌هایی را به نام او، نام‌گذاری نکرد؟ چگونه می‌توان «بتهون3/Ludwig van Beethoven» یا «موزارت4/Wolfgang Amadeus Mozart» را فراموش‌کرد و برای یادبود آنان در کوچه و خیابان، چیزی به یادگار نیافرید؟ هرچند آنان در همه‌جای زندگی نه تنها هموطنان خویش که مردمان سراسر کره‌ی زمین، حضور دارند. باری، تاریخ تنها خانه‌های ویران و جان‌های از دست رفته نیست. همه‌ی آن‌چیزهایی که توسط زنان و مردان بزرگ آفریده‌شده و بسیاری از حکومت‌ها و دیگر مردمان، قدر آن‌ها را نیز می‌دانند، بخشی از تاریخ‌است. ما بر بستر چنین تاریخی، رشد می‌کنیم و حرکت انسان را در مسیر آن، مورد ارزیابی قرار می‌دهیم.  

دوشنبه هشتم سپتامبر 2014

............................................

1/ «کارل همّرِن/ Carl Hammarén/1884-1962»/ هنرپیشه، رئیس تأتر و کارگردان سوئدی

2/ «نلسون مندلا/Nelson Mandela»/1918-2013/ سیاستمدار و نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی پس از سرنگونی رژیم آپارتاید.

3/ «بتهون/Ludwig van Beethoven»/1770-1827/آهنگساز و پیانیست آلمانی

4/ «موزارت/Wolfgang Amadeus Mozart»/1756-1791/ آهنگساز و پیانیست اتریشی

تخیل و دانش


اگر تخیل نبود، بسیاری از اختراعات و تسهیلات فنی و الکترونیکی که جهان امروز را تبدیل به دهکده‌ی کوچکی کرده‌است، نمی‌توانست مجال بروز پیداکند. انسان در چهاردیواری کوچک خویش، دور از حصارهای بلند و نفوذ‌ناپذیر دانش، بر بال خیال می‌نشیند و آرزوهای انسانی خود را در ارتباط با نیازهایی که در پیرامون خود می‌بیند، به جَوَلان در می‌آورد. همین جَوَلان‌های تخیل دورپرواز اوست که آرام آرام، زمینه را برای حرکت‌های بعدی علم و تحقق آن تخیلات آماده می‌سازد. باید انسان در آغاز، خیال پرواز در سرداشته‌باشد تا روزی این غیر ممکن را به کمک دانش، تبدیل به عملی ممکن‌سازد. در راستای دور پروازی همین تخیلات انسانی است که انسان از دیرباز، آرزوی داشتن جام جادویی جهان نما را داشت تا بدان وسیله، بتواند همه چیز و همه‌جا را ببیند. اینک بشریت، جام جهان نمای آرزویی خویشتن را با کمک فن آوری‌های علم، چنان محقق ساخته‌است که دیگر چنین پدیده‌ای، در ردیف ابتدایی‌ترین وسیله‌ی روزانه‌ی او، مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 

در میان اهل اندیشه، این نکته مطرح‌است که هنرمندان کلامی و تصویری، اهل تخیلند و مردان و زنان دانش، اهل منطق و استدلال. اما جالب آن‌که بسیاری از مردان و زنان دانش، در عمق وجود خویش، خصلت‌هایی هنرمندانه نیز نهفته دارند که می‌توانند با تخیلات گسترده‌ی خود، زمینه‌ی تحقق علمی و عملی نیازهای انسانی را فراهم سازند. یکی از این شخصیت‌ها، «آلبرت انشتین1/ Albert Einstein» است که در جایی، در مورد اهمیت تخیل، چنین گفته‌است: «برتری تخیل بر دانش، انکارناپذیر است. گستره‌ی تخیل، همه‌ی جهان را در برمی‌گیرد و می‌تواند زمینه‌ساز موفقیت‌ها و شکوفایی‌های انسانی‌شود. اما دانش همیشه در اسارت چهارچوب قوانین خاص خویش به سر می‌برد».

 

تخیل انسانی اگر چه زمینه‌ساز برون‌رفت او از غارهاشد و در عمل، تمامی گستره‌ی خاک را به تصرف وی در آورد، اما باید اقرارکرد که از سوی همه‌ی گروه‌های اجتماعی، به گونه‌ای یکسان، مورد استقبال قرار نگرفت. بسیاری از نیروهای عقب مانده که در چهارچوب اندیشه‌هایی پلاسیده و آشفته اسیرند، نمی‌توانند بلندپروازی‌های انسانی را برتابند. در همین راستا بود که کودک سرشار تخیل آن روستا که گرگ را در ذهن خویش آفرید، از سوی چنین نیروهایی، چوپان دروغگو لقب گرفت و حتی وی را سرانجام به گوسفندهایش به کام گرگ فرستاد. تخیل انسانی، مرزهای محافظه‌کاری، قوانین خشک و غیرقابل انعطاف و اندیشه‌های مقدس اما نخ‌نما را سخت به چالش گرفته‌است و می‌گیرد. در همین چالش عمیق و گسترده است که نیروی تخیل انسان، بر خلاف همه‌ی بگیر و ببندهای خاندان قدرت، لحظه به لحظه، تصرفات بیشتری را بر دیگر متصرفاتش می‌افزاید تا بتواند بشریت را آن‌چنان که شایسته است از رفاه، آرامش و زندگی ارزشمند انسانی، برخوردارسازد.

یک شنبه هفتم سپتامبر 2014

...................................

1/ «آلبرت انشتین/ Albert Einstein / 1879-1955» فیزیکدان آلمانی

زندگی و روزهای به یادمانده


قاعده‌ی کار برای بیشتر آدم‌ها براین اصل است که تک‌تک روزهای زندگی خویش را صرف‌نظر از آن‌که به خوبی گذشته‌باشد یا به بدی، جزوی از کاروان عمر به شمار می‌آورند. کاروانی که مسیری را به تعداد سال‌ها، ماه‌ها، هفته‌ها و روزها طی کرده‌است و دیگر بازگشتی هم برآن‌ها متصور نیست. گذشته از بُعد بد یا خوب گذراندن، خوشبخت یا بدبخت گذراندن، باید گفت که دستِ کم، یک‌سوم عمر انسان در خواب می‌گذرد. اگر به این حساب و کتاب، دوران کودکی خویش را نیز بیفزائیم که در حال دیدن، اندیشیدن و تقلیدکردن جلوه‌های زنگی بوده‌ایم بی‌آن‌که قدرت تصمیم‌گیری برای جهت‌دادن به زندگی خویش داشته‌باشیم، می‌بینیم که از یک عمر سی‌ساله یا حتی هفتاد ساله، چیز چندانی نمانده‌است. با توجه به همه‌ی این موردها، می‌توان گفت که نه همه‌ی روزهای عمر ما از روی آگاهی و دانش سپری شده و نه ما به بسیاری از رویدادهای پیرامون خود، حتی اگر چه بی اهمیت، تسلط داشته‌ایم که بتوانیم از وقوع آن‌ها جلوگیری کنیم و یا ضربه‌های حاصل از آن رویدادها را خفیف‌تر سازیم و مسیر آن رویدادها را به نفع خویش تغییردهیم.

 

در این زمینه، همه یکسان نمی‌اندیشند. از جمله یک نویسنده‌ی روس به نام «پیوتر اندری ویچ پاولنکو1/ Pjotr Andrejevitj Pavlenko»، معتقداست:«زندگی آن روزهایی نیست که رفته‌است بلکه آن روزهایی‌است که ما آن‌ها را به یاد می‌آوریم». اندکی تأمل روی این جمله، می‌تواند نوعی باورکردِ ذهنی در ما ایجادکند که به راستی، چگونه می‌توان روزها و شب‌هایی را که نه به یادمان می‌آید و نه می‌توان آن‌ها را با یک رویداد برجسته در زندگی خویش گره‌زد، جزو زندگی خویش نامید؟ البته با این شرط که عملاً برای زندگی، مفهومی جز آگاهی و انتخاب آگاهانه قائل‌نباشیم. من با همه‌ی حرمتی که برای عمق این حرف نویسنده‌ی روس قائل هستم، با او چندان موافقت ندارم.

 

علت مخالفت من آنست که ما به عنوان یک موجود روینده و شکوفنده، از همه‌ی لحظات زندگی، کم یا زیاد بهره برده‌ایم تا به این مرحله از رشد رسیده‌ایم. سخن بر سر این نیست که این رشد، مورد رضایت ماست، بلکه صحبت بر سر آنست که ما حاصل همه‌ی آن‌روزها، شب‌ها و دقایقی هستیم که حتی به یادشان نمی‌آوریم اما آن دقایق، با اطلاعات و تأثیرگذاری‌های معینی که در ذهن ما داشته، در رشد ذهنی ما، نقش رویاننده‌ی خویش را ایفا کرده است. چه بسا ما به یاد نیاوریم که مادر یا پدرمان، چه مقدار قصه برای ما تعریف کرده و یا خوانده‌است. اما بدون تردید، آن قصه‌خوانی‌ها و قصه‌گویی‌ها، نقش کارساز خویش را در گسترش تخیل و شکل دادن آرزوها و تمایلات ما داشته است.

 

چگونه می‌توان خواب را بخشی از عمر ندانست؟ تمامی بازسازی‌های جسمی و روحی ما، قاعدتاً در خواب انجام گرفته و می‌گیرد. اگر آن را بخشی از زندگی خود ندانیم، در عمل یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی خویش را نفی‌ کرده‌ایم. در این رابطه، اگر به دوران کودکی خویش برگردیم، می‌بینیم که ساز و کار شخصیت امروزین ما، ریشه در همان روزها و دقایقی دارد که ما بسیاری از آن‌ها را به یاد نمی‌آوریم و یا حتی در جهت‌دادن آن روزها، نقش آگاه و فعالی نداشته‌ایم. از این‌رو باید گفت که زندگی ما عبارت است از روزها و شب‌هایی که ما شماری از آن‌ها را به دلیل گره‌خوردن با یک رویداد خاص، به شکل برجسته‌تری به یاد می‌آوریم و روزها و شب‌هایی که ظاهراً ردپایی از آن‌ها در ذهن خود نداریم. اما همه‌ی آن دقایق و لحظات، در شکل‌دادن انسانی که امروز هستیم، نقش تعیین‌کننده‌ی خویش را داشته‌است.

یک‌شنبه هفتم سپتامبر 2014

.....................................

1/«پیوتر اندری ویچ پاولنکو/ Pjotr Andrejevitj Pavlenko/ 1899-1951»