با دوستی قدیمی که اهل اندیشه است دیداری داشتم. او نیز جزو کسانیاست که در هرسفر، دیدار وی برای من از واجبات به شمار میآید. در ضمن صحبت، یکی از نگرانیهای عمیق او، فرار مغزها از کشور بود. او اعتقاد داشت که مهاجرت بزرگ ایرانیان در خلال سی سال گذشته، در عمل مغزهای اندیشمند، مخترع، مکتشف، جراح، فیلسوف و غیره و غیره را از داخل کشور به دیگر کشورهای اروپایی و آمریکایی، کوچ دادهاست. آدمهایی که تحصیلاتشان را در داخل کشور انجام دادهاند و حالا به عنوان یک نیروی آماده به کار، راهی سرزمینهای دیگر شدهاند. یا آدمهایی که آمادهی تحصیلات بالای دانشگاهی بودهاند و راهی کشورهای دیگر شدهاند تا در آنجا به تحصیلات خود ادامهدهند. نگرانی او بر این اصل استوار بود که عملاً در خلال این سالها، کشور ما از مغزهای بزرگ و خلاق، خالی شدهاست و همه، راه سرزمینهای بیگانه را پیش گرفتهاند.
پاسخ من به او چنین بود:«صرفنظر از همهی اندیشمندان، شاعران، نویسندگان، پزشکان، متخصصان رشتههای فنی و غیره و غیره که از ایران مهاجرت کردهاند، باید بگویم که این افراد بخشی ازاندیشمندان و مغزهای متفکر ما بودهاند نه همهی آنها. زیرا اگر براین باور باشیم که با این گونه کوچکردنها، جامعهی زنده و پویندهای مانند جامعهی ایران، از هرچه مغز متفکریاست خالی شده و یا میشود، فکر بسیار نادرستیاست و عملاً به نوعی از انکار حرکت تاریخ و پویایی آن میانجامد. گذشته از آن، چنین حسی، در ما این اندیشه را به وجود میآورد که گویا باوری به رویش و پویش نسلهایی که در راه هستند نداریم. در بستر رودخانهی تکامل و دگرگونی جامعه، همیشه اندیشمندان و متفکران تازه، در راهند. باید به آینده باورداشت. همهی جوامع بشری که در معرض فجایع ملی، طبیعی و یا تاریخی بودهاند، پس از گذشت مدتی، باردیگر، به بازسازی نیروهای انسانی خود پرداختهاند. آنان در عمل، کمبود نیروهای انسانی خود را جبران کردهاند. تردید ندارم که هر از دستدادن در حوزهی انسانی و اندیشمندانگی، یک از دستدادن واقعیاست. اما تاریخ، حتی در برابر از دستدادنهای دردناک و واقعی، سر، خم نکردهاست. زیرا در عمق همهی این کمبودها و یا از دستدادنها، شعلههای شوقی برای زیستن و بهترزیستن، زبانه کشیدهاست.»
در یکی از پاساژهای مرکزی تربت حیدریه، همراه با همسرم «راشل» و دختر بزرگم «آلیس»، وارد مغازهای میشویم که رنگ مو و دیگر وسائل مربوط به آرایش و پیرایش خانمها را میفروشد. در یک طرف مغازه، خانمیاست بسیار خونسرد و مسلط به کار خویش که با آوردن نام هر جنسی، فوراً دست دراز میکند و آن را درمیآورد و در اختیار مشتری میگذارد. برخورد او گذشته از خونسردی، بیروح و کاملاً ماشین وارهاست. بر لبهای او حتی لبخندی که جاریاست بسیار تصنعی و خشک جلوه میکند. در طرف دیگر مغازه، مردی ایستاده که نسبتاً ساکتاست و بیشتر به حالات و حرکات خانم فروشنده نگاه میکند. پس از دقایقی، درمییابم که مغازه از آن آقاست. مردی است بلندقد، موهای سبیل و سرش را رنگ مشکی کرده تا طبیعی جلوهکند. راشل چند کالا را انتخاب میکند و طبق عادت یادگرفته از دوستان و خویشان در داخل ایران، سعی میکند مقداری چانه بزند و جنس را با تخفیف بخرد. خانم فروشنده با همان لبخند خشک و مرده، میگوید:«اینها هیچ تخفیفی ندارد. قیمتش مقطوعاست.»
در این میان، ناگهان مرد فروشنده که صاحب مغازه هم هست، به حرف میآید. او با راشل و آلیس فاصلهی بیشتری دارد و آنچه را میگوید، ظاهراً بیشتر برای شنیدن مناست. زیرا آندو با خانم فروشنده، همچنان مشغول گفتگو، پرسش و چانهزدن هستند. مرد میگوید:«من تصمیم گرفتهام نوع کسب را تغییردهم. اینکار، بسیار پردرد سر است. مخصوصاً که چندین بیماری هم به جان من افتاده و آرام و قرارم را گرفته است. از فشار خون گرفته تا کمکاری کَبِد، ناراحتی معده، کیسهی صفرا، آرتروز گردن و زانو، همه مهمان جسم منند. اینکار که من دارم، نیاز به دقت دارد. در سفارشدادن رنگها و یا دیگر جنسها، کافیاست که یک شماره، کم یا زیاد شود. ناگهان انسان به دردسر بزرگی میافتد. چه برای پس فرستادن و چه برای فروختن به مشتری.
البته من از وضع خود گلهمند نیستم. پسرم با عروسم در مغازهی بغلدستی کار میکنند. آن مغازه هم از مناست. دو مغازهی دیگرهم بعد از آن، مال مناست. اگر من و خانمم هیچ کاری انجام ندهیم، عایدات این چند مغازه، زندگی ما را کفایت میکند. اما مشکل بر سر آنست که ما تا جوان بودیم، هم سالمبودیم و هم حرص انباشتن مال را داشتیم. فکر میکردیم هرچقدر ثروتمان انباشتهشود، سلامتی و سعادتمان تضمین است. اما حالا، هم من بیمارم و هم خانمم. حالا که کمترین نگرانی مادی نداریم، نگرانی از نبود سلامت، زندگی را برما تلخ کرده است. گاه با خودم میگویم که من حتی یک لحظه، روی سعادت را ندیدهام. درست در زمانی که تنم سالمبود، به علت فقر و نداری، مرتب نگران ایندهبودم. همهاش فکر میکردم ای کاش روزی برسد که وضع مادیام خوبشود و من بتوانم خود را یک آدم سعادتمند ببینم. ناگهان روزی رسید که دیدم پول از در و دیوار برایم میریزد. همینکه آمدم فریاد شادی سردهم، فریادم در گلو خفهشد. دردهایی که در جانم نشستهبود، حالا برخاسته بودند و انتقام خود را از من میگرفتند. گاه با خودم میگویم که سعادت از آن موهبتهایی است که هرگز خود را در زندگی انسانها آفتابی نمیکند.»
من در خلال این مدت، همچنان شنوندهی وفادار صحبتهای او بودم. برای یک لحظه متوجهشدم که راشل و آلیس، پول جنسها را داده و بیرون از مغازه، منتظر من هستند. از مرد فروشنده معذرت خواستم که بیشتر از آن نمیتوانستم پای صحبتهای فیلسوفانهاش بنشینم. او با گرمی و مهربانی از من تشکرکرد که با حوصله، به حرفهایش گوش دادهبودم.
ادامه دارد
با تنی چند از دوستان قدیم که اهل کتاب و قلم بودهاند و هستند، دیدار میکنم. سالهاست که از مصاحبت آنان بیبهره بودهام. در من همیشه این فکر بودهاست که گذشت زمان، در هر انسانی، تغییرات معینی را پدید میآورد. طبیعیاست که در برخی، این تغییرات، شکل تکاملیابنده دارد و در شماری دیگر، شکل واپسگرایانه. من معتقدم که هیچکس را نباید به دلیل دگرگونیهایی که واپسگرایانه تعبیر میشود، مورد ملامت قرارداد. هیچکس دوست ندارد در شمار عقبماندگان، واپسگرایان و یا درجا ماندگان تلقیشود. اگر ما چنان دریافتی از آنان داریم، بر اساس معیارهایی است که ما ارزشهای رفتاری و گفتاری آنان را با آن میسنجیم. گذشته از آن باید دید که این افراد در خلال سال هایی که برآنان گذشته، در چه شرایطی قرار داشتهاند. شاید شرط اصلی حفظ همدلیها و حفظ فضای تفاهم و پذیرش آن باشد که هیچیک از طرفین در نقش بالانشینانه ظاهرنگردند. چنین نقشی، به مناسبات دوسویه به بدترین شکل ممکن، آسیب میرساند.
در خلال گفتگوهای متنوعی که انجامشد، به من این احساس دست داد که بخشی از دوستان ما، گرفتار نوعی «ناسیونالیسم شهری» شدهاند که ظاهراً این گرایش در سالهای گذشته، در آنان پدیدار نبودهاست. این ناسیونالیسم شهری، بدان معناست که هر چه از آبادانی، پیشرفت و افتخاراست، ارزانی شهر من باد! دیگرشهرها به هیچ! انگار باید آنها را فراموشکرد. انگار میان بسیاری از این کتابخوانان، رقابتی شکل گرفته است که شهر خود را به رخ شهر همجوار و یا شهرهای همجوار بکشند. اینکه شهر آنان از دیر زمان، چند شاعر، نویسنده، عارف، محقق، پزشک و چند استاد دانشگاه داشته است، نشان از آن دارد که ساکنان این محدودهی جغرافیایی، در ردیف نوابغ اعصار و قرون بودهاند و ساکنان آن شهر دیگر اگر تعداد کمتری داشتهاند و یا دارند، از قافلهی مدنیت و افتخار، عقب ماندهاند. حتی شمار کتابهای اینان در مقایسه با شمار کتاب های آنان، میتوانست برتری زادگان و ساکنان این شهر را بر آن شهر دیگر به نمایش بگذارد. من با پدیدهی تازهای برخوردکردهبودم که نه آن را میپسندیدم و نه حتی میتوانستم برای خود حل و هضمکنم.
در دورانی که جهان و جهانیان به هم نزدیکتر میشوند، در دورانی که افتخارات ملی، بخشی از افتخارات جهانی به شمار میآید، دیگر چه جای آنست که با فاصلهای پنجاه یا چهل کیلومتر میان این شهر و آن شهر دیگر که متعلق به همان استاناست، چنین مرزهایی بکشیم و ساکنان این محدودهی شهری را نابغهتر از ساکنان آن محدودهی شهری تلقیکنیم. اگر ما بخواهیم با چنان نگاه تنگی به پدیدهها بنگریم باید باردیگر، همان نام قدیمی را که «زاوه/Zaveh» گفته میشده به این شهر برگردانیم. زیرا قطبالدین حیدر، زادهی ترکستان بوده و به عنوان مهاجر به این شهر آمدهاست. نگاهی به زندگی جلالالدین مولوی که نه زادگاهش در ایران امروز قرار داشته و نه آرامگاهش در کشور ماست، باز همین اندیشه را در ذهن ما به حرکت درمیآورد که مولانا جلالالدین از افتخارات کیست؟ باید بگوییم که چه مردمان افغانستان او را جزو املاک محضری فرهنگی خود بدانند و چه مردمان ترکیه و ساکنان قونیه چنین ادعایی بکنند، کسی نمیتواند تعلق جهانی مولانا را در حوزهی اندیشه و عرفان به بشریت انکارنماید.
در کنار یکی از مسجدهای تربیت حیدریه، مردی به نام «حسن رسالتی» سالها به میوه فروشی مشغول بود. مغازهی او به راهرو درازی شباهت داشت با عرض دومتر و طول ده متر. از آنجا که این مغازهی بیست متری، دیوار به دیوار مسجد بود، همیشه در آن سالهای کودکی و نوجوانی، گمان من آنبود که او برای مسجد کار میکند. او مردی بود مهربان و بخشنده. نمیشد مشتریها با کودکان خود به مغازهی او بیایند و او بچهها را به دانهای سیب و یا هلو و یا حتی خوشهای انگور، دعوتنکند. حتی اگر مشتریای به آنجا میآمد و میوهای نمیخرید، او از وی با مهربانی و خوشرویی، دعوت میکرد که حد اقل با چند دانه میوه، دهانی «تَر»کُند.
روزی دوستی به او گفتهبود با این بذل و بخشش که تو داری، از محصولات این مغازه، چه برای خودت میماند. او جواب دادهبود همانطور که تا این لحظه، گذران زندگی من از روی همین مغازه بوده است، تا زمانی هم که زنده باشم، بازهم همین مغازه ی بیست متری جواب زندگی مرا خواهد داد. گذشته از اینها، من با اعتماد و محبت مردم زندگی میکنم. اگر آنها نباشند، «روزی» من نیز قطع میشود. او راست میگفت. یکی از آن نمونهها، لطف صاحب آن مغازه به او بود. بدین معنی که او نه تنها زمینش را تا آن زمان به مسجد نفروختهبود بلکه در طول این سالها، از حسن رسالتی نیز، هیچ کرایهای درخواست نکردهبود. به قول خود حسن رسالتی:«چگونه میشود بخشندگی را با بخشندگی جوابنداد.» صاحب زمین مغازه به او گفتهبود:«تا زمانی که تو در این مغازه کارکنی، من آن را به مسجد نخواهم فروخت. برای من، این زمین، حالت زمین سوخته را دارد. یک طرف آن کوچهاست و طرف دیگرش مسجد. گذشته از آن، در طول این سالها، بارها متولیان مسجد به من فشار آوردهاند که آن را به مسجد بفروشم. من نیز به آنها گفتهام که تا زمانی که فلانی آن را در اختیار دارد، حرفش را هم نزنید.»
من حسن رسالتی را از دوران کودکی به یاد میآوردم. در همان دوران، وقتی به مدرسه میرفتم او را میدیدم که با مشتریها با لبخندی برلب در حال گفتگوست. در بزرگسالی، به علت اینکه یکبار از مغازهی او میوهخریدم و گذشته از آن از او خواهشکردم که عکس مشترکی با هم بگیریم، با هم دوستشدیم. تفاوت سنی ما، حد اقل به بیش از سیسال میرسید. این را نیز بگویم که آن عکس مشترک را در همان زمان چاپگرفتم و در اختیارش قراردادم. از آنجا که فکر می کردم عکس خود او بسیار مناسب و خوب افتادهاست، سفارشدادم که آن را از عکس من جداکنند و عکس خود او را در اندازهی سی در چهل بزرگسازند و برایش قاب بگیرند. او تا آخرین سفری که من به تربتداشتم، این عکس را در قسمت انتهایی مغازهاش بر دیوار آن آویزان داشت. حسن رسالتی چنان از چاپ عکس خود در آن قطع و آن هم در یک قاب آبرومند، خوشحال شدهبود که سپاسگزاریهایش، هیچ مرزی نمیشناخت.
در طول سالهایی که در انگلستان بودهام، هربار که به ایران آمدهام، دیدار او نیز یکی از وظایف همیشگیام بودهاست. در این دیدارها، محبت او که با ارائهی انواع میوه و حتی دعوت به چای و ناهار، به نمایش گذاشته میشد، همچنان به عنوان چشمهای جوشان به حیات خود ادامه میداد. در این سفر، وقتی سراغ او را گرفتم، گفتند یکی دو سالاست درگذشته و زمین مغازهاش نیز جزو مسجد شدهاست. از مرگش که در سن نود و پنج سالگی اتفاق افتادهبود، سخت متأسفشدم. احساسم آنبود که همیشه جای چنین مردمانی، پس از مرگشان خالیاست. این تنها دریافت من نبود. دریافت همهی همسایگانیبود که در آن اطراف مغازه داشتند و به شکلی از محبت او برخوردار میشدند. همه میگفتند که او، گرایش غریبی به خوشحالکردن مردم داشت. خشونت و اخم، از موردهایی بود که هیچ کس نمیتوانست موردی را از او به یاد بیاورد. حتی گاه اگر میوهای را نوبرانه برای فروش میآورد، خوشتر داشت که بخشی از آن را به مغازهداران همسایهاش برای نوبرکردن، ببخشاید.
ادامه دارد
با «راشل» مشغول گشت و گذار در خیابانهای شهر هستیم. نحوهی لباسپوشیدن او چنان به سبک و سیاق ایرانیاست که کمترکسی میتواند گمانکند که او یکی از اتباع بریتانیای کبیر است که این گونه به فرهنگ و زبان فارسی و حتی دیگر اقوام ایرانی عشق میورزد. درست همانگونه که این عشق را به ساکنان انگلستان با همهی لهجهها و گرایشها فکری و مسلکیدارد. در یکی از کوچههایی که از خیابان اصلی منشعب میشود، چشممان به یک مغازهی نانوایی میافتد که ترکیبیاست از نانوایی و شیرینیپزی. چنین مغازهای را در سفر قبلی ندیدهبودیم. نکتهی جالب آن بود که تافتونهای روغنی آن چنان به ما چشمک میزد که تصمیمگرفتیم بچه ها را با خریدن یک دوجین از آنها خوشحالکنیم. وقتی چشم بچهها به نان تافتون افتاد، خوشحالیشان تمام فضای خانه را پرکرد. تافتونها هم خوشمزه و ریزندهبود و هم با دانههای کنجد آمیخته و هم عطر خاصی از آنها متصاعد میشد که بیشتر از پیش، اشتها را برمیانگیخت.
یکی دور روز بعد، موضوع کشف خویش را با یکی از خویشان نزدیک در میان گذاشتم. پرسید:«از کجا خریدهاید؟» وقتی نشانی نانوایی را دادم، سری به تأسف تکان داد و گفت:«در این شهر، هفت هشت تا از این نانواییهای ترکیبی بازشدهاست. اما به جز یکی، بقیه، قابل اطمینان نیستند.» توضیح او آن بود که این نانواییها، سعی میکنند از مغازهها، روغنهای مانده و کهنه را که دیگر مجاز به فروش آنها نیستند، بخرند و به مصرف همین تافتونها برسانند. درستاست که کار آنها کاملاً غیر قانونیاست اما برای کسی که به تجارت و سود میاندیشد، نه سلامت مردم اهمیت دارد و نه نهیب قانون. او توضیحداد که روغنهای مورد نظر، گاه چنان کهنهاست که برخی از مغازهدارها که اندکی دل در بر سلامت مردم دارند، ترجیح میدهند آنها را دور بریزند. اما این نانواییها که بازارشان سخت گرم شده است، با اصرار، همه را میخرند و در انبارهای خود جمع میکنند تا آرام آرام به مصرف برسانند. البته ما فرصت نکردیم که به سراغ آن یگانه نانوایی قابل اطمینان آن قوم و خویش برویم. حتی وقتی که من این حرفها را از آن قوم و خویش شنیدم، خود را به خانه رساندم تا تافتونها را از دسترس بچهها دورسازم. اما حتی یک لقمه هم از آنها نماندهبود. از طرف دیگر، حیفم آمد که مزهی آنها را که از هضم رابعه هم گذشتهبودند، در دهان بچهها تلخ سازم.
در حاشیهی خیابان اصلی شهر تربت حیدریه ایستادهام و منتظر دوستی هستم که قرار است ملاقاتشکنم. او از دوستان دوران درس و مشق مناست و هربار که به این شهر میآیم، ملاقات او، یکی از وظایف اصلی مناست. هفت هشت دقیقه به ساعت موعود باقیاست. به اطراف نگاه میکنم. مردی را میبینم که روی سینی پلاستیکی نسبتاً بزرگی، به جگر فروشی مشغول است. قد کوتاهی دارد. پیراهن سفید چرکمُردی بالاتنهاش را پوشاندهاست. شلوارش از شلوارهای ورزشیاست که مقداری از بند آن، از روی شکمش بیرون افتادهاست. معمول آنست که مردان ایرانی، پیراهن خود را روی شلوار میاندازند. اما او، پیراهنش را داخل شلوار کردهاست. چهارپایهی پلاستیکی رنگ و رو رفتهای در کنار پیادهرو، سینی را روی سر خود نگه داشتهاست. بر روی سینی، هنوز سه عدد جگر دیگر باقیاست. «خداقوت» میدهم و تماشایش میکنم. نگاه مهربان و دعوتکنندهای دارد. انگار میداند که نه فضولم و نه به چند و چون زندگیاش کار دارم. اما به نظر میرسد که او دوستدارد با من حرف بزند. هر از دو سه دقیقه، فریاد میزند:«تمامشد! بفرما! جگر خالص!»
با آنکه هنوز ده بامداد هم نشده اما گرما بیداد میکند. تابیدن خورشید به جگرها، انگار آنها را بیشتر و بیشتر از خالصی در می آورد. زیرا باکتریها، در بهترین و مناسبترین زمان ممکن برای انجام حملههای میلیونی قراردارند. میپرسم روزی چندتا جگر میفروشید؟ جواب میدهد:«ششتا.» تعجب میکنم:«فقط ششتا؟» یعنی شما از صبح، نصف جگرها را فروختهاید؟» جواب میدهد:«بله! آن نصف دیگر هم تا نیم ساعت دیگر فروش می رود. بعد میروم خانه تا فردا صبح.» میگویم:«شما به همین درآمد اندک قانع هستید؟» میگوید:«بله. جگرها را هزارتومان از قصابی میخرم. هرکدام را به دوهزار و پانصد تا سه هزارتومان میفروشم. روزانه یک چیزی به اندازه ده هزارتومان گیرم میآید. خودم هستم و زنم. یک خانهی چهلمتری دارم که دهمتر آن صحن حیاطاست. من و زنم همینقدر که به دست خلقخدا محتاج نیستیم، خیلی خوشحالیم. دو تا دختر دارم که یکی در بندر عباس و دیگری در «دیزباد» عروس هستند و زندگی بهتری از ما دارند.»
میگویم:«آخر اگر شما مریض بشوید، با این درآمد اندک چه میکنید؟» جواب میدهد:«مقداری یارانه میگیرم. به آن هم پشتگرمی دارم. اما به زنم گفتهام ما نباید مریض بشویم.» دهانش را که باز میکند، جز یکی دو دندان در آن چیز دیگری دیده نمیشود. به او میگویم:«مگر به حرف من و شماست که مریض نشویم. بعضی بیماریها بدون دعوت، وارد بدن ما میشوند.» میگوید:«میدانم که حرف من بیمعنیاست. اما آرزویم ایناست که مریض نشویم. چون در آن صورت، با مرگ فاصلهای نداریم.» میپرسم:«چند سالاست که جگر میفروشی؟» جواب میدهد:«بیست و پنجسال.» و بعد ادامه میدهد:«قبل از هرچیز من در روزگار جوانی کفاشبودم. در آن زمان فقط من بلد بودم کفشهای کهنهی مردم را پینهکنم. باید بگویم که من از عنوان شغلی پینهدوز خوشم نمیآمد. این شغل را ول کردم و به تهران رفتم. البته راستش چیز زیادی هم بلد نبودم. گاهی مردم غر میزدند که من کفششان را خوب درست نکردهام. درست است که از خودم دفاع میکردم اما دفاع من بیخودیبود. کار من بد بود.
در آنجا آشپز یک آقا شدم که واقعاً آقا بود. شکمسیر، بخشنده و مهربان. باغ بزرگی داشت. دوتا باغبان و یک خدمتکار برایش کار می کردند. من هم آشپزی میکردم. بخت به من لگد زد که پدرم گفت بیا تربت که میخواهم دامادت کنم. هرچه آن آقا گفت نرو و اگر میروی با زنت برگرد، من گفتم پدرم گفته از تربت نباید دور بشوی. من هم از آن ها هستم که به حرف پدر و مادر خیلی احترام میگذارم. راستش حالا که به عقب میگردم، میبینم که کار بدی کردم که به تربت برگشتم. حالا برای خود آقاییبودم.»دوستم سر میرسد البته با مقداری تأخیر. تأخیر او برای من در عمل، وسیلهای بود که بتوانم با مرد جگر فروش بیشتر حرف بزنم. اما حالا با او خداحافظی میکنم. او از سر لطف میگوید:«یکی از این جگرها را ببر با خانم بچهها بپز و نوش جان کن. دوستداشتم یک یادگار از من میداشتید.» تشکر میکنم و با گرمی و مهر از او جدا میشوم.
دوستم نسبت به دیدار پیشین خیلی پیر و فرتوت به نظر میرسد. میدانم که به چیزی معتاد نیست. اعتیاد، بدترین اهانتی بود که او میتوانست در معرض آن قرارگیرد. وضع زندگیاش هم بد نیست. بازنشستهی دادگستریاست. رنگش پریدهاست. انگار شوق زندگی از صورت و چشمان او رخت بربستهاست. میدانم که بچههایش همه تحصیلات نسبتاً خوبی داشتهاند و از کارشان نیز راضی هستند. کمکم درمییابم که نگرانی و درد او، درد MS است که کوچکترین فرزندش را که دختر است چندسالیاست کلافه کرده. دخترش در گیر و دار اولین زایمانی که انجام داده، به بیماری مورد نظر، گرفتار شدهاست. غصهی دوست من، آبشدن دختریاست که به وی امیدها بستهبود. چشمهایش پر از اشک میشود. او نیز تمام دندانهای ردیف جلو را، چه ازبالا و چه ازپایین، از دست دادهاست. جرأت نمیکنم بپرسم که چرا به دندانهایش نرسیدهاست. این را میدانم که توانایی پرداخت پول دندانپزشک را دارد اما اینکه پیش دندانپزشک نرفته، قطعاً نشان از آن دارد که این موضوع، برای او از هیچ اهمیتی برخوردار نیست.
بیهوده نیست که حتی مَثَلهای ما در این زمینه، حکایت از آن دارد که دندان خراب را باید کَند. کسی نمیگوید دندان خراب را باید تعمیرکرد. دیدار ما معمولاً به ذکر شماری از خاطرات گذشته، طرح شماری پرسشهای فرهنگی و اجتماعی، چه از سوی او و چه از سوی من میگذرد. میگوید:«به کتابخانهی شهر میروم و کتابهای تاریخی را قرض میگیرم. این تنها دلخوشی روزانهی مناست. بعضی از این کتاب ها را دوباره و چندباره خواندهام. احساس میکنم که برخی تحولات تاریخی را چه در دنیا و چه در منطقه و یا کشورمان، خوب نفهمیدهام. کتابهای مورد نظر را زیر و رو میکنم تا شاید، به جوابی که دنبالش هستم دستیابم. البته معلوم نیست که توفیق پیداکنم. با وجود این، این خود انگیزهای است که من بتوانم چیزهای تازهای یاد بگیرم.»
ادامه دارد
«جولیا» گفتهبود که به دختر عمویش قولداده برای او یک کیف قشنگ بخرد. با هم به یکی از فروشگاههای کیف تربت حیدریه میرویم. هنوز بوی اول صبح به مشام میرسد. درست است که بسیاری از دکانها بازند. اما صاحبانشان، کاملاً خواب آلود به نظر میرسند. تصورم آنست که اگر جبر زندگی اجازه میداد، چه بسا دوستداشتند هنوز هم ساعات بیشتری بخوابند. در پیشخوان مغازه، جوانیاست اندکی فراتر از بیستسال. رفتارش در بافت کار، کاسبکارانهاست و کلماتی را که ادا میکند، تقریباً همانهاست که دیگران با عمری تجربه و موی سفید برزبان میآورند:«قابل ندارد، این بهترین جنساست. اگر راضی نبودید، پولتان را پس بگیرید. چون شمائید به این قیمت میدهم.» قبل از من خانمیبود در حدود پنجاه ساله که یک چمدان کوچک چرخدار و یک کیف دستی میخواست. رخت و لباس و صورت لاغر و استخوانیاش حکایت از آن نمیکرد که بخواهد چمدان چرخدار را برای مسافرت تفریحی خود بخرد. نزدیکترین احتمالی که به ذهنم رسید آنبود که دختری در «عقد» داشت و این دوتا را برای او میخرید. البته هر احتمال دیگر نیز وجود داشت. اما خرید آن چمدان چرخدار و حتی کیف دستی، به سر و وضع او که فقر و نومیدی از آن میبارید، نمیبرازید.
مغازهدار، قیمت چمدان را صد و پانزده هزار تومان و کیف دستی را پانزده هزارتومان گفتهبود. زن اما با خونسردی و صراحت لهجه گفت:«من این قدر پول ندارم.» جوان فروشنده گفت:«کیف را نخر تا پولت به چمدان برسد.» زن به آرامی که میتوانست شبیه زمزمهای باشد، جواب داد:«اما من به هردو احتیاجدارم. پای آبرویم در میاناست. فقط باید با سیلی، صورتم را سرخ نگهدارم.» جوان فروشنده که انتظار چنان حاضرجوابی از او نمیرفت، پاسخداد:«تو اولش نیستی که صورتت را با سیلی سرخ نگه میداری. من هم که اینجا کار میکنم، هزار درد و گرفتاری دارم اما باید با مشتریها که صحبت میکنم، حوصله به خرجدهم و به هزار ساز آنها برقصم.» زن جواب نداد. شاید که حتی حرفهای او را نشنید. عمق افکاری که در آن فرو رفتهبود، چنان زیاد بود که نمیتوانست خود را به سطح زمین برساند و حرفهای جوان فروشنده را بشنود. ظاهراً فکرش فقط در حال و هوای چمدان و کیف دستی بود که چگونه آنها را با قیمتی ارزان تر بخرد.
جوان فروشنده فرصتی یافت تا مرا و «جولیا» را مخاطب قراردهد و بپرسد چه میخواهیم؟ من به دخترم اشارهکردم که او یک کیف خانمانه میخواهد که هم به گردن بیفتد و هم در دست، حملشود. او برایمان گزینههای مختلفی را آورد. تقریباً از جایش تکان نخورد. اما با چوب بلندی که در دست داشت و قلابی که بر سر آن بود، به سادگی هرکیفی را که میخواست از سقف به پایین میکشید. من و «جولیا» در حال بررسی کیفهای عرضهشده بودیم. صدای زن بلندشد:«کمتر نمیشود؟» جوان گفت:«هزارتومان تخفیف میدهم.» زن ساکتشد. در حالی که «جولیا» مشغول بررسی کیفهای ارائهشدهبود، من فرصت را غنیمت شمردم و سر صحبت را با جوان فروشنده، بازکردم. گمانم آن بود که سال آخر دبیرستاناست و یا به دانشگاه می رود.
به همین جهت، از او پرسیدم در چه رشتهای درس میخوانَد. او بدون تردید و تأمل، به اختصار، خطوط اصلی زندگیاش را در برابر چشمان من رسمکرد. پاسخ او آنبود که دانشجوی حقوق است و امسال، سال آخرش را میگذراند. صاحب مغازه، شوهر عمهی اوست. به او در روزهای تعطیلی دانشگاه، ماهی ششصدهزارتومان میدهد. در روزهای دیگر که درس میخواند، ماهی دویست و پنجاه هزارتومان. پسر جوان از موقعیت خود رضایت داشت. میگفت اگر کاری هم در رشتهاش گیر نیاورد، میتواند در همین مغازه کارکند. او سپاسگزار شوهر عمهاش بود که با این کار، به او خیلی کمک کردهبود. البته ناگفته نماند که قرار بود با دختر او که بیستسال داشت و به عنوان دانشجوی سال دوم مامایی درس میخواند، ازدواجکند. آنها، نامزد هم شدهبودند. بیاختیار به یاد سعدی افتادم و اسارت او در حلب و رهاییاش با این تعهد که با دختر رهانندهاش ازدواجکند. هیچ شباهتی میان این دو ازدواج نبود. اما جلو برخی اندیشهها را نمیتوانگرفت.
وقتی که جوان از زندگی دانشجویی خود صحبت کرد، لحن کلامش به کلی عوضشد. برخی تکیه کلامهای کاسبانه از دهانش ناپدیدگردید و بیشتر یک جوان تحصیلکرده، در برابرم پدیدارگشت. لحظاتی بعد، شوهر عمهاش سر رسید. مردی قدکوتاه، چهل و هفت هشت ساله، با شکم بسیاربرآمده، اخمو با ریش نامرتب و نتراشیده، موهای پریشان اما جو گندمی که به نظر میرسید که حتی یک لاخ آن هم نریختهاست. یقهی پیراهن چهارخانهی قهوهای او، کثیف و حالتی چرم مانند داشت. نمیدانم چرا قیافهی «انوره دو بالزاک» نویسندهی قرن نوزده فرانسه در برابرم ظاهرشد. خاصه توصیفی که «هانس کریستیان اندرسِن» در دیدار مجدد با او، در خیابانی در پاریس ارائه دادهبود. پسر به او سلامکرد. من با نگاه به او سری تکان دادم. خانم خریدار اما چیزی نگفت. انگار که حضور مرد را متوجهنشد. او همچنان دیوار روبروی خود را نگاه میکرد که کیفهای رنگارنگ، تمام سطح آن را پوشاندهبود. او گفت:«ارزانتر بده تا ببرم.» اینبار جواب او را صاحب مغازه داد:«چقدر میخواهی بدهی!» زن گفت:«من میخواهم این دوتا را صدهزارتومان بخرم.» مرد گفت:«کمتر از صد و بیستهزارتومان، فقط ضرر است.» زن باز دیوار مغازه را نگاهکرد. کیفِ پلاستیکیاش را که پولها در آن قرارداشت همچنان در دستش میفشرد.
جوان فروشنده ساکتبود. شوهرعمه ادامهداد:«دیگر جایی برای چانه زدن نمانده است.» زن گفت:«تخفیف بده تا بخرم.» مرد گفت:«قابل ندارد. بردار برو! اما اگر میخواهی که ما ورشکست نشویم، انصاف داشتهباش!» زن ساکتشد. زنی دیگر وارد مغازهشد. با عجله سؤالیکرد و جوابی شنید و رفت. تلفن مغازه زنگزد. پسر دانشجو گوشی را برداشت، دستش را جلو دهنی گرفت و از مرد پرسید:«حاج آقا محلاتیاست! چه بگویم؟» مرد گفت:«بگو ده دقیقهی دیگر زنگ میزنم.» زن گفت:«کمی تخفیف بده تا بخرم.» مرد گفت:«دوهزار و پانصد تومان دیگر را هم نده!» زن گفت:«من بیشتر از صد و پانزده هزار تومان ندارم. نه دروغ گفتم. هزار تومان دیگر هم پیداکردم. اما دیگر کیفم خالی خالی است.» مرد گفت:«پس همان صد و شانزده هزار تومان! هردو را بردار و به سلامت خیرش را ببینی.» زن پولها را با دقت شمرد. همهاش پنجهزارتومانی بود. زن اما خوشحال نبود. انگار، رشتهی جانش را به دست مرد میداد. مرد هم چندان خوشحال نبود. همینکه پای زن از مغازه بیرون گذاشتهشد، من به صاحب مغازه گفتم:«اگر من به جای شما بودم، آن هزارتومان را نمیگرفتم. معلوم بود که خیلی نیازمند است.» مغازهدار گفت:«اگر من بخواهم اینجوری فکرکنم، این مغازه، پس از دو روز بستهخواهدشد. مشتریهای ما همین مردمند با همین وضع و حال. مگر به چند نفر میشود رحمکرد.»
ادامه دارد
از تصادف روزگار، ساعت هشت اولین جمعه شب که همه دورهم نشستهبودیم، یکباره حال مادرم به همخورد و با توجه به سن و سالی که دارد، ترجیحدادیم او را به اُرژانس منتقلکنیم. البته نه من بلکه برادران و خواهرانم عامل این انتقال شدندکه چَم و خَم کارها را خوب میدانند. در آنجا پزشکی سررسید و با برخوردی که انگار گوسفندی را به سلاخخانه آوردهاند، پرسید:«مریضتان چه حالدارد؟» همه شرحدادند که حالش یکباره بد شدهاست. جناب پزشک از جایش بلندشد و مادرِ ما را مانند یک آدمک پارچهای که از هیچ ارج و قیمتی هم برخوردار نیست، به این طرف و آن طرف چرخاند و گرداند و سپس به پرستار گفت:«یک آمپول به او تزریقکن!»
پرستار انگار میدانست چه آمپولی و با کدام محتوا و چه مقدار تزریقکند. خانم پرستار نیز بیآنکه با مریض حرفی بزند و یا اعلامکند که میخواهد سوزن آمپول را به رگ یا زیر پوستش واردسازد، مریض را با فشار دست به یک طرف چرخاند. او نیز مانند جناب پزشک، یک کلمه با بیمار رد و بدل نکرد. وی دامنِ مادرِ فرسودهحال و بیمار مرا بالازد و در قسمت کَپَل خشک و بی گوشت وی، آمپول را چنان فروبُرد که فریاد او به آسمان برخاست. خانم پرستار با صورت درهم کشیده، گفت:«ای وای، چیشد؟» من گفتم:«اتفاقی نیفتاد. مادرم از اینکه غافلگیرانه به او آمپول زدهاید، واکنش نشان داد.» خانم پرستار که انگار حرف زشتی از من شنیدهباشد، با اخم جواب داد:«آمپولزدن، غافلگیرشدن ندارد. کسی که به بیمارستان میآید، انتظار نوازش ندارد. این جا یا بدنش را سوراخ میکنند تا چیزی به آن برسانند و یا پوست و گوشتش را پاره میکنند تا حال و روزش بهترشود.»
لحظاتی بعد، دکتر گفت:«ایشان باید بستریشوند. شاید لازم باشد که فردا عملش کنیم. اما بهتر است امشب، ششصدهزارتومان به حساب شخصی من واریز کنید.» من که سالهابود در انگلستان، آنهم در اتاق اُرژانس، صحبت پول را نشنیدهبودم، یکهخوردم و پرسیدم:«چرا به حساب شخصی؟ و چرا درست همینجا که مسألهی درد و درمان مطرحاست، باید موضوع پول را مطرحساخت؟» دکتر اُرژانس فوری دریافت که من با حال و هوای بیمارستانهای ایران بیگانهام. از این رو برای خالی کردن زیرِ دل من با عصبانیت گفت:«ظاهراً سلامتی بیمارتان برای شما کمترین اهمیت را دارد. برای جان انسان و سلامتی او، پول چه ارزشی دارد. چیزی که به دست نمیآید جان آدمیزاد است. من پول را مانند چرکِ دست میدانم. به سرعت به دست میچسبد و با همان سرعت از دست پاک میشود. اما من برای گذران زندگیام ناچارم دنبال همین چرک دست باشم. اگر چه وظیفهی کاری و پزشکی من، رسیدگی به وضع بیماران است. من از صبح تا شب، لحظهای آرام و قرار ندارم. به همین جهت اگر این پول، امشب واریز نشود، من از انجام هر عملی معذورم.»
برادرم رشتهی کلام را به دستگرفت و گفت:«ما این پول را با کمال میل واریز میکنیم. اما هماکنون بانکها بسته هستند و پولی در اختیار ما نیست که فوراً پرداختکنیم.» جناب دکترگفت:«اکنون که امکانات تکنیکی و الکترونیکی، خضر پیغمبر را هم زنده میکند، چه برسد این چرک دست را. شما با «همراه»تان میتوانید پول از حسابتان بردارید و مستقیماً به حساب من واریزکنید.» برادرم بهانه آورد که مدل «همراه» او، چندان پیشرفته نیست که اینکارها را انجامدهد. اما فردا اینکار را خواهدکرد. نکتهی مهم آنست که جان بیمار در خطر نیفتد.» البته در میان همهی این گفتگوها و چانهزدنها، بر ما روشن نبود که ناراحتی مادر ما چیست و اصولاً چرا یکباره چنان شدهبود.»
از تصادف روزگار، نیم ساعت بعد، یکی از پرستاران آن بیمارستان که همسایهی دیوار به دیوار خواهر مناست، در آنجا برای کاری دیگر، آفتابی میشود. او پس از دیدن این منظره، به قصد کمک به ما، با مقداری جستجو و صحبتهای خصوصی با پرستاران، در مییابد که مادرم گرفتار افت ناگهانی فشار خون شده بودهاست. او در آن لحظه، هیچ بیماری خطرناکی نداشته است که جناب دکتر، فوراً اطلاع دادهبود که باید عمل شود. در حالی که او نه مادرم را معاینهکردهبود و نه به ما اطلاع دادهبود که در مورد بیماری او، چه حدس و گمانهایی داشتهاست. تنها حدس و گمانی که از سوی ما بدل به یقینشدهبود آن بود که ما میبایست ششصدهزارتومان ناقابل را همچون چرک دست، به حساب خصوصی ایشان واریز میکردیم. گذشته از اینها، آنچه را که به مادرم تزریق کردهبودند، تنها یک آمپول تقویتی بود که حال بیمار را در صورت پایین بودن فشار خون، جا میآورد.
در یک قنادی ایستادهام تا نوبتم بشود. میخواهم مقداری زولبیا، بامیه و پشمک برای بچهها بخرم. صاحب قنادی در حالی که میباید جواب خانمی را که قبل از من در صف ایستادهاست بدهد، از وی رو برمیگرداند و به من میگوید:«بفرمائید!» من به شکلی قاطع میگویم:«هنوز نوبتم نیست. این خانم را راه بیندازید تا من در خدمتتان باشم.» مرد فروشنده، ظاهراً از جواب من تعجب میکند. شاید آن را بیادبانه تلقی میکند و شاید هم غریبانه و غیرعادی. من واکنش او را در نگاه و حالت صورتش میبینم اما چیزی نمیگویم. مردم دارند زندگیشان را میکنند. نمیشود که برای هرچیزی با آنان وارد بحث و فحصشد.
خانمی که در جلو من ایستاده، زنی است با چادر مشکی، صورتی پژمرده، لباسهایی فرسوده و کهنه و کفشهایی که انگار غبار همهی عالم برآنها نشستهاست. او یک بسته پشمک برداشته که قیمت آن دوهزارتوماناست. دست به کیفش میبرد و از آن سه تا پانصدتومانی چروکیده و پاره در میآورد. من که پشت سر او ایستادهام، کیفش را میبینم و حتی داخل آن را. من هیچگونه کنجکاوی برای دیدن داخل کیف او ندارم اما وی بیآنکه قصد نشان دادن داخل آن را داشتهباشد، کیفش را پایین و پایینتر میآورد تا هرچه را که در آن هست، راحتتر بکاود. از طرف دیگر، در کیف او، جز یک تکه کاغذ چروکیده و همان سه دانه اسکناس پانصدتومانی، چیز دیگری پیدانیست.
او با حالتی شرمنده به فروشنده میگوید:«عیبی ندارد اگر پانصدتومان دیگرش را بعداً بیاورم؟» فروشنده که مرد میانسالی است، ظاهراً چشم و گوشش از دیدن این منظرهها پُر است. در جواب وی با نگاهی بیتفاوت و آمیخته با کمی ترحم و تحقیر میگوید:«فقط یادت نره! دیر یا زود مهم نیست!» زن میگوید:«خداخیرت بده حاج آقا.» او مغازه را با بستهی نیمکیلویی پشمک ترک میکند. تشنگان لذت و شادی پشمک، انتظارش را میکشند. میتوانستم تصورکنم که برای فروشندهی میانسال، چه در هیأت صاحب مغازه و چه کارمند آن، آن پانصد تومان دیگر، مبلغ سوختهای است. اما از سوی دیگر، واقعیت نشان دادهاست که اگر کسی مقید باشد که بدهکاری فقیرانهی خویش را به چنان مغازهای بازگرداند، افرادی از قبیل همین زن هستند که سنگینی فقر، کمرشان را شکستهاست اما نمیخواهند پل اعتماد انسانی یک مغازهدار ناآشنا را نسبت به خود خرابکنند.
ادامه دارد