در میان دینهای گوناگون دنیا، توجه به بُعد دوگانهی شخصیت آدمی و حتی بُعد دوگانهی جلوههای زندگی، تقریباً یک اصل مُسَلّم بوده است. چگونه میتوان از روشنایی سخنگفت و تاریکی را به فراموشی سپرد؟ چگونه میتوان خوشبختی و آرامش را قدرنهاد و سخنی از بدبختی و یا ناآرامی و تلاطم در زندگی انسانها نگفت؟ باید به یاد بیاوریم که تعادل در زندگی انسان، نوعی همسازی میان نیروهاییاست که میتوانند در هر بُعد افراط و یا تفریط، روح انسان را به سختی آشفتهسازند و زندگی را از مَدار طبیعی خود خارجسازند. بیهوده نیست که در این میان، دو قطب متضاد پدیدهها و دریافتها در قالب اهریمن و اهورا مزدا، روشنایی و تاریکی، آرامش و آشفتگی، سعادت و بدبختی، ثروت و فقر، سلامت و بیماری، همیشه در برابر هم زورآزمایی میکنند. حتی در اسطورهها که رویدادهای بس شگفتانگیز، زیر نام تراژدیهای انسانی به نمایش در میآیند، از چنین ویژگیهایی که دو قطب بسیار متضاد را در برابر هم قرار میدهند، عمیقاً تغذیه میکنند.
نگاهی به رفتار انسان در زندگی فردی و اجتماعی، میتواند این اندیشه را هنوز هم در ما نیرو بخشد که در برخورد با این دو بُعد از ویژگی رفتاری و اندیشندگی انسان، اگر جانب توازن رعایتنشود، مناسبات انسانی، سر از درگیری، آشفتگی و خشونت و کین درخواهدآورد. از طرف دیگر، این نکته تبدیل به یک اصل تجربی و قابل اعتنا شدهاست که ما در برخورد با انسانهای دیگر، باید تمام تلاشمان بر این اصل متکی باشد که در تقویت خصلتهای روشن، برجسته، انسانی و رشددهنده، تلاش بیشتری به کار ببریم. زیرا کمترین بیاعتنایی به چنین خصلتهایی، زمینه را برای رشد موردهایی باز میگذارد که جز ویرانی و تاریکی، چیزی در مسیر آن نیست. در همین رابطه، یک مَثَل روسی چنین میگوید:«تو میتوانی به درگاه خداوند توسل بجویی. اما هرگز شیطان را خشمگین مکن!»
پنجشنبه چهارم سپتامبر 2014
یکی از متفکران غربی، روزی در نشستی که دوستدارانش برای شنیدن سخنان وی ترتیب دادهبودند، گفتهبود:«ما هرگز قادر نیستیم همهی چیزهایی را که در اطرافمان میگذرد، کنترلکنیم اما میتوانیم دستِ کم بر چیزهایی که در درونمان میگذرد، کنترل داشتهباشیم.» تأمل روی این جمله، دو نوع اندیشهی متفاوت و چه بسا متضاد را در ذهن ما به وجود میآورد. اندیشهی نخست، آنست که ما قادر هستیم بر آن چه در درونمان میگذرد، هم آگاهباشیم و هم کنترل داشتهباشیم. اندیشهی دوم آنست که چنین توان و امکانی در اختیار ما نیست که بتوانیم بر اندیشهها و حالتهایی که در درون ما پدید میآید و یا شکل میگیرد، آگاهی و تسلط داشتهباشیم.
نگاهی به رفتار درونی و برونی شماری از شخصیتهای سیاسی جهان نشان میدهد که آنان به عنوان یک انسان قدرتمند، قادربودهاند بسیاری از حرکتها و حتی جنبشهای مخالف پیرامون خویش را کنترلکنند و یا با خشونت و خونریزی، درهم بشکنند. اما همین افراد، قادر نبودهاند برای یک لحظه، نفرت درونی خویش را نسبت به یک مخالف فکری و سیاسی و یا حتی محبت عمیق خود را نسبت به کسی که در راه اینان، دست به ایثارهای افسانهای زده، کنترلکنند. یا این افراد، عملاً قادر نبودهاند با همهی قول و قراری که به افراد معینی دادهاند، از انجام برخی کارها خودداری کنند، حکایت از آن دارد که قدرت مقابلهی آنان با خویش، دشوارتر از قدرت مقابله با افراد خارج از دنیای درون آنهاست.
در کتاب خاطرات اسدالله علم، به موردهای بسیاری برمیخوریم که شاه، با همهی «قَدَر قدرتی» ظاهری که ناشی از نظام پلیسی و نظامی او بود، در ظاهر، بر همهچیز کنترلداشت. اما در واقعیت یا در نهان، آن چه اتفاق میافتاد، مسائلیبود که بیرونیها و اطرافیان با خواست خود، همهچیز را در مسیر ارادهی خویش، پیش میبردند. بسیاری از تحلیلگران، این نوع رفتار شاه را نشانهی ضعف او در برابر خواهر و برادر و یا در برابر بسیاری از کارکنان عالیرتبهی دربار میدانستند که نمیتوانست «نه» بگوید. در حالی که در واقع، ضعف او در برابر خود او بود. وی اگر می توانست برای این یا آن موضوع، خود را متقاعد کند، به سادگی میتوانست از پس خواهر و برادر نیز برآید.
باردیگر به همان جملهی نخست که آن متفکر غربی برزبان آورده، برمیگردیم. اعتقاد من برآنست که ما به عنوان انسان، میتوانیم بر بخشی از جلوههای درونی رفتار و گفتار خویش و همچنین بر پارهای از جلوههای بیرونی پدیدهها تسلط داشتهباشیم. اما اگر ادعاکنیم که یکسره بر حوادث بیرونی و یا اتفاقات درونی دنیای نامرئی خویش، کنترلداریم، در عمل، همهی قانونمندیهای جامعه و زندگی انسانی را ندیده گرفتهایم. آنان که تصور میکنند به علت محدودیت ظاهری مغز و قلب، دنیای درونی ما نیز بسیار محدود و دسترسی به جلوههای آن، بسیار راحتاست، جزو انسانهای ساده اندیشی هستند که تصور میکنند، دنیا را در مشت خویش جاخواهندداد. در حالی که در واقعیت، آنان فقط به پارهای جلوههای ابتدایی رفتاری که هیچ گونه تنشی را نمی طلبد، میتوانند تسلط داشتهباشند.
دوشنبه اول سپتامبر 2014
هیچگاه از خود پرسیدهایم که در ما انسانها، از میان دو عنصر تفکر و احساسات، کدامیک دست بالا را دارد؟ آیا این تفکر است که در بیشتر لحظات، ما را زیر سلطهی خویش گرفته و یا احساساتاست که رفتار و گفتار ما را به هرسو که میخواهد میبرد؟ اگر بخواهم در این زمینه، به خود و شما، جواب ریاضیگونهای بدهم، باید بگویم نمیدانم. نه چنان ابزاری در اختیار مناست که بتوانم چند و چون آن را از نظر کمّی مشخص سازم و نه حتی اگر چنین ابزاری وجود داشتهباشد، میتواند برای همهی آدمیان اعتبار داشتهباشد. زیرا هر انسانی، ترکیب شخصیتی خاص خود را دارد که آن ترکیب نمیتواند با ترکیب شخصیتی آن دیگری، یکسان تلقیگردد.
از طرف دیگر میتوان این موضوع را از یک دیدگاه دیگر که بیشتر تجربیاست به بحثکشید. بدین معنی که ما انسانها در بیشتر اوقات، از طناب نخی احساساتمان آویزان هستیم تا از پولاد مقاوم اندیشههایمان. اگر اندیشههای ما در یک زمینهی معین با مخالفت روبرو گردد، تا زمانی که آن اندیشهها جزئی از اعتبار، زندگی و هستی ما نباشد، به عنوان پدیدهای تلقی میشود که میتوان آن را به شکلهای گوناگون ارزیابیکرد، بیآن که ما از این نوع برخورد، آشفته، خشمگین و یا مأیوسگردیم. اما همینکه اندیشهای با خواستهای درونی و منافع فردی ما از قبیل اعتبارو احترامی که ما را در بر میگیرد، از درِ تعارض درآید، در آن صورت، ما به سختی متلاطم میشویم و این تلاطم را به گونههایی از قبیل خشم، اندوه، انتقام و گریز به نمایش میگذاریم.
باور من بر ایناست که در بسیاری زمینهها، چنان پیوند تنگاتنگی میان احساسات، منطق و اندیشههای ما برقرار است که در بیشترین وجه آن، میتوان گفت که سُکان رفتار و گفتار ما، قبل از آن که با اندیشه و منطق هدایتشود، با احساسات، هدایت میشود. طبیعیاست که هرمقدار بر پختگی فکری و تجربی شخص افزودهشود، این احساسات نیز، از نرمی، انعطاف و کنترل بیشتری برخوردار است. البته ممکناست همه با من در این زمینه موافق نباشند. یا شاید آنچه را که منظور نظر دارند، آنچیزی نباشد که من در این جا به میان کشیدهام. به عنوان مثال، «چارلی چاپلین1» هنرپیشهی دنیای سینما، جملهای دارد بدین شکل: «ما بیشتر، افکارمان را به کار میاندازیم تا احساساتمان را». من اگر بخواهم جملهی او را با این بحث گره بزنم، بر خلاف چاپلین، معتقدم که ما بیشتر احساساتمان را به کار می اندازیم تا افکارمان را. اما تصورم آنست که چارلی چاپلین از بیان این جمله، هدف دیگری داشتهاست. اگر تصور من درستباشد، میتوان گفت که او خواستهاست بگوید که ما انسانها در اینروزگار، بیشتر تبدیل به موجوداتی حسابگر، محافظهکار و خودخواه شدهایم تا کسانی که در آنها، همدلی، کمک و اندیشه به منافع جمع، نقش فرادست را دارد. ما بیشتر برآنیم تا گلیم خویش را از آب بکشیم تا آن که به از آبکشیدن گلیم همسایه نیز کمککنیم.
جمعه 29 اوت 2014
................................
1/ چارلی چاپلین/Charlie Chaplin /1889-1977
در اینکه انسان، فرزند عادتهاست، کمتر جای چند و چون باقیاست. در این زمینه، تنها صحبت از رفتارهای روزمره که بدون اندیشه و ارادهی ما انجام میگیرد نیست. بلکه حتی زبان و آموزههای حاصل از آن، در حوزهی تقلید و عادت، رشد میکند و در مراحل بعد، عادت، بر همهی هستی زبانی ما و از جمله عنصر تقلید، سایه میاندازد. هرچند در مسیر این عادت، راه برای گشایشهای بیشتر و آموزش عمیقتر، همیشه باز است. در این میان، برخی معتقدند که انسان در خلال سالهای زندگیاش، مرتب در حال کسب عادتهای تازه و کنارنهادن بسیاری عادت های کهنهاست. میل به رشد، میل به جلوهگری تحسینبرانگیز و تکامل در میان جمع، ما را وامیدارد که در بسیاری از عادتهای گفتاری و رفتاری خود، مرتب تجدید نظرکنیم و یا عادتهای تازهای را جانشین آنها سازیم.
از طرف دیگر، شماری نیز اعتقاد دارند که عادتهای ما به طور کلی در دورهی اول زندگی، از طریق جامعه به ما آموزش دادهشده تا بعد در دورهی میانسالی تا کهنسالی و مرگ، آنها را در زندگی روزانه، مورد استفاده قراردهیم. یکی از کسانی که در این زمینه، مدعی چنین روندی است، نویسندهی داستانپرداز روس «فیودور داستایوسکی1/Fjodor Dostojevskij»است که چنین میگوید:«به نظر میرسد که نیمهی دوم عمر انسان، از عادتهایی تشکیل شده که آنها را در نیمهی اول عمر، به او آموزش دادهاند». من با بخشی از این گفتهی داستایوسکی موافقم. اما هرگز نمیتوانم قبولکنم که همهی زندگی ما، جلوهای به این شکل داشتهباشد. در آن صورت، باید انسان را موجودی غیرپوینده و تکامل نایابنده تصورکرد که هرگز با واقعیت هستی پیچیدهی او، در انطباق نیست.
28 اوت 2014
.........................
1/ 1821-1881
برخی مفاهیم در زندگی انسان، چنان ارزشهای ثابت و کم نوسانی دارند که گذشت زمان، دگرگونی فرهنگها، دگرگونی پدیدههای اجتماعی و حتی دگرگونی جلوههای متفاوت رفاه و یا فقر، هیچکدام، چندان تغییری که محسوس باشد در آنها ایجاد نمیکند. دوتا از این مفاهیم، در این بحث، جای میگیرد. یکی سعادت و دیگری زیادهخواهی مادی. در بیشتر فرهنگها، میان سعادت و ثروت، دیوارکشیدهاند تا کسی نتواند تصورکند که مستقیم امکان آن را دارد که از مزرعهی ثروت، به کاخ سعادت واردگردد و یا از کاخ سعادت، یکسره، وارد مزرعهی ثروتشود. درست است که در بیشتر این فرهنگها، روی رفاه مادی تکیهی معینی شدهاست. بدین معنی که انسان، نمیتواند نقش آن را در ایجاد آرامش و حتی سلامت روح و تن، ندیدهبگیرد اما هیچ فرهنگی نگفتهاست که سعادت انسانی در گروِ ثروتاست. جالب آنست که دوتن از شخصیتهای جهانی، یکی به نام افلاطون1 و دیگری به نام سعدی2، با بیانهای متفاوت، بر نفی زیادهخواهی و برکشیدن قناعت، آشکارا تکیه کردهاند. افلاطون گفتهاست:«کسی که تلاش میکند به سعادت برسد، نباید در اندیشهی آن باشد که بر ثروت خود بیفزاید بلکه باید خواستهای خویش را محدودسازد». او در عمل، قناعت را، راه نزدیکتری به سعادت دانستهاست. سعدی نیز با بیانی دیگر و لحنی پر از احساس و کمی هم خشم نسبت به زیادهخواهان، همین دیدگاه را بیان کردهاست:
چشم تنگ مَـــرد دنیادار را
یا قناعت پُرکند یا خاک گور
27 اوت 2014
......................................
1/ Platon/ تولد 427 پیش از میلاد/ مرگ 347 پیش از میلاد
2/سعدی/ تولد: اوائل قرن هفتم/ مرگ: 691 تا 695 هجری قمری