واژههای «شدن» و «بودن»، همیشه ذهن اهل فلسفه و یا علاقهمند به مباحث فلسفی را به خود جلب کردهاست. «شدن» بیانگر یک روند طولانی و پر فراز و فرود از زندگیاست که یک موجود زنده طی میکند تا به مرحلهای از زندگی و یا تکامل برسد. طبیعیاست که بیشتر توجه انسان در تجزیه و تحلیل پدیدهی «شدن» و «بودن»، مربوط به خود انساناست. هرچند حیوانات نیز به عنوان موجودات زنده، قطعاً دارای سیر تکاملی شخصیتی معینی هستند. اما از آنجا که به باور ما، در آنها بیشتر غریزه، نقش تعیینکننده را پیدا میکند، دیگر پدیدهی «شدن» از همان اهمیتی که نقش آن در رشد شخصیت انسان دارد، برخوردارنیست.
همهی ما در زندگی روزانه به موردهایی برمیخوریم که عملاً پدیدهی «شدن» و «بودن» را به شکل آشکار و گاه متضادی در برابر خود میبینیم. بدین معنا که گاه به انسانی برمیخوریم که او را در دوران کودکی میشناختهایم و حالا که در بزرگسالی، ملاقاتش میکنیم، میبینیم که به مقام بسیار برجستهای دست یافتهاست. چه این مقام در حوزهی علم بودهباشد و چه در حوزهی سیاست، در عمل برای ما فرقی نمیکند. آنچه فرق میکند آنست که ممکناست ما در این حالت، دو واکنش از خود بروز بدهیم. واکنش اول، واکنش تأییدی ماست. بدان معنا که ما از همان دوران کودکی، نشانههایی از چنین روزگاری را در حرکات، گفتار و رفتار او، پیشبینی میکردهایم. او چنان خود را نشان میداده که ما پیشاپیش ناچار بودهایم برای او و شخصیتش احترام بگذاریم. واکنش دوم واکنش انکاری و تعجبی ماست که با توجه به شناختی که از روزگار کودکی او داشتهایم، هرگز گمان نمیکردهایم که او روزی چنین فرد برجستهای از آب درآید.
این که ما تدوام رشدمثبت و یا دگرگونی رشد منفی به مثبت را در آن کودکان به چه عواملی نسبتدهیم، موضوع بحث ما نیست. موضوع بحث ما مفهوم «شدن» و «بودن»است. با توجه به دو جلوهی متفاوت در دوران کودکی آن دو شخص، میتوانیم به این نتیجه برسیم که در مورد مثال اول، چنان پدیدهی «بودن» و «شدن» به هم گره خورده بودهاست که ما میتوانستهایم تداوم همان «بودن» اولیه را در «شدن» بعدی، شاهدباشیم. در حالی که در مثال دوم، «شدن» بعدی، تدوام بلافصلِ «بودن» اولیه نبودهاست. البته این بدان معنا نیست که در او، هیچ جوهری از «شدن» بعدی وجود نداشته بلکه میتوان بار سنگین این «شدن» را در گرو تلاطمهایی دانست که مسیر زندگی وی را از آنچه بوده و یا از آنچه میتوانسته باشد و یا بشود، به کلی به چیزی دیگر، تغییر داده است. بیجهت نیست که «ارسطو1/Aristoteles» فیلسوف یونان قدیم، در این زمینه، عبارت بسیار کوتاه و عمیقی دارد که همهی بحث ما و حتی بحثهایی عمیقتر از آن را در خود جا میدهد:«آنشو که هستی.»
سهشنبه نوزدهم اوت 2014
........................................................................................
1/ارسطو/Aristoteles/تولد 384 / مرگ 322 پیش از میلاد
گاه از خود پرسیدهام که چرا پدیدهی دروغ در ذهن بیشتر انسانها، سبکبارتر از حقیقت جلوهگری میکند؟ آیا بدان دلیل است که دروغ، عملاً پدیدهای توخالیاست؟ یا بدان جهت است که دروغ به علت امکان رقصیدن با هر ساز و آوازی، راحتتر میتواند از سوراخها به بیرون بلغزد و از از بیرون، خود را به سوراخی بکشاند و در آنجا قایمشود؟ از طرف دیگر، مگر کم اتفاق افتادهاست که حقیقت، نه یک لحظه یا چند لحظه، بلکه سالها و سدهها در لای کتابی، در زیر سنگی و یا در خرابهای پنهان بودهاست بیآن که کسی آن را ببیند و یا بازشناسد. پس در اینصورت نه دروغ را میتوان عملاً توخالی توصیفکرد و یا آن را پدیدهای دانست که میتواند به هرسازی برقصد. بلکه چه بسا این توصیف، به نوعی، شامل حال حقیقت نیز میتواند باشد.
در برابر این چالش ذهنی، به این نتیجه رسیدهام که گاه مرز دروغ و حقیقت چنان نامرئیاست که انسان نمیداند کدام را کدام بنامد و یا بداند. به اعتقاد من، نه حقیقت، همیشه جامهی قدیسانه به تن دارد و نه دروغ، تنپوشی از سیاهی و دغل. گاه توصیفی که از حقیقت داده میشود چنان با دروغ انطباق مییابد که نمیتوان به سادگی، آن یک را از این یک، متمایز ساخت. در روزگار ما، حقیقت بیشتر از هر دروغ دیگر، ابزاری شدهاست در دست فریبکاران تا بدان وسیله، بتوانند مردم را در صفی قراردهند که آنان اراده کردهاند. به اعتقاد من در روزگار کنونی، تفاوت حقیقت و دروغ نه در آنست اولی، هرچه را که توصیف میکند، دقیقاً معادل معنایی و یا جسمی آن در جهان خارج وجود دارد و دومی، هرچه را که به توصیف میکشد، هیچ معادلی در جهان معنا و ماده، برایش پدیدار نیست.
در دنیای امروز، دروغها و حقیقتها با اضافهکردن یک «اما» و یا «اگر»، یک «نه» و یا «آری»به کلی از هم فاصله میگیرند و یا برهم انطباق مییابند بیآن که در ذهن شنونده، بیننده و یا خواننده، توانستهباشند چنان سوء گمان عمیقی را برانگیزند. شاید سخن این کشیش انگلیسی که در قرن نوزدهم میزیست در زمانهی ما چندان مصداق واقع بینانهای نداشتهباشد. او گفتهاست:«وقتی که دروغ، نیمی از کرهی زمین را طی کردهباشد، حقیقت، تازه کفشهایش را برای حرکت میپوشد.»/چارلز هَدون اسپورجن/Charles Haddon Spurgeon/ 1834-1892»
در این سفر، متوجهشدم که یکی از خویشان من که سالها از او بیخبر بودم، همراه با همسرش، مسؤل نظافت یکی از توالتهای عمومی شهر تربت حیدریه است. او مردی است شصت و چندساله که ظاهراً تا چند سال پیش در شهر گناباد به کار قالی بافی مشغول بوده و اینک در سرانهی پیری به شهر زادگاهش برگشتهاست. دوستداشتم او را ببینم و اندک کمکی که از دستم ساختهبود برایش انجامدهم. او نمیتوانست کارش را که هر هفت روز هفته بدان مشغولبود، رهاسازد. گفتند در کنار توالتهای عمومی، به آنها دوتا اتاق دادهاند تا زندگیکنند. همسرش قسمت زنانه را عهدهدار است و او بخش مردانه را. در سالهای جوانی، یکی دوبار او را دیدهبودم. در آن هنگام به کار کشاورزی مشغولبود. ظاهراً مقداری آب داشت که براثر خشکشدن کاریز آن روستا، دستش به کلی از همهجا کوتاه شد. نه توان خریدن آب چاه عمیق را داشت و نه امکان ماندن در آن روستا را.
از اینرو با یگانه فرزندش، روستا را ترک میکند و به شهر میآید. در آنجا، کسی از گناباد به تصادف، او را میبیند و اظهار تمایل میکند که او با همسرش درکارگاه قالیبافی او در آن شهر، به کار مشغولشود. او بار و بنه خود را میبندد و راهی گناباد می گردد. در این سالها، در همان کارگاه قالی بافی، همراه همسر و فرزندش کار کردهاست. دخترش در بزرگسالی با یکی از قالیبافان همان منطقه ازدواج میکند. خود او که از هیچ بیمه و پساندازی برای بازنشستگی برخوردار نبوده، در سرانهی پیری، تصمیم میگیرد باز به تربت حیدریه برگردد. در این شهر، به کمک یکی از افراد خیرخواه، در یکی از توالتهای عمومی شهر به عنوان نظافتچی به کار مشغول میشود. قرار میشود ماهانه نودهزارتومان به او بدهند اما بدان شرط که او و همسرش از مراجعان توالت، تقاضای پول نکنند. اگر کسی بر اساس تمایل خود، چیزی به آنان داد که باید سپاسگزار باشند.
اتاقهایی که به آنان دادهبودند، با توالتهای مردانه، فاصلهای دو سه متری داشت. بوی تعفن فاضلاب، مشام انسان را به سختی میآزرد. او اما گلهای نداشت. به همان فقر و بوی همیشگی عادت کردهبود و چنان کم صحبتبود که میبایست با زحمت بسیار، از دهان او، حرفی بیرون کشید. به او گفتم:«تا کی میخواهی کارکنی؟ در ایران، معمولاً شصت سالگی، سن بازنشستگیاست.» جوابداد:«بله درستاست. اما من که بازنشستگی ندارم، باید تا وقتی جان در بدن دارم، کارکنم. من شانس آوردهام که در طول این چهل سال، یکبار هم مریض نشدهام. اصلاً فکر نمیکنم که مریضشوم. نه غصهی آب دارم نه غم نان. شبها با آسودگی میخوابم. روزها از اذان صبح تا اذان شب، مرتب، مشغول تمیز کردن توالتها هستم. معمولاَ روزی سه چهارهزارتومان گیرم میآید. برای این نان و ماستی که من و زنم میخوریم، به بیشتر از اینها احتیاج نیست.»
احساس میکردم که فضای اتاق برای من، غیر قابل تحملاست. انگار بوی عفونت، تمام وجود انسان را در خود غرق کردهاست. سعی کردم مقداری پول در اختیارش بگذارم. پولها را گرفت بیآنکه تشکر بکند. نه زبان رد داشت و نه تشکر قبول. او حتی پولها را نشمرد. احساسکردم که دادن و ندادن پول، برای او بیتفاوتاست. انگار آرامش او، در گرو آنست که زندگی را بدون اندیشه به آینده و بدون ارزیابی گذشته، در نظر بگیرد. بیشتر یک انسان غارنشین در برابرم مجسم میشد. به نظر میرسید که به آینده با همهی نامعلومی آن، اطمینان دارد. میداند که از گرسنگی نمیمیرد. میداند که پولهایش در بانک نمیپوسد، میداند که کسی تهدیدش نمیکند. میداند که دزد به خانهاش دستبرد نخواهدزد. او روزها و شبها را در آرامشی گیاهی سپری میکند. نمیداند دنیا دست کیست. نمیداند چه کسی میآید و چه کسی میرود. برای او، هیچکس به هیچشکل مطرح نیست. حتی وقتی احوال دخترش را میپرسم، میگوید سالهاست که از حال او بیخبر است. در او کمترین نگرانی از مرگ نیست. کمترین شوق به زندگی هم نیست. او خوب میداند هراتفاقی که بیفتد، بدتر از آنچه هست نخواهدبود.
هنوز چند روزی از آمدنمان به ایران نگذشته بود که چندتن از خویشان نه چندان نزدیک، علاقهمند شدهبودند از شاهرود به دیدارمان بیایند. در گفتگوی تلفنی به آنان گفتم که نیاز به آنهمه زحمت نیست که از شاهرود بکوبند و به تربت حیدریه بیایند تا ما را در عرض بیست و چهار ساعت، ملاقات کنند. آنان واقف بودند که ما امکان چندانی برای پذیرایی شام و ناهارانه نداشتیم. یا به عبارت دیگر، در ما حوصلهی چنان پذیراییهایی نبود. ناگفته نماند که آنها نیز به این نکته آگاهبودند. آنچه مهمبود آنکه تصمیم قاطع خویش را برای سفر و دیدار ما گرفتهبودند. دو روز بعد، چشممان به جمال آنان روشنشد. چهار نفر، این راه دراز را طی کردهبودند. مادر، دو فرزندش که یکی از آنان پسراو بود و عروسش. نفر چهارم دختر آنانبود که هنوز ازدواج نکرده بود. آنها نه تنها با یک اتومبیل بنز سیصد میلیون تومانی به تربت آمدهبودند بلکه نهار و شامشان را هم از یک رستوران گرفتهبودند و ما را نیز مهمان خود کردهبودند.
رفتارشان چنانبود که انگار پول از آسمان و زمین برایشان میبارید. ما طبعاً حسود و بخیل نبودیم. تا باشد، مردم شکمشان سیرباشد و به کسی نیاز نداشتهباشند. اما وقتی که پول از زمین و آسمان برای کسی ببارد، هنوز هم بیشتر از حد معمول، خوشحالکنندهاست. وقتی که میخواستند از ما خداحافظیکنند، تقاضا کردند با یکی از افراد آشنا به وضعیت روستاهای تربت، به یکی از روستاهای اطراف آن بروند. نام روستای مورد نظر، «اَقداش/Aghdash»بود. من از برادرم خواهشکردم که کسی را با آنان همراهسازد.
چند روز بعد، آن شخص پیش برادرم آمدهبود و ماجرای عجیبی را تعریف کردهبود. آنان به روستای اَقداش رفتهبودند تا «سرگین» الاغِ ماده گیر بیاورند. گفتهبودند که سرگین الاغِ ماده را برای کار آزمایشگاهی دخترشان میخواهند که لازم بودهاست از جایی فراهم سازند. ظاهراً در شهر شاهرود، الاغ، آنهم الاغ مادهای نبوده است تا دسترسی به سرگین آن راحت باشد. از آنجا که عازم تربت بودهاند، با خود گفتهاند رفتن به روستاهای اطراف شاهرود همان اندازه زحمت دارد که رفتن به روستاهای اطراف تربت حیدریه. زیرا وقتی قرار است به این شهر بیایند، میتوانند با یک تیر، دو نشان بزنند. هم دیدار ما و هم فراهمکردن سرگین ماده الاغ. از تصادف روزگار، به علت تابستان و مرخصی های تابستانه، یکی از دوستان قدیم آنان که اهل تربتاست و ساکن شاهرود، به این شهر آمدهبود. ما در یک مجلس تعزیه، با آنان آشناشدیم. وقتی راشل، ماجرای شکار سرگین الاغ را برای کار آزمایشگاهی دختر خانواده برای دوست قدیمی آنان تعریفکردهبود، او ناگهان با خندهای انفجارآمیز، پرده از راز شکار سرگین ماده الاغ برداشتهبود.
او گفتهبود که سرگین ماده الاغ نه برای کار آزمایشگاهی دخترشان که برای سوزاندن و نابودکردن چشم شور، مورد استفادهی آنان قرار گرفتهبود. دخترشان در یکی از رشتههای علوم انسانی درس خواندهبود و کارش هیچ ربطی به آزمایشگاه نداشت. در عَوَض، مادرِ خانواده چنان اهل دعا و جادو جنبل بود که برای هرچیز تازهای که در آن خانه خریده میشد، برای رفع چشم شور، به کارهایی از این دست متوسل میگردید. او اعتقاد داشت که از میان همهی این موردها، سرگین ماده الاغ، بهتریناست. دوست قدیم آنان، این نکته را نیز فاش ساختهبود که هنوز یک ماه از زمان خرید ماشین بنز سیصد میلیونی آنها نگذشتهاست. از اینرو، آمدنشان به تربت حیدریه، قبل از آن که برای دیدار شما باشد، برای نشان دادن ماشین بنز بودهاست. از طرف دیگر، نشان دادن ماشین بنز، قطعاً نگرانشان کرده که نکند کسی از افراد پیرامونی، با چشمان شور، به آن نگریستهباشد. از اینرو، آنان نمیتوانستهاند خواب راحت داشتهباشند تا مگر به سرگین ماده الاغ دسترسی پیداکنند و بدان وسیله از شر چشم شور رهایی یابند.
پایان
با راشل و دخترانمان راهی گورستانی در حوالی مزار قطبالدین حیدر هستیم تا دیداری از مزار پدر و مادرم داشتهباشیم. در سفر قبلی، مادرم هنوز زنده بود اما اینک او نیز درگذشتهاست. در این جور مواقع، راشل با آلیس و جولیا تاکسی میگیرد و من با آمبر و مدیسون. روز جمعهاست و هردو برادرم با اصرار فراوان، دوست دارند ما را همراهیکنند. به آنها گفتهایم که حضور ما نباید کوچکترین اختلالی در زندگی روزانهی آنان پدید بیاورد. وضع به گونهای است که ما میتوانیم در خانهی خودمان به سربریم و برای کسی مزاحمت نداشتهباشیم. چه از نظر خواب و چه از نظر پختن غذا و یا پذیراییهای دیگر. طبعاً آنان که خواهان دیدارما هستند، میتوانند بیهیچ نگرانی و اندیشهای، پیش ما بیایند. دوستان و خویشان نیز، از همان اول، این واقعیت را قبول کردهاند. در مورد رفتن به این طرف و آن طرف نیز ما دوست داشتهایم مزاحم کسی نشویم. اما برای رفتن به سر خاک پدر و مادرمان، هردو برادر دوستداشتند ما را همراهی کنند.
وقتی به مجموعهی قبرستانها میرسیم، صدای بلندگو و گریهی افراد معینی به گوش میرسد. بلندگو در دست فردی است که در مراسم دفن دخترخانمی که در سن هفده سالگی تصادفکرده، مشغول خواندن دعاست. از صحبتهای او میتوان همهچیز را دریافت. صدای بلندگو چنان گوش خراشاست که فکر میکنم ذهن همهی حضار و افراد دور و بر را قبل از آنکه به مرگ آن دختر جوان متوجهسازد، به مزاحمت آن صدا توجه میدهد. «آمبر» و «مدیسون» با حالتی تعجبآمیز و برانگیخته، از من میپرسند:«بابا! چرا صدای بلندگو این قدر بلند است؟» من جواب میدهم:«نمیدانم. اما حدس میزنم که عزاداران از طریق بلندگو میخواهند دیگران را در غم خود شریک کنند.» «مدیسون» جواب میدهد:«این چه نوع شریک کردناست که بدون اجازه، سرِ مردم را به درد بیاورند؟» میگویم:«اینجا ایراناست و قوانین آن با قوانین انگلستان فرق میکند.»
«مدیسون» هنوز برانگیختهتر از پیش جواب میدهد:«من نمیفهمم چه فرقی میکند. منظورت آنست که مزاحمت برای دیگران در انگلستان غیر قانونی است و در ایران، قانونی؟» من جواب میدهم:«نه! منظورم این نیست. در این جا رسماست که مردم با صدای بلند گریهکنند. به سرِ خودشان یزنند و یا حتی در بدترین حالت، لباسهایشان را بر تن خود پارهکنند. این رسمها در کشورهای اروپایی وجود ندارد. البته نمیدانم که در زمانهای قدیم وجود داشته یا نه.» «آمبر» حرف خواهرش را پی میگیرد و میگوید:«البته آدم از مرگ یک جوان هفده ساله که چشم و چراغ خانوادهاش بوده، متأسف میشود. اما وقتی که شخص دعاخوان و یا افراد خانواده تصمیم میگیرند که در یک جمع ده بیست نفری که همه صدای هم را میشنوند، از بلندگو استفادهکنند، هیچ فکر دیگری به ذهنش نمیرسد جز آنکه دوست دارند صدای گریهها و فریادهایشان به گوش دیگران هم برسد. چه این دیگران بخواهند و چه نخواهند.»
من پاسخ میدهم:«البته مردم ایران به این جور برخوردها عادت کردهاند. از آنجا که زمینهای هم برای مقایسه ندارند، چندان برانگیخته نمیشوند. فکر میکنند که در همهجای دنیا، وضع چنیناست.» «مدیسون» هنوزهم برانگیختهتر از پیش به من جواب میدهد:«عادت مردم، دلیل برآن نیست که دیگران، وقت و بیوقت، آرامش آنها را بگیرند. کسانی هستند که دوست دارند کسی صدایشان را نشنود و آنها هم صدای کسی را نشنوند. آیا این حق طبیعی هر انسانی نیست که کسی مزاحم او نشود و او هم مزاحم دیگران نباشد؟ من این برخورد را حتی در ماشین دوستان و خویشانمان در این شهر دیده ام. همینکه ما را سوار ماشینشان میکنند، بیآن که از ما بپرسند که آیا ما دوستداریم به موزیک گوشکنیم، فوراً صدای موزیک را بلند میکنند. این نوع برخورد، بسیار گسترده و همگانیاست.»
من دیگر جوابی برای حرفهای دخترانم نداشتم. ما برای رسیدن به مزار پدر و مادرم، باید از کنار مراسم دفن همان دختر جوان میگذشتیم. وقتی به محل دفن آن دخترخانم نزدیکتر شدیم، ناگهان دیدم که دو برادرم با چندتن از افراد حاضر در آنجا به گرمی احوالپرسی کردند. من و راشل و دخترها هم با آنکه آنان را نمیشناختیم با چندتن از آنان که صورتهای گریانی داشتند، احوالپرسیکردیم. ناگهان متوجه شدیم که مادر و دایی دختر از دسترفته از ما تشکر کردند که خود را به مراسم دفن «مَسرّت/Masarrat» رساندهایم. کمکم بیآنکه بخواهیم، ما نیز یکپا از عزادارانشدیم. کمی بعدتر دریافتم که پدر دختر از دسترفته، برادر باجناغ برادر بزرگم است. این حادثه دیشب، ساعتهای ده اتفاق افتاده و آنها هنوز فرصت نکردهبودند خویشان و دوستان را خبرکنند. خانم «مسرت»، شب از خانهی عمویش که در آن طرف خیابان قرارداشته، به خانهی خودشان برمیگشته که یک جوان موتورسوار با وی تصادف میکند. جوان موتور سوار هم که کلاه محافظ نداشته، در این حادثه، جانش را از دست میدهد.
آنروز ما میبایست در مراسم تعزیه آن دخترخانم که در مسجد بزرگی در شهر برگزار میشد، شرکت میکردیم. زنان در قسمت زنانه و مردان در قسمت مردانه. ناگفته نماند که شب بعد، همهی ما را به حلیم نیز دعوتکردند. جای آننبود که این دعوت را رد کنیم. دیدن مراسم حلیم خوردن آن هم در شکل جدید آن که همه پشت میز بنشینند و حتی افرادی مرتب اعلام دارند که اگر کسی سیرنشده، ظرفش را پرکنیم، برای من، راشل و دخترها بسیار جالببود.
ادامه دارد
هوسکردهام با راشل سری به «تپهی غربتها» بزنم. او میداند که بخشی از دوران کودکی من، در نزدیکی این محله گذشته است. خانهی پدری من، فاصلهی چندانی با تپهی غربتها که شماری از کولیهای خراسان باشند نداشتهاست. ما همیشه آنان را با خود بیگانه دانستهایم. از خود راندهایم. انگار هرگونه معاشرت، ازدواج و یا معامله، با آنان حرام بودهاست. شاید یگانه کاری که از دست آنها لزوماً برمیآمده و بخشی از مردم به علت باورهای خاص خویش، بدانها نیازمند بودهاند، حِجامت یا «خونگیری»بودهاست. غربتها در این زمینه، رقیبی نداشتهاند. درستاست که زندگی آنان از نظر تمیزی و بهداشت، وضع خوبی نداشته. درست است که بیشتر آنان در فقر زندگی میکردهاند. اما مگر دیگر مردمان که به اینان برای حِجامت مراجعه میکردهاند، خود در رفاه و بهداشت میزیستهاند؟
من میخواستم با راشل به این منطقه بروم و دیداری با مغازهی چراغسازی و «بَشزنی» چراغیان داشتهباشم. خانوادهی چراغیان، همسایهی دیوار به دیوار ما بودند و من با پسر دومشان «حسن چراغیان»، همکلاس و همبازی بودم. بعد از ظهرهای تابستان، من و او، پای برهنه، از سرکوچه تا ته کوچه میدویدیم و ادای اسبهای درشکه را درمیآوردیم. نخ بسیار محکم و بلندی داشتیم که به نوبت در دهانمان میانداختیم و آن دیگری، نقش درشکهچی را بازی میکرد که از طریق افسار که همان طناب باشد، اسب را هدایت میکرد. در آن کوچه، ما چنان در دنیای لذت بخش کودکانگی و باور خویش غرق بودیم که کسی را نمیدیدیم و چیزی را نمیشنیدیم. این بازی، چنان عادلانهبود که جای هیچگونه درگیری میان ما و یا کمکاری نسبت به یکدیگر نمیگذاشت. هردو به اندازهی کافی میدویدیم و عرق میکردیم و لذت میبردیم.
برادر بزرگتر از او که فرزند اول خانواده محسوب میشد، عباس نامداشت. من در آن هنگام، دریافتی از فاصلهی سنی او با خود نداشتم اما این را میدانستم که او از من و ما بزرگتربود و همیشه در مغازهی چراغسازی پدرش کار میکرد. قبل از رسیدن به مغازهی چراغیان، برای اطمینان خاطر، از یک مغازه که در همان نزدیکیها قرارداشت، پرسیدم که آیا فرزندان چراغیان، مغازهی پدرشان را همچنان دارند؟ پاسخ او مثبتبود. محل نسبی مغازه را میدانستم. نکتهای که بیش از همه بر تعجب من افزود، آن بود که پس از پنجاه و هفت هشت سال که از آن زمان میگذشت، هیچ تغییری در ساز و کار این مغازهها رخ ندادهبود. درها همانبود که بود. دیوارها بوی فرسودگی و گمگشتگی اعصار و قرون میداد. انگار که من از خواب اصحاب «کهف/Kahf» خویش بیدارشدهام و همهچیز را به همان شکلی میبینم که در آن زمان دیدهام.
کمتر محلهای را در تربت حیدریه دیدهام که اینچنین از هرگونه تغییری در جهت بهترشدن، فاصله گرفتهباشد. به نظر میرسد پس از آن که نسلهای دیرسال که عمری را در آن منطقه به کار و کسب مشغول بوده، صحنهی جامعه و یا زندگی را ترک کردهاند، فرزند یا فرزندان آن، هیچگونه جاذبهی اقتصادی در بقایای املاک پدران خویش نیافتهاند تا بخواهند دستی به سر و روی آنها بکشند و نوعی فعالیت اقتصادی را که متناسب با خواست بازار باشد، تداوم بخشند. از آن مغازههای دیرین، جز چندتایی، بقیه، یکسره بسته بودند. نوع قفلها و چفت و بستها، حکایت از یک بستهبودن دراز مدتداشت. وقتی به مغازهی چراغیان رسیدم، احساس کردم که بخش بیرونی آن، از سال 1336 که ما آن محله را ترک کردهبودیم تا این زمان، کمترین تغییری نکردهاست. فرسودگیها صد البته افزایش یافته اما کاری که در جهت تعمیر و یا بازسازی باشد، انجام نگرفتهاست.
وقتی وارد مغازه شدم، حیرت کردم. توگویی زمان در درون این مغازه نیز، توقفی مطلق داشتهاست. مردی لاغراندام و نسبتاً سیه چرده، پشت میز کار خود نشسته و با مردی دیگر که روی سکّوی کوچکی جاگرفته، در حال گفتگوست. سلام میکنم. حضور راشل، هیچگونه تعجبی را در برخورد صاحب مغازه برنمیانگیزد. میپرسم:«این جا مغازهی آقای چراغیان است؟» مرد پشت میز جواب میدهد:«بله!» پرسش بعدیام ایناست:«آیا شما آقای عباس چراغیان یا حسن چراغیان هستید؟» پاسخ میشنوم:«من عباس هستم.» اینبار مجدداً و با حالتی مهرآمیز سلام میکنم، دستم را به جلو میبرم و خود را معرفی میکنم:«من یکی از همسایههای قدم و دیوار به دیوار شما هستم.» او چنان هوشیار و حاضرجواباست که حتی اسم مراهم بر زبان میآورد.
از دیدن من ابراز خوشحالی میکند. اما با سادگی خاصی میگوید:«من خبر مرگ شما را شنیدهبودم. خوشحالم که نمردهاید. میبینم که سرِ حال هستید.» راشل را معرفی میکنم بیآن که از ملیت او چیزی بگویم. راشل، هم با عباس و هم با آن آقا دست میدهد. آنها بیهیچ تعجبی دستهای او را می فشارند. اما وقتی عباس نام راشل را میشنود، فکر میکند که نام او «عایشه»است. او میگوید:«در میان ما ایرانیها، نام عایشه کمی غریباست. نکند خانم شما اهل عربستان است؟» میگویم:«او اهل انگلستاناست و راشل نام دارد نه عایشه.» عباس معذرت میخواهد که نام او را تا این حد، اشتباه شنیدهاست. از پدر و مادر و خواهران و برادرانش میپرسم. پدرش سالهاست چهره در نقاب خاک کشیده اما مادرش که نود و هشت سال دارد، هنوز زندهاست و حافظهاش هم به خوبی کار میکند.
از یکایک همسایگان قدیم میپرسم. آنان که از نسل گذشته هستند، جز مادر او، کسی دیگر زنده نیست. از حسن، همبازی دیرینم میپرسم. میگوید:«حسن در دوران سربازی در زمان شاه، به علت آنکه سلاحش را گم کردهبود، تحت تعقیب قرارداشت و سالها فراری بود. پس از انقلاب، به سپاه رفت و در آنجا به خدمت مشغولشد. هم اکنون در تهران زندگی میکند و بازنشستهاست. چهار پنجتا نوه دارد و فرزندانش همه عروس و دامادند. از خودش میپرسم. او نیز همه را عروس و داماد کرده و اینک در سن هفتاد و دو سالگی، قبراقتر از همیشه، مشغول به کار است. می پرسم:«نمیخواهید خود را بازنشستهکنید؟» جواب میدهد:«من وقتی بازنشسته میشوم که بمیرم. کارکردن، برای من عشق بزرگیاست.» در و دیوار مغازه، یادآور غاری است که انسان به در و دیوار آن، چند لامپا، چندتا شلنگ و یکی دوتا سماور آویزان کردهباشد. میتوانم ادعاکنم که سرمایهی آن مغازه، حتی به یک میلیون تومان هم نمیرسید. اگر با معیارهای سال 1336 بخواهم ارزیابیکنم، میتوانم بگویم چیزی در حدود پنجاه تا یک تومانی. آرامشی که در نگاه و چهرهی عباس چراغیان دیدم، مرا باردیگر به زندگی بیشتر از پیش امیدوار ساخت. در نگاه او، ثروت و قناعت، سیری و امتناع، همزمان چشمک میزدند. انگار در و دیوار مغازهی سیاه و غارگونهی او با زیباترین سالنهای تجاری پهلو میزد. آرامش او، میتوانست بسیاری از توفانهای پیرامون وی، فرونشانَد. بیاختیار به یاد شعر سعدی افتادم:
چـشم تنگ مرد دنیا دار را
یا قناعت پرکند یا خاک گور
ادامه دارد