برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

تشنگیهای ابدی 01

تشنگی‌های ابدی

یکی از نویسندگان معتبر سوئد در سده‌ی نوزدهم و بیستم میلادی، شخصی است به نام « یَلمَر بَرگمن[1]» که در عمر کوتاه خویش توانست به خلق آثار ادبی ارزشمند و متعددی بپردازد. از جمله کارهای ارجمند او،  مقداری داستان‌های کوتاه است که شمار آن‌ها به پنجاه عدد می‌رسد. او در شهر « اُره بُرو[2]» در بخش شمالی این کشور متولد شد و همراه با دو خواهر خود، دوران رشد خویش را گذرانید. پدرش یکی از صاحب منصبان بانک در همان شهر بود.

«یَلمَر» در دوران مدرسه، با بچه های دیگر نمی‌جوشید و از این رو خیلی تنها بود و غالباً به علت چاقی، مورد آزار و اذیت دیگران نیز قرار می‌گرفت. همین نکته، بعدها تأثیر ویرانگر خود را در تمام طول زندگی بر شخصیت او باقی گذاشت تا آن جا که بیشتر اوقات، در وضع روحی بسیار بدی به سر می‌بُرد. این موضوع تا آن جا زندگی او را دگرگون کرد که حتی در جنسیت خود، دچار تردید گردید. یکی از نشانه‌های عملی این تردید آن بود که وی با وجود آن که همسر داشت، با چندین مرد دیگر که گرایش‌های همجنسانه داشتند، رابطه برقرارمی‌کرد. البته بیشترین رابطه‌ی جنسی او با مردان بسیار جوان بود. وی پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، یک سال در فلورانس ایتالیا به سر بُرد تا این که در سال 1905 میلادی یعنی در سن 22 سالگی نخستین کتابش را منتشر کرد که چندان مورد توجه قرار نگرفت. اما پس از آن، چندین رُمان منتشر ساخت که از آن ها به عنوان رمان های « بَرگ‌من» نام برده می‌شود. یکی از رُمان‌های او به نام «مارکورلس در وادشو پینگ[3]» از استقبال بسیار زیادی برخوردار گردید.

آثار «بَرگمن» بازتاب شخصیت بسیار متنوعی است که در او وجود داشت. او خود از تخیل عمیق و گسترده‌ای برخوردار بود. داستان مورد اشاره نیز این گستردگی تخیل را به خوبی در او نشان می‌دهد. شیوه‌ی نویسندگی او،  بسیار جذاب است وطنز و تَسخَر گزنده‌ای در آن جاری است. اما از یاد نباید برد که تمام کارهایش از حس انساندوستانه و همدلانه‌ای سرشار است. او یکی از شخصیت‌های حماسه ای سوئد به شمار می‌آید. به دلیل آن که وی در زندگی خصوصی، وضع بسیار نامتوازنی داشت، سرانجام به مشروبات الکلی روی آورد و به آن معتاد شد. و این امر، در پی خود، او را به اعتیاد دیگری که مواد مخدر باشد نیز کشاند. اما با وجود همه‌ی این مشکلات، او تلاش می‌کرد تا از نظر تولیدات ادبی و قول و قرارهایی که با ناشران خود داشت، بسیار مقید و وقت‌شناس باشد. «یلمَر بَرگمن» در آغاز سال مسیحی 1931 در سن 48 سالگی در برلن در گذشت. علت مرگش را مصرف بیش از حد الکل و مواد مخدر تشخیص دادند. یکی از داستان‌های او از کتاب «داستان های جدید یلمَر بَرگمن» انتخاب شده که عنوان آن این است :«داستانی از یک سرزمین عربی خوشبخت[4]». اما من به این داستان، نام «روح بی قرار و تشنگی‌های ابدی» می‌گذارم. آیا می توان برای داستان عشق آدمی، آغاز و انجامی تصور کرد؟ آیا اصولاً عشق، آغاز و انجامی هم دارد؟ شاید هرانسانی به این پرسش‌ها، جواب‌های گوناگونی بدهد. اما اعتقاد من برآنست که عشق آدمی، نه آغاز دارد و نه پایان. بلکه چشمه‌ی همیشه جوشانی است که هستی آن به هستی بشریت گره خورده‌است. عشق آدمی، همیشه متن زندگی است. نه مقدمه‌ی آن و نه بخش پایانی‌اش. عشق آدمی، جوهر هستی است. نه پوسته است و نه زائده. نه پژمردنی است و نه میرنده. عشق آدمی، آن چراغ همیشه روشنی است که نه تنها در تاریکی‌های غم‌انگیز حیات انسان، روشنایی بخش دخمه‌های هزارتوی وجود اوست بلکه اگر به قلم‌آید و یا بر زبان جاری‌شود، خواندن و شنیدنش در تاریک و روشنای زندگی دیگر انسان‌ها، برانگیزنده‌ی لذت و سوزش شگفت به بازی درآورنده‌ای است. تردید نیست که عشق برای یک فرد، همچون داستان زندگی، در جایی آغاز می‌شود و در جایی دیگر پایان می‌گیرد. شکل این پایان گرفتن نیز یا در هیأت  نفرت است و شکست یا در قالب توافق است و وصال. در حالت نخستین باید گفت که موج توفنده‌ی ویرانگری است که از هر قطره‌اش کوبندگی رعد و برق، فضای زندگی را می‌انبارد. در حالت دوم، دُرُست مانند ابرهای یله‌گرد تابستان است در آسمان لُخت کویر. آهسته آهسته ناپدید می‌شوند بی آن که انسان حتی رفتنشان را احساس کند. اما عشق در شکل همگانی آن که بشریت را در برمی‌گیرد، ریشه‌های هزاران پنجه‌ای است، سرشار از شور و شر بقای زندگی که آن را تا ژرفای کوه و دشت و دمن رسانده است. این عشق، نه آغاز دارد و نه پایان. همیشه هست و همیشه باید باشد. حتی زمانی که ما انسان را به طور عام به عنوان نماد بشریت در نظر می‌آوریم، نه به آغاز زندگیش کاری داریم و نه به پایان آن. بلکه به طور عمده، متن زندگیش را مورد نطر قرار می‌دهیم. ما از انسانی سخن می‌گوئیم که در همه جا حضور دارد. چه در کوچه و خیابان، چه در قامت کودکان و نوجوانان و چه در اندام جوانان و میانسالان و چه در قالب سالمندان و زمین‌خوردگان. تردید نیست که بسیاری از آن دیروزیان کوچه و خیابان، دیگر جزو امروزیان نیستند و بسیاری از آن امروزیان کوچه و خیابان، دیگر جزو فردائیان کوی و برزن به شمار نمی‌آیند.

زندگی بسیاری از آنان، پایان یافته و چراغ عمرشان برای همیشه خاموشی پذیرفته‌است. اما ما این نبود و کمبود را هرگز نمی‌بینیم. و چنین است که کوچه و خیابان و کوی و برزن، همیشه برای ما همچنان از آدم‌های گوناگون، از کودک‌سالان تا سالمندان، پُر است. گویی هزاران سال است که انسان‌های واحدی به خیابان می‌آیند و از خیابان می‌روند. بچه‌ها همیشه بچه‌اند. بزرگان همیشه بزرگند و سالمندان و گیس سفیدان، همیشه بزرگ و گیس سفید و سالخورده. حتی وقتی انسان را به طور عام مخاطب قرار می‌دهیم نه به طبقه‌ی اجتماعی او اشاره داریم و نه به سن و سالش و نه حتی به زبان و دیگر تعلقات فرهنگی‌اش. داستان نفرت و عشق دختری که در این جا آمده است، یکی از پر جلوه ترین و تأمل برانگیزترین داستان‌های عاشقانه است که می‌شود خواند و می‌شود شنید. نویسنده قبل از آن که حتی نشانه‌ای برای من و شما پدیدار سازد که می‌خواهد این داستان را به عشقی تب‌آلود پیوند دهد، عملاً آن را به این خصلت بزرگ آدمی گره می‌زند که انسان در هرکجای جهان که باشد و در هر مقام و منزلتی که قرار داشته‌باشد، باید احساس‌کند که وجودش تنها برای مصرف کردن نیست. بلکه برای ساختن، آفریدن، همدلی داشتن و تولید کردن به معنی عام آن نیز می‌تواند باشد و باید باشد. اگر انسان جز این بود، بی‌‌هیچ تردید، جوهر ارزشی وجودش به تدریج آب می‌شود و تبخیر می‌گردد. آن چه می‌ماند پوسته‌ای است که بیشتر برای نبودن خوب است تا بودن.

شاهزاده‌ی این داستان، آن چه را که از پدر دریافت داشته، سرزمینی است آباد و دور از هر گونه مشکلات رایج و ممکن. فرض محال، البته محال نیست. چنین چیزی در عالم واقع، حتی تصور کردنی هم نیست. اما نویسنده،  این فضا را از آن رو به وجود آورده است که بتواند از خویش بپرسد که آیا انسان امکان تداوم یک زندگی آرام و دل‌انگیز را بدان شکل آرزویی برای خود دارد؟ حضور شاهزاده‌ای که ناگهان خود را پس از مرگ پدر در فضایی می‌بیند که هیچ مشکلی در جامعه نیست، یک‌باره دچار هراس می‌شود. تصور آن که یک عمر فقط بخورد و بخوابد و جانش از کوچک‌ترین بی‌قراری انسانی تکان نخورد، برایش وحشتناک است. چنان است که مشاورانش برای وی سرگرمی بزرگی پدید می‌آورند. آن سرگرمی، چیزی جز بازی کردن با جان انسان‌های دیگر نیست یعنی جنگ. او با توصیه‌ی مشاوران، با سه کشور شرق و غرب و شمال کشورش می‌جنگد و همه‌ی آثار عشق، تمدن و شور انسانی را تبدیل به خاکستر ویرانی و مرگ می‌سازد. اما ویران‌گری نیز یک روز پایان می‌یابد. باز همان پرسش همیشگی مطرح است: چه باید کرد؟ آیا وجود او که برای ویران ساختنِ انبوه زندگی‌ها «مفید» واقع شده، اینک  می‌تواند برای ساختن و پرداختن چیزی دیگر یا چیزهایی دیگر، سازنده و «مفید» واقع گردد؟


ادامه دارد



[1]/ Hjälmar Bergman/ 1883-1931/ نویسنده‌ی سوئدی.

[2]/ Örebro

[3]/ Markurells i Vadköping

[4]/ Hjalmar Bergman Nya Sagor, Bokförlaget Ägget, Göteborg, Sweden 1984, Pages 192