پدیدهی «دروغ» و «راست» از آغاز تمدن، موضوع بحث فلاسفه، پیامبران، شاهان و حتی مردمان کوچه و بازار بودهاست. در همهی این بحثها و درگیریهای کلامی، «راست» و «درستی»، جلوهی تردیدناپذیر رهایی، رشد و شکوفایی به شمار آمدهاست. در حالی که «دروغ» و «نادرستی» به عنوان جلوهای از هستی در نظرگرفته شده که با زندگی، با رشد، با مهربانی و دوستی، یکسره دشمنیدارد. در همهی ادیان و فلسفهها، به مردم توصیه شدهاست که راستگویی پیشهسازند و از دروغ و دغل بپرهیزند.
این بُعد از توصیهی ادیان، پیامبران، فلاسفه و شاهان، بُعد تجویزی، دستوری و بالانشینانه دارد. در این میان، بُعد دیگری در برابر ما، ایستاده است که جلوهی دیگری از زندگی انسانی و مناسبات آنان را به نمایش میگذارد. این بُعد در واقعیت زندگی، نه تنها دروغ را عملاً مجاز میشمارد بلکه آن را ترویج هم میکند. هواداران این بُعد، در عمل، همهی انسانها هستند که روزانه و به مقتضای مصلحت، دروغهای کوچک و بزرگ بر زبان میآورند بیآن که حتی به دروغ بودن آن بیندیشند. میتوان گفت انبوه سیاستمدارانی که در رقابت با حریفان خویش و یا در رابطه با مردم، خود را ظاهراً ناچار میبینند برای خالیکردن زیر دل حریف و یا رسیدن به اهداف خاص خود، به انواع دروغها و گاه اتهامهایی که ریشه در واقعیت ندارد، متوسلشوند.
حتی شخصیتی مانند سعدی که بابهای متنوع بوستان و گلستان او، حکایت از نگاه باز و انساندوستانهی وی، به جهان و بشریتدارد، بر این نکته انگشت میگذارد که «راست فتنه انگیز» هیچگونه برتری بر«دروغ مصلحتآمیز» ندارد. میتوانم بگویم که جملهی سعدی، بر سردرِ ذهن بیشتر انسانها صرفنظر از زبان و فرهنگ، آویزاناست. زیرا همین اندیشه و همین شیوهی استدلال، در میان اهل اندیشه در کشورهای دیگر نیز وجود دارد. در این میان، یک نویسندهی سوئدی به نام «آلبرت انگستروم1/Albert Engstöm»، جملهای دارد که پدیدهی دروغ و راست را از بُعد رفتاری، روانی و اندیشندگی مورد نظر قراردادهاست. او هیچ توصیهای برای زشت یا زیبا جلوهدادن آنیک و یا این یک ندارد. بلکه به بُعد تازه ای میاندیشد که ممکن است ما در زندگی روزانه، توجهی به آن نداشتهایم. او در این زمینه، چنین میگوید:«جای خوشحالیاست که دروغ وجود دارد. چقدر وحشتناک میشد که هرچه را میشنیدیم، راستبود».
یکشنبه 14 سپتامبر 2014
این جرمها و مجازاتها در فاصلهی صد سال از 1753 تا 1853 در کشور سوئد اتفاق افتادهاست. در این قسمت، به اختصار به نام برخی افراد، جرم آنان و مجازاتهایشان اشاره شده است. در میان اینان که من در اینجا نامشان را آوردهام، حتی یک نفر از طبقات مرفه اجتماعی نیست. آنان یا خدمتکار بودهاند و یا کشاورز. در این میان، به دو مورد برمیخوریم که یکی سرباز اخراجی ارتش بوده و دیگری به عنوان درشکهچی کار میکردهاست. همهی مجرمان به اعدام از طریق گردنزدن محکوم شدهاند. اما برخی قبل از گردنزدن، قسمتهایی از بدنشان از جمله دست آنان قطعشدهاست. شماری شلاق خوردهاند و عدهای پس از گردنزدن، در آتش، سوزانده شدهاند. از میان جرمها و مجرمان، میتوان به شمار آنها و نوع جرم اشارهداشت:
1/ یک نفر به جرم رابطهی جنسی با دختر خویش
2/ یک نفر به جرم سرقت مسلحانه و کشتن کسی که اموالش به سرقت رفتهاست.
3/ دو نفر به جرم شورش علیه قدرت حاکم
4/ ششنفر به جرم کشتار آدمها و ایجاد آتشسوزی.
5/ نُه نفر به جرم رابطهی جنسی با حیوانات
6/ یازدهنفر به جرم کشتن کودکان
7/ چهل نفر به جرم کشتن دیگران با انگیزههای مختلف اما نه انگیزهی مالی.
تعداد این جرمها و مجازاتها، در مجموع به هفتاد و دو عدد میرسد. در اینجا به چند مورد آنها با اندکی توضیح اشاره میشود.
1/نیلس اُلسون/ Nils Olsson
در چهارم دسامبر 1753، شخص نیلس اُلسون به جرم رابطهی جنسی با چهار اسب ماده به اعدام با گردنزدن و سپس سوزاندن در آتش محکوم شده. این حکم در در 12 دسامبر همان سال یعنی هشت روز بعد به اجرا درآمدهاست.
2/ هانس نیلسون/Hans Nilsson/ خدمتکار
اُلا بلنک/Ola Blanck/ درشکه چی
در سیزدهم جولای 1756، هانس نیلسون با عنوان خدمتکار و اُلا بلنک به عنوان درشکهچی به جرم رابطهی جنسی با حیوانات به اعدام محکوم شدهاند. این حکم در روز چهاردهم جولای، به اجرا در آمدهاست.
3/ پِر اُلسون/Pehr Olsson/ کشاورز
در 12 دسامبر 1756 پِر اُلسون که کشاورز بوده به جرم رابطهی جنسی با حیوانات، به اعدام و سوزاندن در آتش محکوم شدهاست. این حکم در 17 دسامبر به اجرا درآمدهاست.
4/ کریستوفر هُکنسون/Christopher Håkansson / کشاورز
در 13 ژانویه 1753، کریستوفر هُکنسون که کشاورز بوده و در حال مستی، همسر خود را به قتل رسانده، به اعدام از طریق گردنزدن، محکوم شدهاست. حکم اعدام در همین روز به اجرا درآمدهاست.
5/ نیلس نیلسون/Nils Nilsson/ کشاورز
الیزابت/Elisabet/ خدمتکار
این دو نفر به جرم همدستی و کشتن همسر نیلس نیلسون به اعدام محکوم شدهاند. در مورد نیلس نیلسون، مجازات او به این شکل به اجرا درآمده که نخست دست راستش را قطع کرده اند و سپس وی را گردن زدهاند. در مورد الیزابت که همدست نیلس نیلسون در کشتن همسر وی بوده، نخست دست راستش را قطع کردهاند، سپس او را گردنزده و سرانجام در آتش سوزاندهاند. این حکم که در چهارم ژوئن 1755 صادرشده، در همان روز به اجرا درآمدهاست.
6/ پِر پِرشون/Pehr Pehrsson/ کشاورز
این شخص در اول نوامبر 1755 به جرم کشتن همسایهی خویش با چاقو، به اعدام از طریق گردنزدن، محکوم شده است. این حکم در همان روز در منطقهی «داهلبی/Dahlby» به اجرا درآمدهاست.
7/ اَندرش پرشون/Anders Pehrsson/ سرباز اخارجی ارتش
این شخص در دوم نوامبر 1756 به جرم رابطهی جنسی با دختر خود، به مرگ محکوم شده است. حکم اعدام در روز پنجم نوامبر یعنی سه روز بعد، از طریق گردنزدن به اجرا درآمدهاست.
8/ قوینس پِرشون بُلا مورتن دُوتر/Qvinsperson Bolla Mårtendotter
این شخص در پانزدهم جولای 1767 به جرم کشتن یک کودک به اعدام محکوم شدهاست. حکم اعدام در هفدهم جولای از طریق گردنزدن و در آتش سوزاندن، به اجرا درآمدهاست.
9/ گوستاو هانسون/Gustaf Hansson / خدمتکار
اَندرش پِرشون/Anders Pehrsson/ خدمتکار
کنوت ترو اِدسون/Knut Truedsson/ پسرجوان/خدمتکار
این سه نفر در هشتم فوریه 1803 به اعدام محکوم شدند و حکم آنان به شکل گردنزدن در روز بعد یعنی نُهُم فوریه به اجرا درآمد. جرم آنان اینبود که در فاصلهی شب نُهُم تا دهم سپتامبر 1802، ارباب خود را با همسرش میکشند. خانهاش را غارت میکنند و سپس آن را به آتش میکشند.
جمعه 12 سپتامبر 2014
آنچه در اینجا میآید، ترجمهی بندهایی از قانون مجازات عمومی سوئد را در برمیگیرد که مربوط به سال 1734 میلادیاست. در این زمان، جکومت صفویه در ایران حاکم بوده و هنوز دو سال دیگر از حکومت آنها باقیاست. ترجمهی این بندها نیاز به تعبیر و تفسیر ندارد. اما نشان میدهد که در عرض تقریباً دویست و شصت هفتاد سال، این کشور در گسترهی تمدن، چه مسیری را طیکردهاست.
قانون مجازات عمومی مربوط به سال 1734 میلادی
فصل یک، بند یک:
کسیکه آگاهانه با کلام شفاهی و یا با نوشته، به خداوند و کلام مقدس و آیینهای هفتگانهی مسیحیت که عبارتند از:غسل تعمید، تدهین(چربکردن بدن)، آیین توبه، تبرک، ازدواج، آخرین تدهین، تفویض مقام روحانیت، اهانتکند، مجازات مرگ در انتظار اوست. اگر این فرد ندانسته و سهل انگارانه این کار را کردهباشد و به سرعت از کردهی خویش پشیمانگردد، باید صد «دالر/Daler» جریمه بپردازد و از کار خطای خویش در ملاء عام، پوزشخواهیکند. اگر این فرد، همین سهلانگاری را یکبار دیگر مرتکبشود، باید دوبرابر این مبلغ، جریمه بپردازد. اگر فرد مورد نظر، توانایی پرداخت جریمه را نداشتهباشد، باید شلاق بخورد و یا زندانیشود و غذای او فقط و فقط نان و آب باشد.
بند دو:
اگر کسی عبادتهای مذهبی، کلام خدا و هفت آیین مذهبی مسیحیت را به مسخره بگیرد، باید پنجاه دالر جریمه بپردازد.
بند سه:
اگر کسی از آیین مسیحیت برگردد و در این راه سرگردانشود و گذشته از آن، اجازه ندهد که او را به راه راست هدایتکنند، باید که از کشور تبعیدگردد. چنین شخصی، حق استفاده از میراث پدر و مادر خویش را ندارد و از هیچگونه حق شهروندی در کشور سوئد برخوردار نیست. اما اگر این فرد، مورد عفو شاه قرار بگیرد، همهچیز به حالت عادی برخواهدگشت همچنان که در فصل هفت، بند چهار نیز آمدهاست.
فصل پنج، بند یک:
اگر کسی سخنان اهانتآمیز نسبت به شاه یا ملکه و یا کسی که جانشین و نمایندهی آنان است، بر زبان بیاورد و یا بنویسد، باید او را گردنزد.
پنجشنبه 11 سپتامبر 2014
عیب برخی جملههای عمیق و پر معنی از اندیشمندان و متفکران جهان در آنست که گاه روی ذهن برخی از آدمها چنان سنگینی میکند که با دیدن و یا خواندن آن، شخص به چنان باوری میرسد که دوستدارد آن را به همهکس و همهجا تعمیمدهد. این تعمیم، در عمل، یکی از خطاهای بزرگی است که انسان میتواند در ارزیابیها و یا داوریهای خویش، نسبت به دیگر انسانها و یا پدیدهها مرتکبگردد. یکی از این جملهها که میتواند در نخستین برخورد، انسان را به حلقهی باورمندان خویش بیندازد، گفتهای است از یک نویسنده و اشرافزادهی فرانسوی به نام «فرانسوا دو لاروشه فوکو1/François de La Rochefoucauld». او گفتهاست:«ما به آن دلیل به اشتباهات کوچک خود اقرار میکنیم تا نشان بدهیم که اشتباهات بزرگی نداریم».
با خواندن این جمله، میتوان ظاهراً متقاعدشد که نویسندهی مورد نظر، یک واقعیت غیر قابل انکار را بر زبان آوردهاست. چه بسا خود ما نیز یکی از آن کسانیباشیم که در دوره یا بُرش خاصی از زندگی، به اشتباهات مختصر و کوچکی، صمیمانه اعتراف کردهایم تا اشتباهات بزرگمان را دیگران نبینند. پرسشی را که میتوان مطرحکرد آنست که ما این اشتباهات را از چه جنسی باید بدانیم؟ از نوع اخلاقی؟ از نوع سیاسی؟ از نوع اجتماعی، علمی، ادبی و یا فرهنگی؟ واقعیت آنست که اگر اشتباهات ما از نوع اخلاقی باشد، گذاشتن نرخهای ارزشی بر آنها، کار هیچکس نیست جز خود ما که از چند و چون خطای خویش آگاهی داریم. خاصه آنکه باید دید که ما آن خطا را در چه سن و سال و در چه شرایطی از زندگی فردی یا اجتماعی، مرتکب شدهایم. به عبارت دیگر، باید گفت که در این حوزه، هزاران چون و چرا، امّا و اگر وجود دارد که به سادگی نمیتوان از آن گذشت و یا در بارهاش، حکمی صادرکرد. از چنین بُعدی باید گفت که خطاهای اخلاقی، کمتر در دایرهای از این دست میگنجد.
آنگاه به خطاهای دیگر میرسیم که قطعاً هرکدام از آنها یا در رابطه با گروهی از انسان های دیگر به ارزیابی مینشیند و یا در رابطه با یک پدیدهی معین تاریخی، فرهنگی، علمی قرار میگیرد که آن نیز دیر یا زود، اگر خطا باشد، چهرهی خویش را نمایان میسازد. گذشته از اینها، میتوانم بگویم که مگر ما انسانهای عادی، در مسند کدام مسؤلیتهای بزرگ کشوری، لشکری و یا جهانی نشستهایم که برخی از خطاهای ما، جزو خطاهای بزرگ به شمار میآید که سعی میکنیم با اعتراف به خطاهای حقیر و خُرد خویش، آن دیگر خطاها را از دید دیگران دورسازیم. باور من برآنست که اینگونه گفتارها، زمینه را برای آنان که بخواهند از آب گِلآلود ماهی بگیرند، به خوبی آماده میکند. در این آب گِلآلود، گاه اعتبار، احترام و هستی انسانهایی به بازی گرفته میشود که هرگز جای چنین به بازیگرفتنی وجود ندارد. تصور من آنست که بهرهبردن و اندیشیدن به برخی مَثَلها و جملههای اندیشهبرانگیز، کار عاقلانهای است. اما از چنان جملههایی، آیههای تزلزلناپذیر قداست و ابدیت ساختن، کاری است نادرست و ویرانگر.
چهارشنبه 10 سپتامبر 2014
...................................
1/«فرانسوا دو لاروشه فوکو/François de La Rochefoucauld»/ 1613-1680/ نویسنده و از اشرافزادگان فرانسه
یک ضربالمثل عربی میگوید:«کسی که روی زمین سوزن میگستراند، یادش باشد که پابرهنه راه نرود». با خواندن و یا شنیدن این مَثَل، انسان به یاد این نکته میافتد که گسترهی هستی، «دارِ مکافات» و «سرزمین انتقام» است. در حالی که در یک فرهنگ پیشرفته و متمدنانه، قبل از آنکه به انتقام و مکافات عمل فکرکند، به جلوگیری از کار خطا و مجرمانه میاندیشد و مهمتر آنکه سعی میکند به گونهای پیشگیرانه، انسانها را از انجام چنان کارهای ویرانگرانه و یا آزاردهندهی دیگران و رقیبان فکر و حرفه، بازدارد. در فرهنگ کشورهای عقب مانده، صحبت از پیشگیری و یا دادن آگاهی نیست. سخن از آنست که اگر کسی این یا آن عمل خطا را مرتکبگردد، به این یا آن مجازات، گرفتار خواهدشد. حتی انسان را به انتقامهای مرموز و مجهول حوالت میدهد که انجامدهندهی آن، در عمل، خود شخصاست که روزی برای دیگران، دام پهنکردهاست.
این مَثَل، برای من، ابعاد گوناگونی را تداعی میکند. نخست آنکه پخشکردن سوزن بر روی زمین، برای کسانی است که پابرهنهباشند نه برای آنان که کفشدارند. یا به عبارت دیگر، دامی که پهن شدهاست، برای کسانیاست که اصولاً به دام نمیاندیشند بلکه از مردمان محرومی هستند که حتی امکان مصونیت در برابر خطرات و بلاها را ندارند. از طرف دیگر، آنانکه از دام پهنکردن، به اندازهی کافی تجربهدارند، خود تلاش میکنند که به حوزهی چنان دام یا دامهایی، نزدیک نشوند. بُعد دوم موضوع آنست که آیا پهنکردن این دام و یا گستراندن سوزن، برای دشمناست یا برای دوست؟ اگر برای دشمناست، باید دانست که شخص دامگستر، دام را در حوزهی دشمن میگستراند و نه در دایرهی فعالیتهای دوست. چگونه میتوان در یک منطقه، یک حوزهی مشترک زندگیکرد و دامی گسترد که مشخصاً نتواند گریبان دشمن را بگیرد. در این حالت، هم دوست میتواند به دردسر بیفتد و هم دشمن.
این مَثَل، میتواند بُعد دیگری هم داشتهباشد. بدین معنی که بیانکنندهی ضربالمثل، قبل از آنکه به فکر سوزن و پای برهنهباشد، به این نکته بیندیشد که چگونه میتوان با داشتن کفش و حفاظتهای لازم، از شرخطرات گوناگون که ممکناست بر سر راه انسان سبزگردد، رهایییابد. این بُعد، قبل از کینهورزی و دسیسه پردازی، در اندیشهی کمک به انسانهای دیگر است. بُعدچهارم در این مَثَل آنست که اندیشهی دسیسه و توطئه، انتقام و ویرانگری در فرهنگهای عقبافتاده و غیر دمکرات، جلوهی بسیار آشکار و غیر قابل تردیدی دارد. در حالی که فرهنگ کشورهای مترقی و دمکرات، از این نوع نگرش که زندگی را از همان آغاز، با عینک توطئه، کشتار، انتقام و مسائلی از این قبیل، تماشا کند، فاصلهی بسیار دارد. البته معنی آن نیست که چنین چیزی در فرهنگ کشورهای دمکرات، وجود خارجی ندارد اما حضور آن، چه در حوزههای ادبی و چه دیگر گسترههای فرهنگی، بسیار کمرنگ و نامحسوساست.
چهارشنبه 10 سپتامبر 2014