یکی از فیزیکدانان بزرگ آلمان به نام «مکس پلنک1/Max Planck»برای برخورد با پدیدههای زندگی، جملهای دارد با این مضمون: «زمانی که شما شیوهی خویش را برای دیدن پدیدهها تغییردهید، آن پدیدهها در نگاه شما کاملاً تغییر شکل میدهند». به اعتقاد من دراین گفته، انبوهی اندیشه نهفتهاست. این که ما بتوانیم شیوهی نگرش خویش را نسبت به انسانهای پیرامونی خود و حتی رویدادها و پدیدهها تغییردهیم، چندان ساده نمینماید. چگونه ممکناست با یک توصیهی خشک و خالی، انسانها را واداریم که در نگرش خود به جهان اطراف، تجدید نظرکنند؟ چه بسا آنان با شنیدن چنین توصیهای، شگفتزدهشوند که مگر میشود مردم دنیا و دیگر پدیدهها را به غیر از آنچه که هستند، به شکل دیگری هم در نظر مجسمساخت؟
واقعیت آنست که بیشتر مردم، جهان را بسیار ساده و تکبُعدی در برابر خود مجسم میسازند. کسی را که خندهروست، خندهرو میبینند و کسی را که تُرشرو و غمگین است، همان در نظر میآورند که دریافت میکنند. مردم دنیا چه حوصلهای دارند که بخواهند دوست، همسایه، همکار و بسیاری افراد دیگر را از چشماندازی کاملاً متفاوتتر از پیش به تماشا آیند. حتی آنان ممکناست بپرسند چه ضرورتی برای اینکار وجود دارد؟ آنان آنچه را که میبینند، به عنوان یک واقعیت تردیدناپذیر، در ذهن خویش جا میدهند و بر همان پایه، داوری خویش را در معرض دید و قضاوت میگذارند.
در حالی که شخصیتها و اندیشمندانی هستند که در پی کشف جهان و انسان، تلاش میکنند تا پدیدههای اطراف خود را از ابعاد و زوایای گوناگونی به تماشا بنشینند. اگر ما از خانهی خود، هر روز خانهی همسایه را دیدهایم، چه بسا برایمان بسیار جالب باشد که یکروز از خانهی همسایه، خانهی خویش را بنگریم. آنگاه در عمل به ظرائف و نکاتی برمیخوریم که هرگز آنها را در خانهی خویش، کشف نکردهایم. ممکناست فردی را هر روز اخمو و عبوس در محل کار ملاقاتکنیم و هرگز با او همکلام نشویم که او در چه وضع و حالی به سر میبرد و حتی علاقهای هم به اینکار نداشتهباشیم. اما اگر یکروز به تصادف، سر صحبت را به شکلی دوستانه و متواضعانه با او بازکنیم، چه بسا ناگهان متوجهشویم که این فرد، چه انسان جالب، عمیق و مهربانی بودهاست. اخمو بودن او ریشه در مشکل بزرگ جسمی و یا خانوادگی او داشتهاست. قطعاً در آن حالتاست که با تغییر نگرش خویش، فرد یا پدیدهی مورد نظر را نیز به کلی متفاوت میبینیم.
دوشنبه 29 سپتامبر 2014
............................................
1/ مکس پلنک/ Max Planck/ 1858-1947/ یکی از فیزیکدانان بزرگ آلمان/ برندهی جایزهی نوبل در سال 1918
یکی از فلاسفهی روم قدیم به نام « سِنِکا1/Seneca» که به «سِنِکای جوان» شهرتدارد، گفتهاست:«ما غالباً در تخیلات خود بیشتر رنج میبریم تا در متن واقعیّت». از آن زمان که او این نکته را مطرح ساخته، دوهزارسال میگذرد. وقتی که به این پدیده در زندگی انسان مینگریم، در مییابیم که سخن او در زندگی بیشتر آدمیان، همچنان با واقعیت انطباقدارد. تصور من آنست که این ویژگی انسان، اگر از او گرفتهشود، تمدن و تکامل بشری، دچار اُفتهای فاجعهباری خواهدگردید. درست است که این خصلت در برخی موردها، انسانها را به رنج میاندازد و حتی زندگی را به کامشان تلخ میگرداند اما اگر به ابعاد خلاقانه و بارور آن نگاه کنیم، درمییابیم که یکی از بزرگترین تفاوتهای رفتاری انسان با دیگر موجودات زنده، میتواند در داشتن همین خصلتباشد.
انسان با تخیلات خویش، نه تنها «گذشته» را بارها و بارها از برابر دیدگان فکرخویش میگذراند بلکه آیندهای را هم که هنوز نیامدهاست، چنان به تصویر میکشد که بعدها در عمل، تفاوت چندانی با آن تصویرپردازیهای خیالآمیز ندارد. تا آنجا که دانش ما از شناخت حیوانات اجازه میدهد، این را میدانیم که آنان فاقد این ویژگی فکری و رفتاری انسانی هستند. در نظر آورید حیواناتی را که گروهاگروه به سلاخخانه میبرند تا گوشت آنان برای ساعت یا ساعاتی دیگر، به مصرف انبوه مشتریان گرسنه و مشتاق برسد. این حیوانها، ظاهراً بدون نگرانی، گاه آرام آرام و گاه دواندوان به قتلگاه خویش میروند بیآن که بدانند چه سرنوشتی، انتظارشان را میکشد.
گفته میشود که برخی حیوانات به دلیل بالابودن ضریب هوشی خویش، گاه در این حالات، احساس خطر کردهاند و حتی واکنشهایی ناشی از نگرانی و اضطراب از خود به نمایش گذاشتهاند. اما هنوز هیچکس با قاطعیت نمیداند که چنان واکنشهایی، ناشی از قدرت تخیل اندک آنان بوده و یا عوامل معین خارجی، چنان دست به دست هم داده که نوعی نگرانی مرموز را در جان آنان، پدید آوردهاست. در حالی که انسان، از لحظهای که گرفتار مجازاتی میشود که ممکناست به مرگ ختم گردد و یا بیماری غیر قابل علاجی گریبانش را بگیرد، «مرگ» به عنوان نزدیکترین سرمنزل مقصود، هرلحظه و هرساعت برآستانهی ذهن او، به شدت کوبه میزند.
چه بسیار کسان که قبل از تحقق مرگ واقعی، عملاً دچار مرگ روحی شدهباشند و در روزها و ساعتهایی که زنده بودهاند، کمترین توجه به زندگی و جاذبههای آن نداشتهاند. گذشته از این مثال، میدانیم که انسان در رویارویی با مشکلات زندگی، با قدرت تخیل خویش، چنان فضایی را برای خویش مجسم میسازد که چندین برابر واقعیت موجود، در ذهن او سنگینتر و تلختر ارزیابی میگردد. اما وقتی که آن شخص با خود واقعیت روبرو میشود، گاه در دل، به سختگیری و نگرانی بیش از حد خویش، میخندد.
کمتر کسانی را دیدهایم که بگویند این یا آن مسأله در واقعیت، دشوارتر از آنچه فکر میکردند، بودهاست. این گونه بیان به معنی نفی چنین گزینهای نیست. باید گفت تعداد کسانی که بعد از روبروشدن با یک واقعیت تلخ، اظهارداشتهاند که آن پدیده، در عمل، سبُکتر و راحتتر از ذهنیات آنها بودهاست،بسیار بیشتر از گزینهی اولاست. این نکته، خود نشان میدهد که تخیل آدمی، گاه عملاً «کاه» را «کوه» و در موارد محدودی، «کوه» را «کاه»ساختهاست. در این زمینه، «مارک تواین2/Mark Twian» نویسندهی آمریکایی، جملهای دارد که عملاً تأیید گفتهی فیلسوف روم قدیماست. این نویسندهی آمریکایی میگوید:«زندگی من همیشه پر از مشکلات بوده است. اما مشکلاتی که هرگز در واقعیت اتفاق نیفتادهاست».
یکشنبه 28 سپتامبر 2014
........................................
1/ سِنِکا/ Seneca/ تولد چهارم قبل از میلاد/ مرگ 65 میلادی در رم/ فیلسوف، ریاضیدان و نویسندهی رومی. فرزند «سِنِکای پیر»/ او خود به «سِنِکای جوان» شهرت داشتهاست.
2/ مارک تواین/ Mark Twian/1835-1910/ نویسندهی آمریکایی
یکی از شخصیتهای سیاستمدار اروپایی، روزی در یکی از سخنانش نکتهی بسیار اندیشهبرانگیزی را مطرحساخت. او گفت:«وقتی شما کسی را میبخشید، گذشته را تغییر نمیدهید. آینده را تغییر میدهید». این گفته، در هر انسانی، اندیشههای متفاوتی را بیدار میکند. در فرهنگی که پایههای برخورد آن با پیرامونیان، در هنگامهی خطا و ارتکاب جرم، فقط انتقاماست، تصور من آنست که بخشودن، نوعی ورود معنوی به گذشتهاست تا انسان به فرد مجرم، خطاکار و یا اطرافیان و واسطههای این بخشودگی بفهماند که میخواهد چنان عملی را که آن فرد در گذشته مرتکبشده، ندیدهبگیرد.
این نوع بخشودن، برخوردی است انفعالی که نه در واقعیت امر، آن گذشته ندیده گرفته میشود و نه آن فرد بخشوده شده، از تاریکی اتهام خارج میگردد. بدین معنی که اگر شرایطی فراهم گردد که احساسات خشمگینانهی فرد بخشایشگر برانگیخته شود، چه بسا همهچیز به مدار و قرار اول برگردد و صدای انتقام، انتقامی حتی شدیدتر از بار پیشین، در فضا انعکاسیابد. چه این انتقام از سوی یک «فرد» انجامگیرد و چه از سوی مراجع قانونی، در عمل، نتیجه یکساناست.
اما در فرهنگی که ارتقاء رفتار و تعمیق اندیشهی انسانها و برخورد سازنده و تکاملدهنده، ملاک عملاست، بخشایشهایی از این دست، نه فراکشیدن گذشته که برکشدن آینده، در دایرهی اندیشه و داوری فرد بخشایشگر قرار گرفتهاست. چنین بخشودنی اگر حتی نوعی حسابگری به شمارآید، از نوع تأمین منافع فردی و کسب رضایت درونی بخشایشگر نیست. بلکه مِلاک عمل، آیندهی شخصیاست که در گذشته، خطا کرده و اینک میبایست برآن «کرده»ها خط بطلان کشید تا او بتواند زندگی را یکبار دیگر در فضایی دور از تهدید و هراس، دور از نگرانی و اضطراب، به تجربه بکشاند.
در کشورهای دمکرات جهان که پایهی کارها بر انتقام و مقابله به مثل نیست، اینگونه بخشایشگریها چنان ظریف و حسابشده انجام میگیرد که حتی شخص بخشودهشده، نمیداند که این بخشودگی از طرف چه کسی نسبت به او اِعمالشدهاست. آیا قانون با همهی خشکی و غیرجانبدارانگی خویش، فضایی برای انجام چنین حرکتی به وجود آوردهاست و یا آنکه افرادی، فراتر از قانون اما به نفع قانون و انسانهای مُجری قانون، سعی کردهاند این بخشودگی را در راستای بهترکردن آیندهی آن فرد، اِعمالکنند.
یکشنبه 28 سپتامبر 2014
«سرنوشت» از پدیدههایی است که از دیرباز، ذهن انسان متمدن را به خود مشغول داشتهاست. کسی را نمیتوان یافت که نخواهد نسبت به سرنوشت خویش، بیتفاوتباشد. همهی آدمیان، خواهان عمر دراز، زندگی راحت، ثروت کافی، سلامت تن و خانوادهی دلخواه خود هستند. اما نه همه عمر دراز میکنند و نه همه زندگی راحتدارند و نه همه از ثروت کافی برخوردارند و نه همه در کانون یک خانوادهی آرزویی به سر میبرند تا بتوانند تا پایان عمر، به عنوان یک تشکل آرزویی، زندگی خویش را با آن تداوم بخشند.
شماری از انسانها که در زندگی خویش، گرفتار درد و بلا و تلاطمها و توفانهای ویرانگر فردی و خانوادگی میگردند، ممکناست در اوج ناامیدی و فشار روحی، این نکته را برزبان جاریسازند که «سرنوشت» چنینخواستهاست. ما از آن گریزی نبودهاست. به قول حافظ:«رضا به داده بده و زجبین گره بگشای». اما آنان که در زندگی خویش با موفقیت روبرو میگردند و از بسیاری از آن موهبتهای زندگی آرزویی برخوردار میشوند، ممکناست ابراز دارند که همهی موفقیتهای آنان در گرو تلاش بیوقفهای بودهاست که آنها از خود ابراز داشتهاند.
با وجود این، میتوانگفت که بیشترین مردم جهان، چه درحوزهی شکست و ناکامی و چه در دایرهی توفیق و کامروایی، بیشتر به چیزی فراتر از «قدرت فردی» باوردارند. قدرتی که به شکلی مجهول و مرموز، پیشاپیش تصمیم میگیرد که چه کسانی، با چه سرنوشتی به زندگی ادامهدهند و یا با چه سرنوشتی، زندگی را برای همیشه ترک گویند. به عنوان مثال، ساکنان شمال اروپا که شامل کشورهای اسکاندیناویاست، معتقدند:«هیچکس را تاب مقاومت در برابر سرنوشت نیست». این نگرش، اگر چه نگرش کهنهای است اما هنوز در میان شماری از مردم اینکشورها، ساری و جاریاست.
با چنین نگاهی، اگر کسی به علت مصرف قارچ سمی در جنگلهای شمال فنلاند درگذرد، ممکن است شماری از اطرافیان واقعبین او بگویند که لازمبودهاست شخص مورد نظر، در زمینهی شناخت انواع قارچها و خاصه قارچهای سمی، اطلاعات کافی کسب میکردهاست تا عملاً به چنان مهلکهای گرفتار نمیآمدهاست. اما حتی همانان، وقتی به پایان یک بحث میرسند، چه بسا برزبان بیاورند که با وجود این، قسمت آن بوده که این فرد از طریق مصرف قارچ سمی درگذرد. به عبارت دیگر، آنها با زبان بیزبانی میگویند که آن فرد اگر حتی از میان دهها قارچ، بیشترین انواع آنها را میشناخته، بازهم کافی بودهاست که در آن منطقه از جنگل، به قارچ تازهای برمیخورده که شبیه قارچهای خوراکی بوده و همان، مرگ وی را موجب گشتهاست.
مردم انگلستان مَثَلی دارند که میگوید:«سرنوشت به احتمالات میخندد». این نگرش، بیشباهت به همان نگرش مردم کشورهای اسکاندیناوی نیست. چنین نگاهی، سرنوشت را با قطعیتها پیوند میدهد و آن را از احتمالات و گزینههای بسیار کمرنگ دور میسازد. عملاً این نگرش، به پدیدهی سرنوشت، نگاهی باورمند و گریزناپذیر دارد. باید بگویم که چینیها نیز با وجود آن که از نظر جغرافیایی و حتی دیدگاههای فلسفی و مذهبی با ساکنان اروپا، تفاوتهای جدی دارند اما آنچه را که در مورد سرنوشت برزبان میآورند، شبیه نگرش ساکنان اروپاست.
آنها میگویند:«انسان میتواند بیماری خویش را معالجهکند اما درمانی برای تسلط سرنوشت وجود ندارد.» جالب آنست که فرانسویها معتقدند:« انسان با سرنوشت خویش در جایی برخورد میکند که تصمیم گرفتهاست از رودر رویی با آن اجتناب ورزد.» این گفتهی فرانسویها، مرا به یاد داستانی در دفتر اول مثنوی انداخت که روزی عزرائیل که قراربوده جان یکی از بندگان خدا را در هندوستان بگیرد، در جایی دیگر که فرسنگها از هندوستان فاصله داشتهاست، ملاقات میکند. نگاه عزرائیل به آن مرد چنان از روی شگفتی بودهاست که آن مرد خطر را در مییابد و برای گزیز از دست وی، به حضرت سلیمان پیغمبر پناه میبرد و از وی میخواهد که او را به هندوستان برد تا دست عزرائیل به او نرسد. حضرت سلیمان به باد دستور میدهد تا آن مرد را بنا به خواهش خود او، به هندوستان بَرَد. وقتی در همانروز، ساعت مقرر فرامیرسد، عزرائیل میبیند که آن مرد، خود را به هندوستان رساندهاست. در آن لحظهاست که نگرانی عزرائیل کاهش مییابد و با خیال راحت، روح آن شخص را از او میگیرد.
شنبه 27 سپتامبر 2014
یک مَثَل عربی که شبیه آن در زبان فارسی و همچنین در زبانهای دیگر هم وجود دارد، چنین میگوید: «حرفی که از دهان بیرون آید و سنگی که از دست رهاشود، قابل بازگشت نیست». منِ خواننده وقتی در برابر چنین جملهای قرار میگیرم، احساس میکنم که بر اساس این سخن، برخی راههای کوتاه و بلند زندگی، چنان بیبازگشت است که گویی هیچگونه سازش، هیچگونه تکاپو و هیچگونه اقدامی نمیتواند دریچهای به گذشته بازکند و ما را از چنان مخمصهای که خود به وجود آورندهاش بودهایم رهایی بخشد.
تردیدنیست که برخی «غیرممکن»های رفتاری از دیدگاه شماری از مردم و اهل اندیشه، عملاً نمیتواند به شکلی یکسویه، در ردیف «غیرممکن»های زندگی به شمارآید. به نظر میرسد که چنین نگرشی تنگ و باریک، فقط به یک لحظهی خاص از گفتار و رفتار ما در زندگی، نظردارد و هرگز به مجموعهی کارها و اتفاقها و جایگاه آنها در مناسبتهای مختلف، نگاه نمیکند. مگر کم دیده شده انسانهایی که در برخورد فردی و یا جمعی خویش در لحظاتی از زندگی، کلامی برزبانشان جاری شده که در آن دقایق، میتوانسته برای مخاطب آنان، زخمیکننده، خشمبرانگیزنده و توفان به پاکنندهباشد.
از طرف دیگر مگر کم دیدهشده که یک انسانخطاکار در گفتار و یا عمل، برآن شدهاست تا به طور جدی از مخاطب خویش پوزش بخواهد و در عمل ثابتکند که آنچه انجام داده، خطاکارانه، سادهدلانه و شتابآمیز بوده و فرد مورد نظر در آن لحظهی خاص، به علل گوناگون، به عواقب کار و یا سخنان خویش، به درستی نیندیشیدهاست. ناگفته نماند که تشبیهکردن «گفته»ی انسان به «سنگ» در این ساختار زبانی، نقش بسیار تقویت کنندهای برای چنین مضمونیدارد.
اما اگر ما به خود «سنگ» به عنوان یک واحد تقویتکننده در گفتار بیندیشیم، میتوانیم بگوئیم که رهاشدن سنگ از دست اگر چه در آن لحظهی معین، حالتی بیبازگشت دارد اما انسان نه تنها میتواند خسارت حاصل از ضربهی سنگ را جبرانکند بلکه از کسی که در معرض آسیب آن قرارگرفته، پوزش هم بخواهد. گمان من آنست که صاحبان بنیادین چنین اندیشههایی، به گونهای ناخواسته و یا ندانسته، با پراکندن بذر چنین اندیشههایی، انسانها را به نوعی بیعملی وامیدارند و حس پیشقدم شدن و یا جسارتکردن را در برخی کارها، در آنان از بین میبرند.
چنین نگرشهایی از این اندیشه آب میخورد که برای برخی پدیدهها، فقط یک راه حل بیشتر وجود ندارد. اگر آن راه حل در معرض دید و یا دسترس شخص نباشد، دیگر نمیتوان به حل آن مشکل فردی و یا اجتماعی امیدواربود. در حالی که همهی ما، گاه در زندگی خویش، کارهایی را انجام داده و یا سخنانی را برزبان آوردهایم که سخت از انجام آن، دچار افسردگی و پشیمانی روحی شدهایم. اما وقتی کسانی ما را واداشتهاند تا به چارهجویی بپردازیم و مشکل مورد نظر را که ناشی از خامی و بیتجربگی ما بوده، حلکنیم، به خوبی دریافتهایم که حتی در چنان لحظاتی که انسان احساس میکند فاجعهای در حال شکلگیری است، میتوان به راهحلهای عاقلانه و کارساز، امیدواربود.
شنبه 27 سپتامبر 2014