برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

حقیقت و جوهرِ آن


بحث در باره‌ی «حقیقت» نکته‌ی تازه‌ای نیست. این پدیده، آن‌چنان به انسان‌ها اعتبار و احترام می‌بخشد که هرکس با هرگونه گرایش فکری و تعلق سرزمینی، دوست‌دارد یا دارنده‌ی آن باشد و یا در همسایگی آن زندگی‌کند و یا با آن معاشرت داشته‌باشد. حتی آنان که کارشان تولید دروغ و گسترش آنست، نخست تلاش می‌کنند تا به تولیدات تقلبی خویش، نام «حقیقت» بگذارند تا بتواند در بازار اعتبار و اعتنا، مورد توجه مردم قرارگیرد. طیف وسیعی از مردمان جهان، گذشته از زبان، نژاد، آیین، مذهب و حتی تعلق جغرافیایی، ترجیح می‌دهند که دشمنان و مخالفانشان، آنان را فقیر و زشت، پرحرف و یا کم‌حرف بنامند اما آنان را تنها به یک توصیف نزدیک‌سازند. دارنده‌ی حقیقت و همسایه‌ی دیوار به دیوار آن.

 

این خصلت به آنان چنان آرامشی خواهدبخشید که حتی بسیاری از دشواری‌ها و ناروایی‌هایی زندگی را تحمل می‌کنند تا این افتخار را برای خویش به جود بیاورند که دیگران، آنان را نماینده‌ی حقیقت و یا دارنده‌ی آن به شمار آورند. کمی بازبینی درونی این جوهرِ افشان و شفاف، حکایت از آن دارد که مردم دنیا، «شرف» و «اعتبار انسانی»‌خویش را تنها وقتی مورد تأیید دیگران می‌بینند که شخصیت و فکر و رفتار آن‌ها، رابطه‌ای تنگاتنگ با جوهر حقیقت داشته‌باشد. جمله‌هایی از قبیل «حق با اوست»، «حرف حق را باید پذیرفت»، «در مقابل حرف حق، دیگر نمی‌توان چانه‌زد» نشان از آن دارد که مردم سراسر جهان، با بیان‌های مختلف، از طناب بسیار محکم و قابل اعتماد حقیقت آویزان هستند. حتی اگر به دروغ، خود را آویزان از حقیقت بدانند، دست‌کم این دلخوشی را دارند که برای مدتی هم که شده، شماری از مردم را واداشته‌اند تا بپذیرند که اعتبار و احترام آنان از آن جهت همچنان باقی‌است که اینان، نمایندگان راستین حقیقتند. 

 

اگر پرسیده‌شود که «حقیقت» چیست و آن را چگونه باید توصیف‌کرد، شاید هر فردی به تناسب دانش و نگرش خویش، برای این پرسش، پاسخی داشته‌باشد. شاید مخاطب نخستین ما بگوید:«حقیقت آن جوهر ازلی و ابدی زندگی است که همه با آن موافقند و آن را به عنوان طبیعی‌ترین انتخاب انسان سالم و شفاف در نظر می‌گیرند». در این میان، ممکن‌است مخاطب دوم ما بگوید:«حقیقت آن‌چیزی است که من آن را می‌فهمم و جوهر آن در جان من، رسوب می کند». اگر به مخاطب سوم نگاه‌کنیم، ممکن است پاسخ او این‌گونه‌باشد:«حقیقت آن چیزی‌است که همه‌ی دین‌ها و مذهب بر سر آن توافق دارند و طبعاً پیروان این دین‌ها هم باید بر سرآن توافق داشته‌باشند.»

 

واقعیت آنست که می‌توان توصیف‌هایی از این دست را به درازا کشاند و از زبان مخاطب‌های بیشتری، گستره‌های دیگری از نگرش و دریافت را مشاهده‌کرد. با وجود این، گاه انسان به این پرسش دست می‌یابد که آیا می‌توان از میان این توصیف‌ها، به توصیفی از حقیقت دست‌یافت که اگر چه نتواند توصیف قطعی و کاملِ همه‌ی گروه‌های اجتماعی باشد اما عملاً بخشی از آن خواست‌ها و توصیف‌ها را پاسخ‌گوید. به باور من، دست‌یافتن به چنین تعریفی، چندان ساده نیست. اما شاید بتوان از حقیقت، توصیفی‌داد که متعلق به هیچ گروه، دسته و یا سازمانی نباشد اما آن‌چنان عام و کلی، این موضوع را مطرح‌کند که همه‌ی دارندگان نگرش‌های فکری متفاوت و گاه در تضاد، آن را قبول داشته‌باشند. این تعریف به اعتقاد من، این جمله‌است که من آن را نه از زبان مردمان اهل فن، بلکه این‌جا و آن‌جا از زبان کسانی شنیده‌ام که کتاب زندگی آنان، فقط سیر آفاق و اَنفُس بوده‌است. تعریف مورد نظر این‌است: «حقیقت را از نگاه نگرنده‌ی آن باید دید».

پنجشنبه دوم اُکتُبر 2014

مسؤلیتِ گفتن و نگفتن


«مارتین لوترکینگ1/Martin Luther King» رهبر جنبش نژادپرستی در آمریکا، در یکی از سخنرانی‌های خویش، چنین گفته است:«انسان تنها مسؤل سخنانی نیست که برزبان می‌آورد بلکه مسؤل سخنانی هم هست که برزبان نمی‌آورد». معمول برآنست که در جوامع بشری، انسان‌ها را به دلیل گفته‌ها و یا کرده‌های آنان که در ستیز با عُرف و عادت و یا قانون قرار دارد، به محاکمه بکشانند و در صورت محکومیت، به مجازات برسانند. کمتر شنیده و یا خوانده‌ شده‌است که کسی را به دلیل چیزهایی که نگفته و یا کارهایی که نکرده، مسؤل بدانند. این روالِ برخورد، هرگز جز روال‌های معمول جامعه‌ی انسانی نبوده‌است. اما در طول تاریخ، همیشه موردهایی پیش آمده که یک فرد را به جرم‌هایی محکوم کرده‌اند که نه بر زبان آورده و نه در عمل، آن‌ها را انجام داده‌است. آن‌چه موجب «به وجود آوردن» چنان جرم‌هایی شده، تصمیم پیشاپیشی بوده‌است که از سوی مراکز قدرت گرفته شده تا آن فرد، به بهانه‌ای از میان برداشته‌شود و یا سالیانی چند در زندان بماند. تاریخ در این زمینه، نمونه‌های بسیار دارد.

 

آن‌چه مربوط به جمله‌ی «مارتین لوترکینگ»‌است باید گفت که نگاه او به این پدیده، از دیدگاهی‌است که با دیدگاه حکومت‌های دمکرات و غیر دمکرات متفاوت‌است. زیرا او نه در نقش قانون‌گذار چنین سخنانی را بر زبان می‌آورد و نه در نقش مجری قانون و نه در نقش نظارت‌گر بر تصویب قانون و یا اجرای آن. او در این میان به عنوان انسانی در نظر گرفته می‌شود که در برابر بی‌عدالتی و تبعیض ایستاده‌است و از همین‌رو، دیگر انسان‌ها را مخاطب قرار می‌دهد که آنان به عنوان یک شهروند آگاه، در برابر هرگونه ناروایی اجتماعی، سیاسی و یا فرهنگی، نه تنها سکوت نکنند بلکه حتی حرف‌زدنشان بر اساس محاسبه‌‌ای عاقلانه، انسانی و عاقبت‌اندیشانه باشد. به باور من، آن چه را که «مارتین لوترکینگ» در مورد سکوت بر زبان آورده‌است، باید بیشتر بازکرد.

 

تجربه نشان‌داده‌است که برای واکنش نشان‌دادن در مقابل برخی رویدادها، کارها و حرف‌ها، لازم نیست که انسان، انبوهی کلمه و جمله در اختیار داشته‌باشد و یک سینه سخن بگوید تا حکم محکومیت یک برخورد غیرعادلانه را مردود شمارد. حتی زمانی که سخنان منطقی، مردمی و عادلانه برزبان آمده و یا کارهایی در جهت منافع مردم، عملی‌شده، کافی‌است که با برخورد جهت‌دار خویش، کلام‌های برزبان نیامده‌ی خود را به گوش و چشم دیگران برسانیم. در چنین وضع و حالی، ممکن‌است هیچ سخنی از سوی ما برزبان نیاید اما نگاه، رفتار، لبخند، اخم و حتی دست‌تکان دادن ما، بتواند همان مضامینی را القاء‌کند که از طریق کلام، برزبان نیامده‌است.

 

چنین برخورد رفتاری و نشانه‌ای، با فعالیتی که مثلاً عضویت در یک سازمان سیاسی ممنوع و یا فعالیت در یک سازمان برهکارانه‌ی اجتماعی را در بردارد، کاملاً متفاوت‌است. در آن‌جا انسان، دست به عملی می‌زند که قانون، آن را نفی کرده‌است. در حالی‌که در این‌جا، شخص با حالات و حرکات، نگاه و رفتار نسبتاً غیر فعال خویش، سخنان خود را بدون کلام بر زبان می‌آورد. در این‌جا، موضوعِ مسؤلیت یک انسان فعال اجتماعی که دل در بَرِ برابری انسان و حرمت به همه‌ی آحاد اجتماعی دارد، مطرح‌است. به همین جهت، اگر شخص در کاری که فراروی خویش دارد، مسؤلانه عمل‌نکند، چه بسا تاریخ و آیندگان، او را به دادگاهی بکشانند که در آن، حکم هیچ زندان و یا مجازاتی صادر نمی‌شود اما با وجود این، حکمی که صادر می‌شود، به مراتب سنگین‌تر و طولانی از صدور چنان حکمی‌است که از سوی دستگاه قانون‌گذاری یک کشور صادر می‌گردد.   

چهارشنبه اول اُکتبر 2014

.........................................................

1/«مارتین لوترکینگ/ Martin Luther King/ 1929-1968/ کشیش و رهبر جنبش نژادپرستی در میان رنگین‌پوستان آمریکا

خوشبختی یا حس خوشبختی


«آبراهام لینکُلن1/Abraham Lincoln» رئیس جمهور اسبق آمریکا جمله‌ای دارد بدین‌شکل: «من بر این باورم که بیشتر آدم‌ها تا آن درجه خوشبختند که دوست‌دارند باشند». این سخن «لینکُلن» ممکن‌است شماری را به اندیشه وادارد که مگر خوشبختی در اختیار خودِ انسان‌است که دوست‌داشته‌باشد آن را تا یک میزان معین و یا تا «بالاترین حد ممکن» برساند؟ مگر خوشبختی، رؤیا و خیال‌است که انسان در ذهن خود فکرکند که خوشبخت‌است و در نتیجه، خوشبخت هم باشد. در این میان، کسانی که متعلق به فرهنگ کشورهای غیردمکرات هستند، در این زمینه، هنوز اما و اگرهای دیگری هم دارند. بدین‌گونه که از دیدگاه آنان، خوشبختی عمدتاً موهبتی آسمانی ‌است. حتی اگر چگونگی آسمانی بودن آن‌را هم پس بگیرند، نقش «خواست خداوند» و پشتیبانی نیروهای «غیبی» را بسیار تعیین‌کننده می‌شمارند.

 

در کشورهایی از این دست، خوشبختی در میان اکثریت مردم، معنایی «کمّی» داشته‌است. بدین معنی که اگر کسی خانه و خودرو، نوکر و کلفت، شغل آبرومندانه، زمین و آب و یا کارخانه و کارگاه داشته‌باشد و نیز با همسری زیبا معاشرباشد و چند دوجین فرزندان قد و نیم‌قد، فضای خانه‌ی او را پُر کرده‌باشند، دیگر نه تنها کمبودی در زندگی خویش ندارد بلکه چنان انسانی، نماد سعادت محض‌است. اگر چنین انسانی، بازهم از زندگی گله‌مندباشد و خود را بدبخت بداند، یا موجودی است ناسپاس و یا دیوانه که نمی‌تواند «خوب» را از «بد» تشخیص‌دهد. زیرا گله از شرایط زندگی برای چنان انسانی با آن وضع و حال، بازتاب ناسپاسی عمیق اوست نسبت به موهبت‌های زندگی.

 

از طرف دیگر، در بخش عظیمی از مردم کشورهای دمکرات، این اندیشه وجود دارد که خوشبختی ترکیبی است از کیفیّت و کمیّت‌. با چنین نگاهی، انسان قاعدتاً هم باید زندگی مادی روبه راهی داشته‌باشد و هم از نظر درونی، احساس خوشبختی کند. با وجود این، وقتی به عمق کلام «لینکُلن» پا می‌گذاریم، متوجه می‌شویم که او بیشترین سنگینی ارزیابی خویش را روی کیفیت زندگی انسان‌ها قرارداده‌است. زیرا تأمین زندگی مادی، یک امر کاملاً بدیهی‌است. چگونه می‌توان گرسنه و بی سرپناه و بیکار بود و یا چنان در فقر مالی قرارداشت و با وجود این، خود را خوشبخت احساس‌کرد.

 

گفته‌ی «لینکُلن» این اندیشه را در انسان بیشتر به تکاپو وامی‌دارد که خوشبختی پس از تأمین نیازهای پایه‌ای انسان، کاملاً وابسته به «حس» درونی آدمیان‌است. بدین معنی که انسانی بتواند با وجود یک زندگی بسیار مرفّه، خود را خوشبخت‌نداند و کسی دیگر با داشتن لقمه‌‌ای نان و کلبه‌ای فقیرانه که پاسخ‌گوی خواب و آرامش او باشد، خود را کاملاً خوشبخت احساس‌کند. در این جاست که خوشبختی تبدیل به پدیده‌ای «دریافتی»‌می‌شود که در ذهن هر انسانی، برای آن تعریف و یا تصویر معینی شکل می‌گیرد. هرمقدار که یک انسان برای خود، نیازهای متعادل‌تر و محدودتری فراهم آوَرَد و با برآورده‌کردن آن‌ها، خود را سعادتمند بداند، طبعاً او انسان سعادتمندی‌است. در حالی که انسانی دیگر که از نظر مادی، در رفاهی فراتر از حد معمول به سر می‌برد، نه تنها به هیچ جیز راضی نیست بلکه از همه‌ی موهبت‌هایی هم که برخوردار است، هیچ‌گونه لذتی نمی‌برد. چنین انسانی، قاعدتاً خوشبخت نیست.

 

در همین زمینه، یک مَثَلِ یونانی می‌گوید:« هیچ انسانی در همه‌ی ابعاد زندگی، خوشبخت نیست». این گفته نیز، این بحث را بیشتر به عُمق می‌برد که خوشبختی تا آن درجه می‌تواند باشد که انسان با وجود کمبودها و مشکلات دیگری که در زندگی با آن روبروست، بازهم خود را خوشبخت احساس‌کند. بسیاری هستند که گاه زندگی خود را این گونه توصیف می‌کنند که آنان در هیچ زمینه‌ای از نظر مادی، کم و کسر ندارند و حتی دوستان و اطرافیان بسیار فداکار و مهربانی، آن‌ها را احاطه کرده‌اند. یگانه مشکل آنان، بیماری خاصی است که دختر، پسر، پدر و یا مادر خانواده بدان گرفتار است. اگر دردسر و نگرانی آن بیماری نبود، دیگر هیچ چیز در زندگی آن‌ها کم‌نبود. در این حالت اگر از پدر یا مادر آن خانواده پرسیده‌شود که آیا آنان با وجود چنان مشکلی، می‌توانند خود را خوشبخت احساس‌کنند یا نه؟ می‌توانم بگویم که جواب چنان افرادی، به تناسب نگرش آن‌ها به کیفیت و یا کمیت زندگی، مثبت، منفی و یا ترکیبی از این هردو خواهد‌بود.

چهارشنبه اول اُکتُبر 2014

............................................

1/ آبراهام لینکُلن/  Abraham Lincoln/1809-1865/ رئیس جمهور آمریکا

گره‌ها و دشواری‌های زندگی


چگونه می‌توان در زندگی روزانه با مسائل گوناگون برخوردکرد و در آن‌ها، گره‌ها و دشواری‌هایی نیافت. حتی در ساده‌ترین کارها، همیشه باید انتظاربروز مشکلاتی را داشت. به ندرت می‌توان انسان‌هایی را یافت بسیار خوشبین و ساده‌نگر که بگویند در زندگی خویش هیچ مشکلی ندارند و کارهای روزانه‌ی آنان به سادگی انجام می‌گیرد. پس در این‌که برای هرانسانی در هرکاری که انجام می‌دهد، مشکلاتی وجود دارد، تقریباً بیشتر آدم‌ها هم‌عقیده‌اند. مسأله از این جا آغاز می‌شود که ما با پدیده‌ها و مشکلاتی ناشی از آن، چگونه برخورد می‌کنیم. آیا آن‌چه برای ما «مشکل» جلوه می‌کند برای دیگران، همان اندازه «مشکل» به شمار می‌آید و یا در عمل، به هیچ‌وجه به عنوان مشکل در نظر گرفته نمی‌شود و یا اگر در نظر گرفته می‌شود، بیشتر و یا کمتر از حد معمول ارزیابی می‌گردد.

 

به عبارت دیگر بایدگفت که در زندگی انسان، مهم آن نیست که مشکل وجود داشته‌باشد. مهم آنست که مشکل را بتوان به شیوه‌ای درست حل‌کرد. پرسشی که مطرح می‌شود آنست که این شیوه‌ی درست از کجا صادر می‌شود و در کجا شکل می‌گیرد که ما بتوانیم به آن دسترسی داشته‌باشیم. واقعیت آنست که تربیت ما در خانواده و جامعه آن‌هم به طور عمده در دوران درس و مشق، بیشترین نقش تعیین کننده را در «دیدن مشکلات»، در «ندیدن مشکلات» و یا حل آن‌ها بازی می‌کند. اگر کسی در زندگی روزانه، در هر پدیده‌ای، نخستین چیزی که می‌بیند، مشکلات و مانع‌های کار باشد، قاعدتاً این فرد در جایی از زندگی خود در دوران کودکی، چنان تأثیر عمیقی از این نوع برخورد گرفته‌است که عملاً سایه‌ی آن در بزرگ‌سالی و چه بسا ده‌ها سال پس از آن‌سال‌ها همچنان ادامه می‌یابد. گاه در برخی آدم‌ها، این نوع نگرش چنان عمیق‌است که تا دَمِ مرگ، فرد را رها نمی‌کند.

 

«هَری ترومن1/ Harry S. Truman» یکی از سیاستمداران برجسته و معاون ریاست جمهوری آمریکا، جمله‌ای دارد بدین شکل:«یک شخص بدبین، در هر موضوعی، نخست به مشکلات آن فکر می‌کند و یک فرد خوشبین، در هر مشکلی، به دنبال پیداکردن راه حل‌های عملی‌ آنست». اندکی بازبینی مجدد این جمله، پرده از نوعی تقسیم‌بندی بزرگ جهانی برمی‌دارد. بدین معنی که در دنیای ما، تنها می‌توان در یک نگاه کلی، دو نوع انسان پیداکرد. آنان که در همه چیز به مشکلات می اندیشند و آن‌ها که در همه‌چیز به راهِ حل‌ها فکر می‌کنند. البته ممکن‌است در این میانه، کسانی پیداشوند که بسیار خوشبین‌باشند اما با وجود این، دوست‌داشته‌باشند قبل از هرچیز به مشکلات بیندیشند. نه از آن‌رو که آن‌ها را «حل‌ناشده» و دشوار تلقی‌کنند بلکه بدان جهت که دوست دارند هرچه زودتر، آن‌ها را از سر راه خود بردارند و خیال خود را در این حوزه، آسوده‌سازند.

 

در همین‌جا می‌توان به آن گزینه‌ی دیگر هم اندیشید بدین‌گونه که کسانی یافت‌شوند بسیار خوشبین که حتی در برخورد با رویدادها و پدیده‌های پیرامون خویش، قبل از هرچیز به مشکلات کار می‌اندیشند. نه از آن جهت که انسان‌های منفی‌اندیش و بدبینی هستند. بلکه بدان دلیل که دوست دارند در نبرد با دشواری‌ها، هم توان خویش را بیازمایند و هم نشان‌بدهند که می‌توانند مشکلات کار را نه از روی بدبینی و خشم بلکه به گونه‌ای خوشبینانه و با آرامش، حل‌کنند. حتی در راهی که در پیش‌ رو دارند، وقتی سنگی در برابر خود می‌بینند نه به برگشت می‌اندیشند و نه به توقف. بلکه آگاهانه و مصمم از کناره‌ی همان راه، اگر شده، کوره‌راهی به وجود می‌آورند و به حرکت خویش ادامه‌ می‌دهند. در این زمینه، یک نویسنده و سیاستمدار آمریکایی به نام «روبرت شولر/ Robert H. Schuller» چنین می‌گوید:«در هنگامه‌ی روبرویی با مشکلات، ما نباید در پی آن‌باشیم که به توقف و یا بازگشت بیندیشیم بلکه باید به دنبال پیداکردن راه دیگری باشیم».

سه‌شنبه 30 سپتامبر 2014

..............................................................

1/هری ترومن/ Harry S. Truman/1884-1972/ سیاستمدار آمریکایی و معاون ریاست جمهوری این کشور در سال های 1945 تا 1953

2/ روبرت شولر/ Robert H. Schuller/ تولد 1926/ نویسنده و سیاستمدار آمریکایی

آرزوهای متفاوت


آرزوهای انسان به تناسب دانش و تجربه‌ی آنان از یک‌طرف و کمبودهایی که در زندگی خویش تا آن لحظه احساس کرده‌اند از طرف دیگر، در میان مردم دنیا، دارای طیف بسیار وسیع و عمیقی‌است. برخی آرزومند مرگ دیگران هستند، شماری آرزومند روزی هستند که گریه‌ی دشمن خویش را در اوج اندوه و درد ببینند، عده‌ای آرزومند قدرت، ثروت و نفوذ، بعضی آرزومند زیبایی و توان جسمی و بسیارانی دیگر، آرزومند هزاران و صدهزاران خواست دیگر هستند که اگر قرارباشد همه‌ی آن‌ها فهرست‌گردد، چه بسا شمار آن‌ها از شماره‌ی آدم‌های کره‌ی زمین نیز افزون‌گردد. اما بی‌تردید، همه‌ی این آرزوها، بازتاب کمبودی‌است که این افراد در زندگی خود احساس کرده‌اند.

 

آرزوها به ما نیرو و آرامش می‌دهند، در ما شوق حرکت و تکاپو ایجاد می‌کنند و زندگی را لطیف‌تر از آن‌چه که هست به جلوه درمی‌آورند. در این میان، نمی‌توان ادعاکرد که کسانی پیدا می‌شوند که در زندگی خود، هیچ آرزویی نداشته‌باشند. شاید در بدترین حالت، بتوان گفت که اگر کسی از زندگی خویش چنان ناراضی‌باشد که مرگ را بر هرچیز دیگر ترجیح‌دهد، در آن صورت، می‌توان ادعاکرد که چنان فردی، در زندگی خود، تنها یک آرزوی دیگر دارد که آن‌هم آرزوی «مرگ» ‌است و بس! پس باید گفت که در بدترین حالت برای یک انسان، ، اگرهیچ آرزویی نداشته‌باشد، بدان معناست که قطعاً یک آرزو برای وی باقی مانده و آن، تحقق مرگ‌است. زیرا نمی‌توان بی‌آرزو زیست اما آرزوی مرگ هم نداشت. شاید دیوانگان که شعورشان، دارای کارکرد سالم و کافی نیست گاه چیزهایی متضاد و غیر قابل پذیرش را برزبان بیاورند.

 

آرزوهایی را که نام بردیم در ردیف موردهایی‌است که در میان مردم جهان، وجه بسیار مشترکی‌دارد. اما کسانی هستند که آرزوهای کاملاً متفاوتی نسبت به دیگر مردم دنیا دارند. این‌که در زندگی، توانایی خوب نوشتن، خوب نقاشی‌کردن، خوب آوازخواندن، خوب فهمیدن، خوب تشخیص‌دادن و خوب مدیریت‌کردن به آنان داده‌شود. این‌که بتوانند درد دردمندان را دواکنند، خانه‌ی تاریک افراد بی‌نوا و کم‌درآمد را را روشن‌سازند و لبخند رضایت کودکی را در آغوش مادر ببینند. این آرزومندی‌ها، دیگر از آنِ این افراد و یا برای منافع شخصی آنان نیست. بلکه برای آن «باور»‌ی است که آنان دارند. یکی از این انسان ها، یک فیلسوف آمریکایی‌است به نام «رین‌هولد نی‌بور1/ Reinhold Niebuhr» که می‌گوید: «آرزو می‌کنم که در زندگی سه چیز به من داده‌شود: 1/ پذیرش صبورانه‌ی چیزهایی که تغییردادن آن‌ها در توان من نیست. 2/ شجاعت لازم برای تغییردادن چیزهایی که باید تغییرکنند. 3/ شعور کافی برای درک تفاوت در میان آدم‌ها و پدیده‌ها».

سه‌شنبه 30 سپتامبر 2014

............................................

1/ رین‌هولدنی‌بور/  Reinhold Niebuhr/1892-1971/ فیلسوف آمریکایی