برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

انسانِ آفرینشگر


چندی پیش، مردی در فرانسه با دوستش بر بالای طنابی رفته بود که سیصد متر از سطح زمین ارتفاع‌داشت. این طناب میان دو کوهِ نزدیک به هم وصل شده‌بود که از دره‌ی میان آن دو کوه، رودخانه‌ای می‌گذرد که «وِردُن/Verdon» نام دارد. یکی از آن‌ها که «تریون لِد زیپلین/Trion Led Zipline » نام دارد، در ارتفاع سیصد متری، چنان روی طناب نشسته که یک پایش آویزان‌است و پایش دیگرش در درازنای طناب قرارگرفته‌است. او «نی» بلند و نسبتاً قطوری در دست دارد که «دیدگریدو/Didgeridoo» نام دارد. این «نی»، در عمل، توسط ساکنان بومی استرالیا که «آبُورجین/Aborigine» نام دارند، از دیرزمان، مورد استفاده قرار می‌گرفته‌است. او با اعتماد به نفس خاصی، «نی» را در جلو دهان خود گرفته و در حالِ نواختن آنست. البته این شخص برای حفظ امنیت خویش، طنابی نیز به دور کمرش بسته که یک سرِ دیگر آن، به طناب اصلی که دو کوه را به یکدیگر وصل می کند، بسته‌شده‌است. طبیعی‌است که اگر او در آن حالت بسیار ناثابت و لرزان، از روی طناب بلغزد، به اعماق رودخانه‌ی «وِردُن» سقوط نمی‌‌کند، بلکه فقط از طناب، در وسط زمین و آسمان، آویزان می‌ماند. چند قدم آن طرف‌تر از او، دوستش در میان گهواره‌ای از پارچه که بر آن طناب بسته‌شده، دراز کشیده‌است. در قیافه‌ی او چنان آرامشی وجود دارد که انگار در زیر درختی به ارتفاع حداکثر یک متر، آرمیده‌است. او شنونده‌ی مشخص «نی‌نوازی» دوست خویش است. این شنونده، «ژوستن بی‌بر/ Justin Biebers» نام دارد.

 

به یاد داشته‌باشیم که آماده‌سازی این کار، نه تنها وقت بسیار گرفته، بلکه هزینه‌ی قابل ملاحظه‌ای هم در برداشته‌است. در آن خبر و عکس که در یکی از روزنامه‌های سوئد منتشرشده‌بود، هیچ توضیحی نداده‌بود که این دو نفر، همه‌ی این نمایش هزینه‌برانگیز و وقت گیر را، خودشان متحمل شده‌اند و یا شرکتی یا مؤسسه‌ای به آن‌ها کمک کرده‌است. از نظر من، این موضوع، اهمیت چندانی ندارد. زیرا این نخستین‌بار نیست که ما در روزگار کنونی، چنین صحنه‌هایی را می‌بینیم و یا در باره‌ی آن‌ها می‌شنویم. کم نیستند کسانی که با صرف هزینه‌های گزاف، دوست داشته اند، مراسم ازدواج خود را در اعماق آب به انجام برسانند. و یا در سالروز ازدواج خویش، چندتن از نزدیکان و دوستان خود را دعوت‌کنند که سوار بر هلیکوپتر، در حال پرواز، شیرینی و قهوه بنوشند. موردهایی از قبیل رفتن بر بالای یک کوه خاص یا حتی بالارفتن از درخت با لباس مخصوص سالروز ازدواج، تولد و یا یک موفقیت معین در کار یا مسکن، در روزگار ما، نکته‌ای بسیار مکرر و عادی شده‌است. نه کسی چنان افرادی دیوانه می‌پندارد و نه حتی تعجب می‌کند که چرا چنین کرده‌اند. خانمی از اهالی سوئد را می‌شناسم که از روزگار جوانی، آرزویش آن بوده که روزی با شوهرش، سوار بر یک موتورسیکلت قوی و معروف، از پلِ «گُلدن‌گیت/Golden Gate » سانغرانسیسکو بگذرند و کسی از آن ها در این حالت عکس و فیلم بگیرد. سرانجام، مدتی پیش با سفر مجددی به آمریکا، این آرزو عملی‌شد و او عکس خود و شوهرش را بر روی آن پل به من نشان‌داد.

 

گاه از خود پرسیده‌ام که آیا رفتارهایی از این دست که در روزگار کودکی و جوانی من، در پیرامون من وجود خارجی نداشت، خاص این روزگار است و یا چنین ویژگی رفتاری، از دیرزمان وجود داشته اما به علت نبود امکانات ارتباطی، در معرض گوش و چشم ما قرار نگرفته‌است. من تردید ندارم که انسان، از دیرزمان، در هر سرزمین و فرهنگی که زیسته‌است گرایش‌هایی از این دست را برای نشان‌دادن متفاوت خویش و تجربه‌های متفاوت‌تر، به نمایش گذاشته‌است. قطعاً عملی شدن این آفرینشگری‌ها در هر زمان، تابع امکانات و شرایط خاص یک سرزمین معین بوده‌است. حتی متمایزشدن انسان با دیگران، از طریق پوشیدن لباس و کفش خاص، آرایش خاص، نام خاص، به جلوه درآمده‌است. در این‌که انسان با خصلت آفرینشگرانه مشخص می‌شود، تردید نیست. اما این موجود، تنها با این ویژگی رفتاری و فکری نیست که از دیگر موجودات زنده، متمایز می‌گردد. ده‌ها خصلت دیگر و در درجه‌ی نخست، اندیشمندی و زبان، از ویژگی‌هایی است که او را برجسته می‌نماید. در این‌جا سخن من بر سر آفرینشگری انسان، از نوعی خاص‌است. این آفرینشگری، نوعی تنوع‌طلبی، نوعی تغییر حال و حالت‌است که ارتباط چندانی با کشف‌ها و خلاقیت‌های علمی و تمدنی وی ندارد. اگر عنوان این نوشته را آفرینشگر گذاشتم، بیشتر توجه به همین تغییر شرایط توجه داشتم.

یک‌شنبه 9 ژوئن 2013

تصورات و انتظارات


«پِرل‌ باک1/Pearl Buck» نویسنده‌ی آمریکایی در جایی نوشته‌است:«بسیاری از انسان‌ها، از برخورد با خوشیختی‌های کوچک اجتناب می‌کنند و یا آن‌ها را ندیده می‌گیرند. در حالی که بیهوده منتظر خوشبختی‌های بزرگ هستند». این جمله‌ی خانم «باک»، شاید عملاً بازگوکننده‌ی وضع و حال یکایک انسان‌های کره‌ی زمین‌باشد. همه‌ی ما در بیشترین مراحل زندگی خویش، با توجه به ذهنیت‌های فرهنگی، اجتماعی و کلامی، در انتظار توفیق‌های بزرگ‌تر، تحولات عمیق‌تر و خوشبختی‌های چشم‌گیرتری هستیم. این درحالی‌است که خود نمی‌دانیم انتظار آن‌ چه را که می‌کشیم یا کشیده‌ایم، از نظر ظاهر و کمیّت و یا از دیدگاه باطن و کیفیّت، چگونه بایدباشد. ما در ذهن خویش، چنان تصویر مبهم و آمیخته به رؤیاهای دور و دراز، در ذهن خود از آن خوشبختی‌های رسم‌شده داریم که هرگز با واقعیت‌های خشن زندگی روزانه، انطباق نمی‌یابد.

 

گذشته از این تصویرذهنی مبهم از «بهشت آینده» و یا «خوشبختی واقعی»، لازم‌است سخنان خانم «باک» را کمی بیشتر بازکنیم. وقتی او می‌گوید که ما از برخورد با خوشبختی‌های کوچک، اجتناب می‌کنیم و یا آن‌ها را ندیده می‌گیریم، بدان معنی نیست که ما آگاهانه، سعی برآن داریم که دست رد بر خوشبختی‌های کوچک بزنیم و یا آن‌ها را ندیده بگیریم. سخن بر سر آنست که ما با تصورات ذهنی دیرین خویش، به دنبال چیزی هستیم که در واقعیت زندگی روزانه، آن‌را نمی‌یابیم و طبیعی‌است که وقتی یک برخورد یا رویداد دلپذیر در زندگی ما پیش می‌آید، تنها توصیفی که می توانیم داشته‌باشیم، آنست که آن را دوست‌داشتنی و خوش‌آیند بدانیم. بی‌آن‌که آگاه‌باشیم که این یا آن مورد که ما دیده و تجربه کرده‌ایم، جزو همان خوشبختی‌های کوچک و ارزشمند بوده‌است که دلپذیری آن‌ها در عمق جان ما هنوز هم همچنان باقی مانده‌است. بیهوده نیست که وقتی در سرانه‌ی پیری، به دنبال ارزیابی زندگی خویش در خلال سال‌هایی که بر ما گذشته‌است، هستیم، ناگهان در می‌یابیم که ما، آن خوشبختی‌های کوچک را عملاً تجربه‌کرده‌ایم و چه بسا زندگی ما پُر از چنان دقایق شیرین و دلپذیری بوده‌است بی‌آن‌که بتوانیم آن دقایق را در قالب خوشبختی‌های کوچک قراردهیم.

 

باید بدین نکته اقرارکرد که القائات اطرافیان در طول دوران رشد، در ذهن ما فضایی را به وجود می‌آورد که ما تصور می‌کنیم باید «خضر پیغمبر» را در هیأتی جادویی به تماشا بنشینیم. در حالی که عملاً نه به دیدار خضر پیغمبر توصیف‌شده‌ی ذهنی نائل می‌شویم و نه آن خوشبختی‌های بزرگ را که همیشه در انتظارش بوده‌ایم، درآغوش می‌کشیم. البته می‌توان این نکته را نیز بازگفت که ما چه بسا هر روزه، آن «خضر پیغمبر» آرزویی را نیز ملاقات می‌کرده‌ایم بی‌آن‌که واقف باشیم که آن «خضر»‌آرزویی نیز، چنان چهره‌ای عادی و انسانی داشته‌است که هرگز نتوانسته‌ایم به چیزی فراتر از عادیات زندگی بیندیشیم. اتفاق را که بسیاری از انسان‌ها، به همین دلیل که هرگز چیزی را که در ذهن خویش به تصور درآورده‌اند، ملاقات نکرده‌اند، خود را موجود یا موجوداتی «غیرخوشبخت» تصور می‌کنند. من از آوردن واژه‌ی «بدبخت» خودداری می‌کنم تنها به این دلیل که اینان در واقعیت، بخشی از خوشبختی‌های زندگی را در کنار خود دارند بی‌آن‌که آن‌ها را بازشناسند.

 

وقتی من از انسان‌های غیر خوشبخت نام می‌برم، غرضم متوجه کسانی‌است که نه غم نان و آب دارند و نه غم مسکن و بستر. بلکه عمدتاً در پی کیفیت بهتری برای زندگی خویش هستند. کیفیتی که بتواند آنان را عمیق‌تر از آن‌چه که هستند، خوشحال‌سازد. وگرنه آنان که از بام تا شام در پی لقمه‌نانی، جان بر سر دست دارند، خوشبختی، لحظه‌ای به سراغشان می‌آید که شکمشان سیرشده‌باشد و جای برای خوابیدن داشته‌باشند. چنین انسان‌هایی که بخش بزرگی از ساکنان کره‌ی زمین را تشکیل می‌دهند، چه بسا خوشبختی‌های محجوب و میکرُسکُپی خویش را در هرلحظه که به نیازهای اولیه‌ی خود دسترسی می‌یابند، با همه‌ی جان احساس‌کنند.

 

زبان و فرهنگ در دوران رشد، چنان فضایی در ذهن ما به وجود می‌آورد که در بزرگ‌سالی و در دیگر سال‌های عمر، در پی تحقق همان تصویرهایی هستیم که در ذهنمان به وجود آورده‌اند. در حالی که در فضای تربیتی و آموزشی ما، این اندیشه جاری نبوده است که بتوانیم و بخواهیم لحظه‌هایی را که در اختیار داریم، پاس بداریم و دریابیم که دیدار یک دوست دیرین، حضور در یک جمع خانوادگی همخوان و هم‌دل، نشستن در پای صحبت‌های یک فرد باتجربه و اهل اندیشه، داشتن دوستانی مهربان و قابل اعتماد، برخورداری از آرامش، داشتن جفتی مهربان و فداکار و داشتن شماری دیگر از ابتدایی‌ترین موردهای زندگی، همه و همه، در ردیف همان خوشبختی‌های کوچک اما غیرقابل تردید بوده‌اند که به زندگی ما، معنی و روشنایی بخشیده‌اند و می‌بخشند.     

یک‌شنبه 5 اُکتُبر 2014

....................................................

1/«پِرل‌ باک/ Pearl Buck/ 1892-1973/ نویسنده‌ی آمریکایی

تغییرجهان یا تغییرخویش


«لئو تولستوی1/Leo Tolstoy» نویسنده‌ی بزرگ روس می‌گوید:«همه در اندیشه‌ی آنند که جهان را تغییردهند. اما هیچ‌کس در اندیشه‌ی آن نیست که خود را تغییردهد». آن پرسش بنیادی که در این رابطه‌ی خاص، ذهن را فرا می‌گیرد این‌است:«چرا باید جهان را تغییر داد؟ و چرا انسان‌ها بیشتر در پی تغییر جهانند تا تغییر خویش»؟ پاسخ به این پرسش چندان پیچیده نیست. هرچند می‌توان به پاسخ‌های پیچیده نیز متوسل‌شد. مردمان دنیا دوست‌دارند جهان پیرامون خویش را چنان تغییردهند که خود آن را می‌پسندند. اگر آنان در این تغییردادن، توفیق به دست بیاورند، بخش زیادی از کار همسان‌سازی و هویت‌پراکنی آنان، عملاً انجام گرفته‌است.

 

پرسش بعدی آنست که آیا گلایه‌ی «تولستوی» به‌جاست که مردم دنیا بیشتر در اندیشه‌ی تغییر دنیای بیرون از خویش هستند تا دنیای درون خویش؟ واقعیت آنست که این نکته، یکی از کلیدی‌ترین موضوع‌هایی است که ذهن انسان از دیرباز بدان مشغول بوده‌است. بسیاری از جنگ‌ها، ویرانی‌ها و کشتارها در مرز همین «تغییر جهان» و یا «تغییرخویش» اتفاق افتاده‌است. وقتی حافظ می‌گوید:«چرخ برهم‌زنم ار غیر مرادم گردد» در واقعیت، بیان نوعی دیگر از تحمیل همین تغییر را بازمی‌گوید. مگر مُراد حافظ چیست که حاضر است برای تحقق عملی آن، چرخ را برهم‌زند. مراد حافظ، کم یازیاد، تغییر جهان‌است. طبیعی‌است که این تغییر در درجه‌ی اول، شامل همان عناصر پیرامونی و بیرونی اوست.

 

برای بسیاری از صاحبان قدرت سیاسی و نظامی، تغییرجهان و مردم آن، تغییر کسانی که در زیر سلطه‌ی آنان قراردارند، راحت‌تر به تصور درآمده‌است تا تغییر خود آنان. انسان قاعدتاً تمایل بیشتری به انطباق دادن دیگران با شرایط خود دارد تا انطباق دادن خود با شرایط دیگران. شاید در بُن این نبردِ انطباق‌پذیراکردن دیگران با انطباق‌پذیری خویش، هیچ‌گونه اعتبار و شرفی نهفته نباشد که انسان بخواهد آن یک را بر دیگری ترجیح‌دهد. از طرف دیگر، باید دانست که هر انسانی برای انطباق دادن خویش، نیاز به نبردی درونی، درازمدت و نیرو طلب دارد تا بتواند سرانجام بر بسیاری از عادت‌ها و خواست‌های خود پا بگذارد و آن‌ها را به تدریج، رام و آرام خویش سازد. در تغییر درونی، انسان نیازمند یک تحول تدریجی و پوینده‌است. در حالی که در تغییر تحمیلی دیگران، تهدید و زور، موجب می‌گردد که آدمیان به گونه‌ای مکانیکی و کاملاً به شکل عاریتی، بدون باور و یا علاقه، سرِ تسلیم در برابر آن تغییر فرودآورند.

 

تاریخ نشان داده‌است که تحمیل آرمان‌ها، فلسفه‌ها و مذاهبی که با زور سرنیزه و شمشیر بر مردم صورت‌گرفته‌است، هرگز جایی در عمق جان آنان پیدا نکرده که هیچ بلکه در اولین فرصت که این فشارها از روی سرشان برداشته‌شده، به بوته‌ی فراموشی سپرده شده‌است. ممکن‌است چنان مکاتبی، سالیانی چند، چه بسا دهه‌ها و سده‌هایی با خشونت و تهدید و مجازات مردم، به ظاهر بر سر پا باقی بمانند اما هرگز نه در باور آنان بنشینند و نه کسی را به گونه‌ای زنده و درونی، تغییردهند. چنان که می‌بینیم این تحمیل نیز نشان از آن دارد که خاندان قدرت در گستره‌ی جهان، با شیوه‌های خاص خود، برآن بوده‌است که دیگران را با خویش انطباق دهد. تحقق این خواست، برای آنان، نوعی «هم‌هویتی» و «همدلی» پدید می‌آورد و آنان را امیدوار می‌سازد که فکرکنند جهان و مردم آن را تغییر داده‌اند و برتن آن‌ها همان جامه‌ای را پوشانده‌اند که ظاهراً خود تا آن‌زمان پوشیده‌اند.

 

کمتر می‌توان کسانی از خاندان قدرت سیاسی و نظامی را به جا‌ آورد که وقتی به اندیشه و خودیابی تازه‌ای دست می‌یابند، به جای تحمیل آن بر مردم، آن را در درون خویش نگاه‌دارند و در عمل دارای زندگی دوگانه‌ای گردند. یک زندگی درونی و یک زندگی بیرونی. برخی نیز برهمه‌ی امکانات رفاهی، قدرت، احترام و اعتبار اجتماعی پشت‌پازده و راه انزوا و چِلّه‌نشینی را برگزیده‌اند. شاید بتوان «بودا» را یکی از چنان کسان دانست. در مورد او بیشتر شایع‌است که از خاندان مرفهی بوده و حتی شماری، او را در حد یک شاهزاده به تصور در می‌آورند. وقتی بودا به مرحله‌ای از تفکر رسید که دیگر جلوه‌های مادی زندگی، برایش هیچ‌گونه اعتبار و احترامی نداشت، بهتر آن دید که دیگر قصر شاهی را با همه‌ی شکوه و جلال انسانی‌اش، ترک گوید. طبیعی‌است که باید این باور در ذهن ما رسوب کرده‌باشد که تغییر جهان، البته اگر تغییری ماندگار و کیفی ملاک عمل‌باشد، نیازمند تغییرهای بنیادی در دنیای درونی ماست. هرگونه دگرگونی ظاهری که فریبکارانه، نام تغییر درونی به خوددهد، در عمل به سود هیچ‌یک از طرف‌های معامله و محاسبه‌ی سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی نیست.

شنبه 4 اُکتُبر 2014

......................................

1/ لئو تولستوی/ Leo Tolstoy/ 1828-1910/ نویسنده‌ی روس

مصالحه و توافق


«وینستون چرچیل1/Winston Churchill» نخست‌وزیر اسبق انگلیس جمله‌ای دارد به این شکل: «سازش‌کردن و توافق‌، چنان هنری است که انسان در عمل بخواهد یک شیرینی را میان عده‌ای چنان تقسیم کند که همه فکرکنند بیشترین قسمت، نصیب آنان شده‌است». ممکن‌است این سخن چرچیل از دیدگاه کسانی که تمام دوران زندگی خویش را در میان حکومت‌های غیردمکرات گذرانده‌اند، این‌گونه تعبیرشود که در هرمصالحه‌ای، انسان باید به تک تک افراد، به دروغ وانمود سازد که آنان، بیشترین سهم را از آن تقسیم‌بندی دریافت داشته‌اند. در حالی که چنین اتفاقی در کشورهایی از این دست، به ندرت در واقعیت رخ می‌دهد که افراد طرف مصالحه، قصد کلاه‌برداری و یا دروغ‌گویی داشته‌باشند. گفته‌ی چرچیل به باور من، بازتاب واقعیتی است که در کشورهای دمکرات جهان، در میان سطوح مختلف اجتماعی، جاری‌است و آنان که در یک تقسیم‌بندی معین شرکت داشته‌اند، اگر به این تصور نرسیده‌باشند که بیشتر از دیگران، سهم برده‌اند، دستِ کم به این تصور رسیده‌اند که سهم عادلانه ی خویش را دریافت داشته‌اند.

 

در جریان مصالحه و سازش چه میان دو نفر یا دو گروه از یک سازمان مشترک و چه مصالحه میان دو گروه از دو سازمان کاملاً غیر مشترک و حتی به نوعی در تقابل با یکدیگر، اصل کار در غرب بر این نیست که طرفین خواسته‌باشند بر سر یکدیگر کلاه بگذارند. بلکه اصل برآنست که همه می‌بایست از آن نمد برای خود کلاهی بدوزند. طبیعی‌است که نه کلاه این طرفِ سازش می‌بایست از نظر ارزش، با تاج شاهنشاهی پهلو بزند و نه به کلاه انسان‌های ‌فقیر شباهت داشته‌باشد. در چنین مناسباتی، نه تنها اعضای گروه، برای خویش حقی قائل هستند بلکه برای طرف یا طرف‌های مقابل خود، هرتعداد که باشند، نیز همان اندازه حق قائل هستند. در حالی که در کشورهای غیر دمکرات، اصل برآن گذاشته می‌شود که هرکس، هرقدرت و امکانی که در اختیار دارد، باید تلاش‌کند تا جایی که می‌تواند کلاه بزرگ‌تری از آن نمد نصیب خویش سازد و اگر ممکن‌ است، دیگران را به کل ندیده‌بگیرد.

 

در کشورهای دمکرات جهان، در جنبش‌های حق‌طلبانه و مذاکرات حقوقی میان کارپذیران و کارفرمایان، وقتی که اختلاف پدید می‌آید، مشکل بر سر ندیده‌گرفتن یکدیگر نیست بلکه تمایل بر سر کمتر پرداخت‌کردن از سوی کارفرما و بیشتر دریافت‌داشتن از سوی کارپذیر است. این تمایل تنها وقتی وجود دارد که هنوز طرفین قراردادی را امضاء نکرده‌اند. اما وقتی قرارداد متقابل امضاء شد، دیگر طرفین، خود را به اجرای قرارداد و تعهد، ملزم می‌بینند. در حالی که در کشورهای غیردمکرات، اتفاق می‌افتد که حقوق حقه‌ی چندماهه و گاه سالانه‌ی گروهی از کارگران و یا کارمندان یک مؤسسه پرداخت نمی‌شود و زمانی هم که پرداخت می‌شود، همان مبلغی پرداخت می‌شود که می‌بایست یک‌سال قبل پرداخت شده‌باشد. در حالی که در غرب اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد که تقریباً جزو غیرممکن‌هاست، قاعدتاً بهره‌ی آن مدت از حقوق پرداخت‌نشده، مطابق نرخ بهره‌ی بانکی در طول زمان مورد نظر، پرداخت می‌‌گردد.

 

برای آن که بتوان چنین فضایی را در کشورهای غیر دمکرت پدیدآورد، صرف‌نظر از آرزوهای دور و دراز مردمان دردمند و صرف‌نظر از اغراق‌های زبانی مسؤلان این سرزمین‌ها که با واقعیت هیچ‌گونه انطباقی ندارد، زمانی بس دراز برای تربیت مردم و آماده کردن آنان برای پذیرش چنین اصولی لازم‌است. اگر مردمان یک جامعه، اعتماد خویش را از مسؤلان خود سلب‌کنند، در عمل، پل ارتباطی آنان، به کلی ویران ‌شده‌است. در این حالت، اگر چنان مسؤلانی، پیراهن از انجیل و تورات هم بپوشند، مردم بدان‌ها اعتماد نخواهندکرد. حتی لازم‌است فرهنگ مصالحه و سازش، چنان در میان مردم این سرزمین‌ها رایج‌گردد که دیگر کسی آن را به «خودفروشی» فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی تعبیر نکند.

جمعه سوم اُکتُبر 2014  

....................................

1/ وینستون چرچیل/ Winston Churchill/ 1874-1965/ سیاستمدار و نخست‌وزیر انگلیس

آموزش و انتظار


یک مَثَلِ اروپایی می‌گوید: «اگر کسی بخواهد به درستی بیدارشود، باید شب را به درستی خوابیده‌باشد». طرح این مضمون، در ذهن خواننده، اندیشه‌های گوناگونی را در رابطه با مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بیدارمی‌کند. قبل از هرچیز، باید گفت که ما در بسیاری از مسائل، خاصه زمانی که پای مقایسه، بحث و گفتگو پیش می‌آید، نیش خرده‌گیری تحقیرآمیز و متکبرانه‌ی خویش را به جان شماری از انسان‌ها فرو می‌کنیم با این توضیح که آنان به وظیفه‌ی خویش عمل نمی‌کنند، صداقت رفتار ندارند و در صحبت‌کردن، تا جایی که دروغ در اختیارشان باشند، «راست» را به کار نمی‌گیرند و عملاً در زندگی روزانه، بسیاری از اصول اخلاقی و عُرفی جامعه را که گاه قدمتی هزاران ساله دارند، به کلی ندیده می‌گیرند و چیزی را پیش می‌برند که در دایره‌ی تنگ منافع مادی آنان قرارگرفته‌است.

 

نگاهی به این فهرست رفتاری و گفتاری منفی این عده از مردم، نشان از آن دارد که اگر خُرده‌گیران و محکوم‌کنندگان، حق هم داشته‌باشند، حق آنان، تنها مربوط به بیان آن کمبودها و رفتارهای نادرست است. در حالی‌که چنین افرادی، هیچ گاه به ریشه و انگیزه‌ی این رفتارهای نادرست، اشاره نمی‌کنند. نه این که موظف هستند اشاره‌کنند. غرض آنست که آنان، وظیفه‌ی خویش را به عنوان بیانگر ویژگی‌های رفتاری شماری از انسان‌ها، برزبان می‌آورند. کار آنان این‌نیست که درپی پیداکردن علت این‌گونه رفتارهای منفی و ویران‌گرانه باشند. در این‌جاست که آن مَثَل اروپایی، ما را به کار می‌آید. کسی در جامعه‌ی مورد بحث، برای انجام وظایف انسانی، اجتماعی و سیاسی خویش، تربیت نشده‌ و یا آموزش کافی ندیده‌باشد، چگونه می‌توان انتظار داشت که بتواند به وظایف خویش، کاملاً آشنا و به آن عمل‌کند.

 

یکی از مشکلات انسانی ما در جامعه‌های غیردمکرات، آنست که فکر می‌کنیم هرچه را ما می‌دانیم، دیگران هم باید بدانند. آن دیگران نیز مانند ما تصور می‌کنند چیزهایی را که آنان می‌دانند، بقیه هم قطعاً باید از آن‌ها آگاه باشند. دُرُست بر پایه‌ی چنین دریافتی‌است که نگاه مردمان این جوامع، نسبت به آنان که کمتر می‌دانند و یا به دلیل آن‌که اینان در یک رشته موضوعات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، آموزش کافی ندیده‌اند و در نتیجه، نمی‌توانند کار خویش را به درستی به انجام‌رسانند، بسیار خُرده‌گیرانه، تحقیرآمیز و بالانشینانه است.

 

در کشورهای دمکرات جهان، تکیه بر آموزش، تکیه بر تکرار آموزش، جزو اصول اولیه‌ی کار است. بسیاری از مردمان، چه بسا تذّکر و آموزش بار نخستین را به جدنگیرند و در نتیجه، چیزی در ذهن آنان باقی نماند. از این‌رو لازم است این یادآوری به شکل‌های گوناگون، بارها تکرارشود تا اگر حتی انسان‌های موردنظر، یک‌بار و دوبار از کنار آن‌ها بی‌اعتنابگذرند، سرانجام در یادآوری‌های سوم و چهارم، آن گفته‌ها و یادآوری‌ها بتواند در ذهنشان رسوب‌کند تا عملاً به محتوای آن یادآوری‌ها، علاقه‌مند‌شوند. در ارتباط با مَثَل بالا، لازم‌است با قطعیت به این باور رسیده‌باشیم که نمی‌توان مردم را به تازیانه‌ی خُرده‌گیری بست، بی‌آن که آن مردم، پیشاپیش آموزش دیده‌باشند و یا یادآوری‌های لازم، به دور از هرگونه تحقیر و تَفَرعُن به آنان داده شده‌باشد.

جمعه سوم اُکتُبر 2014