برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

شیخ ابوسعید ابوالخیر


محمدبن مُنَوّر، نوه‌ی شیخ ابوسعید ابوالخیر در کتابی که در باره‌ی حالت‌ها، گفتارها و رفتارهای پدر بزرگ خود فراهم آورده، داستان‌های ارزنده‌ای را به آیندگان انتقال داده‌است. در این نوشته، به دو نمونه از آن‌ها اشاره می‌کنیم.

نمونه‌ی اول، داستانی‌است که خدمتکار مخصوص ابوسعید به نام خواجه عبدالکریم برای محمدبن منور شرح داده‌است. عبدالکریم می‌گوید که روزی درویشی از دوست‌داران ابوسعید پیش من آمد و خواست تا چند نمونه از حکایت‌های زندگی شیخ را برای وی بنویسم. در حالی‌که من مشغول نوشتن آن حکایت‌ها برای آن شخص بودم، کسی پیش من آمد و گفت:«ابوسعید ترا می‌خواهد.» وقتی پیش شیخ‌رفتم، پرسید:«چه می‌کنی؟» جواب‌دادم که درویشی، چند حکایت از زندگی شما را خواسته‌است. در حال نوشتن آن‌ها برای وی هستم. ابوسعید گفت:«ای عبدالکریم! حکایت‌نویس مباش! چنان باش تا از تو حکایت کنند!»

 

نمونه‌ی دوم، مربوط به شخصی‌است که روزی نزد ابوسعید آمد و گفت می‌خواهد تا شیخ، نکاتی از اسرار حق را با او درمیان‌گذارد تا وی بتواند بدان اسرار مشغول‌گردد. ابوسعید به آن شخص گفت:«فردا برگرد تا نکته ای از اسرار حق را برای تو بازگویم.» ابوسعید دستور داد تا موشی را در جعبه‌ای بگذارند و سرش را محکم ببندند. روز بعد که آن مرد آمد، ابوسعید آن جعبه را به وی داد و گفت:«به هوش باش که که این جعبه را نگشایی!» آن مرد وقتی به خانه‌رفت، چنان کنجکاوشد که دیگر نتوانست مقاومت‌کند و سرِ جعبه را بازکرد. با کمال تعجب موشی را در آن دید که از فرصت بهره جست و از جعبه بیرون پرید و رفت. آن مرد، ناراحت و گله‌مند پیش ابوسعید برگشت و گفت:«ای شیخ! من اسرار حق از تو خواستم نه موش!». ابوسعید جواب داد:«ای دوست مهربان! ما یک موش را در جعبه‌گذاشتیم و به تو دادیم تا ببینیم که آیا توانایی حفظ آن‌را داری؟ وقتی نتوان موشی را در جعبه نگه‌داشت، چگونه می‌توان حافظ اسرار حق در سینه‌بود؟»

دوشنبه 26 آوریل 1999

اعجاز تلقین


در کتاب کلیله و دمنه، داستانی آمده‌است که بسیار اندیشه‌برانگیز است. در این داستان، بر نقش تلقین و تأثیر آن بر دگرگون‌کردن برخی از باورهای انسانی تکیه می‌کند. تلقین و تبلیغ و خاصه تکرار آن، از چنان تأثیری برخوردار است که بسیاری از باورهای ذهنی و عینی انسان را مورد تردید قرار می‌دهد. داستان از این قرار است که مرد کشاورزی از شهر، گوسفندی خرید تا با خود به روستا ببرد. در میان راه، عده‌ای دزد به فکر افتادند که آن را نه از طریق زور و دعوا بلکه با زبان خوش، از چنگ او درآورند. آنان نخست پراکنده‌شدند و هرکدام در مسیری به راه‌افتادند تا هرگونه ذهنیت «تبانی» و «سازش» را از ذهن مرد روستایی، دورسازند.

 

دزد اول که در پشت سر روستایی حرکت می‌کرد، خود را به او رساند و گفت:«ای شیخ، این سگ را کجا می‌بری؟» برای دزد اول مهم آن نبود که مرد روستایی چه پاسخ می‌دهد؟ مهم وارد آوردن نخستین تلنگر در ذهن او بود. لحظاتی بعد، دزد دوم که از روبرو می‌آمد و به ظاهر، با دگر دزدان کاملاً بیگانه می‌نمود، از مرد روستایی پرسید:«ای شیخ، مگر قصد شکار داری که این سگ را با خود همراه کرده‌ای؟» تلنگر دوم وارد شده بود. مرد روستایی که هنوز در اندیشه‌ی درک و هضم تلنگر اول بود، دومین تلنگر را از فردی دیگر که حتی با فرد اول در یک مسیر نبود، دریافت داشته‌بود.

 

دزد سوم از که بیراهه، وارد جاده می‌شد، همین که چشمش به مرد روستایی افتاد، برای آن‌که نشان‌بدهد که او را می‌شناسد، پس سلام و احوال‌پرسی گرم و دوستانه،  از وی پرسید:«ای شیخ! مردم، شما را آدم زاهد و خداشناسی می‌دانند. چگونه‌است که اینک با سگی معاشر هستید و با آن راه می روید؟» با این تلنگر، رشته‌ی باورهای دیرین او به کلی پاره شده‌بود. چگونه ممکن‌است که سه نفر رهگذر، بی‌هیچ قصد و غرضی، «گوسفند» او را «سگ» دیده‌باشند و او همچنان بر گوسفند بودن آن، اصرار ورزد؟ مرد روستایی که این سخنان را از سه رهگذر که با هم ظاهراً هیچ‌گونه ارتباطی هم نداشتند می‌شنید، دیگر همه‌ی تردیدهایش به یقین مبدل‌شد و احساس‌کرد آن‌چه را که خریده، گوسفند نبوده‌است. به همین جهت، در حالی که از بی‌دقتی خویش احساس شرم می‌کرد، صلاح را در آن‌دید که گوسفند را در جاده رها‌کند و هرچه زودتر، خود را به خانه برساند تا بیشتر از آن، در معرض پرسش و یا احتمالاً ملامت، اهل روزگار قرار نگیرد.

یک‌شنبه 25 آوریل 1999

محمد غَزّالی


یکی از شخصیت‌های متفکر قرن پنجم هجری قمری، محمد غزّالی‌است. او در خلال بخشی از سال‌های عمرش به فلسفه روی آورد و در این زمینه، نه تنها بسیار مطالعه کرد، بلکه اندیشه‌های گوناگونی نیز ارائه‌داد. با وجود این، هیچ‌کدام از این پژوهش‌ها، پاسخ‌گوی پرسش‌های ذهنی فراوان او نبود. همین نکته، وی را از تحقیق و مدرسه، گریزان ساخت. یکی از کتاب‌های او، کیمیای سعادت‌است که در آن به فساد رفتاری در زمانه‌ی خویش می‌پردازد. این فساد که مربوط به هزارسال پیش‌است چنان برای ما زنده می‌نماید که انگار دردِ جاری روزگار ماست.

 

آن‌چه در این‌جا نقل می‌شود، انتقال معنایی سخنان اوست و نه نقل مستقیم آن‌ها. او می‌گوید:«روزگار ما پُر از چیزهای زشت و نادرست‌است و مردم از اصلاح جامعه، به کلی قطع امید کرده‌اند. این نادرستی‌ها و زشتی‌ها تنها به یک موضوع خاص و یا محل خاص ختم نمی‌شود. گستردگی آن، مربوط به سراسر جامعه‌است. فروشندگان به خریداران دروغ می‌گویند و عیب کالای خویش را پنهان می‌کنند. در ترازوها، دستکاری‌هایی انجام می‌دهند تا کالاها سنگین‌تر از حد معمول به جلوه درآید. فروشندگان در کالاهای خوردنی، چیزهایی می‌افزایند که مفید نیست اما سود بیشتری به جیب صاحبانشان وارد می‌سازد. نکته‌ی مهم دیگر آنست که مجسمه‌ی حیوان‌ها را در روزهای عید، در جلو مغازه‌ی خود می‌گذارند تا مردم بخرند. مغازه‌داران برای روزهای نوروز، سپرهای چوبی را در معرض فروش کودکان قرار می‌دهند و آنان را برای خرید، به هوس می‌اندازند. لباس‌فروشان، لباس‌های کهنه را می‌شویند و اگر پاره‌باشد، رَفو می‌کنند و به عنوان لباس نو به مردم می‌فروشند.»

 

امام محمد غزالی با برخی از اندیشمندان زمانه‌ی خویش، در تعارض و ستیز قرار داشته است. یکی از آنان عمرخیام است که غزالی از آزادفکری او در خشم بوده و این‌که از دیدگاه مذهبی، باورهای عمیقی نداشته، سخت از او آزرده خاطر بوده‌است. به همین جهت، در فرصت‌هایی که بدو دست می‌داده، علیه عمرخیام به تبلیغ می‌پرداخته‌است.

یک‌شنبه 25 آوریل 1999

دریافتِ هلاکو


 عبید زاکانی، نویسنده‌ی هجوسرای قرن هشتم قمری در باب چهارم کتاب «اخلاق الاشراف» در باره‌ی فتح بغداد توسط هلاکوخان، داستانی شنیدنی دارد. بدین معنی که وقتی او، بغداد را فتح‌کرد، دستور داد تا ساکنان آن‌شهر در یک‌جا جمع‌شوند تا از وضع و حال آنان، آگاهی و شناخت بیشتری به کف آوَرَد. پس از دیدار آنان، او دستورداد که پیشه‌وران به سر کار خود بازگردند. بازرگانان نیز اجازه یافتند به کار تجارت خویش ادامه‌دهند. یهودیان را نیز به علت مظلوم‌بودنشان در طول تاریخ، آزادساخت و مقرر کرد که مقداری به وی، مالیات بپردازند. آن‌گاه دستور داد تا بقیه‌ی گروه‌های اجتماعی را در رودخانه بیندازند تا غرق شوند. او اعتقاد داشت که همه‌ی آنان، در نظام آفرینش، زائد هستند و با زنده‌بودن خویش، نعمت‌های خدا را حرام می‌کنند. ظاهراً از دیدگاه هلاکوخان، تمامی اندیشمندان، فلاسفه، شاعران و نویسندگان و حتی قاضیان، همان‌اندازه بی خاصیت بوده‌اند که گدایان و قلندران. به همین دلیل، او همه‌ی آنان را به مرگ محکوم ساخت تا ساحَتِ زندگی را در آن شهر ، از وجود آنان، پاک‌سازد.

 

او در رساله‌ی «صد پند» خویش، نکته‌های پر جوهری به خواننده ارائه می‌دهد. از جمله، می‌توان به این موردها اشاره‌داشت:

1/ برخودپسندان، سلام مدهید.

2/ گِردِ دَرِ پادشاهان مگردید و عطای ایشان را به لقای دربانان ببخشید.

3/ مسخرگی، دروغ‌گویی و کفران نعمت پیشه‌سازید تا نزد بزرگان زمانه، عزیز باشید.

 

یکی دیگر از آثار عبید، رساله‌ی «تعریفات» اوست که در آن، برخی مفاهیم را به شکلی معنی کرده‌است که متناسب با شرایط زمانه‌ی اوست.

دنیا     جایی که هیچ آفریده‌ای در آن، آسایش‌ندارد.

آدمی       آن‌که نیک‌خواه مردم‌باشد.

فکر   آن‌چه مردم را بدون فایده، بیمارکند.

دانشمند    کسی که عقل معاش ندارد.

قاضی    آن‌که مردم، همه او را نفرین‌کنند.

وکیل    کسی‌که حق را باطل‌سازد.

رِشوه         کارسازِ بیچارگان.

حاجی     آن‌که سوگند دروغ به خانه‌ی کعبه خورَد.

طبیب              جلاد

...................................   

سه شنبه 27 آوریل 1999                         

 

فقر و دایره‌ی رؤیاها


یکی از شخصیت‌های فرهنگی اروپا گفته‌است:«اگر روزی رؤیاهای شما عملی نشد، تصور نکنید که فقیر هستید. فقیر آن کسی‌است که حتی با داشتن ثروت، کوچک‌ترین رؤیایی در سر ندارد.» در این‌جا سخن بر سر آن نیست که همه‌ی مردم جهان با این گوینده موافق‌باشند. به تعداد انسان‌هایی که در گستره‌ی خاک زندگی می‌کنند، می‌تواند در این زمینه، دریافت‌های متفاوت وجود داشته‌باشد. برای اکثریت مردم کره‌ی زمین، ثروت، فقط در جلوه‌های مادی زندگی تجلی‌دارد. اما برای آنان که به معنویات هم می‌اندیشند، ارزش‌های دیگری هم وارد کار می‌شود که معنای ثروت را به کلی دگرگون می‌کند. آن کس که فقط به نان شب محتاج نیست و تن سالمی‌ هم دارد، چه بسا خود را یکی از ثروتمندان جهان به شمار‌آوَرَد در حالی‌که فردی دیگر، ثروتمند بودن را در آن بداند که با وجود زندگی‌کردن در فقر و گرسنگی، این افتخار را داشته‌باشد که دست نیاز به سوی کسی درازنکند.

 

دراین‌جا سخن بر سر انواع انسان‌های ثروتمند در حوزه‌ی مادی و یا معنوی نیست. صحبت بر سر آنست که اگر کسی رؤیایی در سر نداشته‌باشد، می‌تواند فقیر به شمارآید اگر چه ثروتش، شمار و حساب هم نداشته‌باشد. داشتن و یا نداشتن رؤیا در روزگار کنونی، کمتر با ثروت مادی و یا ثروت معنوی در قالب کتاب و یا آثار هنری گوناگون، گره خورده‌است. علتش آنست که انسان می‌تواند اهل کتاب نباشد، هنرِ عام انسانی را نشناسد، ثروتی در اختیار نداشته‌باشد اما از نظر داشتن رؤیاهای دور و دراز، انسان خارق‌العاده‌ای باشد.

 

پرسشی که انسان درگیر آن می‌شود آنست که رؤیاها چه خاصیتی دارند که انسان را با همه‌ی امکانات مادی و معنوی دیگر، در جایگاهی خاص قرار می‌دهند. باید گفت که رؤیاها، انسان را فرا می‌کشند. او را از خاک تاریک و سرد، به اوج می‌برند و در جان فرد رؤیادیده، آرامش و لذت غریبی، قرار می‌دهند. به همین دلیل‌است که رؤیاها در قالب‌های گوناگونی که دارند، انسان را فراتر از داربست‌های سنت، داربست‌های قانون، داربست‌های خاص در مناسبات اجتماعی و یا حتی در آیین‌هایی که بر زندگی انسان‌ها، سایه‌ی سنگین خود را می‌اندازند، به اوج می‌برند و لذت سرشار حاصل از آن پروازهای معنوی را، به جانش می‌ریزند.  

پنجشنبه 13 نوامبر 2014