برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

کم‌شماری زنان


یک نقاش و طراح دانمارکی به نام «ایلر کراگ/Eiler Krag» می‌گوید: «خانم‌ها از چنان حس و شعوری برخوردارند که می‌توان باور داشت که آنان از عهده‌ی اداره‌ی جهان به خوبی برآیند. به اعتقاد من بهتربود که همه‌ی پارلمان‌های دنیا را در اختیار زنان قرار می‌دادند.» تردید ندارم که این گفته‌ی آقای «کراگ»، هم مخالفانی دارد و هم موافقانی. اما مطمئن‌هستم که شمار مخالفان دیدگاه ایشان، بیشت از شمار موافقان آنست. می‌توانم تصورکنم که بخشی از این مخالفان، نه از آن‌رو مخالفند که زنان تنها به دلیل زن بودن، نباید در جهان امروز، قدرت بیشتری از مردان داشته‌باشند. مخالفت آنان بدان دلیل است که این افراد، چنان در چنبره‌ی افکار زن ستیزانه و کم‌شمارانه‌ی جهان مردسالار اسیر هستند که به خود جرأت نمی‌دهند که فراتر از آن افکار مسموم، جایی را ببینند و به همین جهت، حاضر نیستند «خطر نامعلومی» را که توانایی زنان است، به جان بخرند.

 

شماری دیگر نه از آن‌رو مخالفند که به شایستگی زنان باور ندارند. بلکه بدان دلیل مخالفند که تنها و تنها جایگاه خود آنان در بافت زندگی اجتماعی، سیاسی و چه بسا خانوادگی، ممکن‌است به خطر بیفتد. اگر به چنین افرادی، تضمین داده‌شود که دستِ کم، خطری آنان را در حوزه‌ی شغل، در حوزه‌ی مناسبات خانوادگی و اعتبار اجتماعی تهدید نمی‌کند، چه بسا آشکارا اعتراف کنند که شایستگی زنان، جای هیچ چون و چندی باقی نمی‌گذارد. عده‌ای دیگر که بازهم با قدرت‌گرفتن زنان مخالفند بدان دلیل است که هرگز با زنان تحصیل‌کرده، با تجربه، جهان‌دیده و متخصص برخورد نداشته‌اند. انگاره‌ی ذهنی آنان، مادر، عمه، خاله و همسایه‌ی پیر و فرسوده ی آنان بوده‌‌است که هیچ‌کدام نه الفبای فارسی را یادگرفته‌اند و نه حتی یک‌ساعت در یک کلاس آموزشی نشسته‌اند. قطعاً اگر هر مردی، هرمقدار هشیار، چابک و تیزاندیش، در معرض هیچ آموزش و آزمونی قرار نگیرد، او همان می‌شود که آن عمه و خاله، مادر و زن همسایه، شده‌است.

 

با توجه به تجزیه‌ی گروه‌های مخالف قدرت‌گیری زنان، در می‌یابیم که مخالفان بنیادی آنان، تنها شمار اندکی هستند که اصولاً برابری زن و مرد را برخلاف «نظام آفرینش» می‌دانند و برای اثبات این اندیشه، گذشته از بهره‌گیری از برخی شنیده‌ها، به طور عمده، از این مثال ساده‌ی طبیعت استفاده می‌کردند که از پنج انگشت دست انسان، هیچ‌یک با یکدیگر برابرنیستند. در آن‌صورت چگونه ما جرأت می‌کنیم زنان را که باید زیر دست مردان باشند، به مرتبه‌ای فراتر از مردان ارتقاء دهیم؟ از طرف دیگر، موافقان زنان، نه از راه دلسوزی به آنان بلکه به دلیل شایستگی‌های رفتاری و فکری آن‌ها، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر قدرت سیاسی و نظامی جهان در اختیار زنان بود، نه آن‌همه جنگ‌های خونین در جهان اتفاق افتاده‌بود و نه آن همه ویرانی‌های شرربار، بشریت را از هستی ساقط کرده‌بود.   

 

نگاهی به برخی کلمات قصار و جمله‌هایی که شماری از شخصیت‌های فکری جهان در رابطه با تحقیر زنان و عجیب و غریب جلوه‌دادن آنان بر زبان آورده‌اند، نشان می‌دهد که چگونه زهر این دریافت‌ها در جان انسان ها نفوذ می‌کند و آنان را آهسته‌آهسته، در ردیف مخالفان سرسخت زنان و قدرت مداری آنان قرار می‌دهد. من در این‌جا به پنج نمونه اکتفا می کنم اما اگر قرار باشد که نمونه‌های بیشتری را ترجمه کنم، درد و دریغ انسان، هنوز هم بیشتر از این، افزایش می‌یافت. در این گفته‌ها، هیچ گونه اندیشه‌ی عمیق، علمی و ورزخورده موجود نیست.

 

1/ یک زن هرچه را که انسان بخواهد انجام می‌دهد. به شرط آن که انسان، موردهای مخالف آن را تقاضا کرده‌باشد./پائول کوهن/Paul Kuhn/ پیانیست و موسیقی‌دان آلمانی/ تولد 1928/ مرگ 2013

 

2/ زنان مانند شیر هستند. اگر انسان آن‌ها را به حال خود بگذارد، تُرش می‌شوند. /پائول کوهن/Paul Kuhn/ پیانیست و موسیقی‌دان آلمانی/ تولد 1928/ مرگ 2013

 

3/ انسان می‌تواند یک زن را در حضور یک شخص ثالث، در عرض یک‌ساعت بازشناسد. اما چه بسا همان زن را نتواند در عرض بیست سال، به خوبی به جا آوَرَد./ ژان پُل گوتیه/ Gaultier Jean Paul/ طراح مد ، اهل فرانسه/ متولد 1952

 

4/ زنان دروغ نمی‌گویند. اما آنان حقیقت را مقداری رنگ و لعاب می‌دهند./دَنیکَی/ Dany Kaye/ هنرپیشه و کمدین آمریکایی/ تولد 1913/مرگ 1987

 

5/ یک زن می‌تواند هم‌زمان به سه مرد وفادار باشد و در عین حال، خود را انسانی بسیار نجیب توصیف‌کند./ ساشا گوتری/Sacha Guitry / هنرپیشه‌ی فرانسوی: تولد 1885/مرگ 1957

دوشنبه 24 نوامبر 2014

..............................

1/1908-1991

ارزیابی‌های واقع‌بینانه


در سال‌های آغازین دهه‌ی چهل خورشیدی تا آ‌ن‌جا که به یاد می‌آورم، مجله‌ی فردوسی با دکتر مهرداد بهار، مصاحبه‌ای داشت. در آن‌جا بود که او را به عنوان فرزند ملک‌الشعراء بهار به جا آوردم. از محتوای آن مصاحبه چیزی به یاد نمی‌آورم.  آن‌چه که مرا در آن سال‌ها به خواندن آن مصاحبه واداشت، در درجه‌ی اول آن نبود که در جستجوی محتوای مصاحبه‌باشم آن‌هم با فردی که نامش مهرداد بهار بود. در آن هنگام، کنجکاوی من در مورد کسی‌بود که فرزند ملک‌الشعراء بهار خوانده می‌شد و انسان می‌خواست بداند او از پدر خویش، چه چیزی به یادگار برده‌است.

 

در همان‌سال‌ها بود که من برای شماری از شاعران گذشته و تنی چند از شاعران معاصر، دفترهایی ترتیب داده‌بودم تا نوشته‌ها و سروده‌های پراکنده‌ی دیگران را که در باره‌ی آنان و کارهایشان در مطبوعات ایران درج می‌شد، در آن‌ها وارد سازم. کار چندان ساده‌ای نبود که انسان در سن پانزده، شانزده سالگی بنشیند و ساعت‌های متوالی، از روی این یا آن نشریه، رونویسی‌کند. کاری که اگر امروز انجام‌شود، با توجه به امکانات فنی روز، می‌بایست در عقل انجام‌دهنده‌اش، تردیدکرد. در دفتر مخصوص ملک‌الشعراء بهار، دو سه مقاله جمع کرده‌بودم و این‌جا و آن‌جا مترصد بودم که مطالب تازه‌ای را شکارکنم و در آن‌جا بیاورم. مصاحبه با مهرداد بهار، از این زوایه، مرا بیشتر کنجکاو کرده‌بود.

 

در همان جوان‌سالی، دو نکته در مورد زندگی هنرمندان بزرگ، در ذهن من سایه‌انداخته‌بود. یکی آن‌که فرزندان شاعران و هنرمندان اگر شاعر و هنرمند نباشند، از فرزندی چنان پدران و مادرانی چه سود؟ تصورم آن‌بود که هنرمندان همچون ثروتمندان، می بایست میراث هنری و فکری خود را در دوران حیات خویش، به فرزندانشان بسپارند. نکته‌ی دوم آن‌بود که هنرمندان بزرگ، همین‌که در ذهن مردم و تاریخ تثبیت‌شوند، دیگر کسی ضامن چگونگی زندگی خصوصی آنان نباید باشد. تصورم آن‌بود که آنان اصولاً از مشکلاتی که دیگران در زندگی روزانه و خصوصی خویش دارند، مبرا هستند.

 

حتی باورم آن‌بود اگر چنان هنرمدان به اوج‌رسیده و تثبیت‌شده‌ای، زندگی را بدرود گویند، چه باک! آنان میوه‌ی هنری و فکری خود را عرضه‌داشته‌اند و در عمل، دوران مأموریت شکوفایی و گسترش هنری آنان به پایان رسیده است. شاید مثال برجسته‌ی این موضوع، زندگی محمدعلی جمال‌زاده باشد. بسیاری از هموطنان ما، چه در ایران و چه در خارج، ممکن‌است ندانند که او هنوز زنده‌است[1]. اصولاً به مرده‌بودن و یا زنده‌بودن او کاری ندارند. زیرا جمال‌زاده‌ی «یکی بود، یکی‌نبود»، فراتر از پدیده‌ی مرگ و زندگی جسمی قرارگرفته‌است.

 

بسیاری، وقتی می‌شنوند که او زنده‌است، از دهان کسی برنمی‌آید که :«عمرش درازباد! کاش سالیان بسیار دیگر زنده‌بماند.» بلکه واکنش‌ها عمدتاً چنین است:«راستی عجب عمر درازی کرده‌است!» ناگفته نماند که با بیان این جمله، کسی آرزومند مرگ او نیست. گذشته از این‌ها، بی‌تفاوتی مردم در برابر این پدیده، به یک فرد خاص مربوط نمی‌شود. هم ملک الشعراء بهار را در برمی‌گیرد و هم محمدعلی جمال‌زاده را.

 

یک‌دهه بعد که در فرهنگستان زبان ایران مشغول به کارشدم، با دکتر مهرداد بهار[2] از نزدیک آشنایی پیداکردم. او مسؤل یکی از پژوهشگاه‌های این مؤسسه‌ به نام «پژوهشگاه زبان‌های باستانی ایران»بود. من خود در «پژوهشگاه زبان فارسی» کار می‌کردم که مسؤل آن، دکتر فریدون بدره‌ای[3] بود. بدره‌ای آدم تلخ و متکبری‌بود و یا دستِ کم، چنان می‌نمود. همیشه با کارمندانش، نگاهی از بالا‌داشت.

 

من با دکتر صادق کیا[4] که رئیس فرهنگستان و معاون مهرداد پهلبد‌، وزیر فرهنگ و هنر بود، راحت‌تر مشکلات خویش را در میان می‌گذاشتم تا شخص فریدون بدره‌ای. ما با بدره‌ای هیچ‌گونه رابطه‌ی فکری و عاطفی نداشتیم و آن‌چه میانمان می‌گذشت، در نهایت سردی و خشکی‌بود. رابطه‌ی من با مهرداد بهار که در پژوهشگاه دیگری کار می‌کرد، بسیار رابطه‌ی دوستانه‌ای بود. حتی می‌دیدم که کارمندان بخش او، از وی بسیار رضایت‌داشتند.

 

واقعیت آنست که مهرداد بهار در جای درست خویش ایستاده‌بود. از جایی حرکت می‌کرد که می‌توانست و اقعیت هم به او، این اجازه را می‌داد. نه در حرکاتش، نشانه‌ای از گرایش به بالانشینی‌بود و نه نشانه‌ای از تواضع‌های فرسوده و نادرست. به سادگی می‌شد دریافت که او به میز خویش نچسبیده‌است. اگر کسی نام و یا موقعیت شغلی‌اش را نمی‌دانست، چه بسا با یک کارمند ساده‌ی دفتری به اشتباه می‌گرفت. پژوهشگاه ما در طبقه‌ی دوم و پژوهشگاه مهرداد بهار در طبقه‌ی چهارم ساختمان فرهنگستان‌بود.

 

گاه‌گاه برای احوال‌پرسی به سراغش می‌رفتم. با من به مهر و گرمی برخورد می‌کرد و صحبت‌هایمان، همه‌چیز را در برمی‌گرفت. از مقوله‌های پژوهشی تا نان و آب زندگی و دود و دَم تهران و دیگر مشکلات خراب‌شده بر سر تک‌تک انسان‌ها. یکی دوسال بعد، دکتر صادق کیا، مرا به بخش انتشارات فرهنگستان انتقال‌داد تا آن‌جا را از حالت ملوک‌الطوایفی درآوَرَم. این نسبت را او به بخش انتشارات داده‌بود و از من می‌خواست که آن‌را سر و سامان‌دهم. تصادفاً زنده‌یاد مرتضی صراف، داماد دکتر محمد معین، از وزارت علوم نیز برای مدتی به آن‌جا انتقال‌یافت.

 

او ظاهراً با مهرداد بهار، آشنایی دیرینه‌تری داشت. به همین دلیل، رفت و آمد دکتر بهار به بخش ما افزایش پیداکرد. هرچند بخش انتشارات، از آن بخش‌هایی بود که همه به شکل‌های مختلف با آن سر و کار داشتند و یا التماس دعا برای انتشار زودتر کارهایشان. البته خیلی زود دریافتم که انتشارات فرهنگستان، اسیر ملوک‌الطوایفی نیست بلکه گرفتار یکه تازی‌های خودخواهانه‌ی دکتر صادق کیاست. تا آن‌جا که من نیز پس از مدتی، خسته‌جان و فرسوده، تقاضای بازگشت به پژوهشگاه زبان فارسی را کردم.

 

از مهرداد بهار، دو نکته‌ی برجسته، به یادم مانده‌است. یکی برخورد او با موضوع پرویز نیک‌خواه[5] بود و دیگری برخورد وی با مدیریت بسیار بد و هزینه‌تراش دکتر صادق‌کیا. هنگامی که او از ماجراهای دوران جوانی و چپ‌گرایی خویش در انگلستان صحبت می‌کرد، خیلی دوست‌داشت که از پرویز نیک‌خواه نیز نام ببرد. در آن‌زمان، پرویز نیک‌خواه، خشم سیاسی و انقلابی نیروهای متمایل به چپ را در جامعه‌ی ایران، به علت اظهار ندامت سیاسی، برانگیخته‌بود. در محافل روشنفکری چپ، او را انسانی واخورده، خائن، کثیف و کاسه‌لیس به شمار می‌آوردند. مهرداد بهار با آن که از این موضع فکری من نسبت به پرویز نیک‌خواه آگاه‌بود، بی‌هیچ نقش نهاجمی و یا تدافعی، چنین توضیح می‌داد:«من پرویز نیک‌خواه را با همه‌ی صفت‌هایی که به او نسبت می‌دهند، دوست‌دارم. من نمی‌گویم که او اشتباه نکرده‌است. اما با توجه به شناختی که از شخصیت او دارم، صفت‌های نسبت‌داده‌شده به او را مناسب حالش نمی‌دانم.»

 

«مهم‌تر از همه، پرویزی که من می‌شناسم، انسانی‌است شفاف، مهربان و انسان‌دوست. زندگی برای او، بازی‌های بدی داشته‌است. این بازی‌ها، از او تصویری به دست‌داده که به طرز غیرعادلانه‌ای، شخصیت او را در ذهن مردم، تاریک به جلوه می‌کشاند. هیچ انسانی از اشتباه مبرّا نیست. خاصه اشتباهات بزرگ و کوچک سال‌های جوانی و خامی.» اینک که به آن سال‌ها می‌نگرم، صراحت‌گویی مهرداد بهار، برایم ارزش ویژه‌ای می‌یابد. من هرگز او را با پرویز نیک‌خواه ندیده‌بودم و از روابط دوستانه و عاطفی آنان، اطلاعی نداشتم.

 

نکته‌ای را که او با من درمیان گذاشته‌بود، چه بسا به علت جوان‌سالی من، به قیمت آن تمام می‌شد که من از مهرداد بهار برگردم و در بدترین شکل آن، وی را در حوزه‌ی خصلت‌های منفی، همانند پرویز نیک‌خواه بدانم. اما نگاه او به پرویز نیک‌خواه، نگاه پخته‌ای بود. نگاهی انسانی، بخشاینده و فرصت‌دهنده. این در حالی بود که در جامعه‌ی ما، هرگونه تفکری و از جمله تفکر چپ، برای انسان‌ها، حاشیه‌ی اطمینان، باقی نمی‌گذاشت. اگر کسی به چنین تفکری باورداشت، می‌بایست از خطا بری می‌بود و اگر خطا می‌کرد می‌بایست در طیف دشمنان، ارزیابی می‌گردید.

 

روشنفکران ما، حتی آنان که از پختگی سِنی، تجربی و فکری برخوردار بودند، در این حوزه، با جوانان خام‌اندیش، شیوه‌ی برخورد و ارزیابی یکسانی داشتند. این‌که انسان را آمیزه‌ای بسیار پیچیده، از آرزومندی، تلاش، خدمت، خطا، غرور، بالانشینی، انسان‌دوستی، تمایل به برکشیدن انسان و بسیاری خصلت‌های متفاومت و گاه متضاد بدانیم، در ما نبود. در آن هنگام، من نمی‌دانستم که پرویز نیک‌خواه در سازمان رادیو تلویزیون ایران، چه کاره‌بود. اما با توجه به صحبت‌های دکتر مهرداد بهار، او از عامل ساواک‌بودن، فرسنگ‌ها فاصله‌داشت.

 

مورد دوم مربوط به برخی برخوردهای افراطی و نادرست دکتر صادق کیا در فرهنگستان زبان ایران‌بود. او در رابطه با منافع فردی خویش، انسان مصلحت‌اندیشی‌بود که رفتار خود را در رابطه با قدرت بالایی‌ها، ضعف پایینی‌ها و آینده‌ی مادی و اعتبار فردی خویش تنظیم می‌کرد. وی در این زمینه تا آن‌جا پیش رفته‌بود که دستور داده‌بود، رنگ پارچه‌ی مبل‌های اتاق کارش، هماهنگ با رنگ لباس شاه‌باشد که به صورت نقاشی بر بالای سرش آویزان‌بود. در راه این‌گونه مصلحت‌اندیشی‌ها، اگر در آن هنگام، هزاران و صدهزاران تومان، بدل به خاک و خاکستر می‌شد، باکی نبود.

 

وی اگر به درست‌اندیش‌ترین آدم‌ها برمی‌خورد و از آن‌ها خوشش نمی‌‌آمد و یا با توجه به معیارهای حساب‌گرانه‌ی وی، افکارشان را نادرست می پنداشت، آنان هرگز نمی‌توانستند جایی در درون فرهنگستان داشته‌باشند. سرسپردگی ذهنی او به دستگاه حاکم و شخص شاه، با همه‌ی تجربه و دانشی که داشت، یک سرسپردگی مریدانه‌بود. او حتی نادرست‌ترین دریافت‌های ادبی و علمی را اگر به نحوی با خاندان سلطنت ارتباط می‌یافت، کورانه می‌پذیرفت و چند و چونی روا نمی‌داشت.

 

از سوی دیگر، نسبت به زیردستی‌ها، مو را از ماست می‌کشید. آن‌هم موردهایی که هیچ‌گونه ارزشی در بالابردن کیفیت ادبیات و زبان فارسی و یا حتی حیثیت علمی فرهنگستان نداشت. از طرف دیگر اگر کسانی‌ از سوی مقام‌های بالا خاصه اگر به شکلی با دربار ارتباط پیدا می‌کرد، برای کار در فرهنگستان زبان ایران، توصیه می‌شدند، هرمقدار ناشایسته و بی‌دانش، کمترین چرایی در اجرای آن سفارش‌ها از خود بروز نمی‌داد.

 

گاه طرح‌های بسیار علمی و اداری مفید و سازنده‌ای ارائه می‌شد و در راه آماده‌کردن آن‌ها، هزینه‌های بسیاری نیز به مصرف می‌رسید. اما همین‌که او از سوی شخص مهرداد پهلبُد، اشاره‌ای دریافت می‌کرد که آن طرح‌ها باید مسکوت بماند، او همه‌ی آن‌ها را درهم می‌ریخت. اسراف‌های مادی و حتی معنوی در راه رضایت بالادستی‌ها، برای او همانند آب خوردن‌بود. دکتر مهرداد بهار نیز این موردها را می‌دید و از این شیوه‌ی کار، به تلخی برمی‌آشفت. اما کاری نمی‌توانست کرد. دکتر کیا رئیس او بود و مورد تأیید دربار.

 

اگر یادداشتی بسیار سطحی و ارزان از سوی مقامی بالاتر از او و در ارتباط با دربار به دست وی می‌رسید، چند و چونی در نادرست‌بودن و سطحی بودن آن، وجود نداشت. آن را می‌بایست همچون آیه‌ای مقدس، با «زر» نوشت. اما اگر پژوهشگری برای نشریه‌ی فرهنگستان، مقاله‌ای علمی می‌نوشت، آن مقاله می‌بایست از صافی تأیید افرادی دیگر که مورد تأیید او بودند می‌گذشت. حتی سر و صدای آن تأییدگران از این همه متّه به خشخاش گذاشتن به هوا می‌رفت. من که در انتشارات کار می‌کردم و با آنان سر و کار داشتم، بارها می‌شنیدم که به من می‌گفتند ما که از پول بدمان نمی‌آید. زیرا برای هربار دیدن این مقالات، صورت‌حسابی به فرهنگستان می‌فرستیم، اما این شیوه‌ی کار، از بُن نادرست است.

 

از زمانی که ایران و فرهنگستان زبان را به قصد سوئد ترک‌کردم، دکتر مهرداد بهار را ندیدم. سال گذشته از طریق دکتر جلال متینی، استاد سابقم در دانشگاه مشهد آگاه شدم که او بیمار است و برای درمان به آمریکا رفته‌است. در تاریخ شانزده نوامبر 1994، از سوی دوستی اطلاع‌یافتم که مهرداد بهار درگذشته‌است. مرگ او سخت متأسفم‌کرد. وی هنوز می‌توانست بسیار سال‌ها زندگی‌کند و در کارهای پژوهشی، آثار ارزنده‌ی دیگری ارائه‌دهد. او نیز مانند پدرش ملک‌الشعراء بهار، عمر چندان درازی نکرد. شگفت آن‌که تقریباً در همان سن و سالی‌ درگذشت که پدرش به علت داشتن بیماری سل درگذشته‌بود.

شنبه دهم ژانویه 1995



[1] / محمد علی جمالزاده در ژانویه 1892 متولدشد و در نوامبر 1997 در سن 105 سالگی درگذشت. در هنگام نوشتن این مقاله، او هنوز دو سال دیگر هم زنده بود.

[2] / 1309-1373 خورشیدی

[3] / متولد1315 خورشیدی

[4] /1299-1380 خورشیدی

[5] / تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، پرویز نیک‌خواه در پی سوء قصد به جان شاه در فروردین 1344 خورشیدی، دستگیرشد. او جزو گروهی بود که می‌خواستند شاه را بکشند تا شاید رژیم پهلوی سرنگون‌شود. او در دوران دستگیری، به تلویزیون آمد و همه چیز را شرح‌داد و پشیمانی خود را اعلام‌داشت. رژیم شاه، بعدها پست مهمی در رادیو تلویزیون به او واگذارکرد. پس از سقوط رژیم پهلوی، نیک‌خواه را دستگیر و پس از مدتی کوتاه، اعدام کردند.

آینه‌ی دیروزها و امروزها


نظامی گنجوی یکی از شخصیت‌های ادبی ماست که در مورد او، چندان چیز زیادی نوشته نشده و یا کارهایش  چنان‌که بایسته‌است، در بوته‌ی نقد و بررسی قرار نگرفته‌است. او با زبانی سالم، استوار، واژه‌پردازانه و در بسیاری ابعاد، نو و خوش‌ترکیب، به بیان مناسبات انسانی و توصیف زیبایی‌های زندگی می‌پردازد. در این بُعد، او بی‌آن‌که اخلاق جاری زمانه‌ی خویش و محدودیت‌های عرفی را ندیده بگیرد، خواست‌ها و پنهانی‌های درون انسان را به گونه‌ای دلپذیر به تصویر می‌کشد.

 

در این نوشتار، ما برآن هستیم که از میان افسانه‌های هفت گنبد او، به سه مورد از برخوردهای یک‌سو نگرانه‌ی شاهان و امیران این سرزمین، اشاره‌ای داشته‌باشیم. دو مورد از این موردها، به بهرام‌شاه ساسانی برمی‌گردد. مورد سوم، مربوط به یکی از شاهان‌است که یغماناز، شهبانوی چینی، آن را برای بهرام‌شاه بازمی‌گوید.

 

1/بهرام‌ و آرزومندی‌های او

هنگامی که بهرام‌شاه در روزگار جوانی، در قصر «خُوَرنَق/Khovarnagh» در گردش‌است، در میان سرسراهای قصر، به اتاقی برمی‌خورد که درِ آن بسته‌است. او کنجکاوانه، از مسؤل قصر می‌خواهد که درِ آن اتاق را برایش بازکنند. وقتی او وارد آن‌جا می‌شود تصویر هفت دختر زیبا را می‌بیند که هرکدام، متعلق به یکی از خاندان های شاهی جداگانه‌ای هستند. این دختران عبارتند از «نورک/Noorak» از هند، «همای/Homay» از روم، «دُرُستی/Dorosti» از پارس، «نسرین‌نوش» از «سَقلاب/Saghlab»/واقع در ترکستان/، «آذریون/Azaryun» از مغرب، «یغماناز» از چین، «نازپری» از خاندان ساسانی که بهرام‌شاه نیز متعلق به همان خاندان‌است.

 

او متوجه می‌شودکه بر بالای تصویر آن هفت‌دختر، نام او همراه با توضیحی به این شکل نوشته‌شده که: «سرنوشت، دیر یا زود، این دختران را نصیب بهرام ساسانی خواهد‌ساخت.» محتوای نوشته و جاذبه‌ی دختران، آتش هوس را در دل شاه جوان ایران جنان برمی‌افروزد که برآن می‌شود تا به هرقیمت حتی اگر بهره‌گیری از خشونت و قدرت، آنان را در اختیار خویش درآوَرَد. او وقتی براین نکته واقف می‌شود که دست نامرئی سرنوشت، او را مالک آن دختران اعلام داشته، دستور می‌دهد که از آن به بعد، کسی حق ورود به آن اتاق را نداشته‌باشد. در این میان، اگر کسی دستور او را ندیده بگیرد، مرگ یگانه مجازات او خواهدبود.

 

چنان‌که می‌بینیم، بهرام‌شاه که در تاریخ، در ردیف شاهان خردمند و مردم‌دار به شمار آمده‌است، در این زمینه، از هیچ آیینی تبعیت نمی‌کند. صرف‌نظر از مرموز بودن و غیر عقلانی جلوه کردن تصمیم سرنوشت کور، که با همه‌ی کوری، به گونه‌ای جانب‌دار، شاه ساسانی را مالک دختران و شاهزادگان سرزمین‌های گوناگون می‌داند، می‌توان از این استدلال بهره‌جست که اگر حتی کسی از سر تفریح و یا به مسخره‌گرفتن، چنان مطلبی را بر بالای سر دختران شاهان در آن اتاق مرموز نوشته‌باشد، بازهم آن‌کس که  قدرت دارد، از لحظه‌ی آگاهی بدان نکته، فرصت را مغتنم می‌شمارد و دیگران را از هرگونه حضور در دایره‌ی «ناموس» شاهانه منع می‌کند.  

 

2/ بهرام‌شاه و «فتنه»‌ی خردمند

گزیده‌ای از این داستان، در کتاب پنجم دبستانِ پیش از انقلاب، زیر عنوان «کار نیکوکردن از پُرکردن‌است.» آمده. بُعد آموزشی این داستان در آنست که «تمرین و تکرار» می‌تواند مشکلات بزرگ را نیز حل‌کند. مشکلاتی که گاه به صورت غیرممکن به جلوه در می‌آید. هنگامی که بهرام‌شاه با کنیز خاص خویش به نام «فتنه»، به شکار می‌رود، با این خواست وی روبرو می‌شود که «گوش» و «سُم» یکی از شکارها را که گورخری بوده، با تیر به هم بدوزد. شاه که در این‌کار، فرد آزموده‌ای است، این کار را به سادگی انجام می‌دهد. اما به سائقه‌ی بالا‌بودن انتظارا شاهان، او انتظار آن‌را دارد که کنیز خاص، شاه را غرق تحسین و آفرین‌کند. کنیز که دختر خردمندی است، بدین نکته واقف‌است که شاه، تنها در سایه‌ی تمرین و تکرار، توانسته‌است چنان «هنر»‌ی را از خود به نمایش بگذارد.

 

از این‌رو، واکنشی که در آن، شگفتی و تحسین وی را همراه داشته باشد، نشان نمی‌دهد. بهرام ساسانی که به واکنش‌های تحسین‌برانگیزانه‌ی اطرافیان عادت‌دارد، چون از «فتنه» چیزی نمی‌شنود، تصمیم می‌گیرد تا شخصاً نظر وی را بپرسد. «فتنه» نیز نظر خویش را بدین‌گونه بیان می‌کند که آن‌چه را شاه انجام داده، چندان شگفت انگیز نیست. در سایه‌ی «تمرین و تکرار»، می‌توان بسیاری مهارت‌ها کسب‌کرد. به عبارت دیگر، او این نکته را باز می‌گوید که هرکسی می‌تواند از عهده‌ی چنان مأموریتی برآید. بدان شرط که تمرین و تکرار داشته‌باشد.

 

این واکنش، بهرام‌ساسانی را خشمگین می‌سازد و تصمیم به کشتن او می‌گیرد. به همین جهت، وی را به سرهنگ خاص خویش می‌سپارد تا جانش را بستاند. کنیز که شاه را خوب می‌شناسد، به سرهنگ خاص می‌گوید که اگر چندروزی از کشتن وی درگذرد، مشخص خواهدشد که آیا شاه، این دستور را از عمق دل صادر کرده است و یا حاصل خشم او در آن لحظات بوده‌است. اگر شاه از صدور حکم مرگ وی پشیمان‌گردد، وقتی بفهمد که تو کنیز او را نکشته‌ای، به تو پاداش خواهدداد. اما اگر بر قول و تصمیم خویش باقی بماند، تو می توانی مرا به قتل برسانی.

 

سرهنگ خاص، این پیشنهاد را می‌پذیرد و «فتنه» را در کاخی که خود در خارج از شهر ساخته‌است پنهان می‌سازد. وی در آن‌جا به عنوان یک خدمتکار بی‌نام و نشان به کار مشغول می‌شود. یکی از کارهای او، آنست که روزانه، گوساله‌ی تازه به دنیا آمده‌ای را از شصت پله‌ی قصر به پایین بیاورد تا به چرا مشغول‌گردد و شب‌هنگام، او را از همان پله‌ها به بالاترین قسمت قصر ببرد. چند روزی پس تحویل‌دادن فتنه به آن سرهنگ خاص برای اجرای قتل او، بهرام از سرهنگ خاص می‌پرسد که آیا حکم مرگ «فتنه» را به اجرا درآورده‌است یا نه؟ سرهنگ نیز به شاه پاسخ مثبت می‌دهد. وقتی بهرام‌شاه، پاسخ سرهنگ را می‌شنود، اشک در دیدگانش جمع می‌شود. این نکته نشان می‌دهد که او از صدور چنان حکمی، پشیمان شده است. شاه چیزی نمی‌گوید.

 

مدت‌ها می‌گذرد. چه بسا بهرام ساسانی، «فتنه» را به کلی از یاد برده‌باشد. در یکی از روزهایی که شاه در شکار بوده، سرهنگ خاص با زمینه‌چینی‌های مشخصی، سعی می‌کند شاه را به بهانه‌ی رفع خستگی، به قصر خویش بیاورد. «فتنه» به او گفته‌است که لازم‌است در آن‌جا، هنر خویش را به بهرام، به عنوان یک خدمتکار ساده به نمایش بگذارد و به وی ثابت‌کند که «تمرین و تکرار»، بسیاری از مشکلات را حل می‌کند. «فتنه» در لحظه‌ای خاص که شاه می‌توانسته او را ببیند، گوساله را که اینک گاو جوانی شده، بردوش می‌گیرد و از پلکان قصر بالا می‌برد.

 

همین‌که چشم بهرام ساسانی به او می‌افتد و آن مهارت و سرعت عمل را در رفتار خدمتکار سرهنگ می‌بیند، با وجود شگفت‌زدگی، می‌گوید که این‌کار، تنها در سایه‌ی تمرین و تکرار میسر است. وقتی «فتنه» حرف بهرام گور را می‌شنود، نقاب از رُخ برمی‌گیرد و خطاب به او می‌گوید:«چگونه ممکن‌است که بالابردن گاو با تمرن و تکرار میسرباشد اما نشانه‌گرفتن شاه و دوختن دُم گورخر به سُم او، چنین چیزی را لازم نداشته‌باشد. بهرام ساسانی وقتی برخورد منطقی کنیز سرهنگ را می‌بیند، بی‌اختیار به یاد حرف او در آن زمان می‌افتد.

 

او از سرهنگ می‌خواهد که واقعیت را به وی بازگوید. سرهنگ نیز همه‌چیز را شرح می‌دهد و بهرام ساسانی را سخت خوشحال می‌سازد. واکنش بهرام در این حالت، قبل از آن‌که شاهانه‌باشد، انسانی‌است. خاصه آن که از غرور و یک‌دندگی خویش پوزش می‌طلبد و درمی‌یابد که «فتنه» زنی عاقل و دوراندیش بوده‌‌است. به همین جهت، او را نیز به همسری خود برمی‌گزیند.

 

3/مرگ‌ها و زندگی‌ها

سومین بخش، داستانی‌است که «یغماناز» شهبانوی چینی، آن را برای او بازمی‌گوید. داستان او، مربوط به شاهی است که دخترش از بیماری صرع، رنج می‌برد. این درد، در حوزه ی فرمان‌روایی او با هیچ دارویی، درمان نمی‌شود. شاه اعلام کرده که اگر کسی بتواند دختر وی را درمان‌کند، او را به دامادی خویش، برخواهدگزید. از طرف دیگر، اگر در درمان دخترش توفیقی نیامد، جان خود را از دست خواهدداد. یکی از دلایل شاه برای کشتن افراد ناموفق در معالجه‌ی دخترش، آنست که چشم آنان به جمال دخترشاه افتاده، بی‌آن‌که بتوانند در معالجه‌ی او توفیقی یابند. دیدن دختر شاه در قصر او، نباید و نمی‌تواند کار هر «بی‌سر و پایی»‌باشد. در این داستان نیز، نه تنها یکی از داوطلبان می‌تواند درد دختر شاه را درمان کند بلکه به افتخار دامادی آن خاندان نیز درآید.

 

تأمل در این سه داستان، بازتاب این نکته‌است که در دوردست‌های تاریخ، اراده‌ی قدرتمندان، پیش‌شرط و پس‌شرطِ همه‌ی قراردادها و توافق‌ها بوده‌است. این حاکمان و شاهان هستند که برای حل مشکلات خویش چه در امور خانوادگی و چه در امور کشورداری، از مردم کمک می‌طلبند. در این میان، بهترین استعدادها به امید زندگی بهتر و یا مقام ارزنده‌تر به سوی دایره‌ی زندگی شاهان جلب می‌شوند. کمترین خطا از سوی این استعدادها با مجازات مرگ همراه‌است. این مردم هستند که باید تاوان همه‌چیز را در راستای آرامش و سعادت خاندان قدرت بپردازند.

 

ادبیات ما چه بخشی که به داستان‌پردازی‌ مربوط می‌شود و چه بخشی که در ساختار قصیده، غزل و مثنوی تجلی پیداکرده، آیینه‌ی رفتاری کسانی است که بر این مُلک فرمان‌روا بوده‌اند. جوهر تمام این مناسبات فرمان‌روایانه بر مردم، جز خشونت، چیز دیگر نبوده است. نکته آنست که شاهان و امیران کشور ما در سده‌های پیشین، بدتر و یا بهتر از شاهان و امرای سرزمین‌های دیگر نبوده‌اند. حتی در دمکرات‌ترین کشورهای امروز جهان، وقتی به سابقه‌ی تاریخی آنان می‌نگریم، همین خشونت‌ها و یکه تازی‌ها را چه در واقعیت و چه در افسانه، شاهد هستیم.

 

مسأله بر سر آنست که در سایه‌ی گذشت زمان و دگردیسی‌های احتماعی، سیاسی و فرهنگی، این کشورها به سرعت از گذشته‌های تاریک و خجلت‌بار خویش فاصله گرفته‌اند. اما در بسیاری از کشورهای جهان، هنوز همان گذشته‌های تاریک، زورمدارانه و یکه‌تازانه، زیر نام‌ها و بهانه‌های دیگری تداوم‌دارد. استقرار دمکراسی در یک سرزمین، تلخ‌ترین دارویی است که قدرتمندان و ثروتمندان باید بنوشند. تردید نیست که ادبیات در استقرار تفکرات آزادیخواهانه، درهم‌شکستن اندیشه‌های زور مدارانه و حرمت‌گذاری به همه‌ی آدمیان، نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده‌است و می‌کند. اما این به تنهایی کفایت نمی‌کند. الزامات اجتماعی از سوی نهادهای قدرت، نکته‌ای نیست که بتوان آن‌را ندیده‌گرفت.

چهارشنبه 31 ژوئیه‌ی 1991

.........................................

پانویس‌ها

1/ نسخه‌ی مورد استناد من «افسانه‌های هفت‌گنبد» از نظامی گنجوی به روایت احمد شاملو‌ست. این کتاب، از سوی انتشارات نیل منتشرشده است. /چاپ دوم، 1358/325 صفحه.

 

از قول بهرام‌شاه:

گفت اگر بشنوم که هیچ‌کسی                                                        

قفل از این‌در، جــداکند نَفَسی

هم در این خانه، خونِ او ریـزم                             

سرش از گـــردنش درآویــــزم

 

در همه خیلِ خانه از زن و مرد                             

سوی آن‌خــانه، کس نگاه‌نکرد

                          ص 24

 از قول «فتنه»:

گفت بایـــد که رُخ بـــرافروزی                             

سرِ این گور، در سُمش دوزی

                          ص 31

از قول نظامی:

تیــر شه برق‌شد، جهان افروخت                                                     

گوش و سُم را به یکدگر بردوخت!

 

از قول بهرام شاه:

گفت شه بـــا کنیزک چـــینی                               

دستبردم چــگونه مـی‌بینی؟

 

از قول «فتنه»:

گفت پُرکرده شهریار این‌کار    

کار پُرکرده، کی‌ بُوَد دشوار؟

هرچه تعلیم کرده‌باشد مَرد   

گرچه دشوارشد، تـوانـدکرد

                       ص 31 و 32

 

از قول نظامی:

مَه زگـــردن نـــهاد گاو به زیـر

به کرشمه چنان نمود به شیر

 

از قول «فتنه»

که آن‌چه من پیش تو به تنهایی

پیشکش‌کــردم از تــــوانــــایی

در جهان کیست کـه به زور و به رای

از رواقش بَــــرَد به زیر سرای؟

 

از قول بهرام شاه

شاه‌گفت این نه زورمندی تُست

بــــلکه تعلیم‌کرده‌ای زنــخست

انــدک انــدک به سال های دراز

کـــرده‌ای بر طــریق اِدمان ساز             اِدمان=پیوسته کاری را انجام‌دادن

 

از قول نظامی:

سَجده بُــردش نگار سیم‌اندام

با دُعایی به شرط خویش تمام

 

از قول «فتنه»:

گفت بر شه غرامتی‌است عظیم

گـــاو تعلیم و گــور بی‌تعلیم؟

من که گاوی بـــرآورم بر بـام

جـــز به تعلیم بـــرنیارم نــام

 

چه سبب چون زنی تو گوری خُرد

نـــام تعلیم کس نیارد بُــــرد؟

                        ص 45 و 46

 

از قول نظامی:

پادشه، شرط کرده‌بود نخست

که هرآن‌کــو کند علاجِ درست

دخــتــر او را دهم بـــه آزادی

ارجمندش کنـــم به دامــادی

 

و آن‌که بیند جـــمال این دختر

نکنـــد چـــاره‌سازی درخـــور!

بـــر وِی از تیغ، تُـــــرک‌تازکنم

سرش از تـــن بـه تیغ بازکنم!

ص 260 و 261

افسانه‌ها و واقعیت‌ها


واژه‌ی «افسانه» در ادبیات ما، دارای مفهومی است آمیخته با خیال پردازی و حضور رؤیاهای غیر قابل دسترس انسانی. در افسانه‌ها، عنصر خیال، آرزو، عشق و نفرت، توأم با آگاهی انسانی، نقش آشکار دارد. به نظر می‌رسد که «داستان» بیشتر از افسانه به واقعیت نزدیک‌است. اما باید بدین نکته اعتراف‌کرد که در هیچ‌کدام از این‌دو، نمی‌توان جوهر واقعی زندگی را نادیده انگاشت. در افسانه، امکان گشت و گذار انسانی بیشتر‌است. انسان در دایره‌ی گسترده‌تری، مجال آن‌را می‌یابد که مناسبات خویش را با محیط پیرامون خود، سر و سامان‌دهد.

 

در همین‌رابطه باید گفت که در افسانه، بسیاری از غیرممکن‌ها، ممکن‌می‌شود و بسیاری از ممکن‌ها در نقش غیر ممکن، خود را به نمایش می‌گذارد. در افسانه‌، ارزش‌ها می‌توانند یک‌باره دیگرگون‌شوند. در صورتی که در داستان، با وجود دخالت عنصر تخیل، روال حوادث، از حال و هوای منطقی‌تری برخوردار است. حتی اگر خواننده در جایی غافلگیرشود، جای آن هست که این غافلگیری، در مراحل بعدی داستان، باردیگر به حالت عادی برگردد.

 

به عنوان مثال، در داستان «مرده‌خورها» اثر صادق هدایت، شخص مَشَدی که مُرده‌است در مرحله‌ی خاک‌سپاری زنده می‌شود و با همان حالت زار و نزار به خانه بازمی‌گردد. آن‌هم درست در لحظه‌ای که هردو همسر او، بر سرارثی که از وی باقی‌مانده، گرفتار بحث و جدل هستند. آنان سرانجام، به جای طلب‌آمرزش برای شوهر از دست‌رفته، لعن و نفرین نثار وی می‌کنند. برگشت مشدی از مراسم خاک‌سپاری، با وجود غافلگیرکنندگی اولیه، دارای سیر منطقی و دلایل قابل پذیرش عقلانی‌‌است. درست‌است که زنده‌شدن یک مُرده، غیرممکن می‌نماید. اما وقتی خواننده، وارد اصل ماجرا می‌گردد، در می‌یابد که مشدی، در بنیاد، نمرده‌است که بخواهد دوباره زنده‌شود. او احتمال به سکته‌ای خفیف گرفتار آمده‌است.

 

زیرا وقتی او سکته می کند، اطرافیان، بی‌آن‌که از مرگش اطمینان یابند، برای به دست‌آوردن اموالش در پی آنند که او را هرچه زودتر به خاک بسپرند تا حضور زنده‌ی او، مانع تحقق این خواست آزمندانه‌ نشود. نتیجه‌ی این شتاب، آن‌ می‌شود که مشدی بیهوش، در مراسم خاک‌سپاری به هوش می‌آید و وارثان خویش را غافلگیر می‌کند. آن‌چه در این داستان جلب نظر می‌کند، آنست که نویسنده، هیچ‌گاه مرزهای ممکن انسانی را زیرپا نمی‌گذارد و برای خواننده، در عالم خیال بر خرق عادت، متوسل نمی‌شود. در صورتی‌که در افسانه، چنین خرق‌عادت‌هایی، به سادگی امکان‌پذیر‌است. نگاهی به یک نمونه از افسانه‌های ترکستان، می‌تواند به بحث ما کمک‌کند.

 

در افسانه‌ی «پادشاه نادان»، می‌بینیم که شاه با شکایت یک دزد از دستِ صاحب‌خانه‌ای که به خانه‌اش دستبرد زده، حکم اعدام صاحب‌خانه را صادر می‌کند. مضمون شکایت دزد به شاه آنست که چرا صاحب‌خانه، سقف خانه‌اش را چنان سست و بی‌کیفیت ساخته که وی در هنگام دزدی، از سقف مورد نظر سقوط کرده و پایش آسیب دیده‌است. شاه نمی‌گوید که او کار بدی کرده که به خانه و اموال مردم تجاوز کرده‌است. بلکه در این ماجرا، بدون توجه به قانون، بدون حرمت به قانون و حرمت به زندگی خصوصی انسان، توجه خویش را متوجه شکایت متجاوز می‌کند و می‌خواهد کسی را که مورد تجاوز قرارگرفته، به چوبه‌ی دار بسپارد.

 

در این افسانه‌ها، بیشتر اوقات، پادشاهی هست که سرزمین معینی ندارد. حتی در زمان مشخصی هم زندگی نمی‌کند. غالباً دختری دمِ بخت هم دارد. خواستگاران گوناگون، یک لحظه شاه را امان نمی‌دهند. گاه از میان دختران گوناگون شاه که عمدتاً عدد سه در مورد آن‌ها صدق می‌کند، دختر کوچک‌تر، از همه هوشیارتر و زیباتر است. اما معمول برآنست که نخست باید دختر بزرگ‌تر به خانه‌ی بخت پا بگذارد. گاه خود دخترها و گاه پدرشان، برای خواستگاران، شرایطی را مطرح می سازند که از یک کنکور همگانی نیز به مراتب، سخت‌تر است.

 

در شأن هیچ‌یک از دختران شاه نیست که به امور حقیر خانه‌داری، بچه‌داری و یا آشپزی بپردازند. در نظامی که برده وجود دارد، برده‌دار باید تا حد امکان، از آنان بهره‌جویی‌کند. در این افسانه‌ها، اگر شاه، مأموریت سنگینی را به عهده‌ی وزیر، امیرو یا صاحب مقامی بگذارد، بی توجه به شرایط زمان و مکان، بدون اندیشه به توانایی انسانی و امکان‌های موجود، برای انجام آن وظیفه و یا مأموریت، مهلت معینی را تعیین می‌کند که غالباً عدم موفقیت در آن، با مجازات مصادره‌ی اموال و مرگ، پاسخ داده می‌شود.

 

خواننده‌ی ناآشنا با این فرهنگ و چنین مناسبات یک سویه که همیشه به نفع فرد زورمند تمام می‌شود، به شکلی حیرت‌زده از خود می‌پرسد که چرا چنین‌است؟ چرا باید شاه، یک خواستگار مشتاق را تنها به دلیل عدم موفقیت در جواب دادن به پرسش‌های عجیب و غریب، به چوبه‌ی دار بسپرد؟ هرچند این پیش‌شرط‌های خطرناک که می‌تواند به مرگ افراد ختم‌شود در مورد خواستگارانی که از تبار شاهان و ثروتمندان هستند، وجود ندارد. به نظر می‌رسد که در افسانه، دست زورمندان برای تحمیل شرایط خویش بر مردم تهی‌دست و یا ضعیف، کاملاً باز است. افسانه‌ها با وجود آن‌که پرده‌ از بسیاری رازهای سر به مُهر بر می‌دارند، با وجود این، نمی‌گذارند ‌که مجرمان واقعی تاریخ، با نام و نشان حقیقی و زمان تاریخی معین، از پرده برون‌آیند. در افسانه، گستره‌ی وسیعی در اختیار پرداخت‌هایی از این دست است. افسانه، گوینده و یا نویسنده ی آن را از هرگونه محدودیت می‌رهاند و او را در نوعی ابهام، بر فراز زمان و مکان و حتی بر فراز افراد حقیقی و یا حقوقی، به میدان‌داری وامی‌دارد.

جمعه بیستم ژانویه 1989   

حباب‌های زبانی


در ماه مارس سال 1994 میلادی، از طرف دفتر نخست‌وزیر وقت سوئد «کارل بیلد/Carl Bildt» اعلام‌شد که او در ماه آوریل همان‌سال، قرارشده‌است در سفرخود به آسیای جنوب شرقی، دیداری نیز با پادشاه مالزی به نام «Kung Yang Di Petrum Agong» داشته‌باشد. خوانندگان روزنامه‌ها و شنوندگان و بینندگان رادیو تلویزیون این کشور، در این خبر، هیچ چیز غیر عادی نمی‌توانستند ببینند. اما رئیس دفتر نخست‌وزیر سوئد، کمی بعدتر پی‌می‌برد که همه‌ی آن نامی که برپادشاه مالزی گذاشته‌شده‌بوده، چیزی جز یک عنوان پرطمطرق نبوده‌است.

 

رئیس دفتر نخست‌وزیر سوئد که آن‌گونه تربیت‌شده که در این‌کشور، همه را با نام کوچک صدابزنند، تصور نکرده‌است که آن عنوان طولانی، می‌تواند فقط یک عنوان توخالی و دهن‌پرکن باشد و نه چیز دیگر. از همین‌رو، وقتی نام شاه آن‌کشور را با چنین عنوانی شنیده‌است، تردیدی برایش باقی نمانده که همان نام را حتی در رسانه‌ها به عنوان نام رسمی وی اعلام‌دارد. واقعیت آنست که معنی آن‌کلمات، چنین بوده‌است:«برجسته‌ترین شخصیت از میان برجسته‌ترین شخصیت‌ها»

 

 بی‌اختیار به یاد عنوان‌های توخالی و پرطمطراق درکشور خودمان افتادم که وقتی انسان می‌خواهد به نام اصلی یک شخصیت تاریخی و یا اجتماعی مهم برسد، اول باید از تونل تاریک و طولانی چند و چندین کلمه بگذرد تا وارد سرزمین اصلی نام وی‌گردد. لطیفه‌ای نقل می‌کنند بدین شکل که ناصرالدین‌شاه و یا مظفرالدین‌شاه قاجار، بایکی از همراهان خود در گردش‌ها و اسب‌سواری‌های خویش در اطراف تهران، در غروب یک‌روز، چنان به بیراهه می‌رود که شب می‌شود و راه را گم می‌کند.

 

سرانجام در همان تاریکی شب، به درکاروانسرایی می‌رسد و تصمیم می‌گیرد که شب را در همان‌جا به صبح برساند. شاه شخصاً، خود بردر کوبه می‌زند. سرایدارکاروانسرا قبل از آن‌که در را بازکند، می‌پرسد کیست. شاه قاجار می‌گوید:«خسرو خوبان، شاه شاهان، قبله‌ی قبیله‌ی آدم، ناجی نوعی بشر، جلوه‌ی عظمت ملت، همایون همایون‌ها، شاه قاجار، می‌خواهند امشب را در این‌جا به سربرند.» بیچاره‌ی سرایدار از همان پشت در می‌گوید:«من والله برای این همه آدم جاندارم. فقط می‌توانم از یکی دونفر پذیرایی‌کنم.»

 

حالا حکایت پادشاه مالزی نیز بی‌شباهت با یا یکی از آن‌دو شاه قاجار و یا بسیاری از شاهان گذشته نیست. به یاد بیاوریم که بسیاری از خارجی‌ها، محمدرضا پهلوی را فقط با نام «شاهنشاه آریامهر» می‌شناختند. آنان تصورمی‌کردند که «شاهنشاه» نام کوچک اوست و «آریامهر» نام خانوادگی وی. به راستی آیا این‌گونه حباب‌های زبانی، می‌تواند ذهن مردم این کشورها را از واقعیت‌های جاری زندگی به افق‌های دیگری معطوف‌دارد؟ به اعتقاد من، جواب این پرسش را باید در جویبار زمزمه‌گر تاریخ پیداکرد.

جمعه شانزدهم آوریل 2010