زندگی روزانهی ما پُر است از سوء تفاهمهایی که گاه بر اثر شنیدن یک واژه، به کاربردن یک اصطلاح و یا جمله پدید میآید. بدشنیدنها بر اثر عوامل گوناگون خارجی، بد تعبیرکردنها بر اثر وجود زمینههایی که ذهن را به کج راه میبرد و نیز بدفهمیدن به علت عدم آشنایی با آن مفهوم و یا موضوعی که میشنویم، از جمله جلوه هاییاست که میتواند به سوء تفاهمهای حاصل از این ارتباط دوسویه، دامن بزند. برخورد ما با انسانها و پدیدآمدن چنین سوء تفاهم هایی در مناسباتمان، چه به عنوان گوینده و چه به عنوان شنونده، کاملاً طبیعی و انسانیاست.
وقتی که ما از کسی که انتظار شنیدن یک واژه یا جملهی بیمورد را نداریم، یک جمله و یا کلمهای برخورنده میشنویم، به طور طبیعی آشفته میشویم. طرف مقابل ما نیز چه صادقانه و چه حسابگرانه، با توجه به واکنش ما، سوء تفاهمِ پدیدآمده را بردوش بدشنیدنها و بدتعبیرکردنها میگذارد. گاه ممکناست ما واژهی «بسنده» را به علت شباهت شکلی، «پسندیده» بخوانیم و یا واژهی «سنگ» را به دلیل همان شباهت شکلی، «سگ» دریابیم و یا حتی «گُل» را «خُل» بشنویم و یا آنرا «گِل»بخوانیم. هریک از این موردها، گاه ممکناست به تصادف، بافت معنایی قابل پذیرشی در آن فضای ویژه، پدید بیاورد بیآنکه ما چنان خواستهباشیم.
در ضربالمَثَلِ «موش به سوراخش نمیرفت، جارو به دُمش بست» ممکناست شنونده به علت ناآشنایی با معنای استعاری آن یا درک ارتباط آن با مورد گفتگوشده، خود را با همهی اعتبار اجتماعی و یا انسانی، در مقام «موش» تصورکندو از گفتهی گوینده، به شدت آزردهخاطرشود. حتی اگر چنین استنباط اهانتآمیزی هم نسبت به خود نداشتهباشد، ممکناست بهرهگیری از نام موش را در جملهای آنچنان، بسیار بیمورد و برخلاف شأن گویندهبداند. جملهی «فلانی آدمی خاکیاست» ممکناست برای بسیاری کسان که آن را نخستینبار میشنوند، به معنای آن باشد که آن شخص از دیدگاه مقام اجتماعی و یا ارزش انسانی، در سطح پایینتری قرار داشتهباشد و یا گوینده بخواهد او را تا سطح خاک تنزّلدهد.
تردید نمیتوان داشت که هرمقدار، شناخت ما از زبان مورد استفاده، افزایشیابد و آشنایی بیشتری با زیر و بمهای معنایی و آوایی زبان پیداکنیم، خواه ناخواه، از میزان سوء تفاهمهاکاستهخواهدشد. ناگفته نگذاریم که هرمقدار درک ما از چگونگی رفتار زبانی و غیر زبانی پیرامونیان عمیقترشود، شکاف سوء تفاهمها، بیشتر و بیشتر پُرخواهدگردید. آشنایی با یک زبان و درک سختترین واژههای مورد استفاده در آن، یکسوی مسألهاست و آشنایی با برخی اصطلاحات، عبارات و ضربالمَثَلهای دگرگونشده در مناسبات فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی، سوی دیگر آن.
از قرائن و نمونههای تجربی میتوان دریافت که در میان بیشتر خانوادهها، برای برخی مفاهیم و خاصه مفاهیم حرام و پوشیده از دیدگاه اخلاقی و اجتماعی، واژهها و اصطلاحاتِ خاصی وجود دارد که به هیچوجه، دارای همان اعتبار معنایی در شبکههای خانوادگی دیگر نیست. نوع تربیت، آموزش، زمینههای تاریخی، اجتماعی، مذهبی و رفتاری بسته یا باز هرفرد، از عوامل کارساز در ارائهی اصطلاحات و واژههای متفاوتیاست که آن شخص برای نامگذاری آن پدیدهها و مفاهیم به کار میبرد.
در خانوادهای ممکن است برای نشاندادن خشم، واژه یا اصطلاحی به کار رود که به کاربردن آن، در خانوادهای دیگر، به واکنشی نوازشبارانه تعبیرگردد. بسیاری از ما در ارتباط با میزان حساسیتهایمان در طول زندگی خود، کم یا بیش با چنین واژهها و یا اصطلاحاتی برخورد داشتهایم. هرمقدار که دایرهی معاشرتمان با افراد گوناگون از بافتهای متفاوت اجتماعی بیشتر باشد، میزان این برخوردها، گستردهتر خواهدبود و در ما پذیرش عامتر و صبورانهتری را شکل خواهد داد. این پذیرش، کاهشدهندهی میزان سوء تفاهمها و گلایهها خواهدشد.
سالها پیش در یکی از شهرهای کوچک خراسان، به کاربردن اصطلاح «کُرّه بُز» از سوی رئیس یکی از دبیرستانهای شهر مورد نظر به یکی از دانشآموزان حساس و عادت نکرده به اینگونه اصطلاحات، موجب برانگیختهشدن آتش خشم و انتقام در درون آن خانوادهگردید. سرانجام در جریان پادرمیانیهای خیرخواهانه از سوی اطرافیان، کاشف به عمل آمد که رئیس آن دبیرستان، این اصطلاح را همچون نُقل و نبات برای فرزندان خویش به کار میبرده است. علت استفادهکردن این اصطلاح از سوی او برای آن دانشآموز حساس، آنبوده که وی نسبت به او که فرد مرتب و درسخوانی بوده، حس مطبوع و پدرانهای داشتهاست.
در برخی خانوادهها، بهکاربردن اصطلاحاتی از قبیل «پدرسوخته» و «پدرسگ»، کاملاً حالت نوازشبار و دوستانهی دارد. در صورتی که در پارهای خانوادههای دیگر، آزاردهنده و اهانتبار تلقی میشود. واژهها، عبارتها و یا جملههایی از قبیل «خفه»، «خفهات میکنم»، «به دارَت میزنم»، «بیوجدان»، «نالوطی»، «غُرغُرو»، «بیتربیت«، «بیتعصب» و انبوهی دیگر از ایندست نیز میتواند موجب واکنشهای کاملاً متفاوت و گاه متضادیگردد.
هنگامیکه این گوناگونی، چه در نامیدن پدیدهها و چه در برقراری ارتباط در گسترهی یک سرزمین با نظام حکومتی یکسان و قراردادهای اجتماعی و سنتی پایه و شبیه به هم، خود را نشان میدهد، شک نیست که در دو سرزمین جداگانه، اما بازبان یکسان و یا متفاوت، جلوهی این موضوع، هنوز هم بیشتر میشود. به عنوان مثال در کشور تاجیکستان، واژهها و اصطلاحاتی در زندگی روزانه به کار میرود که برای ما، دارای بافت معنایی کاملاً متفاوتیاست. کسیکه برای نخستینبار، به جای «ناراحتکردن» و «ناراحتشدن» دو اصطلاح دیگر به شکل «خفهکردن» و «خفهشدن»را میشنود، در آغاز، دچار حیرت میگردد و اگر این آگاهی را به متفاوت بودن دریافتها در بافتهای گوناگون معنایی نداشتهباشد، چه بسا برآشفته و اندوهگین گردد.
اصطلاحاتی از قبیل «دستبرداشتن» که در تاجیکی به معنی «دستبلندکردن» است در زبان ما به معنی «ترک یک چیز» و یا «رهاساختن و آزادکردن»آن دریافت میشود. اصطلاح «دل بُرداریکردن» به معنای «تسلیدادن»است که ما در زبان فارسی خودمان، برای آن، هیچ معنایی نداریم. اصطلاح «صافشدن» غذا، در بهترین حالت ممکناست برنج را به یاد ما بیاورد که کسی بخواهد آن را در بشقاب، از حالت گنبدیشکل خارجسازد و بیشتر به صورت صاف و کمانحنا در اختیار خورندهی آن قراردهد. در حالی که در زبان تاجیکی، به معنی «تمامشدن غذا»ست.
یکی از نخستین اصطلاحات متفاوت و تعجببرانگیز برای من که هیچزمینهی ذهنی نسبت به آن نداشتم، همان اصطلاح «خفهشدن»بود. یکی از دوستان هنرمند تاجیک که اصرارداشت به خانهاش برویم، از طریق تلفن مطرحکرد که :«اگر به خانهی ما نیایید، من خفه میشوم». من در نخستین لحظه، نتوانستم ارتباطی میان «نرفتن» ما و «خفگی» او پیداکنم. اما بلافاصله حدسزدم که باید بیان این اصطلاح، بیانگر آزردگی خاطر میزبان از نرفتن ما، بودهباشد.
یکی از مؤسسههای پژوهشی سوئد در زمینهی موفقیتآمیز یا ناموفقبودن قراردادهای بازرگانی این کشور با کشورهای غیر صنعتی و عقبافتادهی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، به نتایج روشن و غیر قابل انکاری رسیده است. آنان عدم توفیق در بستن برخی قراردادهای بازرگانی خویش را با اینکشورها، ناشی از درک مبهم و نادرست سنتهای فرهنگی و اجتماعی ریشهدار در این کشورها دانستهاند. تسلط به یک زبان مشترک از قبیل انگلیسی، آلمانی، اسپانیایی و فرانسوی، به تنهایی کافی نیست. لازماست که بازرگانان غربی، از سنتها و آیینهای گوناگون فرهنگی و اجتماعی آنان، تا آن حد آگاه باشند که در گفتگوها، چیزی بر زبانشان جاری نشود که ارتباط دو سویه را مختلسازد.
دشواریهای دوسویهی ارتباط میان دو فرد، چه در چهارچوب زبان و فرهنگ مشترک و چه زبان و فرهنگ کاملاً متفاوت، ریشه در عدم شناختهای نسبی و یا قطعی از چشمهسار انگارههای رفتاری منطقهای، خصوصی و یا به عبارتی ملوکالطوایفی زبانی، فرهنگی دارد. واقعیتهای زندگی، نشانگر آنست که ما را از برخی دشواریهای دوسویهی ارتباط، گریزی نیست. از طرف دیگر، در این اصل کمترین تردیدی نمیتوانداشت که هرمقدار میزانِ شناخت فرهنگی و رفتاری ما، در هر گسترهای افزایشیابد، موجب میشود که مناسبات انسانی خود را شفافتر و پربارتر سازیم. آنگاه میتوان تصورکرد که زندگی در چنان فضایی که از ملال و فشار، سوء تعبیر و بدگمانی خالیباشد، چشماندازی آرامشبخش و آرزوبرانگیز خواهدداشت.
جمعه بیست و چهار فوریه 1989
دو پژوهشگر انگلیسی به نام «Peter Belwood» و «Colin Renfrew» اخیراً در بررسیهای خود در بارهی سرنوشت زبانهای کُهن و چند و چون مرگ و یا ادامهی حیات آنها، به نگرشهای تازهای دست یافتهاند. آنان معتقدند که در پایان عصر یخ، یک زلزله یا جابهجایی فرهنگی، اجتماعی در تاریخ زندگی انسان پدید آمده تا آنجا که در زمان کوتاهی، هزاران زبان در اروپا، آفریقا و آسیا به کلی ریشهکن شدهاند و آنچه از آنها باقی مانده، «پیشزبان»هایی هستند که در عمل به عنوان نیاکان زبان های امروزی به شمار میآیند. این پیشزبانها، دربرگیرندهی شانزده زباناست که توانستهاند از کشتار بزرگ زبانی عصر یخ، جانِ سالم به دربرند و به زندگی خود ادامهدهند.
این دو پژوهشگر، قبلاً نیز نگرشهای معینی را در بارهی زبانهای هند و اروپایی ارائه دادهاند که تقریباً شامل همهی زبانهای اروپایی امروز و چند زبان آسیایی میگردد. زبان فارسی و هندی نیز در درون همین زبانهای آسیایی قراردارد. به عنوان مثال، یکی از زبانهایی که از کشتار زبانی عصر یخ، جان سالم به در بُرده، زبان «باسک»است. منطقهی مورد استفادهی این زبان، در ناحیهی شمالی دریای سیاه قرارداشته که بعدها به سوی غرب اروپا و جنوب شرقی آن که دربرگیرندهی ایران و هند امروزیاست، گسترش یافتهاست.
زبان «باسک» که هیچگونه خویشاوندی با زبانهای دیگر ندارد، در عصر یخ در اروپا، در میان مردم، رایج بودهاست. قانونمندیهایی که سرنوشت زبان «باسک» را در اروپا رقمزده، شامل دو زبان دیگر در آسیا و شمال آفریقا نیز میشدهاست. این دو زبان عبارتند از تُرکی و سامی. در شرق آسیا، زبان «سینو/تبّتی»توانست تمام منطقه را فرابگیرد. در آفریقا، زبانهای «بانتو» و «سودان»ی موفقشدند به حیات خود ادامهدهند. در حالیکه زبانهای دیگر، به کلی ریشهکن شدند. تنها حضور پارهای از زبانهای «بوشمَن» و «پیگمیر» از میان زبانهای ریشهکن شده، میتواند حکایت از فاجعهی نابودی آنها داشتهباشد.
در نتیجهی کشتار زبانی مورد اشاره، آنچه که در اروپا باقیمانده، تنها شصت و سهزباناست که در مجموع به سه خانوادهی بزرگ زبانی تعلقدارند. در بخشی از آفریقا نیز هزار و چهار صد و شصت و نُه زبان، مورد استفادهی مردم قراردارد که بیشتر آنها با یکدیگر خوشاوندی دارند و از چهار خانوادهی بزرگ زبانی، ریشه گرفتهاند. به اعتقاد «Jared Diamond» که در زمینهی «دگردیسیهای زیستشناسانه» به پژوهش مشغولاست و در عمل، دریافتهای این دو پژوهشگر را تأیید میکند، وابستگی هزار و چهاصد و شصت و نُه زبان را به چهار خانوادهی بزرگ زبانی، غیرعادی میداند.
یکی از عواملی که بر این غیرعادی بودن انگشت میگذارد، تعلق حدود دوهزار زبان به شصت خانوادهی بزرگتر زبانی است که در گینهی نو، مورد استفادهی مردم قراردارد. البته باید گفت که در این زمینه، اطلاعات دیگری وجود ندارد که وابستگی بیش از هزار زبان را به چهارگروه زبانی ردکند. از اینرو، وقتی ما به چنان موردهایی برمیخوریم و ناچار از پذیرش آنها میشویم، طبیعی به نظر میرسد که وابستگی هزاران زبان گینهای را به شصت گروه زبانی بزرگتر، به سادگی پذیراگردیم.
ظاهراً قانونمندیهای معتبر تاریخی و زبانی در این زمینهی خاص، نمیتواند جواب قانعکنندهای ارائهدهد. جالبتر آنکه هرکدام از آن هزاران زبان گینهای، چنان با دیگری بیگانهاست که زبان فنلاندی با زبان فارسی. گاه اتفاق میافتد که در یک منطقهی کوهستانی، در دو دره که در کنار یکدیگر قراردارند، دو زبان با اختلاف ساختاری بسیار زیاد، توسط مردم بومی آنجا صحبت میشود. در میان سرخپوستان آمریکا که در کالبفرنیا به سر میبرند، در یک منطقهی محدود، شصت و چهار زبان وجود دارد که از شش خانوادهی زبانی ریشه گرفتهاست و هنوز هم به وسیلهی مردم، مورد استفاه قرار میگیرد.
به اعتقاد «Jared Diamond» باید رویداد بسیار غیر منتظره و تکاندهندهای در آفریقا، اروپا و بخش بزرگی از آسیا پیش آمدهباشد که فراوانی زبانی عصر یخ، توانستهباشد تنها در منطقهی ویژهای همچون گینهی نو و یا آمریکای شمالی، به حیات خود ادامهدهد. باید این نکته را نیز افزود که زبانهای مورد نظر، نمیتوانند به گونهای رضایتبخشانه، نشانگر زبانهای عصر یخباشند. زیرا شمارهی زبانهایی که در آن دوران وجود داشته، بسیار زیادتر از این تعدادبودهاست. بدان معنی که در آن دوران، مردم به دهها هزار زبان تکلم میکردهاند و ناگهان در خلال چندهزارسال، همهی آنها و یا بیشترینشان، نابود شدهاند.
پژوهشگران زبان، از طریق بررسی زبان های زندهی کنونی در آفریقا، آسیا و اروپا، خاصه با مطالعه بر روی پارهای واژهها و اصطلاحها، به این نتیجه رسیدهاند که زبانهای نابودشده، در فاصلهی دَه تا سههزار سال پیش، در آن مناطق، مورد استفاده بودهاند. زبانشناسان براین نکته اتفاق نظر دارند که زبانهای کنونی دنیا، ریشه در همان شانزده خانوادهی زبانی دارند که در دَههزارسال پیش، وجود داشتهاست.
پرسشی که در ذهن انسان شکل میگیرد، نخست متوجه این نکتهاست که چرا آنهمه زبان، در مدتی چنان کوتاه، نابود شدهاست؟ کدام حادثهی شگفت و فاجعهبار موجب چنان کشتار بزرگ زبانی شدهاست؟ جوابی که میتوان به این پرسشداد، آناست که مردمی که به زبان های هند و اروپایی، تُرکی، سامی و «سینو/تبّتی» صحبت میکردهاند، از همان آغاز، قویتر و یا برجستهتر از دیگر گروههای قومی نبودهاند که بتوان بقای زبان آنان را در آن نیرومندی جستجوکرد. در حالی که به طور منطقی، میتوان این نکته را مطرحساخت که آنان در ردیف نخستین گروههایی بودهاند که کشاورزی را تکاملبخشیده و در کنار آن، به دامداری نیز پرداختهاند.
پرداخت به کشاورزی و دامداری، آنان را در موقعیتی برتر نسبت به گروههای دیگر قرارداده و همین امر، به گسترش جمعیت آنان، کمک بسیارکردهاست. افزایش جمعیت آنان، موجبشده که آنها در یک منطقهی معین ساکنگردند. لازمهی این تثبیت جغرافیایی، آنبوده که آنان دارای گروهبندیهای ویژه و قدرت سازماندهی خاصی بودهاند. در این مرحله، نیازهای تازهای شکل میگرفته که آنان برای پاسخگویی بدان، به کارهایی از قبیل تصرف زمینهای بیشتری می پرداختهاند. در این تصرف متجاوزانه، قطعاً پای خشونت و جنگ نیز به میان میآمدهاست.
این گروههای رشدکرده و توسعه طلب، به همین شکل، توانستهاند منطقههای بزرگی از اروپا، آسیا و آفریقا را به تصرف خویش درآورند. البته موردهایی نیز پیش میآمده که میتوانستهاند کار خود را از طریق مذاکره و سازش، پیش ببرند. این نیروها، از موهبت شکارکردن نیز برخوردار بودهاند. آنان در سرزمینهای تازه به دست آمده، مردم بومی را به اطاعت خود در میآورده و با شیوههای متنوع، چه خشونت و چه سازش، جزو گروه خود میکردهاند. طبیعی است که در این میان، مقاومتها درهم شکسته میشده و شورشگران به مجازات مرگ میرسیدهاند. حاصل همهی اینها چنانشده که زبانهای بومی منطقههای تصرفشده، چنان قتلعام گردیدهاند که حتی اثری از آنها در تاریخ باقینماندهاست.
شنبه پانزده نوامبر 1997
.....................................................
نویسندهی مقاله:«ر.یوهانسون/R. Johansson»
مقالهی «کژتابیهای زبانِ» آقای بهاء الدین خرمشاهی در مجلهی «کیان»، حکایت از آن دارد که زبان در چرخشگاههای خاصی از نظام قانونمندانهی خویش که باید در خدمت بیان مفاهیم، ایجاد و یا گسترش ارتباط های فکری، اجتماعی و احساسی انسانها باشد، خارج میشود و کژتابیهای ویژهای را آغاز میکند. در این مقاله، هیچ توضیحی داده نشدهاست که چرا زبان، چنین میکند و آیا این کژتابیها، زاییدهی ساختار خاص زباناست و یا آنکه انسانها، آگاهانه و یا ناآگاهانه، کژیها و کاستیهای ذهنی خویش را بر آن تحمیل میکنند.
از آنجا که نگارنده، مقالههای قبلی آقای خرمشاهی را ندیدهاست، نمیتواند مطمئنباشد که ایشان در مورد انگیزهی کژتابیهای زبانی، چه عللی را ذکر کردهاند و اینکه آیا اصولاً به ریشهیابی این پدیده پرداختهاند یا خیر! آنچه از مقالهی مورد نظر برمیآید، آنست که هنگام برزبانآوردن یا نوشتن یک مطلب، می توان آن را به شکلهای گوناگون تعبیرکرد. البته چنین پدیدهای، از دیرزمان، با عنوان «ایهام» و یا «چندمعنایی»، توجه علاقهمندان را به خود جلبکردهاست. اینک موضوع مورد نظر با عنوان «کژتابیهای زبان» بار دیگر مطرح میشود و به طور طبیعی مثالهایی زنده و قابل لمس از زندگی روزانهی آدمها به میان میآید که خواهناخواه، درک موضوع را بسیار همگانیتر و سادهتر میسازد.
به اعتقاد نگارنده، این گونه بررسی، آن هم تحت عنوان «کژتابیهای زبان»، بسیار دور از روح زبان و رابطهی آن با ذهنِ پردازندهی انسانیاست. آنچه را که آقای خرمشاهی در مقالهی خود آوردهاند، به هیچروی در بافت زبان، نه کژتاباست و نه دارای ایهام. هرپدیدهی سادهای، چه زبانی و چه غیرزبانی، ممکناست در شکل غیربافتی خویش، زشت و غیرقابل پذیرش باشد. اما وقتی در بافت شناختهشده و متوازن قرار میگیرد، آن زشتی و غیرقابلپذیرشبودن، از آن دور میشود. موجودات زنده و تک سلول، تنها هنگامی که ساختار ساده و تکسلولی خود را رهاکردند و به مرحلهی دیگری از ترکیب و بافت رسیدند، قابل اعتناء برای رشد و گسترش شدند.
پدیدههای زبانی چه به صورت یک واژهی ساده و چه به شکل پسوند یا پیشوند، چگونه میتوانند اندیشه، احساس، زیبایی، زشتی، نفرت، مهربانی، خشم و بردباری را نشاندهند؟ اینهمه معانی متنوع و مفاهیم زیبا و گسترده، بدون در نظرگرفتن ترکیب و یا بافت زبانی، هرگز نمیتوانند دربردارندهی چیزی باشند که ما از آغاز اراده کردهایم. به عنوان مثال، واژههای «ایثار»، «همدلی» و «بردباری» به خودی خود، دارای معنای مثبتی هستند. اما همنکه در بافت معینی قرار بگیرند، ممکناست بار معنایی آنها در القاء کل پیام، مثبت و یا منفی باشد. مثلاً:
در معنای مثبت: ایثارهای انسانی، زندگی را پربار میکند.
در معنای منفی: من هیچباوری به ایثارهای انسانی ندارم.
از این رو، جملههایی را که ایشان در مقاله ی خود به عنوان مثال آوردهاند، در فضای معلق زبان، میتواند موجب سردرگمی، پریشان اندیشی و ایهام گردد. اما هنگامی که به این جملهها در بافت حقیقی آنها بنگریم، میبینیم که به طور طبیعی، القای معنی کردهاند بیآنکه برای شنونده و یا خواننده، ذهنیتی از ایهام ایجاد کردهباشند.
این جملهها هنگامی که در بافت زبان قرار دارند، در بیشتر موارد، میتوانند بارگیری و باررسانی معنایی خود را انجامدهند. اما به مجرد خارجشدن از آن بافت، نه تنها به لرزه میافتند بلکه وظیفهی اصلی خود را نیز از یاد میبرند. هنگامیکه نویسندهی مقاله، مثال میآورد:«سرقت خرگوشها از باغ وحش اوکراین افزایش یافت.» باید دانست که این گفته، نمیتوانستهاست بدون پیشزمینه مطرح گردد. گویندهی برنامهی «سلام صبح به خیرِ» رادیو، قبلاً ذهن شنوندگان خود را آمادهکردهاست تا بگوید خرگوشها از باغ وحش اوکراین، ربوده میشوند.
اهل هرزبان، کمیا زیاد بر این نکته آگاه هستند که گفتار خود را در انطباق با شرایطی قراردهند که شنونده بتواند بدون هیچ مشکلی، آن را دریابد. اگر گویندهی این جمله، میخواست آن را بدون مناسبت و ذکر بافت، به اطلاع شنوندگان خود برساند، ساختار آن را عوض میکرد. در آنصورت، میتوانستیم بشنویم:«در این اواخر، بر فعالیت دزدانی که خرگوشها را از باغ وحش اُکراین میدزدند، افزوده شدهاست.» در این جمله، ما نیاز به اطلاعان پیشین و پسین نداریم و شنونده به سهولت میتواند منظور گوینده را دریابد.
اما طبیعی است که گوینده، وقتی پیشآگاهیهای لازم و یا نسبتاَ لازم را در اختیار شنوندگان گذاشتهاست، تردیدی به خود راه نمیدهد که جملهاش که حاوی دزدیدهشدن خرگوشها از باغ وحش اُکراین است، تعبیر دیگری جز آنچه او اراده کرده، داشتهباشد. اگر بخواهیم زبان را به این شکل انتزاعی و «کژتابانه» نگاهکنیم، نه تنها در مناسبات زبانی خود با دیگران، بلکه حتی دنیای درونی خویش، با مشکلات جدی، نگرانیهای دمافزون، پراکندگیهای فکری و روحیهای کاملاً غیر طبیعی روبرو خواهیمشد.
گذشته از این، ما در بسیاری ازجملههایی که برزبان میآوریم و یا میشنویم، گاه مفاهیم دیگری را مورد نظر داریم که خواننده و شنوندهی اهل زبان، آن را درک میکند بیآنکه معنای ظاهری آن جمله یا جملهها، مورد نظر ما باشد. به عبارت دیگر، چنان مفاهیمی که مستقیم با معنای ظاهری جمله انطباق داشتهباشد، در واقعیت، وجود خارجی ندارد. به عنوان مثال، میتوانیم به جملههای زیر، نگاهی بیندازیم:
1/ از نوکیسه قرض مکن. اگر کردی، خرج مکن.
2/ به فلانی بگو با دم شیر بازی نکند.
3/ پیغمبر شدهاست و غصهی امت میخورد.
دقت در معنای این جملههای استعاری، ما را به این نکته توجه میدهد که چگونه زبان، پُر است از «کژتابیها»، کژفهمیها» و «کژاندیشیها»ی مفهومی چه برای اهل زبان و چه افراد بیگانه با آن. هرچند برای مردمان اهل زبان، بهرهگیری از جملههای بالا، این ذهنیت را تولید نمیکند که «نوکیسه» یعنی که کسی که کیسهی نو بر لباسش دوختهباشند و یا با دُمشیر بازیکردن، دقیقاً به معنای بازیکردن با دُم شیر وحشیباشد و یا «پیغمبرشدن» به معنای آنباشد که کسی به این مقام مبعوث شدهباشد.
توجه به سه جملهی استعاری بالا، به ما این ذهنیت را میدهد که انسان، چگونه توانستهاست از طریق تشبیه، استعاره و تعمیم، انبوهی از مفاهیم انتزاعی و گاه متوازی را در باریکههای غیر قابل تفکیک، بشناسد، از آنها استفادهکند و این میراث زبانی و مفهومی را به نسلهای بعد از خویش، انتقالدهد. اگر ما بخواهیم به پدیدهی کژتابی از دیدگاه آقای خرمشاهی توجهکنیم، کسی از این رفتار ویژهی زبانی مصون نخواهدبود. چه این فرد، گویندهباشد، چه شنونده، چه نویسنده و چه خواننده.
نگاهی به دو مورد از مقالهی نویسنده، صحت این ادعا را نشان میدهد.
مورد اول:«از این که حوصلهی خوانندگان سر برود، کوچکترین باکی ندارم.»/سطرهای 12 و 13/صفحهی 42/ کیان شماره ی 11/
اگر در این جمله، به بافت همخوان مقاله توجه نکنیم، میتوان دریافت که نویسنده، اعتنایی به رضایت و یا عدم رضایت خوانندگان خود ندارد. آنچه برای او اهمیتدارد، پیشبرد مسائلیاست که ذهن وی را به خود مشغولداشتهاست و نه علائق متنوع و یا خاص خوانندگان. در صورتیکه وقتی به بافت همخوان جمله نگاه میکنیم، درمییابیم که او میخواهد بگوید که مطمئناً حوصلهی خوانندگان نوشتههای او سر نمیرود. زیرا آنان به این نوشتهها، علاقهی خاص دارند. در واقع، علاقهی خوانندگان به مضامینی از این دست، وی را وا میداردکه جملهی خود را به شکلی «غلطانداز» و «کژتابگونه» مطرحسازد.
مورد دوم:«حالآنکه به شهادت این مقالات، مقادیر زیادی مضمون، روی دست ما ماندهاست.»/ سطرهای 38 و 39/ ص 42/ کیان شماره ی 11/
غرض نویسنده آن نیست که مضامین ارائهشده از سوی او، بیمشتری است و همچنان روی دست وی، ماندهاست. بلکه منظور او آنست که مطالب بسیار زیادی در اختیار دارد که به تدریج از آنها در مقالههای «کژتابیهای زبان»، استفاده خواهدکرد. واقعیت آنست که اگر قراربود «:«کژتابیهای زبان»، سایهی مسلط و سنگینی بر گفتگوهای زبانی ما داشتهباشد، در آنصورت، مناسبات کلامی و زبانی ما، سرشار بود از سوء دریافتها، آشفتگیهای رفتاری و حتی برانگیخته شدن کینهها و خشمهای ویرانگر.
تنها در چهارچوب شناختهای نسبی و معین ما از زبان و کارکرد آنست که با شنیدن و یا دیدن یک واژهی غلط و بد تعبیر، یکباره خشم و توفان، وجود ما را احاطه نمیکند. زیرا از بافت کلی آن نوشته، آن چه استباط میشود، احترام، دوستی و تداوم رابطهاست. اما در جایی، به هر دلیلی، واژهای قرارگرفته که با آن بافت معنایی و زبانی، تناسبی ندارد. ما این عدم تناسب را به اشتباه چاپی، اشتباه انسانی و موردهایی از این قبیل تعبیر میکنیم.
مثالی را که در اینجا میآورم اگرچه برای تأکید بر اهمیت نقطهگذاری و درستنویسیاست اما میتوان آن را نیز در چهارچوب :کژتابیهای زبانی» نویسنده قرارداد. حاکمی به یکی از سربازان و یا زیردستانش یادداشتی مینویسد به این شکل:«فلانشخص گناهکار را بردار، بزن!» حاکم سهلانگار، یادش رفتهبوده که در جلو «بردار» یک ویرگول بگذارد. نتیجه آن میشود که شخص زندانی را به دار میآویزند. او یادداشت حاکم را این گونه خواندهبود:«فلان شخص گناهکار را بردار بزن.»
واقعیت آنست که سهلانگاری در گذاشتن ویرگول و یا نقطه، در هر بافت فرهنگی و اجتماعی، موجب به دارآویختن و یا کشتن یک فرد نمیشود. در نظامی که مجازات افراد گناهکار، میتواند به دارآویختنباشد، نقش بود و نبود یک ویرگول، بسیار تعیینکنندهاست. از طرف دیگر، در نظامی که اصولاً مجازات اعدام وجود ندارد، اگر سرباز و یا مأمور«معذور»، آن را غلط هم بخواند، اگر به هرچیزی ختمشود، مطمئناً به اعدام ختم نخواهدشد. باید براین نکته تأکیدکرد که سوء دریافتهای زبانی ما در چهارچوب گزینههای ممکن و مجاز قرار میگیرد. نه فراتر و نه فروتر از آنها.
«کژتابیهای زبان» صمیمانهترین واکنش ذهنی و زبانی انساناست. حوزهی معنایی بسیاری از واژهها، وسیع و چندگونهاست. گاه کاربرد یک واژه در دو بافت متفاوت، دو معنی متفاوت پدید میآورد. ما انسانها با همهی حسابگریها و بهرهگیریها از دانشروز، موجوداتی شکننده، آرامشخواه، سادهاندیش و سادهپسندیم. تلاش انسانها در بهرهگیری از زبان، چه در شکل نوشتاری و چه گفتاری، با گذشت زمان، گرایش به سادهنویسی و سادهگویی دارد. طبیعیاست که اینگونه «ایهام»ها خاصه نوع هنرنمایانه و آگاهانهاش، بیشتر و بیشتر از ساحت زبان فاصله میگیرد.
پنجشنبه دوم ژانویهی 1992 میلادی
یکی از زبانشناسان در جایی نوشتهاست که ما انسانها اگر نام «پدیدهها» و «اشیاء» را از روی آنها برداریم و تنها به آوردن کلمهی عام و جانشینی به نام «چیز» و «چیزها» قناعتکنیم، در مناسبات زبانی خود، گرفتار فاجعهی دردناکی خواهیمشد. در نظر آورید که پدر یک خانواده به فرزندش بگوید:«این «چیزها»یی که شما میخوانید، به درد «هیچ» چیز نمیخورد و شما دلتان خوش است که اینجور «چیزها» برای شما، «چیز» ارزشمندیاست.»در حالی که منظور آن پدر آنبوده که بگوید:«این درسهایی که شما میخوانید به درد زندگیتان نمیخورد و شما دلتان خوشاست که اینجور درسها برای شما ارزشمند است.»
نه تنها در این رابطهی معین بلکه در بسیاری از گفتگوهای روزانه، ما در کلام خود تکیهگاه و یا عصاییداریم که «چیز» نامیده میشود و جایجای از آن کمک میگیریم و خاصه در زمانی که به سادگی، نام آن پدیده به یادمان نمیآید، میتوانیم این واژه را آگاهانه و یا ناآگاهانه، جانشین آنسازیم. از طرف دیگر باید آگاهباشیم که با اینگونه بهرهگیری کلامی، نه تنها مبادلات فکری ما از صراحت و قاطعیت لازم تهی می شود بلکه بیشتر و بیشتر به گسترش فقر زبانی در میان افرادی که تحت نفوذ گوینده هستند، کمک میکند.
گاه اتفاق میافتد که به فرزندمان میگوئیم:«آن چیز را بده تا درستشکنم.» ما میدانیم که آن چیز چیست اما به سادگی، نام اصلی آن بر زبانمان جاری نمیشود. فرزند ما اما نمیداند که آن چیز چیست. او ناچار است بپرسد که منظور ما چیست. این گونه گفتگوی معمولی و روزانه که از هیچگونه بحث و استدلالی هم برخوردار نیست، گاه موجب پیچیدگی و حتی آزردگی خاطر طرفین میشود. آنکه میداند منظورش از «چیز» چیست و آن را بر زبان میآورد و آنکه نمیداند منظور از «چیز» چیست و آن را میشنود.
در نظر آوریم که کلمهی «چیز» در زبان فارسی، وجود خارجی نمیداشت. در آنصورت، کسانی که از آن برای بیان نام اشیاء و یا کارهایی که میخواستند انجام بدهند، دچار چه مشکل بزرگی میشدند. آن زبانشناس به نکتهی جالبی اشاره کردهاست که کلمهی «چیز» در داخل بافت زبان و سلول های آن، تبدیل به یک عنصر سرطانی شده که به تدریج، واژههای دیگر را لگد مال میکند و از بین میبرد. آنها که از نقش ویرانگر «چیز» آگاهند، تلاشدارند تا از میدانداری این عنصر در ساحَت زبان جلوگیری به عمل بیاورند و حتی زبان روزانه ی خویش را به واکسن «ضدچیز» مجهز سازند.
در این میان لازماست به یک عنصر کلامی دیگردر میان رادیوهای فارسیزبان برونمرزی اشارهکنم. در این رادیوها، تقریباً اکثر گویندگان که یا با یکدیگر دوست و یا اعضای یک خانوادههستند و یا وابستگیهای سیاسی نزدیکی با یکدیگر دارند. به دلیل همین آمیزشها و گفت و شنودهای مکرر، غالباً بهرهگیریهای نادرست زبانی یک فرد مسلط چه از نظر دانش اجتماعی و یا سیاسی و چه بالابودن سن و داشتن تجربه، زمینهساز سرایت آن به دیگر افراد است. این بیماری زبانی، عبارتاست از بهرهگیری از واژههای «عزیز»، «عزیزان»، «خوب» و «خوبان». باید گفت که در میان این گروه اجتماعی، بهرهگیری مورد نظر، عملاً تبدیل به پدیدهای شدهاست نابهنجار و ملالآور.
چنین به نظر میرسد که افراد مصرفکنندهی این واژهها، نه تنها از این طریق، میخواهند صمیمیت، احترام و همدلی انسانی خویش را به نمایش بگذارند بلکه انساندوستی خود را نیز با مکرر استفادهکردن از چنان واژهها به اثبات برسانند. این درحالیاست که آنان نه شنوندگان خود را میشناسند و نه کسی از آنها تقاضا کردهاست که چنان حاتموار، یک سکهی بدلی را بر ذهن و جان شنوندگان خود ببارانند. شاید لازمباشد به نمونهای اشارهکنم. گویندهای در یک رادیوی محلی در یکی از کشورهای غرب اعلام میدارد:«عزیزی را روی خط داریم. ما از عزیزان انتظار داریم که کمبودهای ما را بگویند.» یا:«هفتهی گذشته، عزیزی برای ما نامه نوشتهبود و در آن، از یکی از عزیزان که چند روز پیش روی خط آمدهبود و به دیگر عزیزان توهین کردهبود، انتقاد داشت.»
این نوع بهرهگیری زبانی، حکایت از آن دارد که این افراد، حتی با الفبای استفاده از یک رسانهی کلامی در رابطه با شنوندگان متنوع خود، آشنا نیستند. تردید ندارم که این نوع برخورد زبانی، تأثیر منفی و عملی خویش را روی افرادی که با ارادت و اطمینان به چنان برنامههایی گوش میکنند، میگذارد. حتی نوجوانانی که ناخواسته، در معرض شنیدن چنان کلماتی هستند، تحت تأثیر بهرهگیری کلامی آنان قرار میگیرند. فقر زبانی یکی از آشکارترین جلوههای عملی اهل زبان در مناسباتی از این دستاست. گویندگانی که فضای یک رسانهی کلامی و یا حتی تصویری را با فضای خانوادگی خویش، یکسان تلقی میکنند، عملاً دریافت سالم و آموزشدیدهای از زبان و نقش آن در یک رسانهی کلامی و یا تصویری ندارند.
سهشنبه 27 نوامبر 1997
در این نوشته، هدف آن نیست که پدیدهی «هویت» یا «این من فرهنگی» را به عنوان یک موضوع ثابت و مقدس نگاهکنیم. بلکه هدف آنست که از چشمانداز تجربههای فرهنگی و اجتماعی سالیان اخیر، برآن چراغی بتابانیم و ریشههای آن را در ژرفای تاریخ سرزمین خویش بکاویم.
تَلَنگُرها و بازیابیها
در افسانه های خیالانگیز و جادویی، گاه به موردهایی برمیخوریم که یک شخصیت برجسته، قدرتمند و ظاهراً «شکست ناپذیر»، یکباره اسیر جادوگری بدنهاد میشود و در دخمهای به اسارت میافتد. شخصیتِ به دام افتاده، یکباره به خود میآید و حسرت روزگاران پیشین، جان او را به خود می پیچاند. در همین بازگشت به گذشتهها، او برای رهایی از رنج لحظههای حال، تلاش میکند تا بُرشهایی دلنشین از آن گذشتههای دیر و دور را در ذهن خود تکرارکند و چه بسا در همان آن، به مقایسهای میان گذشتهها و حال کنونی خویش بپردازد.
اینگونه بازگشتهای آرزوبرانگیز و بازیابیهای منطقی، نه تنها در افسانهها که در واقعیت زندگی نیز وجود دارد. انتقال از یک محیط به محیط دیگر، تغییر بافتهای رفتاری از یک وضعیت به وضعیت جدید، میتواند با شدت و ضعفهای متفاوت، نمونههایی از این دستباشد. در بافتهای جدید، تلاش میکنیم به خویش برگردیم و پارهای از اندیشهها و رفتارهای دیرین را زیر و رو کنیم و با توجه شرایط جدید، آن ها را با سنگهای ارزشی متفاوتی بسنجیم. چه خواسته و چه ناخواسته، نتیجهی کار آنست که ما در صدد «بازیابی» گذشتههای خویشیم.
نخستین بار که چنین تغییر بافتی در زندگی من پدیدآمد، در سن نُهسالگی بود. در آن هنگام، چنان سرم از بازی و رهایی پُربود که به جدّی بودن هیچچیز نیندیشیدهبودم. اما ناگهان خود را با شرایطی کاملاً تازه و متفاوت روبرو دیدم. این تغییر در زندگی کودکانهی من، نمیتوانست «بازی» به شمارآید. چیزی بود که به گونهای قاطع، شرایط گذشتهی مرا تغییر دادهبود. موضوع از این قرار بود که پدرم در آستانهی پنجاهسالگی، از کار دولتی خویش، اجباراً بازنشستهشد. نه او انتظارش را داشت و نه دیگر اعضای خانواده. قانون کوری وضعشدهبود که میگفت افرادی که در فلان تاریخ استخدام شدهاند و آن سن و سال را دارا هستند و در کارشان نیز وقفههایی حاصل شده، میبایست بازنشستهشوند. تا آنجا که به یاد میآورم، پدرم این سیاست را به دکتر اقبال نسبت میداد. آن سال 1336 خورشیدیبود.
پدرم با دریافت ناگهانی بازنشستگی خویش، چنان دچار یأس و سرخوردگی شد که خانهی مسکونی خود را در شهر فروخت و همهی اعضای خانواده را برخلاف میلشان به روستایی که زادگاه او بود، انتقالداد. ما بچهها که همه در شهر به دنیا آمدهبودیم، یکباره و ناخواسته، به جایی نقل مکانکردیم که برایمان از شرایط کاملاً متفاوتی برخوردار بود. من که سه سال اول دبستان را در یک مدرسهی «تصادفاً» خوب شهری تحصیل کردهبودم و در نتیجه با ضابطهها و قاعدههای مدارس شهری آشنا بودم، درست در آستانهی کلاس چهارم دبستان، ناگاه خود را در یک مدرسهی خرابه و عقبماندهی روستایی، در دهکده ای دوردست یافتم.
در سپیدهدم گِلآلود روز شنبهای که میبایست به مدرسهی جدید میرفتم، پدرم کاغذی از دفتر مشقمجداکرد و برآن یادداشتی نوشت. یادداشت را تاکرد و به دستمداد و گفت:«این را به مدیر مدرسهی جدیدت بده تا اسمت را بنویسد. من او را از قدیم می شناسم.» در همان لحظه که نام مدرسهی جدید را از دهان پدرم شنیدم، در دل، یک امپراتوری عظیم آموزشی را مجسم کردم با انبوهی، معلم، خدمتکار و دانشآموز که غریبه بودن مدرسه و کارکنان آن، همراه با دوردست بودن روستایی که مدرسه در آن واقع بود، روح کودکانهام به هراس و اضطراب میانداخت.
من به تجربه دریافتهبودم که وقتی در کاری «بایست» و «اجبار» وجود دارد، چون و چرا، هیچ کمکی نمیکند. پدرم چنان مصلحت دانستهبود که نخستین روز مدرسه را فرسنگها دور از خانه، به تنهایی تجربهکنم. مدرسهی قبلی من، دیوار به دیوار خانهی پدری بود و مدرسهی جدید که چهار پنج کیلومتر با روستای ما فاصلهداشت، چنان دور مینمود که انگار در آن سوی کرهی زمین قرارداشت. میان روستای ما و آن مدرسهی ناشناس، هیچ جادهای و یا کورهراهی هم وجود نداشت. همهی کودکان و نوجوانانی که از روستای ما به آن جا میرفتند، می بایست از میان مزارع گندم و دیگر کشتزارهای مردم بگذرند و خود را به آن مدرسه برسانند. میان روستای ما و آن روستا، هیچگونه ارتباط، انسانی، مبادلهی کالا و یا خرید و فروش چیزهای دیگر وجود نداشت.
در میان راه، درهی نسبتاً عمیقی وجود داشت که به آن «گودال کَفتارها» میگفتند. به همهی گذرندگانی که از کنار آن گودال رد میشدند، توصیه میشد که نوعی وسیلهی دفاعی با خود داشتهباشند. داستانهایی که از بیرحمی کفتارها شنیدهبودم، چه راست و چه دروغ، زلال زندگی را در جان کودکانهام به تیرگی میکشاند. من بایست به آنروستا میرفتم تا درس بخوانم نه برای آن که با کفتارها و گرگها درگیرشوم.
در آنروزِ گِلآلود و بارانی در آخرین روزهای آبانماه، با شماری از بچههای روستای خودمان، وارد مدرسهای شدم که اگر گفته میشد خرابهای بازمانده از دوران چنگیزخان مغول است، باور میکردم. بیتردید اگر نام مدرسه برآن نبود، بیآنکه تابلویی داشتهباشد،از آنجا میگریختم. خانهای گِلی، فرسوده و نیمهخراب، متشکل از دو اتاق، یکی اختصاصداده شده به کلاسهای ناهمگونِ از یک تا چهار و دیگری، محل سکونت مدیر مدرسه و پنج فرزندش. چهار پسر و یک دختر. در گوشهی دیگری از حیاط که بادیواری به ارتفاع نیممتر از بقیهی قسمتها مجزا میشد، چند مرغ و خروس معترض و سه چهار بُز ناآرام ، چشم را نوازش میدادند. گمان من آنبود که حتی آنان به شرایط بد زندگی خود اعتراض داشتند.
در وسط حیاط، یک درخت سی، چهل ساله، آویزگاه خاکانداز حَلَبی پوسیدهای بود که به عنوان زنگ مدرسه، روزانه چندینبار در معرض ضربههای سنگیبود که برآن وارد میشد تا آغاز و پایان کلاس درس را اعلامدارد. کل دانشآموزان، بیشتر از پانزدهنفر نبود. حضور در یک کلاس کثیف، با دیوارهای نیمه خراب، با صندلیها و میزهای شکسته که از زائدههای مدارس شهر به آن جا آوردهشده بود، همراه با مدیری که با زیرشلواری نازک و نخنمای خویش، در زمان ورود به کلاس درس، در حال تخمهشکستنبود، مرا یکباره به جهان دیگری وارد ساخت.
در دنیای کودکانهام، همهچیز را به شکل شگفتانگیزی، دیگرگونه یافتم. زندگی در آن سهسال نخستین مدرسه در شهر، بر من چنان گذشته بود که گویی زندگی بر بستری از گرمای نوازشگر پرنیان. در آنسالها در مدرسهی شهر، این گرما و نوازش، هیچگونه اندیشهای را در من به سوی مقاومت، مبارزه، راهجویی و میل به انطباق، بیدار نکردهبود. نه مانعی بر سرِ راهمبود و نه اندیشهای برای از میان بردن آن، در ذهن من شکل گرفتهبود. در شرایط جدید، هرچه را که می دیدم، با گذشته متفاوتبود. در کلاسهای مدرسهی شهر، آموزگاران برای من، ابهت و شکوهی غیرقابل دسترس داشتند.
هرگز آنها را در حال خوردن چیزی ندیدهبودم. وقتی زنگ برنجی و زیبای مدرسهی شهر را با محوطهی سنگریزی شده، آن هم با وسعتی سیبرابر مدرسهی جدید مجسم میکردم، مرا حالتی از حیرت و سرگشتگی فرامیگرفت. در مِه غلیظی از پرسش و آشفتگی درون، فروشده بودم. قبل از هرچیز باید خود را باز مییافتم. ویژگیهای دو محیط متناقض را با یکدیگر مقایسه میکردم و سپس محیط جدید را با همهغریبانگی، فقر و فرسودگیاش، پذیرا میشدم. من به عنوان یک انسان خُردسال، در تنهایی عمیق و شکنندهام، دور از تجربه و دانش، دور از حمایت کارساز بزرگسالانی همچون پدر و مادر، ناچار بودم در این بازیابی و انطباق، توفیق یابم. زنده بودن و تداوم رشد من، در گرو این بازیابی و انطباق بود.
در آزمونهای بزرگ تاریخ
انقلاب بهمن پنجاه و هفت و مهاجرت گستردهی ایرانیان به خارج از کشور، یکی دیگر از آزمونهای بزرگ و جابه جاکنندهی زندگی آنانبود. در آزمونهای فردی، آنچه تجربه میشود، در دایرهای محدود، به همان فرد برمیگردد. در حالیکه انقلاب بهمن، گذشته از تجربهی فردی یکایک ایرانیان به شکلها مختلف، یک تجربهی گسترده و متنوع اجتماعی و تاریخی برای همهی آنانبود. چه آنان که تلخی انقلاب، کام آنان را تلخ کردهبود و چه کسانی که، شیرینی آن، آنها را شیرینکام ساختهبود.
تا پیش از انقلاب، واژهی «هویت» برای بیشتر ایرانیان با هیچ تجربهی عینی و ذهنی گره نخوردهبود مگر آنچه که در واژهنامهها به معنی آن برخوردهبودند. ورود خواسته و ناخواستهی آنان به کشورهای گوناگون جهان با کولهباری از اندیشهها و تصویرهای ذهنی و تجربی از انگارههای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی سرزمین مادری، ایرانیان را با آزمونهای تازهای از ذهنیت و تجربه، روبروساخت. هرمقدار که آنان در مورد کشورهای اروپایی و آمریکایی، مطالبی در کتابها خواندهبودند، در عمل نمیتوانست با واقعیتی که با آن روبرو میشدند، در انطباق قرارگیرد.
من در دیداری که در سال 1977 از سوئد داشتم، تصمیم به نوشتن سفرنامهای گرفتم. درستاست که زمان دیدار من بسیار کوتاهبود اما در عمل، به انبوهی اسناد و مدارک و آمار دسترسی دشتم که میتوانست سفرنامه مرا پربار و هیجانانگیز بسازد. پس از بازگشت به ایران، شروع به نوشتن آن سفرنامهکردم. اما هنوز آن را به جایی برای چاپ ندادهبودم که برای بار دوم همراه خانوادهام راهی سوئدشدم. به دلیل این نقل و انتقال، آن سفرنامه همچنان چاپنشده باقیماند. پس از گذشت چندسال از زندگی در این کشور و کسب تجربهها و شناختهای عمیقتر و خاصه تجربههای فردی از جامعهی سوئد، بسیار خوشحالشدم که آن سفرنامه را منتشر نکردم.
زیرا وقتی پس از گذشت سالیانی چند، بار دیگر نگاهی به آن انداختم، متوجه شدم که دریافت من از جامعهی سوئد، دریافتی دور از واقعیت عریان جامعه و روح حاکم بر مناسبات اجتماعی مردم بودهاست. به عبارت دیگر، دریافتهای من در فضایی کاملاً بلورین شکل گرفتهبود. در حالی که واقعیتهای اجتماعی، رنگ و بویی کاملاً فلزی داشت. در همین رابطه باید گفت که هموطنان ما نیز با چنان پیشساختهای فکری و حتی احساسی، ناگهان خود را در سرزمینهای ناآشنایی یافتند که مناسبات مردم با یکدیگر، رنگ و بوی دیگری داشت. چگونه میشد باورکرد که هرکس چون من نمیاندیشد، به معنی آن نیست که مخالف مناست.
آنان ناگهان دیدند که نمایندگان فکری و سیاسی قطبهای متضاد، با حفظ حرمت به یکدیگر، با هم به بحث و گفتگو، رد و یا قبول اندیشهها و داوریهای یکدیگر میپردازند. برای آنان، باورکردنی نبود که بشود با یکدیگر از نظر فکری، مخالفبود اما دشمن نبود و به یکدیگر، توهین روانداشت. یکی از پرسشهای ایرانیان از مردمان سرزمینهای جدید، آنبود که کشورشان چند نفر زندانی سیاسی دارد؟ صحبت از نداشتن آن نبود. بلکه صحبت از تعداد آنبود. طبیعی است که پاسخ منفی آنان، هنوز هم شگفتی بیشتری برمیانگیخت. رابطهی کارمند و کارگر با کارفرما، رابطهی مدیر و معلم با دانشآموز و دانشجو، رابطهی زن و شوهر با یکدیگر، رابطه پدر و فرزند، رابطهی فروشنده و خریدار، همه بازتاب فضای کاملاً متفاوتی بود. این نکات، لازمبود در ذهن ایرانیان رسوبکند، حل و هضمشود و به باور آنها بدلگردد.
در این تحولات درونی که سرشار از نوعی بازیابی و انطباق با درجات مختلف بوده است، چیزی که به تدریج توانستهاست به عنوان یک عنصر ماندگار و اطمینان بخش، در فضای فکر و رفتار آنان به جلوهگری بپردازد، فرهنگ و ادبیات بوده است. روی آوردن به ادبیات و نگاه کاونده به آن، در عمل برای بسیاری از ایرانیان، میتوانست پاسخهای در خور و منطقپسندی داشتهباشد. در این جستجوهاست که میتوان پاسخ شماری از «چرا»ها از درون کاوشهای فکری و فرهنگی بیرونکشید.
از میان گمگشتههای دیرین
دریافتها و واکنشهای ایرانیان از آغاز مهاجرتِ همگانی، به گونهای یکسان نبودهاست. در این طیف گسترده، انگیزهها و اندیشههای بسیار متنوع چه در لحظهی ترک ایران و چه در برخورد با جامعهی میزبان، ذهن آنان را به خود مشغول داشتهاست. پارهای با زخمهای عمیق روحی و جسمی، سرزمین خویش را ترک کردهاند و عدهای با نگرانیهای ناشی از یک آیندهی مبهم، وارد سرزمینهای گوناگون شدهاند. شماری نیز با شوق به کسب تجربه های تازه و یا تحصیل در یک بافت علمی و یا هنری، دوستداشتهاند زادگاه خود را ترککنند.
عکسالعملهای هموطنان ما در ورود به کشورهای گوناگون، جلوههای متفاوتی داشتهاست. برخی چنان آشفتهسر بودهاند که دوست داشتهاند بیاندیشه به پیامدهای مهاجرت پُرخطر خویش، بر گذشتهی فرهنگی، زبانی و اجتماعی خود، موقتاً خط بطلان بکشند و از آن، چنان فاصله بگیرند که ظاهراً همهچیز برای مدتی در بوتهی فراموشی قرارگیرد. عدهای نیز بیهیچ واکنش تند و احساسی، به شکل صبورانهای، منتظر شدهاند نفسی تازهکنند و آنگاه با خود بیندیشند که برآنان چه گذشته و از کجا به کجا افتادهاند.
گروهی هم با نگاهی بسیار سطحی و فرصتطلبانه، از همان آغاز در پی گرفتن «حقوق حقه»ی خویش از کشورهای میزبان بودهاند. از دیدگاه آنان، این حقوق حقه، پول نفت بودهاست که اینکشورها از زمان قدیم، با ارزان خریدن آن، به سودهای کلان رسیدهاند. این عده، در هر حوزهای، نوعی طلبکاری تاریخی برای خود به وجود میآوردهاند تا واکنشهای نادرست خویش را در جامعهی میزبان، به سادگی، قابل پذیرش اعلامدارند.
صرفنظر از برخی اُفتهای رفتاری در میان شماری از ایرانیان، در مجموع، گذشت زمان در همهی قشرهای گوناگون ایرانی، تأثیر مثبت و به عُمقروندهای داشته است. خاصه آن که این تأثیر مثبت، به سود برکشیدن فرهنگ ملی ایران، دور از گرایشهای مذهبی و یا آیینی بودهاست. شمارهی ایرانیانی که در این دوره از تاریخ، خواستهباشند با گذشتهی فرهنگی و زبانی خود، تسویهحسابکنند، چندان زیاد نبودهاند. از طرف دیگر، با وجود نهادینهبودن دمکراسی در نهادهای اجتماعی و سیاسی شماری از اینکشورها، انسان میتوانست نوعی عدم پذیرش خارجیان را از سوی مردمان بومی، به شکلی مؤدبانه و متمدنانه، به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر تجربهکند.
بسیاری از ایرانیان، تصور میکردند که پس از آمیزش اجتماعی و فرهنگی با مردم بومی و انطباقدادن خود با پیششرطها و پسشرطهای ناگفتهی آنان، به تدریج به عنوان یک عضو خانگی آنان تلقی خواهندشد و یکسره، جواز عضویت معنوی در خانهی میزبان را خواهندگرفت. در صورتیکه واقعیت در عمل، چیز دیگری را به نمایشگذاشت. بدان معنی که همهی آن انطباقجوییها، چیزی جُز یک سرخوردگی تدریجی اما عمیق برآنان به جانگذاشت.
پس از این واخوردگیها بود که بسیاری از هموطنان ما در صدد برآمدند نگاهی به پشت سر خویش بیفکنند. این نگاه، جستجو در ویرانههایی بود که از ادب، فرهنگ، سنت و تاریخ خود، در لحظهی ورود به سرزمین میزبان، در پشت سرخود رهاکردهبودند. در عمل میتوان دید که آهنگ این ریشهجویی، تقریباً در همهی گروههای فکری و شغلی ایرانیان، در حال افزایشاست و از دیدگاه کیفی نیز، گرایش به ژرفا را در خود نشان میدهد.
در سالهای پیش از انقلاب، یکی از نکتههایی که مردم اهل کتاب و اندیشه برآن تکیه میکردهاند و آن را برمیکشیدهاند، افتخار برفرهنگ گذشتهی ما بودهاست. بارسنگین این افتخار، به طور عمده برستونهایی استوار بودهاست که با نام فردوسی، عطار، مولانا، سعدی و حافظ، گره میخوردهاست. امروز نگاه شمار بسیاری از ایرانیان، به چنان گذشتههایی، آمیخته با اغراق و افتخار نیست. بلکه با نوعی عقلانیت و تشخیص درست از نادرست همراهاست. آنان بیشتر به این نکته میاندیشند که برای مقابلهی منطقی با دشواریها و پدیدههای متغیّر جهان حاضر، چه بایدکرد.
همینکه شماری از ایرانیان از سیاستزدگی و گروهگراییهای افراطی فاصله میگیرند، شاید ریشه در این نکته داشتهباشد که آنان به این اندیشه دست یافتهاند که آگاهی فرهنگی میتواند به رشد شخصیت، گرایش به دمکراسی و باور به تنوع تفکر را تقویتکند. بایدگفت که رسیدن به این دریافت، توضیحدهندهی همهی این تغییر رفتار نیست. از عوامل دیگری که میتوان برشمرد، ایناست که آنان دریافتهاند که پدیدهی سیاست در جهان متمدن امروز، تعریفدیگری هم دارد. این تعریف، مجموعهایاست از یک رفتار حسابشده، عاقلانه، عاقبتاندیشانه، مردمدوستانه و دمکراتمآبانه است که با دسیسه، موذیگری، تحقیر مردم و زندگی آمیخته با دوگانگی و تیرگی رفتار، فاصلهی بسیار دارد.
میتوانم گفت که خشونت از عنصرهاییاست که در تفکر سیاسی ایرانیان، در حال رنگباختناست. این رنگباختگی را میتوان هم در رفتار روزانهی بسیاری از مردم تحصیلکردهی داخل ایران و هم خارج از ایران، مشاهدهکرد. ما در عمل شاهد این نکته هستیم که فرهنگ رفتاری و ارزشیابیهای ذهنی ایرانیان نسبت به پدیدههای گوناگون، در حال شکل عوضکردناست. آنانکه در خارج از مرزهای ایران زندگی میکنند، حساسیت منطقی و امیدبخشی به تاریخ، فرهنگ، ادبیات، مذهب و دیگر جلوههای رفتاری خود و هموطنانشان پیداکردهاند.
مسأله بر سر آنستکه این حساسیت باید عمق پیداکند و از حالتِ منفی و یا مثبتگرایی محض خارج شود و بیشتر، رنگ و بوی سازنده داشتهباشد. نگاهی به شمارهی رادیوها و تلویزیونهای فارسیزبان، نشریههای متعدد هفتگی، ماهانه و فصلنامهی فارسیزبان و حتی نشریاتی که فقط به صورت اینترنتی منتشر میشود، یکی از نشانههای این گرایشاست. علاقهی جدی ایرانیان به اجرای مراسم ملی و سنتی از قبیل چهارشنبهسوری، نوروز، سیزده بدر، یلدا و مهرگان، خود، بازتاب این علاقهی فزایندهاست.
هستیبازیافته
واژهی «هستی» در واقع، وجه دیگری از «هویت»است. استفاده از این اصطلاح «منِ بازیافته» اگر چه میتواند به جای هویت به کار رود، اما ممکن است ذهن را دچار آشفتگی معناییکند و از حالت تمرکز نسبت به محتوای آن خارجسازد. تار و پود هویت را میتوان متشکل از چهار عنصر پایهای دانست:1/ زبان 2/ فرهنگ 3/ مرزهای جغرافیایی 4/ تاریخ. ناگفته ناند که در این تقسیمبندی، همهی سنتها و آئینهای مذهبی، سیاسی و اجتماعی در همین چهارچوب قرار میگیرند.
از میان چهار عنصر ذکرشده، مرزهای جغرافیایی و تاریخ، از ثبات بیشتری برخوردارند. اما ثبات آنها نه تضمین شدهاست و نه ابدی. حوادثی از قبیل جنگ و درگیری های جداییطلبانه، میتواند منجر به جابهجایی مرزهای جغرافیاییگردد. در مورد تاریخ، باید گفت که همیشه توجه به گذشتههای دور دارد. در کاوش همین گذشتههای دوراست که گاه ممکناست برخی مشترکات میان گروههای مختلف قومی در یک سرزمین، با پیداشدن یک سنگنبشته و یا اسنادی دیگر، دچار دگرگونیهای معینیگردد. با وجود این، نمیتوان برای دو عنصر تاریخ و جغرافی، حضور دگرگونیهای معین را، چندان تعیین کنندهدانست. در این میان، زبان و فرهنگ، در معرض بیشترین دگرگونیها قراردارد. وَزِش نسیم عنصرهای تازهی فرهنگی و زبانی که رنگ و بویی متفاوتتر از فرهنگ و زبان ما دارند، طبعاً تأثیرهای معین خود را روی فرهنگ و زبان ما میگذارند.
البته این نکته گفتنیاست که زبان در مقایسه با فرهنگ، از امکان دگرگونی کمتری در حوزهی ساختار برخوردار است. حتی اگر هزاران و صدهزاران واژه، وارد یک زبان گردد، به معنی آن نیست که ساختار آن زبان، درهمریختهاست. حتی با ورود واژه های بیگانه به یک زبان، در بافت بهرهگیریهای زبانی مردم، تغییرات آوایی، معنایی و به تَبَع آن، نوشتاری پیدا میشود. اما این تغییرات از چنان ماهیت و قدرتی برخوردار نیستند که ساختارهای زبانی یک ملت را درهم بریزند. به عنوان مثال، حضور انبوهی واژههای عربی در زبان فارسی در خلال بیش از هزارسال، کوچکترین تَرَک هم به ساختار زبانی ما وارد نساختهاست.
حُسنِ تماسهای زبانی ایرانیان با کشورهای گوناگون جهان، خاصه انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیایی، سوئدی، دانمارکی، نروژی و برخی دیگر در آنست که عملاً آگاهی زبانی و حتی حس مقایسه در برخی حوزههای معنایی را اگر چه به گونهای سطحی، در میان مردم غیر متخصص، افزایش میدهد. ورود واژههای بیگانه در یک زبان، به معنی آن نیست که مردم، از همان تلفظی تبعیتکنند که آن واژهها در سرزمین اصلی دارند. این عدم تبعیت آوایی واژههای بیگانه، به معنی آن نیست که مردم با آن زبان و یا مردم بومی که از آن استفاده میکنند، دشمنند. باید گفت که این واکنش، کاملاً طبیعی و انسانی است و در همهی زبانهای دنیا، از قانونمندی یکسانی پیروی میکند.
حرفهایی از قبیل /س، ص، ث/ ض، ظ، ز، ذ/ ت، ط/ ع، اَ / ح، ه/ که هنگام تلفظ آنها در زبان فارسی، برای ما از کوچکترین تفاوت آوایی برخوردار نیست، برای عربها، کاملاً رنگ و بوی دیگری دارد. کلمهی «ظالم» چه به شکل «زالم» و چه به شکل «ذالم» نوشتهشود، در زبان فارسی، از تلفظ یکسانی برخوردار است. مردم فارسی زبان، تنها از راه شناخت شکل، به بهرهگیری درست از این واژهها و نوشتن شکل درست آنها، آگاه شدهاند. در حالی برای عربزبانها، تلفظ خاص واژههایی از ایندست، تعیینکنندهی نوع واژه و معنی آناست. همین قانونمندی برای واژههای دیگر عربی که در زبان فارسی بومیشدهاند، مصداقدارد.
از طرف دیگر، حضور سه آوای کوتاه در زبان فارسی یعنی «اَ»، «اِ» و «اُ» که خارج از خط قرارگرفتهاند، از دشواریهای دیگری است که کودکان ایرانی در خارج از کشو، در هنگام زبانآموزی با آن روبرو هستند. اینگونه دشواریهای زبانی برای کودکانی که در داخل ایران رشد کردهاند، چندان محسوس نیست. کودکان داخل ایران، در عمل، در دریای زبان شناورند و از سال دوم یا سوم دبستان، نیازی به داشتن این آواهای کوتاه بر روی کلمات ندارند. در حالی که کودکان ایرانی در خارج از کشور که در حوض کوچکی از زبان شنا میکنند، چه بسا تا بزرگسالی به حضور این آواها بر زیر و روی کلمات نیازدارند تا بتوانند واژهها را به درستی تلفظکنند.
ناگفتهپیداست که اینگونه تأثیرپذیریها در بُعد فرهنگی، گسترش و عمق بیشتری دارد. همان طور که یک ایرانی با رگههای رفتاری معینی از یک ایرانی دیگرمتمایز میشود، به همان دلایل، یک ایرانی با وجود تشابه رنگ و قیافه، میتواند از یک خارجی متمایزگردد. حتی گاه نیاز به آن نیست که انسان از طریق لهجهای که در زبان مشترک با دیگر خارجیان وجود دارد، آنان را بازشناسد. گاه نوع راه رفتن، ایستادن، نگاهکردن و حرکات دست و صورت، به ما نشانههای کاملاً روشنی از ملیت آن فرد باز میگوید.
برخی شباهتهای رفتاری منطقهای ما با شماری از مردم عراق، پاکستان، ترکیه، قبرس، ایتالیا و یونان از جمله موردهاییاست که اگر عامل زبان وارد قضاوت ما نشود، گاه میتواند ما را به اشتباه اندازد. ناگفته پیداست که همهی اینها تا زمانی اعتبار دارد که ما شاهد ابعاد گستردهتری از جلوه های ریز رفتاری آنان نباشیم. از طرف دیگر، ذکر این نکته ضرورتدارد که گفتهشود که میان یک ایرانی داخلنشین با ایرانی خارجنشین، تمایزهای رفتاری معینی به نمایش در میآید که بازتاب تأثیر عوامل گوناگون زبانی، رفتاری، فرهنگی و سیاسیاست.
هویت انسان که مجموعهای از اندیشهها، رفتارها و گفتارهای ماست، در طول زمان، مرتب در حال دگرگونیاست. میان انسانی که در زمان ساسانیان زندگی میکرده با کسیکه در دوران تسلط عربها میزیسته، گذشته از وجوه تشابه، وجوه اختلافهای چشمگیر نیز پدیداراست. درست است که هریک از آنان، آرزوها، غمها و گفتنیهای متفاوتی از یکدیگر داشتهاند اما درپایههای شخصیت فرهنگی و اجتماعی به عنوان دو ایرانی، دارای آرزوهای سرزمینی مشترکی بودهاند و همان ها نیز آنان را به یکدیگر نزدیک میساختهاست.
همین نکتهاست که منوچهری دامغانی را با فرخی یزدی، عنصری را با عارف قزوینی که هریک از نظر زبان و مضمون شعر، فرسنگها با یکدیگر فاصلهدارند، ایرانی به شمار میآورد. در خلال این هزارسالی که بر منوچهری و عنصری گذشتهاست، با وجود حضور تغییرهای محسوس در زبان و شیوهی اندیشیدن، باز در عمق اندیشه و کارهای منوچهری دامغانی و عنصری بلخی، جوهرهای وجود دارد که آندو را همان اندازه ایرانی در نظر میآورد که فرخی یزدی و عارف قزوینی را.
در درون هویت، عنصرهایی هست که با وجود گذشت زمان، در آنها دگرگونیهای چشمگیری پدید نمیآید. همان عناصر هستند که وجه مشترک انسانهای هزارانسال پیش را با امروزیان تشکیل میدهد. زبان و ساختار تغییر پذیر بسیار کُند آن، آئینها، باورهای تاریخی، سیاسی و مذهبی همراه با شماری رویدادهای فرهنگی، از نکاتی است که همچنان به عنوان خطوط مشترک، میان ایرانیان دیرینه و امروزینه باقی میماند.
با آن که ناصر خسرو، اهل قُبادیاناست و مولانا جلالالدین اهل بلخ و سنایی اهل غزنین و نظامی گنجوی اهل گنجه، و اینکه هیچکدام از چهارشهر ذکرشده، اینک در چهارچوب مرزهای جغرافیایی امروز ما نیست، اما نمیتوان تردیدکرد که ذرهای از تعلق آنان به فرهنگ ایران و زبان فارسی در چشم انداز رفتار فرهنگی ما، کاسته شدهباشد. برای آنانکه با پدیدهی فرهنگ سر و کار دارند، این نکته پوشیده نیست که مرزهای جغرافیایی ما در طول پارهای جنگهای حسابشده، به سود نیروهای متجاوز، تغییر کردهاست. حتی دانشمندان، ادیبان و متفکرانی که در آن هنگام، کتابهایشان را به زبان عربی نوشتهاند، بازهم بدون ذرهای دودلی، از دیدگاه ما، ایرانی به شمار میآیند.
در میان عاملهایی که به عنوان پایههای تعیینکنندهی هویت ذکر کردیم، لازم نبودهاست و نیست که همه در یک جا گردآیند تا به یک هویت مشخص، نام مشخص بدهیم. زیرا همین که یک یا چند عامل پایهای، نقش فرادست را نسبت به عاملهای دیگر داشتهباشد، این تعلق فرهنگی و یا ملی، فراهم آمدهاست. حتی زبان که در این هویت سازی، نقش تعیینکنندهای دارد، در برخی بافتها، نه عاملی برای جداییاست و نه برای پیوند. شاعری مانند اقبال لاهوری اگر چه به فارسی شعر گفتهاست اما کسی او را دارای هویت ایرانی نمیداند.
هویت همیشه در چهارچوب عاملهای پایهای باقی نمیماند. بسیاری از عاملهای ریز و درشت دیگر هم هست که گسترهی آن را در بر میگیرد و به آن، رنگ و بویی خاص میبخشد. در سال 1987 میلادی، در سوئد سمیناری برگزارشد که معلمان، مدرسان و استادان دانشگاه خارجی تبار را دربر میگرفت. پرسشی که از آنان به عمل آمد، این بود که مردم بومی جامعهی سوئد، چه دریافتی از خارجیتباران دارند. جواب این پرسش در نوزده بند که هرکدام نشانگر خصلتهای رفتاری و اندیشندگی خارجیاناست، فراهم آمد که من آن ها را در اینجا به ترتیب میآورم:
1/ متظاهر نیستند.
2/ بخشنده هستند.
3/ سر و وضع مرتبدارند.
4/ خوشبرخورد هستند.
5/ غذاهای خوشمزه می پزند.
6/ پرخاشگر و معترض هستند.
7/ با صدای بلند حرف میزنند.
8/ در کارها سهلانگار هستند.
9/ بچههایشان را بد تربیت میکنند.
10/ پُرخوری میکنند.
11/ وقتشناس نیستند.
12/ یکدنده و لجباز هستند.
13/ غالباً بوی سیر میدهند.
14/ از قانون اطاعت نمیکنند.
15/ پرتوقع هستند.
16/ مهماننواز هستند.
17/ زنانشان از نظر فکری و اجتماعی، فعال نیستند.
18/ به زبان سوئدی، چندان علاقهای ندارند.
19/ به شناخت جامعهی سوئد، چندان شوقی نشان نمیدهند.
طبیعی به نظر می رسد که خصلتهای بالا، نمیتوانست شامل یک ملت معینشود. بلکه به طور عام، دربرگیرندهی طیف گسترده ای از همهی خارجیتباران بودهاست. گذشته از آنکه گاه، برخی خصلتهای رفتاری معین، میتوانست دقیقاً با این یا آن ملیت انطباق داشتهباشد. نکتهی مرکزی در این اظهار نظرها از سوی مردم سوئد نسبت به خارجیان، آناست که در آنها، نوعی جوهر تحقیرکننده و ستیزنده، کاملاً به چشم میخورد. در میان خصلتهایی که به خارجیان نسبت دادهشده، سیزده خصلت، دارای محتوای منفی و شش خصلت، دارای جوهر مثبتاست.
نکته قابل تأمل آنست که شماری از خصلتهای مثبت که برای خارجیان ذکرشده، عمدتاً محتوایی سطحی و ابتدایی دارد که عملاً خارجی تباران را در جایگاه واقعی خودشان قرار نمیدهد. به عنوان مثال، ویژگیهایی از قبیل «دارندهی ابتکار عمل»، «اندیشمندی و خلاقیت فردی»، «مجرب در حوزهی سیاست با چشم اندازهایی متفاوت»، «پُرکار در زمینههای پژوهشی» و «فداکاری و همدردی در رابطهی انسانی با دیگران»، در دریافتهای مورد اشاره، جایی ندارند. این نکته نشان میدهد که چنین دیدگاههایی از سوی مردم یک کشور پیشرفته از چشمانداز فرهنگ و فن، میتواند از یکطرف به پاییننگاهداشتن آنان بینجامد و از طرف دیگر، آنان را در نهایت نومیدی از دریافتهای مردم جامعهی میزبان، به سوی ریشههای ملی و فرهنگی خودشان، سمت و سو ببخشد.
واقعیت آنست که جامعهی ایرانیان، پس از انقلاب، جنگ و مهاجرت، به شکل غیرقابل باوری، دچار تلاطم، پویش و دگرگونی گشتهاست. میتوانم بگویم که رنگ و بوی این دگرگونیها، کاملاً مثبت و رو به ژرفش و گسترشاست. حضور چند میلیون ایرانی در خارج از مرزهای ایران، عملاً «موهبت»ی است که نتیجهی آن را میتوان در آیندههای دورتر، در همهی عرصههای زندگی، شاهدبود. پرداخت به ریشهها، بازیابی و تأمل در آنها، شکلدادن و انطابقشان با عناصر پویندهی زمانه، از نکتههاییاست که نباید از کنارشان بیتوجه عبورکرد. این اصل انسانی را میتوان در چشم انداز فردای خود و دیگران قرارداد که ما با وجود اختلاف اندیشه و سلیقه، خود را در درجهی اول «انسان» و در درجهی دوم «ایرانی» می شناسیم.
شنبه 19 مارس 1988