برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

تغییر و تنوع در عرصه‌ی هستی


یک دانشمند الاهیات و فیلسوف آمریکایی به نام Reinhold Niebuhr/1892-1971/ جمله‌ای دارد با این مضمون:« خداوندا توان آن را به من بده که آن‌چه را نمی‌توانم تغییردهم، بپذیرم و این شجاعت را به من عطاکن تا آن‌چه را که می‌توانم تغییردهم، به انجامش اقدام‌کنم و به من آن شعور و دانایی را عنایت‌کن تا بتوانم تفاوت پدیده‌ها و انسان‌ها را دریابم.»

سخنان این فیلسوف آمریکایی، می‌تواند شماری را به اندیشه وادارد. شاید نخستین پرسش ذهنی که خواننده را دربر می‌گیرد، این‌باشد که چرا این فیلسوف، کارهایی را که خود به علت تجربه و مطالعه در طول سالیان بسیار، آموخته است و بدان‌ها عمل می‌کند به خداوند نسبت می‌دهد و یا می‌خواهد که به عنوان لطف خداوند یا زیر عنوان لطف او قرارگیرد.  آن‌هم کارهایی که او به عنوان یک شخصیت اندیشمند و اهل مطالعه در زندگی روزانه، نه تنها بدان‌ها عمل می‌کند، بلکه کاملاً به نقش خویش در این بافت‍‌های سه‌گانه‌ یعنی «توان تغییر»، «پذیرش واقعیت عینی» و «درک تفاوت پدیده‌ها و آدم‌ها» آگاهست. ممکن‌است شماری این پرسش را مطرح سازند که آیا او نمی‌دانست که اگر خداوند، به او کاری نداشت و یا حتی وی را مورد لطف خود هم قرار نمی‌داد، بازهم وی، همان انسان دانا و توانایی بود که می‌توانست در مورد هرسه مورد از تقاضای عاجزانه‌ی خویش، واکنش‌های لازم و مناسب از خود به نمایش بگذارد.

 

پاسخ من اینست که حتماً او می‌دانست. اما قطعاً از راه باوری که به خداوند خویش داشته، هنگامی که او همه‌ی این دانایی و توانایی را به وی نسبت می‌داده، در او رضایت خاطر عمیق‌تری شکل می‌گرفته‌است. باور من آنست که مهم نیست خاستگاه یک اندیشه و عمل در انسان، زمینی باشد یا آسمانی. بلکه آن چه اهمیت دارد این است که انسان تا زمانی که در گستره‌ی کره‌ی خاک، فعالیت فکری و جسمی دارد، موجودی باشد آگاه، انسان‌دوست، صمیمی، همدل و صادق، دیگر هیچ اهمیتی بنیادی ندارد که او به چه دین و آیینی باوردارد و یا کدام اندیشه‌ها و تخیلات از ذهن او می‌گذرد. ممکن‌است کسانی با نظر من موافق نباشند که چگونه ممکن‌است تفاوتی میان خاستگاه‌های گوناگون انسانی وجود نداشته‌باشد؟ و یا فرقی نکند که چه اندیشه‌هایی در ذهن انسان‌ها در جَوَلان و میدان‌داری‌است. من با مخالفان این اندیشه‌ی خویش نیز موافقم. من نیز ترجیح می‌دهم که خاستگاه یک رفتار و برخورد اجتماعی، بر عناصری تکیه داشته‌باشد که دور از حسابگری، مقام‌طلبی، دسیسه و توطئه و یا نفرت نژادی، مذهبی، زبانی و جغرافیایی باشد.

 

اما از آن‌جا که کنترل درونی انسان‌ها در اختیار هیچ کس جز خود آن‌ها نیست، در این صورت، ما باید به حاصل کار و رفتار آنان توجه داشته‌باشیم. در هیچ سرزمینی و در هیچ دورانی از تاریخ، هیچ شخصیت قدرتمند و پرادعایی که زمام امور یک کشور را به دست داشته، هرگز نتوانسته‌است به خلوت درونی انسان‌ها راه یابد. به یاد داشته‌باشیم که وقتی اسدالله عَلَم، یادداشت‌های شبانه‌ی خویش را می‌نوشت، با وجود وفاداری تردیدناپذیرش به محمدرضا شاه پهلوی، به آینده‌ای بس دورتر، دورتر از دهه‌ها و چه بسا سده‌ها می‌اندیشید که آن یادداشت‌ها به دست مردم کوچه و بازار بیفتد و تصویری از درون خاندان سلطنتی و یا به طور مشخص از شاه یک کشور، ارائه‌دهد. تردید نباید داشت که این خلوت درونی عَلَم، از دیدگاه شاه پذیرفته نبود و به خیانتی بزرگ تعبیر می‌گردید. اما شاه هرگز نتوانست یک لحظه بیندیشد که یکی از وفادارترین و نزدیک‌ترین افراد به او، در حال تصویربرداری از رفتار وی برای آیندگان است.  

 

من حتی این نکته را می‌پذیرم که نمی‌توان با یک اندیشه‌ی ضد مردمی، مردمی اندیشید. نمی‌توان در عمق ذهن خویش نژاد پرست بود و برای همیشه تظاهر به برابری انسان‌ها کرد. نمی‌توان اعتقادی به عدالت نداشت و در رفتار و گفتار، همیشه خود را عادل به نمایش درآورد. اما ما باید عملاً برخی کج و کولگی رفتارها و گفتارهای انسانی را بپذیریم اگر می‌بینیم که یک فرد، در مجموع، رفتار درستی دارد و همیشه، خود را مدافع عدالت، برابری زن و مرد و حرمت به همه‌ی انسان با باورهای متفاوت می‌گذارد، اما در موردهای معینی، این یا آن کار او قابل ایراد است، دیگر لازم نیست متّه به خشخاش بگذاریم. و گرنه چگونه ممکن‌است ارزش کار و رفتار دو فرد یکسان‌باشد در حالی آن یک از ترس قانون و یا از ترس جهنم خداوندی، کارهای خلاف انجام نمی‌دهد با آن کس که از روی آگاهی و پایه‌های منطق و فکر، چنان کارهای خلافی را مرتکب نمی‌گردد؟ بدین معنی که چنین فردی نه به قانون و ترس از آن بیندیشد و نه به بهشت و جهنم خداوندی. بلکه این نکته را در برابر خود داشته‌باشد که حق دیگران را خوردن، به مال و ناموس مردم تجاوزکردن و یا کسی را در معرض آزارهای روحی قراردادن، جُرم است. مهم آن نیست که قانون برای این کار، چه درجه از مجازات را تعیین کرده‌باشد و یا این یا آن مذهب، میزان مجازات آن فرد را چگونه به بیان درآورده‌باشد. او این‌کارهای خلاف را بدان دلیل انجام نمی‌دهد که منطق انسانی وی، آن را محکوم می‌سازد. مگر سخنان رابعه‌ی عدویه / Rabia al Adwiyya که در قرن هشتم میلادی می‌زیست فراموش شده‌است که گفت دوست‌دارد آتش در بهشت بیندازد و آب در دوزخ رهاکند تا به خدای خود نشان بدهد که وی را نه از آن‌رو دوست‌دارد که راهی بهشت گردد و یا در آتش جهنم نیفتد. دوست‌داشتن او دور از چنین محاسباتی‌است که بسیارانی دارند و می‌کنند.

 

واقع‌بینانه اگر بنگریم، ما نه می‌توانیم دیگران را به سادگی در قالب اندیشه، خاستگاه فکری و باورمندانگی خود قراردهیم و نه خود می‌خواهیم و یا امکان آن‌را داریم که به سادگی در قالب اندیشه‌ها و باورمندی‌های دیگران درآییم. این کار تنها زمانی میسر است که در یکی از دو طرف، جاذبه‌ای چنان جادویی وجود داشته‌باشد که یک فرد، همچون یک عاشق بی‌قرار، همه‌چیز را در راه رسیدن به معشوق، به قربانگاه بفرستد. تجربه‌ی زندگی نشان داده‌است که جاذبه‌های جادویی، تنها در دنیای خیال برای یک فرد میسر است تا در واقعیت. حتی پیامبران گوناگون که هرکدام ویژگی‌های رفتاری کششمندانه‌ای هم به تناسب زمان خویش داشته‌اند، نتوانسته‌اند انسان‌های دوران خود را به سادگی، در ردیف هواداران و مدافعان خویش قراردهند. گذشته از همه‌ی این‌ها، چه لزومی‌دارد که ما بخواهیم دیگران را در قالب اندیشه‌ها و باورهای خود قراردهیم و یا آنان بخواهند با ما چنین کاری را به انجام رسانند. آیا زندگی با تنوع‌های فکری، با تنوع‌های رفتاری و باورمندانگی، گستره‌ای زیباتر و دلپذیرتر از یک‌رنگ و یک‌شکل‌سازی ندارد؟ آن‌چه در زندگی انسان‌ها با یکدیگر، حائز اهمیت‌‌است، رابطه‌های احترام‌آمیز، همدلانه و توأم با مهر و تکامل‌است. این‌که این فرد یا آن فرد، با چه انگیزه‌ای چنان کار درستی را انجام می‌دهد، موضوعی نیست که دانستن آن برای ما سودی در برداشته‌باشد.

 

برمی‌گردیم به جمله‌ی این شخصیت آمریکایی در آغاز این نوشته. باید بگویم که من با همه‌ی محتوای صحبت او نیز موافق نیستم. هرچند آن‌چه را که او بدان باور دارد، با حرمت بسیار، از نظر می‌گذرانم. بخشی را که من موافق نیستم، قسمت اول جمله‌ی اوست که وقتی چیزی را نمی‌تواند تغییردهد، آن را بپذیرد. من این بخش را به دو قسمت تقسیم می‌کنم. قسمت اول، مربوط به پدیده‌هایی است که به طور موقت تغییرپذیر نیستند اما تلاش انسان در جهت تغییر آن‌ها، سرانجام، موجب تغییرشان می‌شود. نمونه‌هایی از این‌دست چنان زیاد هستند که هرفردی در زندگی روزانه‌ی خود، آن را با گوشت و پوست خویش احساس می‌کند. خاصه در حوزه‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی. قسمت دوم مربوط به پدیده‌هایی از قبیل مرد یا زن بودن انسان، تعلق او به یک کشور خاص، داشتن پدر و مادر ویژه، اندام و یا قیافه‌ی خاص، سفید یا سیاه‌بودن و موردهایی از این دست است. به اعتقاد من، انسان حق‌دارد حتی در این حوزه، تمام موردهایی را که نمی‌پسندد، عدم رضایت خویش را از آن‌ها اعلام‌دارد یا اگر به دلایل عاطفی و یا برخی محذورات اخلاقی، نمی‌خواهد آن را برزبان بیاورد، می‌تواند در دنیای درون خویش، همچنان مخالف آن باشد. چه لزومی‌دارد که ما به دروغ و یا به شکلی تحمیل شده، زبان به رضایت بگشاییم بی‌آن‌که در عمق وجود خویش، از آن رضایت داشته‌باشیم. چه بسا موردهایی باشد که ما تا پایان عمر خود، نیز نتوانیم آن‌ها را تغییردهیم. اما این حق را داشته‌باشیم که عدم رضایت خویش را از رنگ پوست و مو، از کوتاهی و یا بلندی قد، از داشتن این یا آن زبان و تعلق جغرافیایی خاص، برزبان بیاوریم.

 

حتی در بخش دوم جمله‌ی فیلسوف آمریکایی که گفته‌است آن‌چه را که می‌تواند تغییردهد، در انجام آن بکوشد باز همان استدلال بخش پیشین نهفته‌است. بدین معنی که شماری در ردیف پدیده‌های تغییرپذیر و شماری دیگر در ردیف پدیده‌های تغییرناپذیر به شمار می‌آیند. واقعیت آنست که ما به عنوان انسان، هرچیزی را که اراده‌کنیم اگر چه ظاهراً غیرممکن، خواهیم توانست در آن، تغییراتی وارد سازیم. احتمال این نکته وجود دارد که برخی تغییرات، بسیار اندک و جزئی باشد اما باوجود این، جزو حوزه‌ی تغییرات به شمار می‌آید. بسیار دور از منطق جلوه می‌کند اگر ما مدعی‌باشیم که تغییر از دیدگاه ما، وقتی شایسته نام «تغییر» است که به طور بنیادی انجام گرفته‌باشد. هرچیز دیگری که منجر به دگرگونی‌های مختصر و سطحی گردد، شامل آن تغییر آرزویی ما نمی‌شود.‌ در این صورت، باید گفت که طرفداران چنین تفکری به جای آن‌که به Evolution/ تغییرات تدریجی/ اعتقاد داشته‌باشند، خواهان Revolution/ تغییرات ناگهانی/ هستند. در حالی‌که بیشترین تغییرات کره‌ی زمین، چه در انسان و چه در حیوان و گیاه، حتی شکل‌گیری مدنیت، از نوع اول تلقی می‌شود. تغییرات ناگهانی و دگرگون کننده، تنها موردهای معدودی را در برمی‌گیرد که به علت اصابت یک سنگ بزرگ آسمانی به کره‌ی زمین و یا وقوع یک آتشفشان عظیم و مرگ‌زا، موجب از میان رفتن انواع خاصی از گیاهان و یا جانداران شده و یا موجب شکل‌گیری انواع جدیدی از جانداران و گیاهان جدید بر روی کره‌ی زمین گردیده‌است.

سه‌شنبه هشتم سپتامبر 2015

آستانه‌ی تحمل یا آستانه‌ی درد


یک نویسنده‌ی سوئدی به نام [1]Gustav Lindström گفته‌است:«کسی که تحمل شوخی را نداشته‌باشد، نباید او را جدی گرفت.» من دقیقاً نمی‌دانم که این نویسنده، در چه رابطه‌ی معینی، این حرف را برزبان آورده‌است. اما به گمان من، در هر رابطه‌ای که بر زبان آورده‌باشد، به عنوان یک حکم عام در مورد انسان‌ها، حرف منطقی و پذیرش‌باری نیست. زیرا اگر ما بخواهیم به استدلالی در جهت عکس این دریافت تکیه‌کنیم، باید بگوییم:«کسی که تحمل شوخی را داشته‌باشد، باید او را جدی‌گرفت.» واقعیت آنست که این هردو دریافت، نه تنها از عمق چندانی برخوردار نیست بلکه ابزاری است شکاننده و خراب‌کننده در دست کسانی که جزو معتقدان و دوست‌داران چنین نویسنده و یا نویسندگانی هستند. وقتی که حرف آن‌ها برای بسیار از افراد خام و بی‌تجربه، تبدیل به یک حکم قطعی می‌شود، چه بسا بتواند در برخوردهای اجتماعی، به بسیاری بحران‌های رفتاری و حتی گفتاری دامن بزند.

 

واژه‌ی شوخی در بیشتر فرهنگ‌ها و زبان‌ها، دربرگیرنده‌ی طیف بسیار گسترده‌‌ای از نوعی برخورد کلامی و غیر کلامی است که یک سر آن را می‌توان به نسیمی ملایم تعبیرکرد که می‌تواند به دنیای درون یک فرد یا یک قوم و قبیله بوزد و سر دیگرش را به توفانی ویرانگر که جز لگدمال‌کردن حرمت و اعتبار شخصی که شوخی با او صورت گرفته‌است، چیز دیگری در برندارد. در جامعه‌های غیردمکراتیک که تحمل هراندیشه و سلیقه‌ای جز آن‌چه در خاندان قدرت جاری‌است، از رایج‌ترین رویدادهای روزانه به شمار می‌آید، نوع شوخی‌ها در میان مردم، خاصه آنان که در محیط کار و در رابطه با دیگر انسان‌ها، دست بالا را دارند، بسیار متنوع‌است و می‌تواند دربردارنده‌ی اهانت‌های نژادی، زبانی، اخلاقی، ناموسی و رفتاری باشد. حتی آنان‌که از این نوع شوخی‌های تجاوزگرانه رنج می‌برند، به دلیل نداشتن قدرت دفاعی و جایگاه ضعیف اجتماعی، تنها کاری که می‌توانند بکنند یا سکوت‌است و یا دوری از چنان محافلی که گرمای لذت‌بخش آن، از سوختن درونی چنان افرادی فراهم می‌شود که در موضع ضعف قراردارند. در این کشورها، هرگونه شوخی و یا به کاربردن طنز با خاندان قدرت، جرم تلقی می‌شود و می‌تواند عواقب سنگینی برای فرد یا افرد شوخی‌کننده داشته‌باشد.

 

از طرف دیگر، در کشورهای دمکراتیک، قانون برای حفظ حرمت فرد، مرزهای روشن و قاطعی تعیین کرده‌است. هرگونه «دست‌انداختنِ» نرم و ملایم و یا زخمی‌کننده و خشن نسبت به یک فرد یا افراد، می‌تواند در یکی از حدول‌های بزهکاری قرارگیرد. در محیط کار، در مدرسه و خیابان، هر انسانی از این حقوق مسلم برخوردار است که کسی با او شوخی نکند و یا از راه کین و حسادت، به او نیش و کنایه نرساند. در این کشورها، مؤسساتی وجود دارد که به این‌گونه شکایت‌ها رسیدگی می‌کنند. در همه‌ی این حالات، آن‌چه اهمیت‌دارد، احساسِ خاصِ فرد شاکی‌است. ممکن‌است فرد شوخی‌کننده از شکایت فرد یا افرادی علیه خویش، متعجب‌گردد و حتی سوگند یادکند که از بیان چنان شوخی‌هایی، هیچ منظور خاصی نداشته‌است بلکه خواسته‌است، فضای آن محفل را  از حالت خشک و نادلپذیر آن خارج سازد. اما قانون بر این نکته تکیه می‌کند که وقتی فردی احساس‌کند که آن برخورد کلامی، به نوعی، شامل حال او شده‌ و او را آزرده ساخته‌است، باید مشکل این موضوع را در نوع برخوردِ برخوردکننده جستجوکرد نه در «نازک‌نارنجی‌بودن»فرد شکایت‌کننده. به همین جهت، دریافت فرد شاکی، مهم‌ترین پایه برای رسیدگی مقام های مسؤل به چنان شکایاتی‌است.

 

با توجه به آن‌که قانون در کشورهای دموکراتیک، حریم فرد را بسیار محکم و پُر حرمت ساخته‌است، باید گفت که شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی، از این حصار محکم که فرد برخوردار است، برخوردار نیستند. به همین جهت، این یک اصل تردید‌ناپذیر است که در رسانه‌های تصویری، نوشتاری و گفتاری، می‌توانند با سیاستمداران خود، شوخی‌کنند و حتی گاه این شوخی‌ها، مرزهای متعارف خویش را نیز زیر پا بگذارد. اما از آن‌جا که آزادی بیان در این کشورها یک اصل مقدس‌است، باید آستانه‌ی تحمل سیاستمدارانی مانند نخست‌وزیر، رئیس جمهور، شاه و خاندان سلطنتی و یا دیگر شخصیت‌های برجسته‌ی سیاسی، بسیار بالا‌باشد. تجربه‌ی زندگی من در خلال نزدیک به چهاردهه در کشور سوئد، در ذهن من نمونه‌های قابل ذکر بسیاری به جاگذاشته‌است. نخست آن‌که مطبوعات و رسانه‌های کلامی، همیشه برخورد تلخ و تندتری با رهبران حکومت سوسیال دمکراسی داشته‌اند تا با رهبران احزاب بورژوایی. ممکن‌است این دریافت من، پایه‌ی علمی و واقع‌بینانه نداشته‌باشد اما این احساسی‌است که در طول این چهل‌سال به من دست داده‌است. نکته آنست که افراد دیگری نیز در این زمینه، با من هم عقیده هستند و همین دریافت را تأیید می‌کنند. شخصیتی مانند Olof Palme/1927-1986/ نخست وزیر سوسیال دمکرات سوئد، یکی از کسانی‌بود که به شکل‌های مختلف، مورد حمله قرار می‌گرفت. حتی نیروهای مرموزی بودند که تقریباً از بام تا شام، در سراسر جامعه، علیه او نفرت می‌پاشیدند.

 

یکی دیگر از این کسان، Ingvar Carlsson/1934/ جانشین پالمه بود که در هنگام نخست‌وزیری وی، نقش معاون او را داشت و پس از مرگ وی، به مقام نخست‌وزیری این کشور رسید و در دوره‌های بعد نیز با برنده شدن سوسیال‌دمکرات‌ها، بازهم به عنوان نخست‌وزیر این کشور، به کار خود ادامه‌داد. پالمه از یک خاندان اشرافی می‌آمد اما همدلی انسانی و جهانی او نسبت به اقوام مختلف با هرگونه تعلق فرهنگی، جغرافیایی و زبانی، احترام و تجلیل، هر فرد اندیشمندی را به خود جلب می‌کرد. وقتی که Ingvar Carlsson  نخست‌وزیر شد، دامنه‌ی این شوخی‌ها با او تا آن جا وسعت‌گرفت که بسیاری از خبرنگاران و گزارشگران رسانه‌ای و خاصه تصویری، گاه به جای ذکر نام او، یک لنگه‌ی کفش را به طور عمودی نشان می‌دادند که به بینندگان بگویند غرضشان نخست وزیر سوئد است. این لنگه‌ی کفش، نُماد صورت او بود. به نظر من، این شوخی، بسیار بی‌مزه و دور از آیین روزنامه‌نگاری بود. اما دریافت کلی جامعه، بر پایه‌ی قوانین موجود، چنان حکم می‌کرد که سیاستمداران می‌باید، قدرت شنیدن، دیدن و خواندن چنان موردهایی را از سوی رسانه‌ها و یا حتی دیگر افراد داشته‌باشند. قانون، عملاً کسی را برای چنان شوخی‌هایی منع نکرده‌است. البته هرگونه بی‌حرمتی به حریم خانوادگی و یا شخصی این شخصیت‌ها که بوی نژادپرستی و یا تبعیض بدهد، از دیدگاه قانون در این کشور، قابل تعقیب‌است.

 

ناگفته نگذارم که از سال‌های 1990 به بعد تا جایی که من بدان توجه داشته‌ام، دامنه‌ی این شوخی‌ها با مقام‌های سیاسی و اجتماعی، کاهش یافته‌است. البته ممکن است این موضوع در رابطه با عدم حضور من در چنان رسانه‌هایی باشد و گرنه با همان آهنگ و هنگ قدیم، شوخی‌ها با چنان مقاماتی، همچنان ادامه یافته‌باشد. نکته آنست که این شخصیت‌ها به علت آن‌که در معرض افکار عمومی هستند، می‌بایست آستانه‌ی تحمل شوخی‌های خاصی را داشته‌باشند. در حالی که در مورد یک فرد عادی، این موضوع، کاملاً متفاوت‌است. در این جا، به حرف نویسنده‌ی سوئدی برمی‌گردم که عملاً حکم صادر کرده‌است که اگر کسی قدرت تحمل شوخی را نداشته‌باشد، نباید او را جدی گرفت، انسان را به اندیشه وا می‌دارد که آیا شوخی‌کردن باید به عنوان یک عنصر جدایی‌ناپذیر از جدی‌بودن تلقی گردد؟ من به این اصل مطرح‌شده، تردید دارم. ما بسیاری شخصیت‌های برجسته‌ی جهانی و حتی ملی را می‌شناسیم که دستِ کم در محافل عمومی و حتی محافل خصوصی، کسی کمتر بر لبان آنان، لبخند دیده‌است. آیا با به اجرا درآوردن چنان اصلی، باید به افرادی از این‌دست، اعتنای کمتری روا داشته‌شود؟

 

به اعتقاد من، ساده‌دلانه خواهد بود اگر ما با ندیدن چنان نمونه‌هایی در محافل عمومی، به چنان نتایج قاطعی برسیم. باور من آنست که یک انسان سالم و اندیشمند، نه شوخی‌کردن را رد می‌کند و نه جدی بودن‌را. حتی می‌توانم بگویم که تلخ‌ترین انسان‌ها نیز تا مرز معینی، تحمل برخی شوخی‌ها را دارند. مسأله آنست که محتوای این شوخی‌ها آن‌گونه باید باشد که کسی را از نظر روحی، نیازارد و یا به اعتبار و حیثیت فردی و اجتماعی فرد یا افراد خاصی، لطمه وارد نسازد.

شنبه پنجم سپتامبر 2015



[1] / Gustav Hilding Sigfrid Lindström/1892-1950/ نویسنده، روزنامه نگار و مترجم سوئدی

اهمیت دنیای درون انسان


در ادبیات ما و در ادبیات کشورهایی که تمدن دیرینه‌ای داشته‌اند و دارند، توجه به دنیای درون انسان به عنوان عامل تعیین کننده در مقابله با دشوارهای زندگی، نکته‌ی تازه‌ای نیست. اما زمانی که آن را از یک فیلسوف و نویسنده‌ی آمریکایی به نام Ralph Waldo Emerson/1803-1882/ متعلق به قرن نوزدهم میلادی می‌شنویم، شوق‌زده و خوشحال می‌شویم. نخست جمله‌ی این فیلسوف آمریکایی را بشنویم:«چیزهایی که در برابر و یا پشت سرما قرار دارد، در مقایسه با آن‌چه در درون ما وجود دارد، کاملاً ناچیز است.» باید گفت که این خوشحالی نه از آن‌روست که ما هرچه را از زبان مردمان این کشورها بشنویم، مهم‌تر و قابل قبول‌تر می‌دانیم. بلکه از آن‌روست که این دریافت، دیگر در انحصار تمدن‌های دیرینه‌سال نیست بلکه خود را در بیشتر نقاط جهان، گسترده‌است. با شنیدن چنین حرفی از دهان چنان شخصیتی، حس همدلی انسانی ما افزایش می‌یابد و به این نتیجه می‌رسیم که انسان‌ها وقتی با خود خلوت‌کنند و دور از قال و قیل ظاهر رنگین زندگی، خاصه در کشورهای ثروتمند، به نکات دیگری که به انسان و سرنوشت او در رودخانه‌ی متلاطم زندگی مربوط می‌شود، بیندیشند، قطعاً به نتایجی دست می‌یابند که بسیاری از شخصیت‌های کشورهای دیرینه‌سال در حوزه‌ی اندیشه و ادبیات، در خلوت‌های دیر و دراز خویش، دست یافته‌اند.

 

شاید جالب‌باشد که به این نکته اشاره‌کنم که در کتاب شرح حال فیتزجرالد/Edward Fitzgerald/ 1809-1883که توسط John Glyde/1823-1905/ نوشته‌شده و من آن را به فارسی ترجمه کرده‌ام، به مورد اندیشه‌برانگیزی برخوردم و آن این‌بود که وقتی رباعیات خیام توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه‌شد، در آمریکا، بسیار بیشتر از انگلیس به محتوای آن توجه‌کردند. این در حالی بود که فیتزجرالد، یک فرد انگلیسی است که در همین کشور، رشدکرده و آثارش را منتشر ساخته‌است. چاپ‌های متعدد از رباعیات مورد نظر و کنجکاوی اندیشمندان آمریکایی در اوایل نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم میلادی در مورد خیام، زندگی او و اندیشه‌هایش، حکایت از آن داشت که انسان‌ها، گذشته از تعلق جغرافیایی و زبانی، اگر زبان یکدیگر را بفهمند، درد یکدیگر را نیز در بیشترین مورد، درک خواهندکرد. خیام و اندیشه‌های او در مورد چون و چرای زندگی و هستیِ پر از تضاد آدمی که در لحظاتی سرشار از امید و حرکت‌است و در لحظاتی دیگر، آکنده از درد و تیرگی و ناامیدی، توجه هر انسانی را که نگاهی به عمق پدیده‌ها داشته‌باشد، جلب می‌کند.

 

برمی‌گردیم به جمله‌ی فیلسوف آمریکایی و تکیه‌ی او بر اهمیت دنیای درون آدمی. واقعیت آنست که وقتی کسی دنیای درون انسان را مهم تر از عوامل بیرونی می‌داند، عملاً به معنی آن نیست که آن عوامل را ندیده‌گرفته‌است. چگونه یک انسان می‌تواند برگذشته‌ی خویش، خط بطلان بکشد و نقش آن را در زندگی فردای آن فرد، ندیده بگیرد. گذشته‌ای که گاه از دشواری و شکست، تحقیر و درد از یک‌ بُعد و سهولت و توفیق، تجلیل و شادمانی و شکفتگی از بُعد دیگر، آکنده‌بوده‌است. تردید نیست که ما همه «فرزند» گذشته‌ی خویشیم. این گذشته، بر شیوه‌ی تفکر ما، برخورد ما با حوادث، بر شیوه‌ی حل و فصل دشواری‌های روزانه، تأثیر انکار ناپذیردارد. چه بسا در مورد یک فرد، آن‌گذشته‌ی مثبت، راه توفیق‌های بعدی، به سادگی بر وی هموار سازد و در مورد یک فرد دیگر که هرچه دیده و تجربه کرده، منفی بوده‌است، وی را با دشواری‌های عظیمی روبرگرداند. حتی وقتی که فیلسوف آمریکایی به مسائل جلوِ روی انسان اشاره می‌کند، نظر به آینده‌دارد و این آینده، اگر انتخابی باشد غیر واقع‌بینانه و بسیار دور از دسترس، طبیعی‌است که راه رسیدن به آن را برای فرد مورد نظر، بسیار دشوار می‌سازد.

 

حُسنِ این تکیه به دنیای درون در آنست که اگر انسان، دارای خواستی باشد جوشنده و خروشنده، با همه‌ی گذشته‌‌های دشوار در زندگی و زمینه‌های منفی و حتی آینده‌ای مبهم و نیمه‌تاریک، می‌تواند بسیاری کارها را از پیش ببرد که اگر چنان خواستی در او نبود، چنان توفیقی، غیر ممکن می‌نمود. من به یک نمونه از تجربه‌های دیرین خود اشاره می‌کنم. سال‌ها پیش، یعنی بیش از بیست و پنج سال پیش، خانمی ایرانی در یکی از کشورهای اروپایی، از طریق نوشته‌هایم با من آشناشد و این آشنایی، به تداوم تماس نامه‌ای و گاه تلفنی انجامید. خیلی زود دریافتم که این خانم که دارای شوهر و فرزند هم بود، به سرطان گرفتار شده‌است. مدتی بعد،  از اطرافیان و نزدیکان او شنیدم که پزشکان گفته‌اند که بیش از چندماهی از عمر او باقی نیست. به همین جهت تلاش‌کردم که دست کم برای آخرین بار که شده، با او تماس تلفنی داشته‌باشم. وقتی که با او سرِ صحبت را بازکردم، وی را بسیار نیرومند، کوشنده، متفکر و امیدوار دیدم. جالب آن که او خود به نظر پزشکان اشاره‌کرد و گفت که آنان، چندان امیدی به زنده‌بودن او ندارند. اما هیچ‌کس نمی‌تواند جز خود او، در مورد سرنوشت وی، حرف آخر را بزند. واقعیت آنست که گذشت چندین سال دیگر و زنده‌بودن آن شخص، این واقعیت را برای من تأییدکرد. نزدیکان و اطرافیان او نیز با نگاهی سرشار از تحسین و احترام به خواست بسیار نیرومند او برای ادامه‌ی زندگی، می‌نگریستند. درست است که وی، چند سال بعد در گذشت اما خاطره‌ی او در میان دوستان، آشنایان و نزدیکان او، به عنوان انسانی که از یک نیروی جوشنده‌ی درونی برای زیستن و بهتر و انسانی زیستن برخوردار بود، همچنان باقی‌است.

 

هر یک ما در طول زندگی خود، با نمونه‌های از این‌دست و یا شبیه آن در حوزه‌های مختلف و در ارتباط با انسان‌های گوناگون، برخورد داشته‌ایم. کسانی بوده‌اند که از اعماق فقر و دربدری، با شیوه‌های سالم و درست، تنها در سایه‌ی یک خواست پولادین و تلاش خستگی‌ناپذیر، هم تأثیر مشکلات دیروزین زندگی خویش را ندیده گرفته‌اند و هم بسیاری از غیرممکن‌های آینده را، ممکن ساخته‌اند. در دوران درس و مشق، در یکی از کلاس های ابتدایی می‌خواندیم که وقتی از تیمور گورکانی که به تیمور لنگ شهرت‌دارد/1336-1405 میلادی/، پرسیدند که چگونه در زندگی خویش و در فتوحات بسیار خود، موفق شده‌است، جواب‌داده‌بود که در جوانی، مورچه‌ای را دیده که چندین ده‌بار، باری را از دیواری بالا برده و در نیمه‌های راه، آن را از دست‌داده‌است. اما سرانجام موفق شده که آن بار را به بالای دیوار برساند. او با خود گفته‌است که وی به عنوان یک انسان در مقابله با دشواری‌ها و شکست‌ها، کم‌تر از یک مورچه‌نیست. پس باید آن‌قدر تلاش‌کند تا سرانجام موفق‌گردد. البته آن مثال در مورد فردی مانند تیمور که مرد جنگ و کشتار بوده‌است، مثال چندان خوبی در کلاس‌های درس ابتدایی نبوده‌است. اما اگر انسان به بخش مثبت موضوع، که تلاش خستگی‌ناپذیر و خواست مطلق آن مورچه بوده، توجه داشته‌باشد، می‌تواند مثبت جلوه‌کند. اما در مورد هر فرد و در هر شرایطی، قطعاً واقع‌بینی‌های انسانی و درس‌آموزی از شکست‌ها و یا عدم توفیق‌های قبلی، بهتر می‌تواند راه را برای توفیق‌های نسبی بعدی، هموارسازد.

پنجشنبه سوم سپتامبر 2015

مرزهایِ سایه‌دارِ رفتارِ انسان


کتاب تَلمود/Talmud از کتاب‌هایی‌است که بعد از تورات، مهم‌ترین کتاب یهودیان به شمار می‌آید.  مطالب این کتاب در بیش از 6000 صفحه گردآوری شده‌است. ازکتاب مورد اشاره، به عنوان تورات شفاهی و گاه به عنوان مجموعه‌ی گفته‌ها و نوشته‌های خاخام‌ها و شخصیت‌های برجسته‌ی یهودی، نام برده می‌شود. مطالب این کتاب، در فاصله‌ی هزار و صد تا هزار و سیصد سال پس از دوران زندگی حضرت موسی، برابر با سال دویست تا پانصد میلادی، جمع‌آوری شده‌است . یکی از جمله‌های تفکربرانگیز این کتاب، بدین شکل‌است:«یک انسان، تا زمانی که به دنبال دانایی‌است، جزو افراد دانا به شمار می‌آید. اما زمانی که تصورکرد، دانایی را به دست آورده‌است، عملاً اعتبار خود را به سُخره گرفته است.»

 

من تنها با بخش اندکی از این جمله‌ی کتاب «تَلمود»، موافقم و با بخش بیشتر آن مخالف. به اعتقاد من نه ساده‌است و نه منطقی که ما بخواهیم در مورد فردی که یک عمر را در راه آموختن و پژوهش کردن گذرانده‌است، حکم ازلی و ابدی محکومیت اخلاقی او را صادرکنیم. غرض آنست که ما بخواهیم یک فرد دانش‌پژوه و با تجربه را با برزبان آوردن ادعایی خودستایانه مبنی بر داشتن دانش و تخصص عمیق در یک رشته‌ی معین، محکوم‌‌‌سازیم و به قول کتاب «تَلمود» او را در شمار نادانان قراردهیم. خاصه آن‌که فرد مورد اشاره، این نکته را نیز برزبان آوره‌باشد که او تا آن حد تخصص دارد که دیگر برای بقیه‌ی عمر، نیازی به دانستن و پژوهش‌کردن بیشتر ندارد.

 

من در این زمینه، هنوز هم قدم را جلوتر می‌گذارم و می‌گویم که این فرد، گذشته از ادعا و گذشته از داشتن برخی خصلت‌های منفی حتی در عمل نیز به علت دانشی که دارد، مغرور، متکبر و حسود هم باشد، اما کارهایی که انجام می‌دهد در خدمت بهبود شرایط زندگی انسان‌های دیگر چه از نظر فکری و چه از نظر عملی قرارگیرد، جای آن نیست که او را محکوم‌سازیم. قطعاً آرزومندانه می‌بود اگر چنان فردی، در رابطه با انسان‌های پیرامونی خویش، رفتاری خودبرتربینانه نمی‌‌داشت. اما داشتن چنان خصلت‌ یا خصلت‌هایی، با وجود منفی‌بودن که موجب عذاب روحی خود او نیز می‌شود، نباید از سوی دیگران، موجبی برای صادرکردن حکم محکومیت او و یا خدشه‌دار شدن ارزش علمی آن فرد گردد. فقط کافی‌است که مانند خاخام‌های کتاب «تَلمود» نیندیشیم و خود را نیز در آینه بنگریم که آیا ما از چنان خصلت‌های منفی، به کلی فاصله‌داریم و هرچه انجام می‌دهیم و یا فکر می‌کنیم، یکسره درست و منطقی و اخلاقی‌است؟

 

در همه‌ی اعصار و قرون، در همه‌ی سرزمین‌ها، بسیاری شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، نقاشان و مجسمه‌سازان بوده‌اند که در زندگی روزانه و در میان کوچه و خیابان، چنان رفتارکرده‌اند که انگار که از دماغ فیل افتاده‌اند. اما همین افراد، در کارهای هنری و پژوهشی خویش، تمام تلاششان آن بوده‌است که گامی در جهت خدمت به بشریت و بهترکردن شرایط زندگی انسان‌های دیگر بردارند. به راستی، این دو بیت از شعر حافظ را که هرکدام مربوط به غزل معینی‌‌است، به چه چیز می‌توان تعبیرکرد:

 

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که تو در سینه داری

یا:

 

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت:

قُدسیان گــویی که شعر حافظ از بـر می‌کنند

 

در بیت اول، حافظ به قرآن سوگند یاد می‌کند که بهتر از شعر او، شعری نمی‌توان یافت. او حتی مطرح نکرده‌است که در کدام سال و ماه، یا کدام منطقه، چنین برتری قاطعانه‌ای اعتباردارد. بیان او، چنان کلی‌است که می‌تواند همه‌ی زمان‌ها و مکان‌هایی را تا آن زمان که او ادعا کرده، دربر بگیرد. آیا جز این‌است که حافظ در بیت دوم، خود را چنان برکشیده‌است که حتی قُدسیان آسمان را در حال از حفظ کردن شعر خویش می‌داند؟ طبیعی‌است که وقتی قُدسیان چنان می‌کنند، باید زمینیان، تکیف خویش را بدانند. اگر ما همانند خاخام‌های یهودی در کتاب «تَلمود»، بخواهیم برای هرحرکت و گفتاری که از یک انسان سر می‌زند، حکم صادرکنیم، در آن‌صورت، باید بخش اعظم هنرمندان و متفکران محبوب مردم و روزگاران را در فهرست سیاه چنان افرادی قراردهیم.

 

ممکن‌است کسانی اعتراض‌کنند که تعریف از خویش، آن‌گونه که حافظ کرده‌است، هیچ ارتباطی به جمله‌ی Talmud ندارد. حافظ نگفته‌است که من از دانش سیرابم و دیگر به آموختن چیزی نیاز ندارم. او فقط واقعیتی را در مورد شعر خویش بیان کرده‌است. من در صدد دفاع از آن‌چه گفتم نیستم. اما من، میان «ازخود راضی‌بودن» حافظانه و سیراب‌شدن از سرچشمه‌ی دانش، تفاوت چندانی نمی‌بینم. زیرا حافظ از کجا توانسته‌است دریابد که بهتر از شعر او، شعر دیگری وجود ندارد؟ چه در آن زمان که او زندگی می‌کرده و چه در سرزمین پارسی‌زبان‌ها و چه در میان شاعران دیگر در سرزمین‌های دیر و دور. زیرا او چنان در مورد برتری شعر خویش ادعاکرده که می‌تواند شاعران دیگر سرزمین‌ها را نیز در بر بگیرد. این نکته گفتنی است که ما حافظ را چنان دوست می‌داریم که از این نوع رضایت درونی که او نسبت به خویش ابراز داشته‌، سخت احساس لذت می‌کنیم. انگار که وی، زبان حال ما را در مورد خویش بیان کرده‌است. پرسش این‌است که اگر حافظ، شاعر محبوب مردم نبود، آیا به راستی این نوع رضایت درونی و خود بالاکشیدن را که او نسبت به خویش انجام داده، با همین صبوری که تحمل کرده‌ایم، تحمل می‌کردیم؟

 

شاعران و نویسندگان، تنها کسانی هستند که با مردم، ارتباط کلامی‌دارند. از این رو، بهتر و بیشتر می‌توان گرایش‌های گوناگون رفتاری و فکری آن‌ها را، در قالب حال و احساس‌های خاص از قبیل نفرت، محبت، رشک، غرور، بالانشینی، تحقیر دیگران، صبوری و غیره و غیره، آشکارا در لابلای نوشته‌ها و سروده‌هایشان پیداکرد. پیداکردن چنین نکاتی در کارهای یک نقاش، آهنگساز، نوازنده و حتی خواننده، کار چندان ساده‌ای نیست و اگر هم انجام‌گیرد، بیشتر در بستر چند و چندین تعبیر قرار می‌گیرد و هیچ‌گونه قاطعیت خاص در دریافت بینندگان، ایجاد نمی‌کند. در میان شاعران فارسی زبان، این گونه خودستایی‌ها، چه در گذشته و حتی قبل از حافظ و چه بعد از او، کم نبوده‌است. فردوسی توسی وقتی اشاره می‌کند:«برافکندم از نظم، کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند»، آیا سخن او، با توجه به نکاتی که توضیح‌دادم، حکایت از همان خودستایی انسانی نمی‌کند؟ در حالی که ما نه تنها از شنیدن این بیت و یا بیت‌های مشابه، لذت می‌بریم بلکه آن‌ها را در حضور عارف و عامی، چنان برزبان می‌آوریم که انگار، سراینده‌ی آن شعرها ماییم نه فردوسی «پاک‌زاد». اگر به دوران معاصر توجهی بکنیم، نمونه‌های بسیاری برای نقل‌کردن وجود دارد. من به یک نمونه‌ی دیگر اشاره می‌کنم. هنوز اشعار خودستایانه‌ی مهدی حمیدی شیرازی، شاعر دهه‌های بیست، سی و چهلِ خورشیدی در گوش نسلی که آن دوران را تجربه کرده‌است، زنگ می‌زند. شاعری که خود را «خدای شاعران» می‌نامید و به چیزی کمتر از این، هرگز رضایت نداد.

 

به جمله‌ی کتاب Talmud برمی‌گردم. به اعتقاد من، از جمله‌ی مورد اشاره، بوی نوعی افراطی‌گری انسانی به مشام می‌رسد. حُسنِ این جمله و جمله‌های شبیه آن در آنست که با ساختار خاص خویش، به انسان تَلَنگُر می‌زند و او را به فکر وامی‌دارد. این که ما بعد از فکر کردن، با آن موافق‌باشیم یا مخالف، موضوع دیگری‌است. این که من به افراطی‌گری انسانی اشاره‌کردم و نه مذهبی، از آن‌روست که این نوع قضاوت کردن که بخواهیم میان برخی جلوه‌های شخصیتی و رفتاری انسان، با خط‌کش، خط بکشیم و این سو و آن‌سوی خط را با دو معیار متفاوت، اندازه بگیریم، کاملاً خامانه و ویرانگرانه‌است. در رفتارهای روزانه‌ی ما، موردهای بسیاری وجود دارد که ردپای تأثیرپذیری‌های کودکی ما در آن، کاملاً آشکار است. گاه اتفاق افتاده‌است که ما برخی افراد را با یک واکنش معین در یک بافت معین، ناگهان فردی محافظه‌کار، نادرست، غیرقابل اطمینان و طردشدنی از جمع‌یاران، ارزیابی کرده‌ایم. در حالی اگر در دوران درس و مشق مدرسه و محیط خانواده، به رفتارهایی برمی‌خوردیم که هرگونه‌ قضاوت شتابزده، بی‌پایه و احساسی را از پیرامون ما دور می‌ساخت، قطعاً در بزرگ‌سالی، تأثیر بلافصل آن را در رفتار خود با دیگران، آشکارا می‌دیدیم. رفتاری که می‌بایست از خط‌کشی‌های هندسی برای رفتارها و احساس‌های انسانی فاصله بگیرد.

سه‌شنبه اول سپتامبر 2015

اندازه‌های خوشبختی و تصمیم‌های نهان و آشکار


از آبراهام لینکُلن/Abraham Lincoln/1809-1865/ رئیس‌جمهور مقتول آمریکا، بسیاری اوقات، حرف‌های عاقلانه‌ای نقل می‌کنند. او که مخالف بردگی‌بود، درست شش‌روز پس از تسلیم جنوب آمریکا که برای حفظ بردگی می‌جنگید و الغاء بردگی در سراسر این کشور، توسط هنرپیشه‌ای بیست و هفت‌ساله که طرفدار بردگی و از مخالفان سرسخت او بود، کشته‌شد. یکی از سخنان لینکُلن که مقداری اندیشه و تأمل می‌طلبد، چنین‌است:

«من مطمئنم که بیشتر آدمیان، تقریباً همان اندازه خوشبختند که تصمیم می‌گیرند باشند.»

شاید در نگاه اول، این حرف آبراهام لینکُلن کمی غیرعادی جلوه‌کند که ما بخواهیم سهم معینی از خوشبختی زندگی خود را آگاهانه انتخاب‌کنیم و یا قبلاً آگاهانه انتخاب کرده‌باشیم. در کجای جهان می‌توان کسی را یافت که بگوید او به بخش اندکی از خوشبختی رضایت‌دارد. در حالی که قاعده‌ی کار برآنست که همه‌ی مردم جهان، صرف‌نظر از فرهنگ، زبان و تعلق جغرافیایی، خواهان یک خوشبختی کامل هستند. چه آنان که پرهیزگارانه زندگی می‌کنند و تلاش‌دارند تا جسم و جان خویش را در معرض بلاها و بیماری‌ها قرار ندهند و چه آنان که به گونه‌ای بی‌در و پیکر، جسم و جان خویش را در معرض آفت‌های گوناگون غذایی و یا حتی رفتاری قرار می‌دهند، همه و همه، از ژرفای جان، آرزومند آنند که خوشبخت‌باشند و یا خوشبخت‌شوند.

 

با وجود این، باید گفت که حرف آبراهام لینکُلن، هیچ تضادی با این خواست عام انسانی ندارد. زیرا آرزوکردن یک پدیده با شیوه‌ی به دست آوردن آن پدیده و یا نگه‌داشتن آن، دو موضوع کاملاً جداگانه‌است. آن کس که به عنوان مثال، در نوشیدن الکل افراط می‌کند، حتی برای یک لحظه به مرگ زودرس و یا درهم‌ریختن زندگی خویش نمی‌اندیشد. چنین کسی در بدترین حالت، ممکن‌است بگوید الکل بد است و تن انسان را می‌پژمُراند. اما من قوی‌تر از آنم که بدنم بدین سادگی‌ها در معرض ویرانی و پژمردگی قرارگیرد. حتی اگر فرد مورد نظر، این‌گونه هم نیندیشد، ممکن‌است بگوید با مصرف یک‌بار و دوبار و یا چندبار، کسی تاکنون نمرده‌است که من دومین آن باشم. اگر احساس‌کردم که به بدنم آسیب می‌رساند، آن را کنار می‌گذارم. اما آن فرد، وقتی به خود می‌آید که می‌بیند چنان بدان الکل عادت کرده که دیگر موضوع سلامتی وی، در درجه‌ی چندم اهمیت هم قرار نمی‌گیرد. بلکه دسترسی به الکل به هرقیمت که شده، برای او، تبدیل به هدف اولیه می‌گردد. کافی‌است که ما جای الکل را با هرماده‌ی خطرناک دیگر عوض‌کنیم. نتیجه و شیوه‌ی کار همان خواهدبود که توضیح‌دادم.

 

حتی اگر یک فرد، زندگی پرهیزگارانه‌ای هم داشته‌باشد، باز از ابعاد دیگری می‌توان به موضوع مورد نظر اندیشید. چنین فردی که اهل هیچ‌گونه اعتیادی هم نباشد اما در عَوَض، علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری معنوی برای کسب دانش و یا تخصص و فن، برای کارکردن و تأمین مادی زندگی خود نداشته‌باشد، باز هم در عمل، آن‌چه برایش حاصل می‌شود، نوعی از بدبختی و نابسامانی زندگی است. چه در گزینه‌ی نخست و چه در گزینه‌ی دوم، همه‌ی ما آگاهانه و یا ناآگاهانه، در صدد سرمایه‌گذاری خوشبختی خویش با یک درصد معین بوده‌ایم. این درصد، می‌تواند میان درجه‌ی یک تا صد درنوسان باشد.

 

در این میان، یک گزینه‌ی سوم نیز مطرح‌است. بدین معنی که یک فرد نه غم نان و آب دارد و نه غم مسکن. کارمند حقوق‌بگیر یک مؤسسه‌است. حقوقش کفاف زندگی او را می‌دهد و دارای همسر و فرزندانی هم هست. این فرد، به ظاهر باید در رابطه با تحصیلات و درآمد و وضعیت خانواده، بخش اعظم آن خوشبختی ذکرشده از سوی آبراهام لینکُلن را از آنِ خود کرده‌باشد. اما با وجود این، او خود را عملاً خوشبخت نمی‌داند. زیرا از بام تا شام، با همسرش اختلاف دارد و این اختلاف‌ها، از کوچک‌ترین موردها شروع می‌شود و بعد به بزرگ‌ترین موردها نیز می‌رسد. نه زن، تحمل شوهرش را دارد و نه شوهر، تحمل همسرش را. فضای درونی خانوادگی آنان، فضایی تیره، مسموم و دلگیرانه است. به قول آن مَثَلِ فارسی، بیرونشان دیگران کُشته‌است و درونشان خودِ آنان را.

 

ممکن‌است کسی بگوید پس در این‌جا حرف آبراهام لینکُلن، درست از آب در نیامده است. این فرد، دیگر نه معتاد است و نه بیکار و نه بی‌سرپناه و یا بدون خانواده. او دیگر چگونه تصمیم گرفته‌است که تا این حد بدبخت‌باشد. پاسخ من اینست که اولاً می‌تواند حرف رئیس جمهور مقتول آمریکا، غلط هم از آب درآید. نه او چنان ادعایی کرده و نه ما می‌بایست حرف او را آیه‌ی آسمانی تلقی‌کنیم. اما وقتی که ذرّه ذرّه، روی جزئیات این حرف تأمل می‌کنیم، می‌بینیم که بسیار حرف عاقلانه‌ای است. دوم آن‌که ما باید با کمی دقت در زندگی این فرد دریابیم که او نیز، ندانسته، از جویبار خوشبختی، به جای یک ظرف پُر، فقط به قطراتی دسترسی پیداکرده‌است. تنها داشتن کار، خانه، حقوق، همسر و فرزند کافی‌نیست. باید در رابطه با دیگران و در این وضع و حال در رابطه با همسر خویش، او سرمایه‌گذاری کافی و عاقبت‌اندیشانه‌ای می‌کرده‌است. شاید که او بدون مطالعه‌ی کافی در رفتار و شخصیت همسرش، تنها محو زیبایی او شده و بی‌گُدار به آب زده است. شاید که همسر او، آدم شایسته‌ای است اما او خود، انسانی‌است بسیار پُرتوقع، خودخواه، کم‌حوصله و دهان بین.

 

طبیعی است که خوشبختی انسانی از اجزاء بسیار پراکنده‌ای درست شده‌است که نبود هرکدام و یا ناقص بودن هرکدام، زندگی را در بخش‌های دیگر به کام او تلخ می‌سازد. چه این این کمبود و یا نبود، مربوط به امور اقتصادی باشد و چه مربوط به امور خانوادگی و یا اجتماعی، در عمل، تأثیر این یک بر دیگر بخش‌ها، بافت زندگی انسانی را تیره و تار می‌سازد. به همین دلیل، می‌توان گفت که حرف آبراهام لینکُلن از یک منطق آشکار و نهفته‌ای برخوردار است که این اندیشه را در برابر ما قرار می‌دهد که ما آگاهانه و یا ناآگاهانه، تصمیم گرفته‌ایم تا یک حد معین خوشبخت باشیم و تا  یک مرز معین دیگر، بدبخت.

 

البته ممکن‌است این استدلال در برابر ما قدعَلَم‌کند و بگوید که خوشبختی، یک امر ذهنی است. ما می‌توانیم با وجود نداشتن مسکن، نداشتن غذای کافی و یا نداشتن همسر و فرزند و یا حتی شغل و پول، به خود القاء‌کنیم که خوشبختیم و یا بدبخت. من دربرابر این استدلال می‌توانم بگویم که ممکن‌است چنین احساسی، برای افرادی خاص، در یک زمان خاص و بسیار کوتاه، کاملاً درست‌باشد. بدین معنی که انسان به خود القاء کند که با وجود همه‌ی کمبودها، خود را در دنیای درون خویش، موجود خوشبختی‌ می‌داند. واقعیت آنست که می‌توان ساعاتی را گرسنه‌بود. می‌توان یک روز و دو روز را هم با گرسنگی سرکرد. می‌توان مدتی را در آوارگی گذراند، و سرما، گرما و حتی بیدارخوابی را هم تحمل‌کرد. اما این تحمل، مرز معینی‌دارد. دیر یا زود، همه چیز درهم می‌ریزد و سر از آشفتگی، بیماری، عصبیت و چه بسا جنون در آوَرَد.

 

شاید کسی از مُرتاض‌های هندی مثال بیاورد که روزها و هفته‌ها با قدرت اراده، در یک حالت خاص قرار می‌گیرند و خود را به چیزی نیازمند نمی‌بینند. اگر چنین چیزی، کاملاً صحت داشته‌باشد، باز من منکر آن نخواهم‌شد. زیرا موردهای استثناء، هرگز قاعده و قانونمندی کلی را به هم نمی‌ریزد. مگر چندنفر مُرتاض در جهان وجود دارد؟ نقش این مُرتاض‌ها چیست؟ اینان چه گُلی بر سرخود نشان داده‌اند که بتوانند با آن شیوه‌ی خاص، بر سر دیگران بنشانند. گذشته از همه‌ی این‌ها، باید از مُرتاض‌های مورد نظر پرسید که آنان تا چه حد خود را خوشبخت احساس می‌کنند؟

یکشنبه 30 ماه اوت 2015