سقراط فیلسوف یونانی جملهای دارد بدین شکل:« اگر ما بدانیم که شرایط زندگی انسانها، مرتب در حال تغییر است، در آن صورت، نه در زمان خوشبختی، چندان خوشحال میشویم و نه در زمان بدبختی، چندان غمگین.» این جملهی سقراط، جای کمی تأمل دارد. تأمل نخستین که میتواند به شکل سؤال مطرح شود آنست که آیا منظور سقراط آنست که به دلیل گذرا بودن همهی پدیدههای زندگی، لازم نیست انسان از ته دل، خوشحالی و یا اندوه خویش را با شِدّت و حِدّت به نمایش بگذارد؟ از چنان دیدگاهی، نه خوشبختی و شادی انسان میتواند دائمی باشد و نه بدبختی و اندوه او. چه بسا خوشحالی این لحظه، بدل به اندوه لحظاتی دیگر گردد. و یا اندوه این لحظه، لحظاتی بعد، سر از شادی و مسرّت درآوَرَد. واقعیت آنست که از دیدگاه من، این جملهی سقراط، در همهجا و همهی شرایط، چندان منطقی نمینماید.
در یک جامعهی قانونمدار که هیچ چیز با ارادهی و خواست افراد جا بهجا نمیشود، جای آن نیست که انسان تصورکند که اگر خوشحالی فراوان خویش را از داشتن و یا به دست آوردن چیزی به نمایش بگذارد، ممکن است روز بعد و یا حتی لحظاتی بعد، نه تنها آن را از دست بدهد بلکه تمام شادیهایش بدل به اندوهی تمام عیار گردد. اما در جامعهای که هیچ چیز بر مدار درست خویش نمیچرخد، چنین توصیهای از سوی افراد زخمخورده، کاملاً پذیرفتنیاست. خاصه آنکه گرایش به سیاهی، ناروایی، فقر و فساد، قویتر از گرایش به سپیدی، عدالت، رفاه عمومی و درست کاریاست. به یاد داشته باشیم که سقراط، خود در جامعهای میزیست که جامعهی قانونمدار نبود. اگر بود، او خود به مرگی آن چنان ناروا محکوم نمیگشت.
ناگفتهنماند که در مورد واکنشِ پذیرنده و تسلیمشوندهی او، گفته میشود که وی خواستهاست به آیندگان نشان بدهد که به قانون احترام میگذارد اگر چه این قانون، در مورد او، حکم غیرعادلانهای صادر کردهباشد. پذیرفتن این فکر، برای من چندان ساده نیست. علتش آنست که سقراط، چنان شخصیتی نداشتهاست که بخواهد مظلوم نمایی کند و به نسلهای بعد بفهماند که او در راه باورهایش کشته و یا به عبارتی «شهید»شدهاست. او خوب میدانست که گروه قدرت در آتن، از او هراسداشت. هراس آنان از این زمینه برمی خاست که او با شیوهای بسیار ساده و صادقانه، نه تنها در میان جوانان، بذر آگاهی میکاشت بلکه آنان را به سلاحی مسلح میساخت که میتوانستند، شیوههای فریبکارانهی قانونگذاران آتن را برای دیگر هموطنان و شهروندانشان، کشف و خنثی کنند.
در اندیشهی سقراط، کوچکترین نشانهای وجود نداشت که او بخواهد باورهای مذهبی انسانها و خاصه جوانان را از آنان بگیرد. در این دوران، هنوز بیش از چهارصد سال به تولد عیسی مسیح ماندهاست. قطعاً از دینها و آیینهایی که در آن دوران، در یونان رایج بوده، اگر دین یهود را کنار بگذاریم، میتوان به باورهای اسطورهای اشاره داشت. به هرحال، آنچه در آن دوران قطعیت داشته، آنبوده که مردم به نکته و آیینی، فراتر از خور و خواب روزان و شبان خویش، باور داشتهاند. این که مسؤلان دادگستری آتن، به این اتهامِ سقراط، جدی می نگریستهاند، از آنرو بوده که چنان باوری، نزد مردم، از اهمیت جدی برخوردار بودهاست. به همین جهت، کسی که اتهام او نه براندازی حکومت، نه دزدی و سوء استفادهی مالی، بلکه آشفتهکردن افکار جوانان و گرفتن دین آنان از آنها بوده، از دیدگاه افکار عمومی، جرم بزرگی تلقی میشدهاست.
این که سقراط به پیشنهاد فرار از طریق دوستان و شاگردانش، جواب منفی دادهاست، به اعتقاد من میتواند ریشه در نکتهی دیگری داشتهباشد تا آن که انسان چنان واکنشی را به اندیشهی اطاعت از قانون و حرمتگذاشتن به آن تعبیرکند. تصور من آنست که سقراط هفتاد ساله، از نظر روحی، قدرت تعقیب و گریز مأموران حکومتی را نداشتهاست. او با خود اندیشیدهاست که مگر در چنان سن و سالی که او به سر میبرده، چند سال دیگر میتوانسته زندگیکند. آیا زندگی توأم با هراس و اختفا از دیدرس دشمن، ارزش چنان فراری را داشتهاست؟ مردی چون او که میبایست در آرامش، اندیشههایش را تنظیم میکرد، در چنان فضایی، گذشته از ناآرامی روحی و جسمی، عملاً توان اندیشیدن منطقی و درست نیز از او گرفته میشدهاست. پس در آن صورت، بهتر آن بودهاست که او مرگ تحمیل شده را با همان شیوهی حکومتیان پذیراگردد.
......................................................................................
سقراط/Socrates/ 469-399/ پیش از میلاد مسیح که در سن هفتادسالگی به مرگ با زهرشوکران محکوم شد، جرمش آنبود که جوانان آتن را به بیدینی و انحراف میکشاند. از او هیچ نوشتهای در دست نیست. اما شاگردانش، خاصه افلاطون، گزنفون، اریستوفان و ارسطو، در نوشتههای خود، نکات عمیق و فلسفی بنیادینی را از قول او مطرح کردهاند.
دوشنبه 25 ژانویه 2016
این مقاله، قبلاً در ایران امروز، انتشاریافتهاست.
یک مَثَل یونانی میگوید:«حقیقت یک سر و دروغ، هزار سر دارد.» من در درستی این گفته، شکدارم. اگر نگاهی به تاریخ بشری بیندازیم، میبینیم که بیشتر جنگها و کشتارها، دسیسهها و توطئهها نه ناشی از دروغ بلکه ناشی از درک متفاوت حقیقت بودهاست. به عبارت دیگر، حقیقت در ذهن انسانها با دانش و تجربههای کاملاً متفاوت، چنان چهرهی رنگارنگی داشته که انسانها، با توجه به اسارت در چنگال تکاندیشی خویش، حقیقت را همان دانسته که آنان، آن را تجربه کردهاند. اگر سازندگان این مَثَل میگفتند:«همانطور که دروغ، هزار سر دارد، حقیقت میتواند هزاران سر داشتهباشد.» به واقعیت عینی و تجربی تمایز میان حقیقت و دروغ، چه در گذشته و چه در زمان حال، نزدیکتر بود.
پرسش دیگری که مطرح میشود آنست که اگر ما بپذیریم که بسیاری از جنگهای حیدری/نعمتی انسانها در طول تاریخ، ریشه در آن داشتهاست که هریک، خویش را به تنهایی مالک حقیقت انگاشتهاست و دُرُست از همینرو با «دیگر انگارانِ» مُصِر در دریافت خویش، وارد جنگ و خونریزی شده، امروز که بسیاری از دولتها و ملتها در کنار هم با دوستی و توافق زندگی میکنند، آیا به درک یکسانی از حقیقت، دست یافتهاند؟ پاسخ من آنست که خیر! اتفاق را که انسان امروز، بیشتر از انسانِ هزاران سال پیش و یا حتی انسان صد سال پیش، به دریافتهای متفاوت، متمایز و حتی گاه متضاد با دیگر هم زبانان خود و یا با دیگر انسانها در حوزههای متفاوت فکری، فلسفی، فرهنگی، ادبی و اجتماعی رسیدهاست.
این که این انسانها به درگیری و جدل با یکدیگر نمیپردازند از آنروست که بر این باورند که حقیقت پدیدهای هزاران چهره است. هرکس در همان جایی که ایستادهاست، به سهم خود، میتواند آن بخش از چهرهی حقیقت و یا چهرهی کوچکی از هزاران چهرهی حقیقت را ببیند. از اینرو، اعتراف به دریافتهای متفاوت، گاه همخوان و گاه ناهمخوان، زندگی را در کنار دیگر انسانها، قابل تحمل و حتی غنیتر ساختهاست. به عنوان مثال، کسانی که در یک ساختمانِ چندین طبقه زندگی میکنند، با وجود آنکه همه، پنجرههای یکسانی به یک جهت معین و مشترک داشتهباشند، دقیقاً پدیدههای یکسانی را نمیبینند. ممکن است همهی آنان در دیدن برخی منظرهها، وجه اشتراک داشتهباشند اما هرمقدار که انسان به طبقات بالاتر میرود، پدیدهها، منظرهها و نکات بیشتر و متنوعتری میبیند که طبقات پایین و پایینتر، از دیدن آن محرومند.
لطف دمکراسی و پذیرش چندگانگی در اندیشه و عمل، درآنست که انسانهای تربیتشده در چنان بافتی، نه دروغ را دارای یک چهره میدانند و نه حقیقت را. گذشته از این، ادعای درک مطلق از دروغ و یا حقیقت را هم ندارند. جالبتر آنکه اینان تلاش میکنند تا در تبادل نظر با دیگر افراد، تصویری که برای خویش پدید میآورند، از درستی بیشتر و غنای بهتری برخوردار باشد و متقابلاً با انتقال دریافت خویش به دیگران، به دریافت آنان نیز غنای بیشتری ببخشند. درست است که وقتی این بیت حافظ را میخوانیم و یا میشنویم، ممکن است با دریافت او موافق نباشیم، اما از شنیدن و خواندن آن، به درک بُعد دیگری از حقیقت دست مییابیم. بدین معنی که او، درک خویش را از حقیقت، یگانه درک ممکن تصور کرده و درک دیگران را به گونهای محترمانه، به افسانهسرایی تشبیه ساختهاست. نخست به بیت مورد نظر از حافظ میپردازیم:
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه
چون نـدیدند حقیقت، ره افسانه زدنــد
به اعتقاد من، این نگرش حافظ و چگونگی بیان آن در سدهی هشتم هجری قمری، میزان احترام ما را به او نه به عنوان شاعر بلکه به عنوان یک انسان اندیشمند در گسترهی خاک ایران، افزایش میدهد. زبان حافظ نسبت به دیگراندیشان، هرگز از مرز ادب و اخلاق رایج انسانی که نباید مخالفان را زخمی کرد، فراتر نمیرود. استفادهکردن از عبارت:«ره افسانه زدند»، اگر چه برای دریافتِ «حقیقت گمکردگان» از دیدگاه او، بیانی بی طرفانه نیست و با وجود آن که محتوای آن، ارج چندانی برای چنان دریافتهای متفاوت از دریافت خود او قائل نیست، زبان گزنده و زخمی کنندهای نسبت به آنان به کار نمیبرد.
یکشنبه 24 ژانویه 2016
از ژان پل سارتر/Jean Paul Sartre/ 1905-1980/نویسنده و اندیشمند فرانسوی، جملهای نقل میکنند بدین شکل:«برای کشف اقیانوسهای جدید، باید جرأت ترک ساحل را داشت. این دنیا، دنیای تغییر است نه تقدیر.» جوهر زنده و تپنده در این کلام «سارتر»، «کشف» و «تغییر» است و گرنه، بخش عظیمی از مردم کتابخوان و اهل اندیشه، قاعدتاً از «تقدیر» فاصله میگیرند. هرچند حوزهی قدرت و سیاست در کشورهای غیر دمکرات، هنوز از تازیانهی «تقدیر» برای فرود آوردن بر گُردههای مردم، تا جایی که امکان داشتهباشد، بهره میجویند. لازم است واژهی «تغییر» را مقداری بشکافیم تا به ابعاد دوگانهی آن، نگاه گستردهتری بیفکنیم. تا آنجا که من تجربه کردهام، واژهی «تغییر»، در ذهن بیشتر مردم جهان، پیامآور دگرگونیهای مثبت است. اما با وجود این، هیچ ضمانتی نیست که «تغییر»، همیشه از رنگ و بوی مثبت برخوردار باشد و به نفع یک اکثریت اجتماعی تمام شود.
بسیاری از فریبکاران سیاسی، چه در کشورهای غیر دمکرات و چه حتی در کشورهای تازه به قافلهی دمکراسی پیوسته، تلاش میکنند تا مردم خسته از ایستایی و فقر و فشار را با نورافکن آرزوبرانگیز «تغییر» به دام شرایطی بیندازند که رهایی آنان را از وضعیت پیشین اگر چه تضمین میکند اما گاه، گرفتار شرایط جدیدی میگرداند که وضع آنان را در بسیاری از ابعاد، به مراتب بدتر از آنچه که داشتهاند، میسازد. در چنین سرزمینهایی، واژهی «تغییر» چنان به جلوه در میآید که میتواند با «کلام»های مقدس برابری کند. در حالی که اگر مردم و یا اندیشمندان آن جامعه، بخواهند که محتوای آن کلمهی رؤیایی شکافتهشود، به جای دریافت پاسخ از مبلغان آن، به خصلتهایی متهم میگردند که کمترین آن، میتواند زیر عنوان «دشمنان مردم» و «مزدوران دشمن» باشد.
آنکس که در حوزهی مسائل مذهبی، دریافتهایی خلاف دریافت «سارتر» دارد، واژهی «تغییر» را از چشمانداز او، مثبت تلقی نمیکند. در حالی که افراد هم فکر او، جز به یک دگرگونی مثبت و شکوفنده به نکتهی دیگری نمیاندیشند. زیرا این تغییر به شکلی که او خواهان انجام آنست، در راستای تحقق آرزوها و خواستهاییاست که «سارتر» و طرفداران او، بدان باور دارند. با وجود این، باید گفت که تغییر به خودی خود نه هدفاست و نه وسیله. اما وقتی در بافت خواستها و آرزومندیهای گوناگون انسانی قرارگیرد، میتواند هم تبدیل به وسیلهشود و هم تبدیل به هدف.
به عنوان مثال، در حوزهی مسائل اجتماعی، «ایجاد تغییر» یک سوی موضوع است و «جلوگیری از تغییر»، سوی دیگر آن. گاه نیروهایی هستند که تمام تلاشخویش را به کار میبرند تا بتوانند از ایجاد یک تغییر معیّن در قانون و یا در مناسبات خاص اجتماعی، جلوگیریکنند. صرف نظر از این که آن تغییر تا چه حد بنیادی باشد یا نباشد، آنان چنان برای از دستدادن منافع اقتصادی و اجتماعی خویش، به هراس میافتند که دست به هر تلاش ممکن و ناممکن میزنند تا راه را بر آن تغییر معین ببندند. چنین نیروهایی، گاه از چنان امکاناتی برخوردارند که میتوانند فریبکارانه، تغییری را که در راه است و در خود، پیام رستگاری دارد، به جهنمی توصیف کنند که مردم با وجود عدم رضایت از وضعیت موجود خویش، تن به تغییراتی که برای آنان هراسانگیز و تاریکسازانه توصیف میشود ندهند.
پرسشی که میتوان مطرحکرد آنست که آیا تغییر باید هدف باشد یا وسیله؟ پاسخ به این سؤال، نیازمند یک زمینهچینی فکریاست. بدین معنی که تغییر وقتی وسیله قرار میگیرد که فرد یا یک گروه، در صدد هستند، به هدفهای معینی که خواست آناناست دستیابند. در این وضعیت، ممکناست کسانی که عامل تغییر هستند، با خود آن تغییر، موافقتی ندارند اما برای رسیدن به هدف بعدی، میتوانند با انجام آن تغییر، عملاً دو گام به عقب دارند تا بعد، امکان برداشتن دهها گام به جلو را در جهت منافع خویش و یا منافع پیرامونیان خویش، داشتهباشند.
یکی از نمونههای بسیار جدی و حاد در پدیدهی تغییر به عنوان هدف و یا وسیله، موضوع قانون حمل اسلحه و خرید و فروش اسلحه در آمریکاست. جمهوری خواهان این کشور که با کارتلهای تولید اسلحه در ارتباط مستقیم قرار دارند، همیشه از تغییر در ایجاد محدودیت برای خرید اسلحه و یا حمل، مردم را ترساندهاند. استدلال آنان اینست که اگر افراد بزهکار و یا بیمار بخواهند به کسی حملهکنند، آن فرد اگر اسلحه داشتهباشد، به سادگی میتواند از خود دفاعکند و یا فرد مهاجم را زخمی و یا فراری سازد. مردم برای حفظ جان خویش، وقتی این بُعد از استدلال را میشنوند، نه تنها آن را منطقی میشناسند بلکه نوعی پشتگرمی روحی نیز پیدا میکنند که داشتن اسلحه، تضمینکنندهی سلامت و جان آنان است.
به همیندلیل، آنان نیز با کارتلهای تولید اسلحه، به گونهای باورمند از درِ توافق درمیآیند. از طرف دیگر، کارتلهای تولید اسلحه، هیچ آماری ارائه نمیدهند که در خلال مدتی که این قانون در آمریکا اجرا میشود، چند نفر توانستهاند با وجود داشتن اسلحه و یا حتی حمل آن، جان خود را در برابر مهاجمان نجاتدهند. اگر چنین آماری ارائه شود، پیشاپیش میتوان متقاعدشد که شمار چنین افرادی در خلال سالها و دههها، چیزی برابر با صفر و یا در حد انگشتان یک دست است. علتش اینست که فرد مهاجم، همیشه با آمادگی کامل وارد ماجرا میشود در حالیکه مردم کوچه و بازار، مدرسه و کار، در اندیشهی آب و نان زندگی روزانه هستند و هیچگونه آمادگی برای دفاع از خویش ندارند. آنان حتی لحظهای با خود نمیاندیشند که ممکناست آنروز که خانه را ترک میکنند، ممکناست هرگز برنگردند.
مخالفت کارتلها با این «تغییر» نه از آنروست که به سلامت مردم میاندیشند بلکه بدان دلیلاست که با ایجاد محدودیت در حمل و خرید اسلحه، منافع مادی آنها به خطر میافتد. حفظ سلامت مردم برای جلوگیری از این «تغییر» به عنوان «هدف»، پدیدهای کاملاً دروغین و فریبکارانه است. حفظ سلامت مردم برای آنان، وسیله و بهانهایست منطقی و مردم پسند برای ادامهی سودی که از فروش چنان سلاح هایی به دست میآورند. این «تغییر» که آنها با آن مخالفند، «هدف»ی است که اگر عملی شود، منافع آنان را به خطر میاندازد. این وضعیتی که آنان از آن دفاع میکنند، یعنی محافظت جان مردم با سلاحهایی که میخرند، وسیلهای کاملاً دروغین، برای تحقق آن هدف راستین که گرم نگه داشتن بازار سلاحهای گوناگون برای کارتلهای مورد نظر است.
شنبه 23 ژانویه 2016
یک نویسندهی ژاپنی میگوید:«از توفان که درآمدی، دیگر همان انسانی نخواهیبود که به توفان پا نهادهبودی. معنی توفان این است.» واقعیت آنست که برخورد با این جمله، مرا مقداری به اندیشه واداشتهاست. آیا نویسندهی مورد نظر، دگرگونیهای عمیق و تکاملدهنده را تنها در توفانها میبیند و یا آنکه توفان را نیز به عنوان یکی از آن پدیدهها در نظر میآورد؟ نویسندهی جملهی بالا، در این زمینه چنان کوتاه و بسته صحبت کردهاست که در این تأثیرپذیری از توفان، چشماندازهای دیگری نیز میتواند وجود داشتهباشد. هرچند اندکی تأمل، ما را متقاعد میکند که اگر انسان نه به توفان بلکه به هر پدیدهی دیگر زندگی نیز پا بگذارد، هنگام بیرون آمدن از آن پدیده، قطعاً آن نیست که قبل از پاگذاشتن بدان بودهاست. او به عنوان یک موجود تأثیرپذیر و تأثیرگذار، با هرپدیدهای که در زندگی روزانه برخورد کند، نمیتواند از کنار آن بیتفاوت بگذرد. حتی اگر نشان بدهد که بدان بیتفاوتاست، عملاً و در درون خویش، بیتفاوت نبودهاست. طبیعیاست که میزان تأثیرپذیری انسان از پدیدههای بیرونی، کاملاً متفاوتاست. این تفاوت در رابطهی مستقیم با قدرت تأثیرگذارندهی آن پدیده و یا پدیدهها از یکسو و شدت تأثیرپذیری او از آنها، از سوی دیگر است. درست است که یک تلنگر کوچک در درون بیشتر انسانها، زلزلهای ایجاد نمیکند، اما در درون احساس و اندیشهی آنها، تحولاتی را موجب میشود که بازتاب آن تحولات، در طول زندگی، دیر یا زود، در جایی خود را به نمایش میگذارد.
من با جملهی نویسندهی ژاپنی، در یک نگرش کلی، کاملاً موافقم. اما با «چگونهشدن» و «چگونه تأثیرپذیرفتن» انسان از یک توفان، مقداری فرق میگذارم. اول باید بدین نکته اشارهداشت که خاصیت توفان، همیشه وارد آوردن ضربههای سنگین و سهمگین به جان انسان و حتی مچالهکردن اوست. گاه این توفان، میتواند او را به کلی درهم بشکند و نابودسازد. به اعتقاد من، تأثیر توفان، صرفنظر از اینکه سیاسی باشد یا اقتصادی، اجتماعی باشد و یا عاطفی، از جنسی است که به طور مکانیکی و خشک، انسان را گیج سر و آشفته میسازد اما به ندرت میتواند در جان او راهیابد و در اعماق آن رسوبکند و حتی کمتر فرصت مییابد که عناصر درونی وی را که هدایتکنندهی رفتار و گفتار اوست، تحت تأثیر قراردهد. ویژگی توفان، شبیه سیلاباست. در هنگام جاری شدن سیل، حتی زمین تشنه، نمیتواند سیلاب را به یکباره در خود هضمکند. چنین است که آن را از خود میراند و سیلابهها، بر سطح آن جاری میگردد و هرچه را که بر سر راهش قراربگیرد، ویران میکند. در حالیکه باران نرم و مداوم، به تدریج در زمین فرو میرود و هرمقدار هم که ببارد، خطر سیل، کسی یا جایی را تهدید نمیکند.
اگر به گفتهی نویسندهی ژاپنی بار دیگر مراجعهکنیم،درمییابیم که توفان و سیلاب، زندگی آدمیان را چنان خراب کردهاست که آنان همان نیستند که قبل از توفان و سیلاب بودهاند. شاید کسی کنجکاوانه بپرسد که انسان پس از توفان، چه تأثیری میپذیرد که دیگر همان نیست که قبل از ورود به توفان بودهاست؟ با توجه به توضیحات بالا، باید گفت آدمیانِ عبورکرده از توفان و یا سیلاب، تبدیل به کسانی شدهاند که زندگیشان درهم شکستهاست و یا چنان در باتلاق اضطرار و اضطراب فرورفتهاند که یگانه اندیشهی آنان، از آنجا جان سالم به دربردن است. به جای به حرکت درآمدن اندیشههای زاینده و شکوفنده، خشم، عصبیت و حتی نفرت، وجود آنان را در برگرفتهاست. در توفان و یا سیلاب، بخش عمدهی کارکردهای معقول ذهنی انسان، دچار ایستایی و اختلال میشود. زیرا بیشترین توان و اندیشهی فرد، متوجه حفظ جان و یا اموال او از شر توفانی است که ویرا گرفتار کردهاست. همین ویژگی در انقلابهای خونین نیز جاریاست. در آنجا نیز هیچ چیز در مدار آرام و معمولی خود قرار ندارد. کسی که انقلابی را پشت سر گذاشته و عملاً در مسیر آن قرارگرفتهباشد، آنچه را که میتواند بازگوید، اندیشههای تعالیبخشنده و یا طرحهای ارتقاء دهندهی زندگی فردی و اجتماعی نیست. تنها در بارانهای ریز و مداوم و یا در آرامش و اندیشهاست که میتوان دگرگونیهای مثبت و تکاملبخشانه را شاهدبود. انسانهایی که گرفتار توفانشوند، درست است که هنگام بیرون آمدن از آن، همان نیستند که بودهاند اما بیتردید، جزو آن دسته از افراد میگردند که هیجان، وحشت و هراس از مرگ، سایهی خود را چنان بر سر آنان میاندازد که هرگونه اندیشهی زایا، همدلانه و زیباییپسندانه از سرای فکر و احساس آنان، رخت برمیبندد.
چهارشنبه 25 نوامبر 2015
بخش اول/
در سال 1343 خورشیدی، درست هنگامیکه ترجمهی کتاب «حاصل عمر» از سامرست موام/ William Somerset Maugham/ 1874-1965/ نویسندهی انگلیسی، توسط عبدالله آزادیان و از سوی انتشارات سازمان کتابهای جیبی منتشرشدهبود، من آن را خریدم و با اشتیاق بسیار خواندم. هرچند در گذر زمان، از آن کتاب، چیزی در ذهن من باقی نماند. اما تأثیر کلی و خوشایندی که مضمون آن بر ذهن من باقی گذاشتهبود، مرا همچنان مشتاقانه برآن میداشت تا در فرصتی دیگر و پس از پنجاه و اندی سال، باردیگر به سراغ آن بروم. البته اگر به کتاب مورد نظر، زودترها از این دسترسی میداشتم، حتماً زودتر به سراغش میرفتم. اینبار وقتی که کتاب را خواندم، احساسکردم که نویسنده با چه حوصلهی دوستانهای، تجربهها و افت و خیزهای زندگی فکری خویش را در اختیار خوانندگان خود قرار دادهاست. از سوی دیگر، خواندن این کتاب، اینبار با تجربهی بیشتر، مرا مقداری متأسفکرد. متأسف نه از جهت مطالبی که نویسنده نوشته بلکه از جهت ترجمهای که در آن سالها، ارائه شدهاست. من مترجم این کتاب را نمیشناسم و کار دیگری هم از او ندیدهام. اما به اعتقاد من، همان موقع، لازم بودهاست که کسی کتاب مورد نظر را ویراستاری میکردهاست. من تصور نمیکنم که اگر ناشر در آن هنگام، تصمیم میگرفت که همهی ترجمههای خاص آن انتشاراتی، یکبار ویراستاری شود، مترجم محترم در مقابل آنان، مقاومت نمیکرد. زیرا این کار، هم به نفع همهی کسانی بود و هست که با چنان کتابی سر و کار داشتهاند و دارند و هم به اعتقاد من، اثر مورد نظر از آن کتابهاست که خواندن آن برای همهی مترجمان و نویسندگان، صرف نظر از فرهنگ، زبان و ملیت، یک ضرورتاست. سامرست موام در کتاب خود نکاتی را برای ساده نویسی و برقراری ارتباط زنده با خواننده مطرح ساخته که هرگز کهنه شدنی نیست. خاصه آنکه خود او با صراحت و با سادگی، اندیشههای خویش را برزبان آوردهاست.
بخش دوم/
سامرست موام، صرفنظر از طرح ساده، قاطع و بسیار مختصر اندیشهها و تجربههای خویش در همهی کارها و نوشتههایی که ارائه داده، گاه به طور طبیعی و غریزی، جملههایی را برزبان میآورد که میتوان از آنها به عنوان کلمت قصار استفادهکرد. این جملهها بسیار فشرده، قابل تأمل و عمیقاست. یکی از جملههای او ایناست:«اگر ملتی، چیز دیگری را بر آزادی ترجیحدهد، عملاً همهچیز را از دست خواهد داد.» کمی تأمل روی این جمله، ممکناست انسان را غافلگیر و متعجبسازد. چگونه ممکناست «آزادی»، شاهکلید همهی پدیدههای دیگر زندگی باشد؟ به گمان من، میتوان در مورد این جمله، هم به عنوان موافق و هم به عنوان مخالف، به بحث پرداخت. جوهر مخالفت و موافقت ما میتواند موضوع آزادی را گاه در سایه و گاه در روشنایی قراردهد. اما نکته آنست که مخالفت و یا موافقت ما، چیزی از اهمیت جملهی سامرست موام نمیکاهد. زیرا هماینک شاهدیم که بسیاری از مردمان جهان، ممکناست غم نان و آب خود را به طور نسبی نداشته باشند اما غم نبود آزادی، مانند خوره، روح آنان را غارت میکند. اتفاق را که شاید او، بیشتر در اندیشهی هشداردادن و بیدارکردن ذهن انسان در رابطه با نقش آزادی در زندگی روزانهی باشد تا آنکه پیامبرانه چیزی را گفتهباشد که آن را آیتی ابدی و ازلی تلقیکند. حتی اگر ما بخواهیم در نقش مخالف این جمله ظاهرشویم میتوانیم بگوییم که «آزادی»، هرمقدار هم اهمیت داشتهباشد، نمیتواند از نان شب واجبتر باشد. میتوان در اسارت، روزان و شبانی را گذراند اما نمیتوان روزان و شبانی را گرسنه به سر بُرد. آنگاه اگر بخواهیم در نقش موافق ظاهرشویم، میتوانیم بگوییم که آزادی را نباید با نان شب مقایسهکرد. اگر جسم انسان به نان احتیاجدارد، روح او، قویاً محتاج آزادیاست. درستاست که میتوان روزان و شبانی را در اسارت به سر بُرد اما امید به آزادی چه برای آنان که در همین راه مبارزه میکنند و چه آنان که به دلیل ارتکاب جرم به زندان افتادهاند، در جان آنان، شعلهور است. اگر چنین نبود، انسانهای مورد نظر، عملاً تبدیل به مردگان متحرک میشدند و صدالبته، خیلی زودتر از فرارسیدن مرگ طبیعی، میمردند.
سهشنبه 24 نوامبر 2015