من در هیچ دورهای از زندگی خویش، به اندازهی امروز، نگران زبان فارسی و شماری از دگرگونیهای بسیار بیمارگونهی آن نبودهام. ناگفته نماند که نگرانی من نسبت به زبان فارسی، نه «پدرانه»است و نه «فرزندانه». من نه میتوانم خود را مالک زبان بدانم که نگرانیام ریشه در این مالکیتداشتهباشد و نه آن که در اندیشهی کسب مالکیت این زبان باشم که نگرانیام ریشه در رابطهی آیندهی من، نسبت به آن داشتهباشد. درست است که من متعلق به نسل امروز نیستم. اما زمانی که جزو نسل فردا به شمار میآمدم، نه شمار زبانگردانان و زبانچرخانان، به اندازهی امروز بود و نه آنان، رفتاری را که امروز به آن روا میدارند، روا میداشتند. کمتر میشد از پدری، مادری، آموزگاری، استادی، ریشسفید قومی و یا حتی کسی که نقش رهبری فکری و رفتاری گروههای متنوع فکری و باورمندانهی این سرزمین را داشت، این نکته را شنید که آنان برای آیندهی زبان فارسی بیمناک باشند.
این بدان معنا نیست که در آن زمان، زبانگردانان و زبان چرخانان، سکوت اختیار کردهبودند و یا چیزی نمینوشتند. اما قطعاً شمار مردمی که نویسنده و شاعر بودند، چندان زیاد نبود. هرچند امروز هم به تناسب جمعیت کشور چندان زیاد نیست. اما دیگر مردمان، به سادگی نمیتوانستند پیام خود را در جایی بنویسند و به دیگران انتقال دهند. امروز بیشتر مردم، نه تنها به نوشتن بلکه به گسترش آن، دسترسی غیرقابل باوری دارند. همین دسترسی و شتاب برای انتقال پیام، زمینه را برای انتخاب زبانی الکن و بسیار بیمارگونه آماده کردهاست. نیاز نیست که یک فرد، در یک نشست، بتواند ده خط بنویسد. اما او چه بسا در طول یک روز، بتواند دهها خط در بافتهای گوناگون چه در قالب پیامک و چه در قالب اظهار نظر در Facebook و دیگر رسانههای اجتماعی بنویسد بیآنکه به ساختار زبانی نوشتار خویش بیندیشد. برای او، فقط رساندن پیام، نقش تعیینکننده دارد و نه درستی و یا سلامت زبان پیام.
زبان یکی از پدیدههایی است که کسی نمیتواند برای چگونه صحبتکردن و یا نوشتن آن، به مردم دستور بدهد که باید چنان و چنینکنند. حتی اگر مردم، چنان دستوراتی را هم دریافت دارند، قطعاً بدان بیاعتنا خواهند بود. زبان هرکس، همان اندازه حریم خصوصی اوست که نفسکشیدن و خواب و تغذیهی او. البته موردهای اندکی هست که مردم، مجبورند حتی در انتخاب زبان نوشتاری و گفتاری خویش، دقت لازم را روا دارند. چنان موردهایی، در رابطه با شرایطی پیش میآید که آنان به مقامها و مؤسسات دولتی نیاز دارند. درآن صورت، ناچارند صحبتکردن و یا نامه نوشتن خویش را مطابق با ضوابط آنها تنظیم کنند. هرگونه مقاومت و یا فاصلهگرفتن از آن موازین، خاصه در سرزمینهای غیر دمکرات، میتواند برای فرد و یا افراد مورد نظر، دردسرهای جدی پدید بیاورد. حتی در کشورهای دمکرات جهان نیز، برای آنکه کار مراجعان به درستی پیش برود، لازم است آنان در موردهای مختلف، زبان و اصطلاحات معین و مقرر به کار برند. در غیر اینصورت، کارشان با دشواری روبرو خواهدشد.
با وجود این، باید بگویم که ما همه نسبت به این میراث مشترک انسانی، مسؤلیتداریم. زبان شاید یگانه پدیدهای باشد که در یک زمان، همان اندازه که خصوصی است، عمومی نیز هست. زیرا اگر ما نیازی به رابطه و گفتگو با افراد دیگر نداشتیم، قطعاً زبان، ضرورت خویش را از دست میداد. اما به طور طبیعی، از لحظهای که به زبان نیاز پیداکردهایم، با وجود خصوصی بودنش، با پدیدهای کاملاً عام در ارتباط قرار گرفتهایم. چگونه میتوان از زبانی بهرهبرد که اطرافیان انسان، آن را درنیابند و یا اگر درمییابند، پیام واقعی و بنیادی انسان را درک نکنند؟ درست از چنین چشماندازیاست که ما باید نسبت به زبان و بهرهبرداری از آن، دقت و احتیاط را شرط عقل بدانیم.
من به عنوان نسلی که عملاً متعلق به امروز نیست اما میتواند هنوز هم بر امروز و فردا تأثیر بگذارد، به این نکته واقفم که حضور هر نسل جدید در گسترهی جامعه و در حوزهی اندیشه و زبان، با طرح نکتهها و شیوههای جدیدی که با نکتهها و شیوههای دیرین، میتواند از درِ تناقض درآید، همراه است. این، یک واقعیت پذیرفتنی و لازمهی تکامل زندگیاست. باید راه و رسم تازه را به رسمیتشناخت و برای آن احترام قائلشد. هرنسلی برای باورهای رسوب کردهی ذهنی خویش، چنان اهمیت قائلاست که آنها را در ردیف واقعیتهای تردید ناپذیر زمانهی خود میداند. هرنسل در هر دوره از زندگی خویش، در عمل، در دو جبهه و در دو دوران از زندگی، برای «ترویج» و «تثبیت و بقا»ی باورهای خود، به ستیز پرداختهاست و میپردازد. «ترویج» آن باورها در جوانسالی و «تثبیت و بقا»ی آنها در سالهایی که مورد هجوم انگارههای نسلِ فرازآمدهی جدید، قرار گرفتهاست.
نسل جوان همیشه در دوران فرارویی خویش، با نسل دیرین، به رویارویی میپردازد. او به دلیل جوان و کنجکاو بودنش، نکات تازه را که نسل دیرین، علاقهی خویش را بدانها از دستداده، زودتر و بهتر میآموزد و از این جهت، در بسیاری از ابعاد، از نسل دیرین خویش، در حوزهی پیشرفتهای دانش و فن، حلوتر قرار میگیرد. همین ویژگی، او را چنان غَرّه میسازد که خود را از دیگر ابعاد فکری و رفتاری، از دیرینیان بهتر و فراتر در مییابد. این حس، او را وامیدارد که با نسل دیرین، کم یا زیاد، از درِ تضاد و ستیز درآید. اما هم او، زمانی که خود پس از گذشت چند و چندین دهه، تبدیل به نسل دیرین میشود با فرزند و یا فرزندانش، در دام چالشی دیگر میافتد، چالشی دشوار و چه بسا نابرابر. این چالش جدید نه برای ترویج باورهای او بلکه برای تثبیت و بقای آنهاست که وی را به نبردی آشکار و پنهان با نسل جدید وامیدارد.
او اینبار، به علت کسب تجربه در سالهایی که زندگی و کار کرده، همچنین به علت از سر گذراندن اُفت و خیزهای زندگی و آزمون و خطاهای بسیار، به عنوان یک انسان پخته، با نسل تازه روئیده، وارد نبرد مرئی و نامرئی دیگری میگردد. نسل تازه، او را در بسیاری از ابعاد رد میکند و دانش و تجربهی وی را کهنه و باطل میشمارد در حالی که او خود، اینک همهی تجربههای سالهای دیرین زندگیاش را، به عنوان گوهری گرانبها در بوتهی ارزیابی میگذارد و طبیعیاست که انتظار دارد فرزند یا فرزندانش، قدر آموزههای تجربی و فکری او را بدانند. اما در واقعیت، خیلی زود درمییابد که آنان با او همان میکنند که او در دوران رشد خویش، با نسل دیرین کردهاست. این ماجرا و نبرد دوگانه، در میان همهی نسلهای کهنه و نو، در جوامع انسانی، همچنان ادامه دارد.
در این میان، آنچه را که من میخواهم بدان بپردازم، درگیری دو نسل نیست. نگرانی من و «من» هایی از این دست، نسبت به میراثیاست که من همان اندازه بدان نیازدارم که نسلِ به فراز آمدهی امروز. این میراث مشترک، چیزی جز زبان فارسی نیست. واقعیت آنست که درگیری نسلهای گذشته و حال که به اختصار بدان اشارهکردم، به طور عمده، مربوط به محتوای زبان اشارهداشت. در حالیکه سخن من به خود زبان و نحوهی بهرهگیری از آن اشاره دارد. احساس من آنست که زبان فارسی، در سالهای پس از انقلاب پنجاه و هفت، بدل به موجودی شده که در میدان جنگ، بیرحمانه از هرسو، در میان دست و پای گروهی از دوستان و بهرهوران آن، مُثله و تکه پاره شدهاست. زبان فارسی چنان در معرض بیاعتنایی و حتی اهانت این عده از مصرفکنندگان آن قرارگرفته که اگر وضع به همین منوال پیشرود، دیری نخواهدگذشت که ما به سرنوشت سازندگان برج بابِل گرفتارخواهیمشد. در آن صورت، نبرد ما نه علیه یکدیگر و نه بر سر تصرف یک سرزمین و یا غارت اموال این و آن، بلکه بر سرآن خواهد بود که کسی زبان آن دیگری را نفهمد و یا از آن تعبیری به دست آورد که آن تعبیر، جز افزایش سوء تفاهم، عصبیت و تنش، نتیجهی دیگری در بر نداشته باشد.
لازم است به این نکته نیز اشارهکنم که زبان در میان نسلهای دیرین، با حفظ مرزهای بهرهوری خویش، توانستهاست به حیات خود ادامه دهد. آنان که اهل نوشتن و سرودنبودهاند، میدانستهاند که زبان گفتاری آنان، جایی در بافت زبان نوشتاری ندارد. همچنان که زبان نوشتاری، جایی در بافت گفتاری مردم نداشتهاست. باید به این نکته اشارهکرد که موردهای معینی برای بهرهگیریهای کارکردی زبانی، میتوان زبان نوشتاری را در گفتاری و گفتاری در نوشتاری تداخلداد. اما حفظ مرزهای معین میان این دو، جزو، بخش خودآگاه مردم اهل زبان در همهی دورههای تاریخی بودهاست. در حالی که امروز، برای نسلی که فراروئیده و به پختگی رسیده و نیز فرزندان همان نسلِ فراروئیده که هنوز دوران کودکی و رشد خویش را طی میکند، زبان نوشتاری و گفتاری، مفهوم کارکردی خویش را در بسیاری از ابعاد، عملاً از دستدادهاست. مهمتر از همه، حتی تلفظ و دریافت درست واژهها، چنان گرفتار آسیب و بلا شده که انسان، گاه در حیرتی عمیق و دردناک، به اندیشه فرو میرود و از خود میپرسد که آیا «خانه از پایبست ویران»نیست؟ در آنصورت، چگونه باید «خواجهوار»، تنها در «بند نقش ایوان»بود؟ یا آنکه بازهم میتوان جایی برای «امید رستگاری» داشت؟
تردید نباید داشت که دسترسی نسل امروز به امکان نشر اندیشهها و پیامهای او در سریعترین زمان ممکن از طریق رسانههای گوناگون اجتماعی، او را تبدیل به یک «تلگرافنویس» شتابنده کردهاست. در این شتابندگی، ضعف آموزش زبان در خانه و مدرسه، عدم آشنایی به آموختن درست واژهها، موجب شدهاست که این نسل، واژهها را نه در شکل درست و بنیادین آنها بلکه در تصویر آوایی خویش، مورد استفاده قراردهد. نگاهی به پیامهای مردم به یکدیگر، نظری به تفسیرها و اظهار نظرهای آنان در رابطه با یک فیلم، تصویر و یا هرچیز دیگر، نشان میدهد که آنان نه تنها فرقی میان زبان نوشتاری و گفتاری نمیبینند بلکه حتی واژههای فاخر و معنا رسان زبان را به بیمارگونهترین شکل ممکن، همچون توپی در دست، به سوی این و آن حواله میدهند.
در اینصورت، باید گفت که مشکل بزرگی که گریبانگیر ما شده، تنها مخدوشکردن مرز نوشتاری و گفتاری نیست. بلکه درک نادرست از کلمات و غلط نوشتن آنها به شکلیاست که حتی ممکن است یک ادیب کهنهکار نیز درماند که آن شکل نوشتاری، دلالت برکدام واژه و کدام معنی دارد. نکته آنست که این درهم آمیزی مرز نوشتاری و گفتاری و نادرست نویسی آنها، دیگر مقولهای تنها مربوط به جوانهای سی یا چهلساله نیست. بسیاری از افراد که حتی سنشان از مرز شش دهه نیز میگذرد، قاعدتاً تحت تأثیر این فضای مسلط اما بسیار خطرناک، در رسانههای اجتماعی، پیامشان را به دوستان و آشنایان خویش، ظاهراً به شکل نوشتاری اما عملاً به شکل یک شیر بییال و دُم و اِشکم ارائه میدهند. هرچند درمیان این عده، آن کمبود فاحش واژگانی که در درک درست از واژهها در میان جوانان رایج است، کمتر به چشم میخورد.
دیگر باکی نیست که بسیاری از جوانان، ترکیب «آن موقع» را «آن موقه» و «فقط» را «فَغَد» یا «فَقَد» یا حتی «فَقَه» بنویسند. دیگر کسی از نسل دیرین، حیرت نمیکند وقتی که میبیند «اجتماع» را «اِشتِما» و یا «اختراع» را به عنوان «اخترا» به خورد یکدیگر میدهند. اگر قرار باشد واژههای بیمار، بیخون و سرگردانی از ایندست را، فهرستوار ارائهدهم، تومار دردانگیزی در برابر انسان فراهم خواهدشد. نوشتنِ جملههایی از قبیلِ:«این لامسبا آدمو اذیه میکنن و کفر آدمو درمیارن!»/«این لامذهبها آدم را اذیت میکنند و کفر او را در میآورند.» در میان اظهار نظرهای جوانهای ما که خود از مرز سیسال گذشته و حتی صاحب فرزند و یا فرزندانی هم هستند، یکی و دو تا نیست. کسی که با چنین مقولاتی سر و کار ندارد، شاید بگوید که ممکناست این افراد، تحصیلات چندانی نداشتهباشند و به علت «بیسوادی» اینگونه مینویسند. در حالی که وقتی انسان به سابقهی تحصیلات دانشگاهی شماری از آنها نگاه میکند، بیاختیار جز کشیدن آهی از سر دریغ، چیز دیگری نمیتواند بگوید. زیرا کمتر میتوان در میان این افراد کسی را پیداکرد که حتی پایینترین مدرکش کارشناسی باشد.
واقعیت آنست که در جامعهی سوئد، در میان اقشاری که از تحصیلات بالای دانشگاهی برخوردار نیستند و یا تحصیلات دانشگاهی آنان، به طور عمده در زمینههای فنی بودهاست، چنین گرایشی را میتواند دید. اما این گرایش به هیچ وجه از نظر عمق و گسترش، قابل مقایسه با فضای زبان فارسی نیست. در میان مردمان این کشور، چه در پیامهای آنان در رسانههای اجتماعی و چه در اظهار نظرهایشان، میتوان موردهایی را شاهد بود که به جای حرف S از حرف X و یا حرف C استفاده کرده و یا به جای حرف I از حرف Y بهره جستهاند. در این زبان، گرایش به نوعی خلاصه نویسی نیز دیده میشود اما همچنان که گفتم، گسترش آن، چندان چشمگیر نبودهاست که زبان سوئدی را با فاجعهای روبرو سازد.
پرسشی که در برابر انسان قد علم میکند آنست که چرا چنینشده و چگونه میتوان چرخِ از جاده خارجشدهی زبان فارسی را به داخل جاده کشاند و آیا اصولاً دیگر مردمان، در این حوزه، خطری احساس میکنند که بخواهند وارد عملشوند؟ چه بسا کسانی باشند که بگویند باید فرزند زمان خویش باشیم و هرچه پیش میآید را بایستی با نگاهی خوشآمدگویانه درآغوش بگیریم. آنان حتی تا آنجا پیش میروند که برخورد کارکردی با زبان را یکی از نتایج دگرگونیهای جامعه به شمار میآورند و تنها راز توفیق فرد را در این نکته جستجو میکنند که نگران نباشیم و سر بر سنگ نکوبیم.
نکتهی دیگر آنست که من تا این زمان، به مورد و یا موردهایی برنخوردهام که این مقوله، از طرف متخصصان زبان و یا آنان که در حوزهی ادبیات فارسی تجربه و دانش دارند، مورد بررسی قرار گرفتهباشد. احتمال میدهم که بررسیهایی در سطح دانشگاهها و به عنوان رسالههای کارشناسی و یا کارشناسی ارشد انجام گرفتهباشد. اما نکته آنست که من تا این لحظه، به مورد یا موردهایی برنخوردهام. اما تردید ندارم که این مقوله، دیر یازود، اندیشهها و قلم افراد فراوانی را به خود جلبخواهد کرد تا بررسیهای دلسوزانه و مسؤلانهای را آغازکنند.
چهارشنبه 8 مارس 2017
شماری از معلمان اخلاق و رهبران فکری جهان، در خلال سدههای پیشین تا به امروز، انسانهای دیگر را، خاصه در هنگامهی قدرت، به گذشت و بخشودن مخالفان و دشمنان فکری خویش، تشوق کردهاند. اینکه معلمان و رهبران مورد نظر، تا چه حد در زندگی روزانهی خویش و در تلاطمهای ریز و درشت آن، به آنچه خود گفته، عمل کردهاند، موضوع دیگریاست. چه، در این نوشتار، سخن برسر آن نیست که آنها تا چه حد مصداق راستین ادعاها و توصیههای خویش به دیگران بودهاند. من در این نوشتار، میخواهم به نمونهای اشارهکنم که با ما از نظر زمانی، فاصلهی چندانی ندارد و بسیارانی نه تنها آن را شاهد بودهاند و چه بسا در این زمینه، مطالب پراکندهای نیز خواندهاند. این نمونه مربوط به زندگی شخصیتی چون «نلسون ماندلا[1]»است که بیست و هفت سال از عمر خویش را در زندانهای رژیم نژادپرست آفریقای جنوبیگذرانده بود. او از کسانی بود که با وجود دربند بودنی چنان درازمدت، نه تنها درهم شکستهنشد بلکه مصممتر از پیش، به مبارزهی سیاسی و اجتماعی خویش، برای رهایی آفریقای جنوبی از بند چنان رژیمی ادامهداد.
زمانی که او در روز یکشنبه، یازدهم فوریه 1990 از زندان آزادشد، به زودی نشانداد که هیچ کینهای از دشمنان، مخالفان و زندانبانان خویش به دل نگرفتهاست. واکنش انسانی و سیاستمدارانهی او نسبت به چنین پدیدهای، از او موجودی ساخت که نه تنها در آفریقای جنوبی بلکه در سراسر جهان، به عنوان نماد بخشودن مخالفان و دشمنان دیرین، شهرت یافت. او با این رفتار منحصر به فرد و به عبارتی پیامبرانه، توانست در جایگاه بسیار بلندی بایستد و از سوی جهانی که کنجکاوانه، چشم به او دوخته بود، احترام و اعتبار ویژهای کسبکند. به عبارت دیگر، او توانست نخست بر احساسات فردی و انسانی خویش تسلط یابد و سپس رفتارهای درست و نادرست انسانی را نسبت به خود و ملتی که او برای رهاییاش مبارزه میکرد، از چشم اندازی دیگر به ارزیابی بکشاند.
البته دیری نگذشت که همین شخصیت، در سال 1996، زمانی که متوجه شد همسرش «وینی ماندلا[2]» در دوران زندان او، به وی خیانت کرده و با فرد یا افراد دیگری رابطه برقرار ساختهاست، از ادامهی زندگی مشترک با او سر باز زد و قاطعانه تصمیم گرفت از وی جداشود. بیآنکه در این زمینه، تا آنجا که من دیده و خواندهام، چیزی بر زبان بیاورد. واقعیت آنست که این رفتار خاص وی، بسیاری زمزمهها و درگوشیها را قوتبخشید بیآنکه کسی بتواند، از اصل ماجرا، اطلاعات دقیقتری به دست بیاورد. هم او، دو سال بعد در سال 1998 با خانم «[3]Graca Machel » که شوهرش [4] Samora Machel رئیس جمهور موزامبیک، در سال 1986 در یک حادثهی سقوط هواپیما درگذشتهبود، ازدواج کرد.
پرسشی که ذهن انسان را به خود مشغول میدارد آنست که چرا «نلسون ماندلا»، خطاها و خیانتهای همسرش را که به طور رسمی، چهل و هشتسال، همسر او محسوب میشد نبخشود و با وجود داشتن چند فرزند مشترک، از وی جداشد؟ آیا بخشودن زندانبانان و مأموران امنیتی و بدرفتار رژیم آفریقای جنوبی در هنگامهای که او رئیس جمهور این کشور شد با بخشودن فردی که همسر و مادر فرزندان او بوده و از سال 1958 با وی ازدواج کرده، تفاوتداشتهاست؟ پاسخ به این پرسش از سوی کسی که در جریان دقیق زندگی داخلی «نلسون ماندلا» قرار ندارد، چندان ساده به نظر نمیرسد. ما دقیقاً از انگیزهی جدایی او از «وینی ماندلا» بیاطلاع هستیم. آنچه را که میبینیم ظاهر موضوعاست. از این رو، قضاوت کردن در این زمینه، به علت وجود عواملی کاملاً سطحی و یکسویه، از انصاف به دور است.
من معتقدم که برخورد «ماندلا» با همسرش که به او خیانت کرده، با برخورد او نسبت به مأموران نظامی و امنیتی آفریقای جنوبی، میتواند کاملاً متفاوتباشد و باید باشد. بدین معنی که او با مأموران رژیم نژادپرست دیرین، از این دیدگاه برخورد میکند که به نوعی، آنان را جزو «مأموران معذور» چنان رژیمی می شناسد. درستاست که در بسیاری از فرهنگها، طرح چنین بهانهای، نمیتواند چنان افرادی را از مسؤلیت فردی و انسانی آنان برکنار نگاهدارد. چه، آنان میتوانستهاند در برابر دستور رؤسای خود در رابطه با شکنجه و کشتار مردم بیگناه، مقاومتکنند و حتی لولهی سلاح خود را به سوی دستوردهندگان خویش، نشانه بگیرند.
از طرف دیگر، پرسش آنست که چند نفر در رژیم آفریقای جنوبی نژادپرست میتوانستهاند چنانکنند؟ چند نفر میتوانستهاند در برابر وسوسهی رهایی از فقر و به کفآوردن زندگی مادی بهتر، مقاومت ورزند و از خدمت در مأموریتهای خطیر و غیر انسانی رژیم مورد نظر خودداریکنند؟ به باور من، جواب چنان پرسشی آنست که شمار چنان افرادی، نمیتوانستهاست چندان زیاد باشد. در همه جای دنیا، تا زمانی که یک رژیم در آستانهی فروپاشی کامل قرار نگرفتهباشد، چنین مقاومتها و طغیانهایی، چندان زیاد نیست و در برخی شرایط، حتی بسیار کمیاباست. زیرا این مردم «خدمتکار»، میبایست زندگی خود و خانوادهی خویش را از طریق شغلی سامان دهند تا از فقر و بدبختی احتمالی رهایییابند. چنیناست که «ماندلا»، به آنان، به چشم کسانی نگاه میکرده که کم یا زیاد، نوعی اجبار به انجام وظیفه و رهایی از فقر، بر رفتار و گفتارشان حاکم بودهاست.
در حالی که خیانت خانم «وینی ماندلا» در طول تمامسالهای زندان شوهرش که به وی وانمود میساخته که به او با تمام جان وفادار است، رنگ و بوی دیگری داشتهاست. البته باید بدین نکته اشارهکرد که فاصلهی زمان آزادی او تا زمانی که او از همسرش «وینی» جداشد، شش سال به درازا کشیدهاست. من نمیدانم که او چه زمانی به این موضوع آگاهی یافتهاست. طبیعی است که انسان میتواند به گزینههای گوناگون فکرکند. اما این گزینهها، ساختهی تخیلات ماست و نمیتواند با واقعیت برابریکند. شاید او پس از آگاهی از خیانت همسرش، مدت دیگری را هم دندان برجگر گذاشته تا شاید مجالی فراهم گردد و او جُرم همسر خویش را نیز ببخشاید. اما سیلاب اندیشههای اخلاقی و احساسی گوناگون، چنان او را به بازی درآورده که دیگر نمیتوانسته، دیده در دیدهی وی بدوزد و سخنان مهرآمیز و یا وفادارانهی او را که سالیانی چند، در غیاب شوهر، همانها را نثار فرد یا افراد دیگری نیز میکردهاست، بشنود و دم بر نیاوَرَد.
نکتهی دیگر آنست که میتوان گمانکرد که «نلسون ماندلا» از خیانت همسرش آگاه بوده و حتی میدانستهاست که این رابطه با چه فرد یا افرادی انجام گرفتهاست. لازم است این مورد را بازکنیم که «وینی ماندلا» در شرایطی نبوده که کسی او را به خیانت مجبور کردهباشد و یا در صورت امتناع از خیانت، جانش را در معرض خطر قرار داده باشد. «وینی ماندلا» در واقع برای پاسخدادن به نیازهای عاطفی و درونی خویش، یا باید از هرگونه وسوسهای فاصله میگرفتهاست و یا به چنان وسوسههایی تسلیم میشدهاست. ظاهراً او نتوانستهاست به اندازهی کافی در برابر وسوسههای بیرونی، مقاومت ورزد. گزینهی دیگری که به باور من بیشتر به «نلسون ماندلا» میبرازد ایناست که او احساس کردهبود که همسرش از نظر فکری، با او فاصلهی بسیار گرفتهاست. اما با وجود این، ضعف این گزینه نیز کاملاً چشمگیر است. زیرا فردی مانند «نلسون ماندلا» کسی نبوده که خدایگونه در اوج ایستادهباشد و به انسانهایی که مانند او رشد نکرده و یا مثل او نمیاندیشیدهاند با نگاهی حقارتآمیز، پسزننده و رماننده، بنگرد.
ناگفته نماند که در طول سالهای زندان شوهر، پای «وینی ماندلا» به برخی برخوردهای افراطی نیز گشودهشد که با شیوه و منش فکری شوهرش هیچگونه تناسبی نداشت. تا آنجا که حتی پای قتل فردی جوان توسط افرادی که خود را هوادار «وینی ماندلا» میدانستند، نیز به این موضوع باز شد. اینکه «وینی ماندلا» در این حوادث چقدر نقش کارساز داشتهاست، از حوزهی دانش و آگاهی من به دور است. اما تصور من آنست که «نلسون ماندلا» در سالهای زندان، به تفکراتی دست یافته که همسرش، با آنها فاصلهی زیادی داشته است و چه بسا نسبت به آن تفکرات، نوعی وفاداری محکم هم داشتهاست. ممکن است «نلسون ماندلا» از سال 1990 تا 1996 نیز تلاشکردهباشد تا شکاف این فاصلهی فکری را پُرکند اما توفیقی نیافته و در آنجا بوده که ترجیح داده از چشمانداز حقوقی و رسمی، از همسر خویش جدا شود تا عواقب کارهای افراطی «وینی» در دوران بند و زنجیر شوهر، بر شخصیت او سایه نیندازد.
در این رابطه لازم میدانم به باوری که در میان مردم رایج است، اشاره داشته باشم. آن باور چنین میگوید:
«سه گروه را هرگز فراموش مکن»:
آنان که تُرا در شرایط دشوار، قرار دادند!
آنان که تُرا در شرایط دشوار، کمک کردند!
آنان که تُرا در شرایط دشوار، رها ساختند!
واقعیت آنست که «نلسون ماندلا» در زندگی مبارزاتی و اجتماعی خویش، این هرسه گروه از مردمان را همیشه در برابر چشم خویش داشتهاست. تمام کارکنان و مزدبگیران رژیم آفریقای جنوبی، جزو کسانی بودهاند که او را در آن شرایط دشوار قرارداده بودند، یعنی در «بند»بودن وی به مدت بیست و هفت سال، نتیجهی فعالیت وفادارانهی آنان برای دستگیری و زندانی شدن «نلسون ماندلا» بودهاست . از طرف دیگر قطعاً او سپاسگزار کسانی هم بودهاست که در خلال این بیست و هفتسال، به وی کمککردهاند و صدای فریاد آزادیخواهانهی او را از چهار دیواری بستهی زندان، به گوش جهانیان رساندهاند. البته در مورد گروه سوم باید گفت که بدون تردید شماری هم از یاران و آشنایان دیرین «ماندلا» بودهاند که به دلایلی، او را در زندان به حال خود رها ساختهباشند. البته در این میان، باید گفت که «وینی ماندلا» جزو چنین افرادی نبودهاست. او در تمام اینسالها با شوهرش در تماس بوده و یکی از کسانی به شمار میآمده که فداکارانه، صدای او را به خارج از دیوارهای زندان رساندهاست.
نکتهی تأمل برانگیز در این باور رایج در آنست که وقتی میگوید سه گروه را فراموش مکن، به چه معناست؟ آیا فقط نباید آنان را فراموشکرد و بس و یا اینکه باید در زمانی که فرد مورد نظر از بند و گرفتاری رهایی مییابد، کینه و نفرت خویش را به سوی آنان که او را بدان دام گرفتار ساخته و از کمترین کمک نیز نسبت به او، دریغ داشتهاند، نشانه بگیرد. با چنین توصیهای، طبعاً چنین فردی میبایست سپاس خود را متوجه کسانی سازد که در دوران گرفتاری و بدبختی، به کمکش شتافتهاند. واقعیت آنست که از این توصیه، دستِ کم در گزینهی دوم و سوم، بوی کین و نفرت، خشونت و انتقام به مشام می رسد. در حالی که «نلسون ماندلا» با وجود آنکه این هر سه گروه را نمیتوانسته فراموشکند اما هرگز در اندیشهی انتقام و یا تحقیر آنان نبودهاست.
به اعتقاد من، برخورد او با همسرش «وینی ماندلا» قبل از آنکه بوی انتقام بدهد، بوی عدم سازش در اصولیترین مسائلی میدهد که او همیشه فراروی خویش داشتهاست. در پایان، لازم است به این نکته اشارهکنم که ازدواج «نلسون ماندلا» با خانم Graca Mashel نیز از شگفتیهای روزگار است. این خانم که شوهرش را به علت دسیسهورزیهای رژیم آفریقای جنوبی از دستداد، خود با کسی ازدواجکرد که به عنوان اولین رئیسجمهور آفریقای جنوبی آزاد، مدتی قبل از آن، سوگند وفاداری یاد کردهبود.
دوشنبه، ششم مارس 2017
[1] / Nelson Mandela/ 1918-2013
[2] / Winnie Mandela/ 1936
[3] /Mashel Graca/ 1945
[4] / Samora Mashel/ 1933-1986
از افلاطون، فیلسوف یونانی که در قرن چهارم و پنجم پیش از میلاد میزیست، جملهای را نقل میکنند که نمیدانم آیا به درستی از آنِ اوست و یا فقط بدو نسبت میدهند. اما گذشته از آنکه این جمله، متعلق به او باشد و یا نباشد، جای آن دارد که در مورد آن، مقداری تأمل صورتگیرد. جملهی منسوب به او ایناست:«اگر از آسمان باران آزادی میبارید، بعضی بردگان را میدیدم که با خود چتر حمل میکنند!» این جمله، عملاً حاوی نوعی اهانت و تحقیر نسبت به بردگان، ستمدیدگان و کسانیاست که همیشه سنگ زیرین آسیای ستم و محرومیت بودهاند. گذشته از این تحقیر مستقیم، خواننده درمییابد که گویندهی جمله، در پی القاء این نکته است که شماری از بردگان و یا همهی بردگان و محرومان، حتی شایستگی دریافت آزادی را هم ندارند و یا اگر آزادی را هم دریافت دارند، به علت آنکه از آن چیزی نمیدانند، آن را پس میزنند.
من برسر آن نیستم که دیدگاه افلاطون را در مورد بردگی به بحث بکشانم. در این زمینه، هم کتابهای او موجود است و هم در مورد اندیشههای وی، از دیرباز تا به امروز، بسیار نوشته و گفته شدهاست. چه افلاطون، این جمله را گفته باشد و چه نه، قاعدتاً چنین تفکری، در میان بسیارانی، خاصه در کشورهای غیر دمکرات و عقب مانده وجود دارد که مردم فقیر و ستمکش، باید همچنان فقیر و ستمکش باقی بمانند. زیرا اگر آنان میدانی به دست بیاورند، خود عملاً از دزدان و ستمگران نابکار روزگار میگردند. حتی در میان ایرانیان، مَثَلی وِردِ زبانهاست که میگوید:«خداوند میدانست که به الاغ شاخ نداد. چه اگر الاغ شاخ میداشت، شکم گاو را پاره میکرد.» کاربُرد این مَثَل در میان شماری از ایرانیان، چنان ریشههای قدرتمندی دارد که گاه در درون مؤسسهها، انجمنها، احزاب سیاسی و حتی مجموعههای پراکندهی قدرت، دارای نقش تعیینکنندهای در برخورد با فرد یا افراد معین و یا گروههای مذهبی، سیاسی، نژادی و زبانی خاص است که از چنان دیدگاهی، شایستهی این یا آن موهبت نیستند تنها بدان دلیل که اگر چنان موهبت و یا موقعیتی، نصیبشانگردد، دَمار از روزگار دیگران در میآورند[1].
بیتردید، فاجعهبار خواهد بود اگر در یک جامعه، نحوهی برخورد قدرتمداران و کارگزاران با گروهها و افراد مخالف خویش، بدین شکل، براساس حدس و گمانهایی که کاملاً نادرست و خطاست، شکل بگیرد. البته در این میان، قاطعانه باید گفت که اگر آن افراد محروم و ستمکش، برسکوی قدرت قرارگیرند، با توجه به تلنبارشدن انبوهی کین و نفرت از دارندگان، مخالفان و دشمنان دیرین خویش، طبعاً به بیرحمانهترین شکل ممکن، از آنان انتقام میگیرند. اما این انتقام نه برای آنست که اینان، مادرزادانه، موجوداتی خشن، آدمکش و ستمگر بودهاند. بلکه بدان دلیل، که آنها هرگز مجال آن را نیافتهاند تا در جایی به درستی تربیتشوند و از آموزشهای رشددهنده برخوردارگردند. دردِ بزرگ، در محرومیت آنان از برخورد با هرگونه گمان، اندیشهی درست و رفتار منصفانه، انسانی و همدلانه بودهاست.
من بر این گمانم که شماری از افراد که ندانسته و حتی ناخواسته، به دام چنان اندیشهها و رفتارهایی میافتند، عملاً میتوانند با بهرهگیری از چنان جملهای که ظاهراً به افلاطون نسبت دادهشده و عملاً میتواند از آنِ هرکس دیگر هم باشد، به عملیساختن باورهایی بپردازند که جهان را بیشتر از دو قطب نمیخواهد. قطب مادرزادانِ زشتسیرت و بدرفتار از یکسو و قطبِ مادرزادان فرشتهصفت و خوشرفتار از سوی دیگر. البته در این نکته شکی نیست که شماری از مردم جهان، صرف نظر از آنکه بَرده باشند یا ارباب، کارگر باشند و یا دهقان، پیشهور باشند و یا متخصص در یک رشتهی پیچیده، دریافتهای یکسانی از آزادی ندارند. برای شماری، آزادی به معنی انجام هرکاریاست که انسان، به انجام آن تمایل داشتهباشد و یا منافع آنی و مشخص آن فرد را تأمینکند. مهم آن نیست که اینکار، برای دیگران، ایجادِ دردِ سر میکند یا نه.
این نوع تلقی، نه به امروز مربوط است و نه به دیروز. بلکه از زمانی که انسانها در کنار هم ریستهاند، شماری از چنین دریافتهایی، به نفع خویش و به زیان دیگران، بهره بردهاند. طبیعیاست که چنین افرادی، در هیچ دوره از تاریخ، آموزش لازم را در جامعه و یا خانوادهی خود ندیدهاند تا بدانند که آزادی، با وجود آنکه معنای آن، القاء رهایی انسانیاست، مقید به محدودیتها و شرطهای معینی هم هست. نکته آنست که جملهی افلاطون، به گونهای بیانشده که بردگان و یا افرادی را که از آگاهی لازم برخوردار نبودهاند، چنان نشانه میگیرد که گویی اینان، از آزادی، همان اندازه هراسدارند که گروههای دیگر از نبود آزادی. این همان چیزی است که میتواند در دست «زنگی مست»، به گونهای کاملاً جانبدار، تعبیرگردد. در حالیکه انسان «سالم»، «عاقل»و «آموزشدیده»، گذشته از آنکه در دوران افلاطون میزیسته و یا در زمانهی ما، نه میتوانسته از آزادی هراس داشتهباشد و نه آن را چنان تعبیرکند که مُخِلِّ آزادی دیگران گردد.
شاید بد نباشد اشارهای به تجربهی شخصی خویش از آزادی و نبود آزادی نیز داشتهباشم. نزدیک به چهلسال پیش، زمانی که در سالهای قبل از انقلاب در ایران زندگی میکردم، نبودِ آزادی، اگر چه عملاً در نبود آزادی بیان، بیش از هرچیز دیگر تجلی میکرد اما شکایت ما، چنان بیان میشد که انگار در هیچ زمینهای آزادی وجود ندارد. در حالی که در آن هنگام، حتی آزادی بیان اگر محتوای آن، خطر و یا اهانتی متوجه مقام و خاندان سلطنت نمیکرد و یا مارکسیسم و لنینیسم را اندیشهای رهاییبخش به توصیف نمیکشید، مانعی در برابرش وجود نداشت. ما که خود را تحصیلکرده میدانستیم، جز این مورد، عملاً در موردهای دیگر، دستمان در قضاوت باز بود. درست یا نادرست بودن ارزیابیها و یا قضاوتهای ما، مقولهی دیگری را به میان میکشید و آن اینکه من یا ما، تا چه حد به حقیقت وفادار بودیم و تا چه حد، ادعایی در حد دانش و تجربهی خویش، بر زبان میآوردیم یا نمیآوردیم.
اما در یک کشور اروپایی، پس از آشنایی با قراردادهای اجتماعی، آشنایی با نقش مؤسسهها و نیز محتوای قانون اساسی در رابطه با برابری زن و مرد، ممنوع بودن تبعیض در هر شکل آن، غیرقانونی بودن اهانت کلامی به اقوام دیگر، برخورد با باورهای مذهبی افراد و صدها مورد دیگر در رابطه با انسانهای پیرامونی، یکباره انسان در جایی قرار میگیرد که اگر در رفتار و گفتار خویش، دقت لازم به عمل نیاورد، ناگهان، قانون آن سرزمین، وی را مُجرم میشناسد و برای جُرمِ انجامگرفتهاش، مجازات انسانی معینی، دور از خشم و انتقام نیز، اِعمال میگردد. تنها کسانی که در میان این تهدید و ترس حضور ندارند، شاه، رئیس جمهور، نخستوزیر و دیگر مقامهای کشوری و لشکری هستند. در اینجا، در حوزهی آزادی بیان و یا کلاً مقولهی آزادی، ترس انسان از اهانت به مردم و قراردادهای اجتماعی است نه از اهانت به یکی از مقامهای سیاسی، کشوری و لشکری. در حالیکه در کشورهای غیر دمکرات، چه در آن زمان و چه اکنون، کسانی که در حوزهی این اهانتها و خردهگیریها چیزی به حساب نمیآمدند و نمیآیند، همان مردم بودند و هستند. تنها کافی بود که فرد، چنان سخن میگفت و یا چنان مینوشت که سخنان و نوشتههایش، به دایرهی قدرت و یا دیگر اعضای این خاندان و نزدیکان آنان، اهانت و یا خُردهگیری، تلقی نمیشد. در آن صورت، او در حوزههای دیگر، تا آنجا که میخواست، از آزادی بیان و عمل برخوردار بود.
به سخن افلاطون برمی گردم. به باور من، اگر بردگان و یا هرگروه اجتماعی دیگر، در هنگامهی باریدن احتمالی باران آزادی، چتر بر سرگیرند، نه از آنروست که از آزادی رویگردانند. بلکه بدان دلیلاست که در طول زندگی خود، چنان با چشمها و گوشهای بسته زندگی کردهاند که عملاً درک درستی از آزادی، در ذهن خویش ندارند. تردید نیست که اگر همینان، با آگاهی و بینش سالم و تکاملیافته رشدکنند، طبعاً هنگام باریدن باران آزادی، نه تنها چتر خویش را میبندند بلکه باران آزادی را قبل از رسیدن به زمین، عاشقانه در آغوش میگیرند.
شنبه چهارم مارس 2017
[1] / برای نشاندادن معنی دقیق دَمار، شما را به فرهنگ دهخدا حواله میدهم:
دمار. [ دَ ] (ترکی ، اِ) چوبها که در میان برگ است : دمار تنباکو. دمار توتون ، و آن از «دمار» ترکی است که به معنی رگ و رگه می باشد. (از یادداشت مؤلف ). || ریشه های گوشت . رگ و ریشه های گوشت . || پی . عصب . رگ .
شایعهها زودتر از هرحقیقتی، راه خویش را به گوش مردم و دشت تخیلات و پرداختهای ذهنی آنان باز میکند. زیرا با وجود دسترسی پژوهشگران و دیگر مردم علاقهمند به اسناد و مدارک قابل اعتماد در پیرامون برخی شخصیتهای تاریخی، عرفانی، اجتماعی و حتی ادبی، گاه وجود آنان، چنان در پرنیانی از شایعههای ریز و درشت پیچیده شده که ممکناست شخصیت اصلی آنها با همهی ویژگیهای ثبتشدهی حقیقی، در سایه قرارگیرد. گاه ممکناست این شایعات، در جهت برکشیدن و مردمی جلوهدادن شخصیت آنها، خاصه شخصیتهای سیاسی باشد و گاه در جهت فروکشیدن و بد جلوهدادن آنان. این شایعات تاریک و روشن، عمدتاً ریشه در حوادث معین و یا ماجراهای مشخصی دارد که پس از مرگ اینان، در میان مردم رایج شدهاست. هرچند در بستر زمان، مردمان دیگر، هستهی این تصویر مرکزی را چنان با آرایههای تخیل جانبدار و شایعهپردازانهی خود، نیرومند ساختهاند که اگر همهی اسناد تاریخی در جهت خلاف آنها هم باشد، نمیتواند در ذهنیت بخشی از مردم، تغییر چندان تعیین کنندهای پدید آوَرَد.
صرف نظر از آنکه شماری معتقدند که چنان شایعاتی، در دوران زندگی چنان شخصیتهایی، به ویژه آنان که از قدرت، ثروت و شوکت بسیار برخوردار بودهاند، از سوی افراد معین و دهان به مُزدی، شروع به نطفهگذاشتن و گسترش یافتن کردهاست. صرف نظر از اینکه این فرض، درستباشد یا غلط و یا فقط عناصری از حقیقت در آن وجود داشتهباشد، تردید نمیتوانکرد که پس از گذشت زمانی دراز از مرگ آنان که دیگر چنان افراد دهان و یا قلم به مُزدی وجود نداشتهاند، بازهم شایعههای مورد نظر، بیش و کم، در میان مردم و محافل آنان، جای خود را بازیافتهاست. ناگفته نماند که چنین واکنشهای اجتماعی، بیشتر در سرزمینهایی رواج داشته و دارد که هنوز قانون و یا اسناد روشن، قاطع و تردیدناپذیر، چندان در عُرف جامعه، مورد اعتنا قرار نگرفتهاست و نمیگیرد. در چنین جوامعی، حتی سخن بر سرِ پرداختن به جزئیات یک موضوع و یا مو را از ماستکشیدن در آن پدیده هم نیست. بلکه سخن برسر آنست که این یا آن شخصیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، یا بسیار منفور مردم بوده و یا محبوب آنان. راه و یا حالت میانهای وجود نداشتهاست.
حتی اگر کسی در حوزهی تباهی و سیاهی، شخصیت متوسطی هم داشتهباشد، در رابطه با برخی واکنشهای خاص که در آن شایعات به وی نسبت دادهشده، آن شخصیت در چشمانداز قضاوت مردم، یا به گروه اول میپیوندد و یا به گروه دوم. منظور، گروههاییاست که فقط میتوانند در دو سرِ انتهایی قطب تباهی و زشتی و یا روشنایی و والایی قرار بگیرند. هنوز در تاریخ چنین کشورهایی، گزینهی سومی در میان مردم آن، مورد بحث قرار نگرفتهاست. گزینهای که در ذهن مردم، آن شخصیت بدینگونه ارزیابیشود که وی، آمیزهای بوده است از نکات مثبت و منفی. بدان معنی که در این و یا آن حوزه، جلوههای ارزشمندی از خود به یادگار گذاشته و در آن یا این زمینه، جلوههای زشت و شرمسارانهای.
یکی از این شخصیتهای تاریخی که در پیرامون او، داستانها و روایتهای بسیاری در میان مردم، ساری و جاریاست، شاهعباس صفوی[1] است که به عنوان شاه عباس کبیر هم از او نام برده میشود. او در واقع، همان شاه عباس اول است که در سفرنامههای بسیاری از خارجیان نیز در مورد او و رفتارش، نکات فراوانی ذکرشده است که به ندرت با انبوه شایعهها و باورهای عامیانه، انطباق مییابد. البته کاملاً طبیعیاست که سفرنامههای مورد نظر، نه در اختیار مردم این سرزمین قرار داشته و نه حتی زمانی که به فارسی ترجمه شدهاست، خوانندگان آنها از میان آن مردمی بودهاند که خود به چنان شایعاتی دامن زدهاند و میزنند. به عبارت دیگر، واقعیات تاریخی که حاصل برخورد شخصیتها و جهانگردان اروپایی بوده، مسیر خاص خویش را طی کرده بیآنکه در میان مردم، جای پایی داشتهباشد و شایعات رایج در میان مردم نیز به عنوان درختی که مرتب شاخ و برگ میدهد، راه خاص خویش را بیاعتنا به آن حقایق تاریخی، پیمودهاست. گاه برخی شاخههای این درخت، توسط مردم شکسته و یا حذفشده اما در بستر زمان، توسط مردمانی دیگر، شاخههای دیگری بر تنهی آن روییدهاست. در این میان، لازماست به پژوهشهای قابل اعتماد نصرالله فلسفی[2]، استاد سابق دانشگاه تهران در چندین جلد اشارهداشت که چهرهی روشنی از این شاه و مناسبات اجتماعی زمان او، به خواننده ارائه دادهاست.
من در این نوشتار، به یکی از ماجراها و داستانهای رایج در میان مردم اشاره میکنم و برخی گوشههای آن را به اختصار به روشنایی تحلیل میکشانم. روایت و حکایت مورد نظر بدینگونهاست که شاه عباس، روزی از وزیر خود میپرسد که اوضاع اقتصادی کشور چگونهاست؟ وزیر مربوطه که مشخص نیست وزیر اقتصاد بودهاست و یا وزیر مالیات و یا وزیر روابط عمومی ایشان، پاسخ میدهد که اوضاع مردم چنان خوب بودهاست که در سال جاری، تمام پینهدوزان که به تعمیر کفشهای کهنهی مردم مشغول بودهاند به زیارت خانهی کعبه رفتهاند. پاسخ جناب وزیر، چنان قطعیاست که انگار او میداند در آن سرزمین، چند پینهدوز به کار مشغول بودهاند و مهمتر از همه، چندنفر از آنان، راهی خانهی خدا شدهاند.
در چنین ماجرایی، این نکات، هیچ اهمیتی ندارد. اهمیت موضوع از زمانی بیشتر میشود که ما به نگرش شاهعباس توجهکنیم. او در پاسخِ وزیر خویش، طبق معمولِ بیشتر بزرگان قدرت و سیاست که دیگران را چه در جامهی وزیر و چه حتی در جامهی شاه و حکمران کشوری دیگر که نسبت به او جایگاه چندان برتری ندارد، تحقیر میکند، به وی میگوید:«نادان! اگر اوضاع اقتصادی کشور خوب بود، میبایست کفاشان به مکه میرفتند نه پینهدوزان. شکوفایی اقتصاد پینهدوزان، حکایت از ناتوانی اقتصادی مردم دارد که نتوانستهاند کفش نو بخرند. از اینرو، آنان به همین راضی شدهاند که کفشهای کهنهی خود را وصله، پینهکنند و سال را به سرآرند.» شاه عباس به این نیز رضایت نمیدهد. او از وزیر خویش میخواهد که موضوع مورد نظر را مورد بررسی قراردهد تا به حال اوضاع اقتصادی مردم، فکری کنند و آنان را از آن وضع نجاتدهند. چنانکه میبینیم، حتی این خواست شاهعباسانه برای چارهجویی برای مردم و حل مشکل اقتصادی آنان، در راستای تثبیت همان شایعاتیاست که عمدتاً رنگی روشن و نگرشی مثبتدارد.
این نگرش شاه عباسانه، از خصلتی شکارگرانه، نکتهیابانه و گرهگشایانه برخورداراست. غرضِ داستانپرداز از ذکر این داستان، آن نیست که شاید در آن هنگام، تولید کفش نو چنان اندک بوده که نمیتوانسته پاسخ مصرف مردم را بدهد و یا کفشها چنان گران بوده که مردم ترجیح میدادهاند کفش کهنهی خویش را به پینهدوز بسپارند و مازاد آن پول را به جای دادن به کفشفروشان گران فروش، در راهِ رسیدن به خانهی کعبه خرجکنند تا هم رونق اقتصادی شهر و خانهی خدا، بیشتر به چشمآید و هم آنان به اجر آخرت نائل آیند. البته داستانپرداز ما میتوانست بر این داستان، بسیاری نکتههای دیگر هم بیفزاید.
روایتگر این ماجرا، میتوانست از قول وزیر مورد نظر، به شاه عباس بگوید:«قربان! وزیر اقتصاد و دارایی مملکت، چنان مالیات سنگینی بر فروش کفشهای نو بستهاست که چندین برابر قیمت اصلی و تمامشدهی آنها هزینه برمیدارد و به همین دلیل، مردم ترجیح دادهاند که چنان پولهایی را به خزانهی دولت نپردازند و به جای آن، به فروشندگان اطراف خانهی کعبه بدهند که هم خیر دنیا در آن نهفتهاست و هم رحمت آخرت. به عبارت دیگر، این کار، دستکم، بیشتر میتوانسته رفتن آنان را به بهشت خداوندی تضمینکند تا آن که پولشان به خزانهی دولت برود.» در این میان، احتمال آن وجود دارد که روایتگر داستان، نخواستهاست شاه عباس مهربان را در شرایطی قراردهد که از حرف وزیر جسارتگر خویش به خشم آید و دستور قتل او را صادرکند. اگر داستان مورد نظر به چنین شاخ و برگهایی میپرداخت، قطعاً از هدف اصلی آن که ارائهی چهرهی مثبتسازانهای از شاه عباس باشد، دور میشد.
هرچند ممکن است چنین نکاتی، برای راوی داستان شاهعباسانه، اهمیت چندانی نداشته باشد. حتی اگر بتوان این ماجرا را هنوز هم بیشتر از پیش، از ابعاد دیگری مورد بررسی قرارداد، در هدف اصلی آن که آرایش سیمای معنوی شاهی چون شاه عباس بودهاست تأثیری ندارد. در سراسر تاریخ ایران، فقط یک شاه عباس میتوانسته به چنان ویژگیهایی آراستهباشد. این شاه، از یک وزیر، پرسشهای خود را مطرح میکند. مهم نیست که آن وزیر، مسؤل کدام وزراتخانهی شاهی بودهاست که میتوانسته به پرسشهای شاهانه با چنان قاطعیتی جوابدهد. در این ماجرا، آن چه برای خواننده اهمیتدارد حتی پاسخ وزیر او هم نیست. چه، شاه عباس میتوانست بگوید که چقدر خوشحالکنندهاست که پینهدوزان توانستهاند به زیارت خانهی خدا بروند. کاری کن که وضع اقتصادی جامعه چنان بهترشود که در سال آینده، گروههای بیشتری، از جمله پینهدوزان، کفاشان، بزازان، خیاطان و بقالان هم امکان سفر به خانهی خدا را پیداکنند.
اما داستانپرداز ما به همین روایت کوتاه اکتفا کردهاست. او میداند که شرح و تفصیلها و نکتهپردازیهای فراوان و آرایهگر نیست که میتواند یک شخصیت را به قعر جهنمِ ذهن مردم بفرستد و یا به آسمان هفتم بهشت آرزویی آنان. بلکه ذکر داستانیاست بسیار کوتاه که انگار روایتگر صادق، حتی در صحنه، حضور داشتهاست و گفتگوی شاه صفوی را با وزیر با تدبیرش، واژه به واژه، از نزدیک شنیدهاست. البته اگر راوی این داستان، ماجرا را به گونهای که ما تصور میکردیم و میکنیم کِش میداد، خواننده، نه به نکتهی ظریف شاه عباسانه توجه میکرد و نه میتوانست تصویر مردمدارانه و مهربان او را بیشتر از پیش، در ذهن خویش به ثبت برساند.
جمعه سوم مارس 2017
برخی مفاهیم، سنتها و آیینها، چنان تثبیتشده هستند که غالباً به عنوان یک اصل خدشهناپذیر، در همهی فرهنگهای انسانی، در برابر عارف و عامی، خودنمایی میکنند. یکی از این سنتهای عام و جهانی، پدیدهی «نوروز» و یا «سال نو» است. صرف نظر از این که آغاز «نوروز» یک ملت، مصادف با یکی از توفاتیترین و سردترین فصلهای سالباشد یا با جلوههای آغازین بهار همزمان گردد و یا با گرمای سوزندهی تابستان مصادفشود، برای اهل آن فرهنگ، جای بیان کمترین گلایهای نمیگذارد. حتی اگر سال «نو»ی که معمولاً همیشه با برف و بوران گره خورده، ناگهان هنگامی آفتابیشود که از چنان جلوههایی خبر نباشد، مردم، برای چنان ترکیب دیرینهای که با آن خو گرفتهاند، دچار احساس دلتنگانهای میشوند و آرزو میکنند که سالبعد چنان پیشنیاید. زیرا ملتها چنان در بستر زمان، به «نوروز» خویش در همان فصل و زمان خاص، عادت کردهاند که اگر در زمان دیگری اتفاق بیفتد، بدان میماند که انگار، نوروز پرخاطرهی آنان را برای همیشه از آنها گرفتهباشند و یا با دریغ بسیار، رنگ و بوی همیشگی آن را با رنگ و بویی غریب و نادلپسند، به کلی از میان بردهباشند. در میان همهی ملتها، حتی در میان اقوام «کمفرهنگ» و ابتدایی، جایی برای «دورزدن» زمان، برای اُطراق و تأمل، وجود داشتهاست و دارد.
اگر زندگی انسان، از یک خط مُمتَد زمانی تشکیل شدهبود که نه کسی میتوانست انتهایش را ببیند و نه پایان آنرا تصورکند، چه بسا مناسبات فرهنگی، اجتماعی و فکری او، رنگ و بوی دیگری مییافت. من در این میان، حتی پرندهی «گمان» خویش را تا آنجا پرواز میدهم که بگویم با چنان خط مُمتَدی از زمان، چه بسا عمر آدمیزاده، کوتاهتر از این میشد که هست و روزان و شبان او، با وجود بهرهوری از لذت و نعمت، از رنجی گزنده و درونی که حاصل یکنواختی روزان و شبان و سالان باشد، سرشار میگردید. با فرارسیدن «نوروز»، با این خط منحنیِ دَوَرانی که ما آن را در خلال 365 روز از سر میگذرانیم، در لحظاتی که گرفتار درد و رنج هستیم، این امکان را مییابیم که آرزوکنیم تا در سال آینده، در آن خط منحنی 365 روزهی دیگر، در زندگی ما، گشایشهای جدی حاصلگردد. حتی اگر در اوج رفاه و نعمت هم باشیم، بازهم آرزو داریم که هرسال، برآن همه رفاه و نعمت، افزوده شود ودوام آن ضمانتگردد.
در میان ملتهایی که به دلایل سیاسی، اقتصادی و یا اجتماعی، در دورههایی از تاریخ، گرفتار «اُفتِ رفاه» و حضور تحمیلی «درد و بند» میشوند، شاید یگانه امید آنان در آغاز هرنوروز، رهایی از چنان مصیبتهایی باشد. اما اگر با تکرار هر نوروز، نه تنها آرزو و یا آرزوهای آنان مُحَقّق نگردد بلکه جلوههای دیگری از زندگی که به عنوان یک حق طبیعی و تثبیتشده وجود داشتهاست، نیز چنان گرفتار «آفت» گردد که بازگشت آنها به حالت عادیِ گذشته، در ردیف نخستین آرزومندیهای آنان درآید، در آن صورت، نوروز نه جلوهگاه آرزوهای عملی نشده بلکه بازتاب از کفدادنِ حقوق مسلم انسانیِ کسانیاست که بدین بلایا گرفتار آمدهاند. برای ملتهایی که آن خط مُمتَد تاریخی، با همهی ملالهای سنگین و شکانندهاش و آن خط منحنیِ «نو» شدن با انبوهی آرزومندیهای نهفته در آن، نتوانستهباشد دگرگونی روشنایی بخشی در زندگی آنها ایجاد کند، نوروز آنان، جلوهگاه بیاعتنایی، گریز و تکرار درد و غمهای دیرین خواهدبود.
در میانِ انبوه متخصصان تاریخ، فلسفه، هنر، جامعهشناسی و دیگر جلوههای علمی زندگی، مردم کوچهو بازار، نسبت به «زندگی» و تداوم آن، نسبت به «آینده» و چگونگی کیفیت آن، بزرگترین متخصصان تشخیص هستند. تشخیص آنکه با چنان مناسباتی که در زندگی روزانه و جامعهی آنان حاکماست، هرگز زندگی و آیندهی آنان، جلوهی شادی، رهایی، همدلی، رفاه و رشد اندیشه را نخواهد دید. کاملاً طبیعی است که این مردم، گاه در بُرِشهایی از تاریخ، به دلایلی خاص، به دام فریب گرفتار آیند. بدین گونه که به برخی جلوههای دروغین تاریخی، چنان دل ببندند که اگر مقدسترین شخصیت ذهنی آنان از پرده برون آید و آنان را از این دلبستن فریبکارانه منعکند، وی را به چیزی نگیرند و چه بسا به نفرین و نفرت خویش گرفتار سازند. اما همینان، پس از کشف اشتباه فاحش خویش، بیآنکه برآن پای بفشرند، خاضعانه، زبان به اقرار فریبخوردن خود و اشتباه بزرگ خویشتن میگشایند. تاریخ، در این حوزه، نمونههای بسیار در آستین دارد.
«نوروز»های هر ملت، لحظه و محل تأملهای گوناگون، آحاد آن ملتاست. در خَماخَم این خط منحنیاست که هر انسانی، بسته به تجربه، دانش و زمینههای لازم، برآنست تا از خط مُمتَدکوتاهِ یکساله که عملاً خط منحنی سدهها و هزارههای تاریخاست، ارزیابیهای واقعبینانهای ارائهدهد و زندگی خویش را از فردا، از لحظهی بازگشت آن خط منحنی به آغاز «مکرر» اما عملاً «نامکرر» یک سال دیگر از زندگی، پیوند زند. شگفت آنست که در یکی از این ارزیابیها از سالی که رفتهاست، بخش زیادی از انسانهای سرزمین ما، بر همدلیهای انسانی و بر «گذشت» نسبت به نکردهکاریهای دیگران و یا اشتباهات غمانگیز پیرامونیان، انگشت میگذارند. این شگفتی، ریشه در آن دارد که این ملت، جزو ملتهایی بودهاست که در طول تاریخ خویش، بیش از پیش، در آتش جنگ، ویرانی و خونریزی مهاجمان خارجی و حتی داخلی سوختهاست. چنین ملتی با وجود این، در آغاز بازگشتِ آن خط منحنی، پیامآور آشتیکُنانهای نوروزی میان دوستان و خویشانیاست که رابطهی مهرآمیز آنان در سالگذشته و یا به دلایلی، در سالهای گذشته، به کدورت و نِقار کشیده شدهاست.
واقعیت آنست که این ارزیابی که سرخطِ روشن آن، به فراموشی سپردن چنان گذشتههای تاریک و ملالآور است، درست در گردشگاه خط منحنیِ سالی اتفاق میافتد که در حال غروب کردناست و سالی که شکوفنده و فاخر، آهنگ طلوعدارد. باید اقرارکنم که من در میان شماری از ملتهای دیگر که حتی تاریخشان از آنهمه جنگ و غارت، نیز رنگ نخوردهاست، این ویژگی رفتاری را که میبایست کدورتهای دیرین را به دور افکند تا «گذشت» و «مهربانی»، یکبار دیگر حرف آخر را بزند، شاهد نبودهام. شاید یکی از دلایلی که میتوان ارائهداد آنست که مناسبات مردم در چنان فرهنگ و سرزمینهایی، از نوعینبودهاست که در سالِ سپری شدهاش، کینورزی و انتقام، حرف آخر را زدهباشد. به همین جهت، آنان نیازی به چنان واکنشهای بخشاشگرانهای نداشتهاند.
جا دارد که در چرخشگاه این خط منحنی زمانی که نامش را «نوروز» نهادهایم، مؤسسات فرهنگی، نشریههای گوناگون کاغذی و دیجیتال، مردان ادب و اندیشه، آموزگاران و استادان و همهی کسانی که کم یا زیاد در دگرگونی و رشد افکار انسانهای دیگر، خاصه جوانان و نوجوانان نقشدارند، از ترویج عناصر رشددهندهی اخلاق و شخصیت انسانها، در ترویج همدلی، پذیرش تنوعِ شخصیت و رفتار و اندیشه و تحمل آن در میان آشنایان، دوستان و همکاران، تردید روا ندارند. مرگ یک ملت زمانی فرا میرسد که همه از یک اندیشهی واحد آویزانگردند. در حالی که به شمار انسانها، اندیشههای گوناگون وجود دارد بیآنکسی مجاز باشد خود را به تنهایی صاحب حقیقت بداند. حقیقت فقط وقتی حقیقتاست که دارای یک مالکیت اندیشندگی و رفتاری همگانی باشد. تاریخ جهان نشاندادهاست که حقیقتهای ادعایی که در سایهی زورِ و ترس به جلوهگری پرداختهاند، در ردیف جوانمرگترین حقیقتها بودهاند. جا دارد که «نوروز» را با گسترش بذر آگاهی به حفظ محیط زیست، به حفظ میراثی که از دیرینیان به ما رسیده است آغازکنیم و به خود بقبولانیم که ما نیز باید آن را وفادرانه به دست فردائیان بسپاریم.
28 فوریه 2017/ دهم اسفند 1395