برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

غمّازهای خانگی


کمتر کسی را می‌توان یافت که در ارزیابی اندیشه‌ها و دیدگاه‌های خویش، اگر چه برای یک‌بار هم که شده، نگاهی ارزیابانه و از روی انصاف، کَند و کاوانه، تند و تلخ و واقع‌گرایانه داشته‌باشد. بدین معنی که شخص مورد اشاره، به این نتیجه رسیده‌باشد که نگرش او تا آن لحظه به جهان، انسان و مناسبات انسانی، نگرشی کهنه، عقب مانده و رنگ و رفته‌ بوده‌است و جای آن دارد که تجدید نظر اساسی در دیدگاه‌های خویش به عمل بیاورد. از طرف دیگر، تردید نمی‌توان داشت که روند ایجاد دگرگونی و تجدید نظر اساسی در افکار و اندیشه‌های هرفرد، نه یک‌روزه میسر‌است و نه حتی یک ماهه و یا یک ساله. این روند اگر حتی در جهت از میان رفتن آن گرایش‌های نادرست و کهنه، آغازشده باشد، بازهم در عمل، در بیشتر انسان‌ها، از حرکتی کُند و از روی بی‌میلی و عِناد برخوردار خواهدبود.

 

البته می‌توان چنین حرکت کُند و بی میلانه‌ای را کاملاً طبیعی دانست. تا انسان به این باور نرسد که در خلوت خویش بپذیرد که شیوه و یا اندیشه‌ی او نادرست است، هرگز کشش و علاقه‌ای در جهت بهبود و یا تعویض آن، در خود نخواهددید. گذشته از این، برای چنین برخورد تأییدآمیز با خویشتن و درست دانستن آن‌چه که انسان انجام می‌دهد و یا فکر می‌کند، می‌توان عوامل گوناگونی را ذکرکرد. اما به نظر من، بزرگ‌ترین عامل، خوگرفتن ما با آن اندیشه‌ها و دیدگاه‌هاست که عمری در جان ما بازی کرده‌است. چگونه می‌توان اندیشه‌ها و دیدگاه‌هایی را که در طول سالیان دراز، در بستر تجربه، تعلیم و تربیت به دست‌آورده‌ایم و جزیی از سرمایه‌ی معنوی ما به شمار می‌آید، یک‌باره باطل اعلام‌کنیم؟ حتی وقتی حافظ از «من»‌ی سخن می‌گوید که عیب او را آشکارا برزبان می‌آورد، صادقانه، آن «من»ِ درونی را «غمّاز» می‌نامد که به معنی «سخن‌چین» و «طعنه‌زن»‌است و نه «من»ی که واقعیت را می‌بیند. وقتی که انسان با «من»ِ درون خویش چنین برخوردی دارد، چه جای آنست که برخوردش با افراد خارج از وجود او، از روی دوستی، تفاهم و تحمل‌باشد. هرچند در کلام حافظ، این آگاهی نهفته‌است که وی، نسبت دادن «غمّازی» را به آن منِ درون، انگاره‌‌ای می‌کند برای درس‌آموزی دیگر انسان‌ها که وقتی با چنان «من»ِ واقع‌بینی روبرو می‌گردند، به جای تأیید نگاه آن، وی را بر صندلی اتهام می‌نشانند و اَنگ دشمنی، سخن‌چینی و دورویی بر وی روا می‌دارند.

 

سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم خانگیست غمّازم

 

البته جای آن نیست که کسی با دیدن چنان واکنش‌هایی خودپسندانه از سوی بیشتر آدمیان، آنان را ملامت‌کند. واقع‌بینانه آنست که برای ایجاد دگرگونی فکری در آنان، باید عوامل گوناگونی را به کمک‌طلبید تا در طول زمان، بستر مناسبی برای تغییر در ذهنیت‌ها و باورهای انسانی ایجاد گردد. باید پذیرفت که وقتی شیوه‌ی برخورد ما با واقعیات پیرامونمان تغییرکند، تغییر آن واقعیات نیز در چشم‌انداز ما، کاملاً طبیعی‌است. اما مشکل اساسی در همان تغییر شیوه‌ی برخورد ما با واقعیات بیرون از وجود ماست. به یاد داشته‌باشیم که تلقی انسان از دیگر انسان‌ها و یا پدیده‌ها، شکل‌دهنده‌ی نوع قضاوت او از آن‌هاست. بی‌هیچ تردید باید دانست که نگرش تلخ و بدبینانه‌ی یک فرد نسبت به فردی دیگر و یا موضوع خاص، در ذهن او، مجموعه‌ای از عوامل را در کنار هم قرار می‌دهد که موجب می‌گردد تا آن شخص، در ارزیابی خود از یک فرد یا افراد دیگر، از یک موضوع و یا موضوعات دیگر، نگاهی منفی، ویران گر و حتی کین‌توزانه داشته‌باشد.

 

از طرف دیگر، اگر یک فرد، از نگاهی خوشبینانه و کاملاً مثبت به دیگران برخوردارباشد، حالات و حرکات آن‌ها در ذهن او، قطعاً مثبت، دوستانه و مهرآمیز خواهدبود. به عبارت دیگر، بسیاری از حالات و حرکات روزانه‌ی ما در چشم‌دیگران، تعبیرهای چندگانه‌ای دارد. این چندگانگی تعبیر، در گرو آنست که دیگران نسبت به ما بدبین‌باشند یا خوشبین، وجودی سرشار از محبت داشته باشند و یا سرشار از نفرت. هرکدام از این حالات و حرکات، آن‌ها را وامی‌دارد که در مورد فرد موردِ نظر، حکمی صادرکنند که گاه دوستانه و مهرآمیز‌است و گاه رماننده و دشمن‌خیز. نکته آنست که زمینه‌ساز چنان برخوردهای دوگانه، قبل از آن‌که عینیت‌ و قطعیت در آن نقش ایفاکند، ذهنیت انسان و ابهام‌های دریافتی، میدان‌دار می‌گردد.

 

درحالی که در زندگی روزانه، بسیاری از پدیده‌ها و اتفاق‌ها بی‌آن‌که احساسات ما در آن‌ها نقشی داشته‌باشد، به خودنمایی می‌پردازد. ما نه می‌توانیم مانع از وقوع چنان اتفاق‌ها گردیم و نه پیشاپیش می‌توانیم، نشانه‌هایی از اتفاق قریب‌الوقوع آن‌ها داشته‌باشیم.  هر یک از ما در حوزه بی تجربیات خویش، نمونه‌های فراوانی از این‌گونه تعبیرهای نادرست و گاه فاجعه‌بار از برخورد افراد دیگر با خودمان و یا از سوی خودمان با افراد دیگر داریم. گاه نگاه یک فرد را که در آن هیچ هدفی وجود نداشته، به نفرت و کین‌ورزی تعبیر کرده‌ایم و گاه لبخند مهرآمیز شخصی دیگر را در یک بافت خاص، به تحقیر و تمسخر، پیوند داده‌ایم.

 

اگر نگاهی به ریشه‌ی اختلاف‌های خانوادگی، درگیری‌های قومی و حتی جنگ‌های منطقه‌ای بیندازیم، گاه از شدت ابتدایی‌بودن و بی‌اهمیت بودن علت‌های اولیه‌ی اختلاف‌ها شگفت‌زده می‌شویم. در حالی که اگر نگاه ما به پدیده‌ها، بدل به تعبیرهای واقع‌گرایانه، سازنده و کمک‌کننده گردد، عملاً از بسیاری دردها و رنج‌های انسانی کاسته می‌شود. مسأله بنیادی فقط بر سر آنست که چگونه بتوانیم، از دژِ نفوذ ناپذیر ذهن و رفتار انسان‌ها بگذریم و چراغی بر دنیای تاریک درونی چنان کسانی بتابانیم.

‌شنبه 29 اوت 2015

کلی‌گویی‌های قاطعانه


یک مَثَلِ چینی می‌گوید:

«مردان بزرگ، هرگز خود را بزرگ احساس نمی‌کنند. همچنان که مردان حقیر نیز خود را حقیر نمی‌پندارند.»

به راستی، معیار بزرگی افراد از یک‌سو و معیار حقیر بودن آنان در چیست؟ آیا در دانش این یک و بی‌دانشی آن یک، در داشتن استعدادهای مادرزادی آن یک و کمبودِ همان استعدادها در این یک است؟ آیا می‌تواند ثروت، زیبایی، قدرت و زبان آوری از یک‌سو، نشان از بزرگی یک فرد و نبودِ همه‌ی این‌ها، نشان از حقارت و خُردی آن فرد دیگر داشته‌باشد؟ واقعیت آنست که من برای بزرگی و یا خُردی افراد، بر تمامی ویژگی‌های رفتاری بالا، چه داشتن آن‌ها و چه نداشتنشان، خط بطلان می‌کشم. دانش و استعداد به خودی، نمی‌تواند نشان مزیت یک فرد باشد. بلکه انسان‌های بزرگ، صرف‌نظر از زن یا مرد بودنشان، می‌بایست کسانی باشند که در حد توانایی و دانش خویش، در راه تعالی زندگی انسان، صرف نظر از جنس، رنگ، تعلق سرزمینی، زبان و مذهب آنان، بکوشند.

 

هرمقدار که دانش، شعور انسان دوستانه و توانایی علمی و فرهنگی این افراد بیشتر باشد، قطعاً بهتر می‌توانند برای نوع انسان مفید واقع گردند. در این میان، انسان‌هایی هستند که نه از دانش بالایی برخوردارند و نه حتی گامی در راه تعالی زندگی انسان برمی‌دارند. همزمان، چنین انسان‌هایی، نه ادعایی دارند و نه دست به کاری ضد اخلاق ویا ضد معیارهای انسان‌دوستانه می‌زنند. قطعاً چنین کسانی، نمی‌توانند جزو انسان‌های حقیر به شمارآیند. در این میان، می‌توان از جمله، کسانی را حقیر به شمار آورد که نه از دانش و توانایی فکری لازم برخوردارند و نه در صددند تا گامی به نفع همنوعان خویش انجام‌دهند. اما عملاً بالانشینی‌ها و ادعاهایشان، گوش فلک را کر می‌کند. برای اینان، رنگ پوست، سکونت در یک منطقه‌ی معین، داشتن زبان خاص، فرهنگ و مذهب خاص، همه و همه، جزو معیارهای تعیین کننده برای برترشدن شماری عده‌ای و فروتر شماری گروهی دیگر، به حساب می‌آید.

 

من دوست دارم باز هم مقداری روی این جمله تأمل‌کنم. به راستی کسی که این جمله را نخستین‌بار در دهان مردم انداخته و سپس تبدیل به یک مَثَلِ چینی شده، از کجا می‌دانسته‌است که مردان بزرگ و یا عکس آن‌ها، مردان حقیر، در مورد خود چنان احساسی ندارند؟ او اگر قیاس به نفس کرده‌باشد، نمی‌توانسته‌است همزمان، هم جزو مردان بزرگ به شمارآید و هم حزو مردان حقیر. اگر چنین قیاسی انجام نگرفته‌‌باشد، در آن‌صورت او از روی چه قرائنی، به چنین نتیجه‌ای دست یافته‌است؟ شاید بتوان پاسخ‌داد که از روی رفتار آنان. بدین معنی که تواضع مردان بزرگ، چنان در حرکات و سکنات آنان به جلوه‌گری می‌پردازد که بیننده و شنونده، درنمی‌یابد که آنان، خود را بزرگ می‌پندارند و یا می‌پنداشته‌اند. از این‌رو، قضاوت مردم بدان صورت شکل می‌گیرد که اینان در عمل، خود را بر دیگران، برتر نشمرده‌اند. تصورم آنست که همین استدلال در مورد مردان حقیر نیز می‌تواند مصداق داشته‌باشد. بدین معنی که آنان عملاً با برخی حالات و حرکات، تلاش ورزیده‌اند و یا می‌ورزند تا خود را در چشم مردم، بزرگ به جلوه درآورند بی آن‌که بویی از بزرگی برده‌‌باشند.

 

در این زمینه، می‌توان بُعد دیگری را نیز مطرح‌ساخت. بدین معنی که مردان بزرگ، خود می‌دانند که بزرگند اما می‌خواهند در نگاه مردم، چنان جلوه‌ای نداشته‌باشند. زیرا به طور عام در اخلاق انسانی و به طورخاص در اخلاق مردمان سرزمین‌هایی مانند سرزمین ما، خود را بزرگ‌شمردن، شرط خردمندی نیست. به همین جهت، اگر کمی عینی‌تر موضوع را بشکافیم، می‌توان فردی را در نظرآوریم که صاحب پژوهش‌های بزرگ علمی است و حتی به دریافت جایزه‌ی نوبل هم موفق گردیده‌ یا شاعر و نویسنده‌ای که آثار او، مورد اقبال خوانندگان بومی و بین‌المللی قرار گرفته‌است. قطعاً محبوبیت و حرمت چنین افرادی، ناشی از کارهایی است که برای بهترکردن شرایط انسان عام، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی، به انجام رسانده‌اند. پرسش آنست که وقتی کسی یا کسانی به اهمیت و عظمت کارهای آنان اشاره‌کند و یا اشاره‌کنند، واکنش آن‌ها چه خواهدبود؟ آیا خواهندگفت که نه! کارهای ما چنان ارزشی که شما از آن صحبت می‌کنید ندارد و یا نقش ما به عنوان پژوهشگر، شاعر و یا نویسنده، اصلاً مهم نیست؟ پاسخ چنان پرسشی می‌تواند این‌باشد که بزرگی چنان افرادی در آن نیست که کار و نقش خویش را کم‌اهمیت تلقی‌کنند تا از آن‌طریق بخواهند خود را متواضع بنمایانند. بلکه در آنست که با وجود آگاهی به نقش خویش، رفتاری خود برترنمایانه بر دیگران نداشته‌باشند.

    

مشکل مَثَل‌ها و ضرب‌المَثَل‌ها و یا گفته‌های شخصیت بزرگ فکری و هنری در آنست که گاه از یک چنان بافت منحصر به فرد، بیرون آورده شده‌اند که عملاً نمی‌توانند نقش معنارسان درستی را به انجام‌رسانند. گذشته از این، گفته‌ها و مَثَل‌های رایج، چنان کلی‌گویانه‌است که گویی، فرد گوینده، می‌تواند بر بسیاری رازهای غیبی واقف‌باشد. از این‌رو، برای رهایی از بحث و فحص شکاکان و یا سردرگم‌ساختن مردمان معتقد به چنین مَثَل‌هایی، بهتر است مَثَل مورد نظر، بدین شکل ارائه‌گردد:

«قاعده‌ی کار برآنست که مردان بزرگ، نباید در رفتار و گفتار، جلوه بزرگ‌نمایانه‌ای داشته‌باشند و یا برهم‌نوعان خویش، تکبر و خود برتربینی بفروشند. اگر چنین کنند، آنان در ردیف مردان حقیر قرار خواهندگرفت.»

در این بازنویسی، ما جای آن را می‌گذاریم که همه‌ی مردان و زنان بزرگ، چنان نباشند اما انتظار داریم که چنان واکنش‌هایی را از خود به نمایش بگذارند. ما به این نکته واقفیم که تعمیم‌دادن چنان ذهنیت‌هایی قاطعانه در مورد ویژگی رفتاری مردان بزرگ و یا مردان حقیر، از هیچ‌گونه اعتبار علمی و فکری برخوردار نیست.

پنجشنبه 27 اوت 2015

تصمیم‌های تغییرپذیر و تغییرناپذیر انسانی


یک شاعر سوری به نام Publilius Syrus که در سرزمین رُم، در آخرین سده‌ی قبل از میلاد مسیح، فعالیت ادبی خود را انجام می‌داده، جمله‌ای دارد به این شکل:

«تصمیمی را که نتوان تغییر داد، تصمیم بدی است.»

جمله‌ی مورد نظر، از همان جمله‌هایی است که به دلیل تازگی ساختار درونی، خوش‌آیند شمار بسیاری از انسان‌هاست. به ویژه انسان‌هایی که خود عملاً در این زمینه، به دلیل عدم تغییر یک تصمیم غلط، تجربه‌های تلخی دارند. تجربه‌هایی از پدر و مادر، مدرسه، محل کار و حتی دوستان و آشنایان و همسایگان خویش. این تجربه‌‌های تلخ، ممکن‌است بدین شکل‌باشد که آنان خواسته‌اند پدرشان در تصمیم خود برای فروش خانه، فرستادن اجباری آن‌ها به یک رشته‌ی تحصیلی که مورد علاقه‌ی فرزند نبوده و یا موردهایی از این دست، تجدید نظرکند. اما پدر، همیشه تأکید داشته‌است که حرف «مَرد» یکی‌است و او روی تصمیم خویش، مبنی بر فرستادن فرزند به یک رشته‌ی تحصیلی که او صلاح می‌داند و یا فروش خانه، محکم و مردانه ایستاده‌است. این دیگران هستند که باید خود را با چنان تصمیمی انطباق‌دهند. ناگفته نماند که سال‌ها بعد، پدر، عملاً دریافته که آن تصمیم‌‌ها که او بر اجرای آن ها اصرارداشته، به کلی نادرست بوده و به زندگی اعضای خانواده و آن فرزند مورد نظر، آسیب‌های جدی وارد آورده‌‌است.

 

واقعیت آنست که من با جمله‌هایی از این دست که نوعی حکم ازلی، ابدی صادر می‌کند، چندان میانه‌ی خوبی ندارم. زیرا چنن جمله‌‌هایی، نمی‌تواند در همه‌جا و یا در همه‌ی زمان‌ها، مصداق درست داشته‌باشد. هر انسانی به این نکته واقف است که گاه در زندگی روزانه، شرایطی پیش می‌آید که او ناچار از گرفتن یک تصمیم جدی و قاطع است. تصمیمی که با دقت و مطالعه و حتی مشاوره‌ی دقیق گرفته شده و امکان خطا در آن به حداقل کاهش یافته، نباید و لازم نیست در آن تغییری داده‌شود. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم آن‌را تغییردهیم، آن تصمیم بدل به تصمیم بدی می‌شود. در چنان حالتی چگونه می‌توان باورداشت که حرف این نویسنده که بیش از دوهزار سال قبل در رُم قدیم می‌زیسته، می‌توانسته بدل به یک حکم چون و چند‌ناپذیرگردد.

 

به اعتقاد من، جا دارد که ما هرگز خود را از چنین مفاهیمی که در جمله‌هایی از این دست و یا حتی در شماری از اشعار زبان فارسی نهفته‌است، آویزان کنیم. در نظر بگیریم این مصراع رایج در زبان فارسی را که حالتِ مَثَلِ سائر گرفته است:

«می‌بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری مکن!»

آیا «می‌خوردن» به همان معنی اخلاقی آن که انسان چنان بخورد که عقل از کف بدهد و کنترل خویش را نداشته‌باشد و «منبرسوزاندن» کار خوبی‌است. حتی اگر فردی مخالف منبر باشد، آیا عاقلانه است که دست به چنین کاری بزند؟ در آن صورت، چه جای آنست که شاعر برای جلوگیری از مردم‌آزاری، به فرد، توصیه‌کند که اگر اگر این دو کار اول را انجام‌دهی، پسندیده‌تر از کار آخر که مردم‌آزاری‌است، خواهد بود. چه کسی گفته‌است که یک فرد حتماً باید کاری ویران‌گرانه، ضد سلامت فرد و جامعه انجام‌دهد و برای آن‌که یکی را از انجامش خودداری‌کند، دوتای دیگر را برگزیند؟

 

باید بگویم که ادبیات ما از این نمونه‌ها بسیار دارد. نمونه‌هایی که گاه شکل زیرساخت‌های «بِتون»ی رفتار و فکر ما را درست کرده‌است. شاید این نقش زیرسازانه‌ی «بِتون»ی مضامین شعرها، ناشی از همان خصلت جادویی شعر باشد که آن را در بستر زمان، در حد آیه‌های آسمانی، ارتقاء داده‌است. اما این بدان معنی نیست که ادبیات ملل دیگر، حتی ملت‌های دمکرات و متمدن امروزی، در دورانی از تاریخ، از چنین موردهایی خالی بوده‌است. این‌که من، گاه و یا بسیاری از اوقات به موردهای از این‌دست تکیه می‌کنم، دقیقاً بدان دلیل‌است که عملاً می‌بینم که بسیاری از افراد و شخصیت‌های اجتماعی و فرهنگی، این‌جا و آن‌جا در کلام خود، از چنین جمله‌های کوتاه و ظاهراً «پُرمغز»ی بهره می‌جویند. جمله‌هایی که در نگاه اول، بسیار پرمغز می نمایند. اما با اندکی تجزیه و تحلیل در ساختار معنایی آن‌ها، درمی‌یابیم که از تضادها و کمبودهای جدی برخوردارند.

یکشنبه 23 ماه اوت 2015

اندیشه و عادت


 والتر لیپمن/Walter Lippmann/ 1889-1974/ روزنامه‌نگار برجسته‌ی آمریکایی می‌گوید:

«وقتی همه، یکسان فکرکنند، فکر نمی‌کنند.»

این گفته‌ی Lippmann مقداری انسان را قلقلک می‌دهد و در نگاه اول برایش، از جذابیت معنایی خاصی برخوردار است. اما می‌توان مقدار بیشتری روی این گفته، تأمل‌کرد. به راستی وقتی همه‌ی انسان‌ها از فکر واحدی برخوردار باشند، به معنی آنست که در آن زمینه‌ی خاص، فکر نمی‌کنند؟ من در این گفته، تردیددارم. تردید من بر این اصل متکی است که بیشتر انسان‌ها، صرف‌نظر از زبان، فرهنگ و تعلق جغرافیایی و سیاسی، در برخی زمینه‌ها، دیدگاه یکسانی‌دارند. حتی اگر با یکدیگر صحبت نکرده‌باشند و یا یکدیگر را ندیده‌باشند.

 

مثال ساده‌ای که می‌توان آورد، آنست که پدیده‌هایی از قبیل انسان‌دوستی، محبت به دیگران، تحمل عقاید مخالف، احترام به نحوه‌ی لباس‌پوشیدن و اندیشیدن افراد، نفرت از جنگ، گرایش به صلح، آزادی و برابری، از موردهایی‌است که هزاران و میلیون‌ها انسان بدان باوردارند و از دهان همه، یک مضمون مشترک خارج می‌شود. به عبارت دیگر، باید گفت که بخش عظیمی از مردم کره‌ی زمین، حتی آنان که تحصیلات بالایی هم ندارند و یا از نظر اقتصادی، در رفاه به سر نمی‌برند، این‌گونه می‌اندیشند و این اندیشه از موردهایی است که آنان اگر حتی به دلیل تنبلی به آن عمل‌نکنند، دوست‌دارند دیگران فکر کنند که بدان عمل می‌کنند و به چنان باورهایی پایبندند.

 

من تصور نمی‌کنم که این یک‌سان اندیشی، مانند تزریق یک آمپول، وارد رگ‌ها و ذهن این افرادشده‌باشد و لحظاتی بعد، چنان انسان‌هایی از آب درآمده‌باشند. برای رسیدن به چنین باور و یا باورهایی، زمانی بس دراز لازم‌است تا این اعتقادات و اصول قابل احترام و حتی چه بسا مقدس، آرام آرام در ذهن افراد موردنظر، رسوب‌کند. من این نکته را قبول‌دارم که وقتی اندیشه و فکری، جزو باورهای یک فرد قرارگیرد و در شمار عادت‌های او درآید، کم‌کم، بدون فکرکردن، آن کار یا عمل را انجام می‌دهد. البته اگر بخواهیم بر پایه‌ی چنین تحولی درونی در انسان، این نتیجه را بگیریم که این انسان‌ها از فکرکردن باز ایستاده‌اند، بایدگفت که نتیجه‌گیری بسیار باطلی‌است.

 

به یاد داشته‌باشیم که متفکرترین انسان‌ها همانند غیر متفکرترین آن‌ها، در هنگام انجام یک رشته از کارها، بنده و برده‌ی عادت یا عادات خویش می‌گردند. این ویژگی به اراده‌ی ما نیست اما در زندگی روزانه، بخش عظیمی از بار فکری و رفتاری ما را سبُک می‌کند. اگر قرارمی بود که ما برای هرقدمی که برمی‌داریم، هر عملی که انجام می‌دهیم و یا هرواژه‌ای که برزبان جاری می‌سازیم، نیاز به آن داشته‌باشیم که مقداری فکرکنیم، سپس آن پدیده و یا موضوع را از ابعاد گوناگون مورد ارزیابی‌ قراردهیم و سپس آن قدم را برداریم، آن عمل را انجام‌دهیم و آن واژه را برزبان جاری‌سازیم، بایدگفت که بشریت و یا تمدن انسانی، نمی‌توانست آن معنایی را که ما امروز از آن استنباط می‌کنیم، داشته‌باشد.

 

انبوهی از کارهای روزانه‌، هفتگی و یا حتی ماهانه و سالانه‌ی ما، چنان در بستر زمان و پس از القائات فراوان و اُفت و خیزهای بسیار، در تقویم ذهن و رفتارِ ما، جای مناسب خود را بازیافته‌است که ما آن‌کارهایی را که مربوط به روز، هفته، ماه و یا سال‌است، طبق عادت انجام می‌دهیم. اما این عادت، به سادگی برای ما به جود نیامده‌است. بسیاربارها، اشتباه و فراموش کرده‌ایم، بسیار بارها برای این اشتباه و فراموشی، معذرت خواسته‌ایم، بارها و بارها، به ما تذکر داده‌اند که فلان کار را در زمان مقرر انجام نداده‌ایم. درست پس از این فراز و فرودها، ما با تلاش فراوان، خود را به جایی رسانده‌ایم که آن کارها و گفته‌ها را به موقع و درست انجام می‌دهیم. اگر چنان نبود، مناسبات انسان‌ها، مبادلات فکری و گسترش عادت‌های جدید و افکار تازه، نمی‌توانست در زندگی انسان، برای خود جایی داشته‌باشد.

 

ممکن‌است گفته‌شود شاید غرض Walter Lippmann کسانی باشند که در ردیف مریدان کور و کر یک فرقه‌ی مذهبی و یا سیاسی در می‌آیند و هرچه را که مسؤل آن‌ها دستوردهد، مو به مو اجرا می‌کنند. باید بگویم که حتی در این زمینه، چنان انسان‌هایی که حتی از تحصیلات و مطالعات بالایی هم برخوردار نیستند، مدت‌ها تحت آموزش بوده‌اند، مدت‌ها زیر بارانی از توصیه‌ها، گفته‌ها، وعده‌ها و تهدیدها قرار گرفته‌اند تا آرام آرام توانسته‌اند متقاعدشوند که پس از این، هرچه را که از این رهبر معین می‌شنوند، می‌باید بدون چون و چرا به اجرا در بیاورند. زیرا در آموزش‌های قبلی، متقاعدشده‌اند که حرف‌ها و دستورات او، درست، مناسب و عقلانی است. اگر غرض Lippmann چنین افرادی‌است باید بگویم که حتی افراد بسیار اندیشمند و متفکر که هر روز نیز حوزه‌های تازه‌ای از اندیشه و فلسفه را در می‌نوردند، در مناسبات روزانه‌ی خویش در مورد شماری از مسائل زندگی، به همین شکل رفتار می‌کنند.

 

به عنوان مثال، وقتی ما نقل قولی از آلبرت انشتین / Albert Einstein/ 1879-1955/  آلمانی، آمریکایی را در حوزه‌ی ریاضیات و یا نسبیت می‌شنویم، حتی اگر آن را نفهمیم، معتبر می‌دانیم. علتش آنست که در باره‌ی او، بسیار خوانده و شنیده‌ایم که چقدر حرف‌ها و کارهایش اعتبار داشته‌است. یا اگر سخنانی از ژان پُل سارتر/Jean-Paul Sartre/ 1905-1980/ فرانسوی و یا برتراند راسل/ Bertrand Russell/ 1872-1970 انگلیسی و یا هرفرد دیگری که نامش در آن حوزه و زمینه‌ی خاص، با اعتبار و احترام گره خورده‌است، بشنویم و بخوانیم، در ماهیت و کیفیت آن‌حرف‌ها تردید نمی‌کنیم. حتی اگر فردی قد علم‌کند و بگوید هرچه را که آن یک و یا این یک، گفته و نوشته، مورد تردید اوست، ممکن‌است از راه ادب، چیزی نگوییم اما در دلمان به او بخندیم و از این مصراع حافظ مدد بگیریم و بگوییم:«ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توست!»

 

باور من آنست که گفته‌هایی از این دست که Walter Lippmann آمریکایی بر زبان آورده، در نگاه اول، چنان برقی از آن متساطع می‌شود که ما بی‌اختیار جذب آن می‌گردیم و چه بسا در این، یا آن محفل، با این یا آن مناسبت، آن را برزبان بیاوریم. اما واقعیت آنست که عادت کردن به اندیشه در مورد سخنانی که از جاذبه‌ی مغناطیسی خاصی برخوردارند، می‌تواند به ما کمک‌کند تا به گونه‌ای منطق‌پذیر، آن گفته را بشکافیم و درست یا نادرست‌بودنش را، بی‌آن‌که احساسات خویش را در آن دخالت‌دهیم، در مقابل دیدگان خود و یا دیگران بگذاریم.

چهارشنبه نوزدهم اوت 2015

یادداشتی در جواب خوانندگان نوشته‌هایم


در خلال دو سال گذشته، از طرف شماری از خوانندگان، این پرسش مطرح شده‌است که چرا این‌روزها کمتر چیزی می‌نویسم و مقالات کمتری از طریق وبلاگ و یا وبلاگ‌هایم منتشر می‌کنم. آنان حتی به این نکته اشاره کرده‌اند که حتی در فصل‌نامه‌ها و ماهنامه‌ها‌ی ادبی نیز برخلاف گذشته، مطلب یا مطالبی از من موجود نیست. آیا کسالتی در میان‌است یا آن که کفگیر به طور کلی به ته دیگ خورده و حرفی برای گفتن نبوده است.

 

در پاسخ این عده از دوستان و خوانندگان که از سر لطف، چنین پرسش یا پرسش‌هایی را مطرح کرده‌اند، باید بگویم که این کم‌نوشتن، علت یا علت‌هایی داشته‌است که بدان اشاره می‌کنم. نخست به این پرسش پاسخ می‌دهم که آیا کفگیرِ نوشتن‌های من به ته دیگ خورده‌است یا نه. لازم‌است گفته‌شود که حرف‌های یک نویسنده، خواه ناخواه در جایی از زندگی، رو به پایان می‌گذارد. بدین معنی که وقتی شخص نویسنده، آن اصول فکری را که بدان باورداشته و دارد، در قالب نوشته‌های گوناگون به خوانندگان خویش عرضه کرده‌است، دیگر لزومی ندارد که مطالب تکراری بنویسد. مگر زمانی که به اندیشه‌ها و دریافت‌های تازه‌ای دست یافته‌باشد.

 

واقعیت آنست که من هنوز گفتنی و نوشتنی، بسیار دارم. اما به نظر می‌رسد که با گذشت عمر و سال‌های زندگی، مجال، کم و کم‌تر می‌شود. در طول مدتی که مطالب کمتری در وبلاگ خود انتشار داده‌ام، به کار ترجمه‌ی آثار ارزنده‌ای مشغول بوده‌ام که وقت مرا یکسره به خود اختصاص داده‌است. در این دو سال اخیر، توانسته‌ام دو کتاب مهم را به فارسی برگردانم. یکی از آن‌ها، کتاب زندگی Edward Fitzgerald/ 1809-1883/ شاعر و مترجم انگلیسی است که رباعیات خیام را از فارسی به انگلیسی برگردانده‌است. همان قدر که فیتزجرالد، اعتبار خود را از ترجمه‌ی رباعیات خیام گرفته، خیام نیز بخش عظیمی از شهرت خود را در مغرب‌زمین، مدیون ترجمه‌ی بسیار استادانه‌ی فیتزجرالد است. شناساندن فیتزجرالد به خوانندگان فارسی زبان، در عمل، شناساندن و احترام گذاشتن به عمرخیام‌است که رباعیات او به هرزبان که ترجمه شده، همدلی خوانندگان و علاقه‌ی عمیق فکری آنان را به خود برانگیخته‌است. این کتاب را شخصی به نام John Glyde نوشته‌است که خود در زمان فیتزجرالد، زندگی می‌کرده و این کتاب را، هفده سال بعد از مرگ فیتزجرالد یعنی در سال 1900 میلادی نوشته است. آقای Glyde از همان منطقه و استانی می‌آید که فیتزجرالد آمده‌است. او با دوستان و آشنایان فیتزجرالد مصاحبه کرده و کتابش را با نگاهی عینی و بی‌طرفانه نوشته‌است.

 

کتاب دوم، جلد اول «شعر و حقیقت»‌است که در بردارنده‌ی زندگی وُلفگانگ گوته/ Wolfgang Goethe/ 1749-1832/شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی‌است. گوته شرح زندگی خویش را در چهار جلد، زیر عنوان «شعر و حقیقت» به گونه‌ای تحلیلی و تفکربرانگیز به قلم آورده‌است. من در حال حاضر مشغول ترجمه‌ی جلد دوم «شعر و حقیقت» او هستم. جلد اول این کتاب و کتاب زندگی فیتزجرالد، هم‌اکنون به دست ناشر سپرده شده و باید منتظر نوبت چاپ خویش باشد. گوته نیز با همه‌ی عظمت و حرمتی که در آلمان و در مغرب‌زمین دارد، در کتاب «دیوان شرقی و غربی» خویش، به گونه‌ای گرم و آگاه، به ستایش حافظ پرداخته است. این کتاب، ظاهراً از سوی دو مترجم در سال‌های متفاوت، به فارسی ترجمه شده که من هیچ‌کدام از آن‌ها را هنوز ندیده‌ام. نکته آنست که گوته از خلال غزلیات حافظ، چه نکاتی را دریافت داشته که تا این حد، به ستایش او پرداخته‌است. او خود، کسی‌است که در مغرب‌زمین و خاصه در سرزمین آلمان، ستایشگران بسیار دارد.

 

واقع بینانه است اگر بگوییم که این ستایشگران، آثار متعدد گوته را دیده، خوانده‌اند و از خلال آن‌ها، شخصیت عمیق وی را دریافته‌اند. اما حافظ، هرچه دارد همان غزلیات است و بس. این ستایش صمیمانه‌ی گوته، حکایت از آن دارد که وی، از مشرق زمین، شناخت خوبی داشته‌است. او این شناخت را در همان دوران نوجوانی که زبان عبری را آموخت، شروع کرد. از این رو، وقتی وی، به دیوان حافظ دسترسی یافت، خود را در جهانی یافت زیبا، عمیق و هنرمندانه. به یاد داشته‌باشیم که وقتی ناپُلئون بُناپارت/Napoleon Bonaparte/ 1769-1821/ گوته را ملاقات‌کرد، به وی با شوق فراوان اطلاع‌داد که از طرفداران جدی اوست و رُمان «رنج‌های وِرتِر جوان و شاعر» را هفت‌بار خوانده‌است. من اگر چه رنگ و بویی از اغراق در این گفته می‌بینم اما می‌توانم حق را به امپراتور فرانسه بدهم که خواسته است ارادت عمیق خویش را به شاعر نام‌آور آلمان به نمایش بگذارد. اگر هم شخص Napoleon، حقیقت را گفته‌باشد، بازهم جای شگفتی نیست. زیرا فردی مانند گوته در همان دوران جوانی، به عنوان نویسنده‌ای تثبیت‌شده، در میان خوانندگان آثارش، شناخته شده بوده‌است.

 

با توجه به محبت‌های خوانندگان مهربان که از من خواسته‌اند به طور مرتب، نوشته‌های وبلاگی خود را ادامه‌دهم، امیدوارم در فرصت‌های مناسب، پس از خستگی از کار ترجمه، به نوشتن یادداشت‌هایی که تاکنون نیز قلمی کرده‌ام، بپردازم.

سه شنبه هیجدم ماه اوت 2015