برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

نردبام های افتادنی/ 02


یک‌بار او در خانه‌اش برای من، یکی از اشعار مثنوی معنوی را از دفتر چهارم می‌خواند و معنی می‌کرد. وی برخی از ابیات آن را با نگاهی کاونده و ردکننده، اما با لحنی متین و احترام گذارنده، در مقابل دیدگان ذهن من قرار می‌داد. او نخست، دوبیت از مثنوی معنوی را که از دفتر چهارم نقل می‌کرد، برایم خواند.

 

 نـــردبــان خلق، ایـــن مــا و منیست

عـــاقبت ایـــن نــردبـــان افتادنیست

هرکــه بـــالاتــــر رود، ابــــله‌تــرست

که استخوان او بَتَر خواهـــدشکست

 

او پس از خواندن این دو بیت، گفت:«باید بگویم که موردهایی از این دست، نه تنها متعلق به مولانا جلال‌الدین، بلکه بسیاری دیگر از شاعران ما، چنان در فرهنگ رفتاری ما، نفوذ کرده‌است که من با وجود آن که بدان اعتقاد ندارم اما، به عنوان یک اندیشه‌ی اخطارکننده، در اعماق ذهنم، به شکلی، کم یا زیاد، رفتار مرا، تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. به عنوان مثال، هرگاه من در اوج یک شادی غیر مترقبه قرار می‌گیرم، سعی برآن دارم که این شادی درونی را چندان مجال بروز ندهم. زیرا به علت همان تأثیرپذیری نادرست از دوران کودکی، تصور می‌کنم که به زودی، اندوه و یا ماتمی، گریبانم را خواهدگرفت. این که مولانا جلال الدین، جلوه‌های «ما» و «من»ی را نردبام خلق به شمار می‌آورد و بر این نکته باور دارد آنان که از این نردبام بالا می‌روند، سرانجام سقوط خواهندکرد. صرف‌نظر از این تعبیر که «غرور» احمقانه و نادرست، انسان را به کج‌راه خواهد برد و موجب سقوط وی خواهدشد.»

 

او اعتقاد داشت:«در میان خوانندگانی که به این شعر برخورد می‌کنند، کسانی که بتوانند به معنی دوگانه و حتی چندگانه‌ی آن توجه داشته‌باشند، چندان زیاد نیستند. بلکه آنان، در نخستین برخورد، به معنی ظاهری بیت یا مصراع توجه‌دارند. نخستین معنی این ابیات، همانست که از ظاهر کلمات، مصرع‌ها و بیت‌‌ها، استنباط می‌شود. این «ما» و «من»‌ یا این «ما» و «من»‌ی ذکرشده در شعر مولانا، همان دو هویتِ گره‌خورده‌ی انسانی، به یکدیگر است. باید دانست که همه‌ی ما یک مرکز ثِقلِ فردی داریم که «منِ»‌ماست. بی‌این «من»، ما ارزش انسانی خویش را از دست می‌دهیم. چگونه ممکن‌است یک انسان، وقتی دریافت‌ها و باورهای خویش را بر زبان می‌آورد به آن «من» استناد نکند؟ چگونه انسان، می‌تواند بدون استناد به آن «من»، خود را از دیگران متمایز سازد؟ این تمایز، به معنی برتری طلبی نیست. بلکه فقط نوعی مرزبندی فردی و انسانی‌است بی‌آن‌که بار منفی و یا مثبت داشته‌باشد.»

 

«هویت دیگر ما، هویت «ما»‌یی ماست. من به عنوان یک انسان، هرکه هستم، به یک «ما» تعلق دارم. شهرما، استان ما، کشور ما، قاره‌ی ما، کره‌ی ما، زبان ما، فرهنگ ما، سنت ما و بسیاری پدیده‌های دیگر که در همین دایره‌ی «ما»‌یی معنی می‌یابد. بی‌این تعلق «ما»‌یی، «منِ» من، در هوا معلق‌است. به عبارت دیگر، نیمِ سنگین هویت انسانی‌اش، ناپدید می‌شود. من وقتی بخواهم به عنوان یک انسان، هویت خویش را در دایره‌ای گسترده‌تر از «من» به نمایش بگذارم، باید به «ما» متوسل‌شوم. بیهوده نیست که وقتی ما، بخواهیم هویت «من»ی خویش را در مقام مقایسه قراردهیم و به آن یک تمایز شخصیتی ببخشیم، می گوییم: منِ ایرانی، منِ فرانسوی، منِ انگلیسی و یا منِ آلمانی. این «من» در گستره‌ی پیوندخورده با نام سرزمین، سر از همان «ما» در می‌آورد با علم به آن‌که فرد را از تشخص و تمایز انسانی‌اش، تُهی نمی‌سازد. اما نکته‌ی بعدی آنست که شاعر، این اصل را «هرکه بالاتر رود ابله‌ترست» چنان یقینی و قطعی تصور می‌کند که حتی کوچک‌ترین غباری از تردید نیز برآن نمی‌نشنید. زیرا او، هربالاتر رفتنی را مقدمه‌ی افتادنی می‌داند. به همین جهت اصرار دارد که انسان ها با آن‌که می‌دانند که با این بالارفتن، در پی خود، سقوط حتمی و قطعی خواهد داشت، بازهم بدون هرگونه هراس، خود را بالا می‌کشند و طبیعی‌است که با علم به قطعی بودن افتادن خود، طبعاً باید انسان‌های نادان و یا به قول وی، ابله باشند.»

 

«شاعر ما هیچ‌گاه از خود نپرسیده‌است که برای پایین آمدن، آن هم پایین آمدن دلخواه، راه دیگری نیز وجود دارد. همان‌گونه که این انسان، پلکان نردبام را به سوی بالا نشانه رفته، روزی برای پایین آمدن، باید به سوی پایین نشانه گیرد. این دیگر سقوط نیست. یک سیر حتمی و قطعی است. اگر رئیس جمهوری در یک کشور، دوران چندساله‌ی خدمتش به سرآید و کارش را پایان دهد، پایان یافتن دوران مسؤلیتش، دیگر سقوط به شمار نمی‌آید. اگر وی، کارش را خوب انجام داده‌باشد، بیشتر مردم، با احترام از وی یاد خواهندکرد. اما اگر همان فرد، یک‌بار، از پله‌های مقام و قدرت بالا برود و بعد، آن مقام و قدرت، چنان به دهانش مزه دهد که با هزار و یک حقه، مادّه و تبصره‌ی سیاسی، بخواهد تا زمان زنده بودنش بربالای آن نردبام، خود را برمردم تحمیل‌کند، طبیعی‌است که دیر یازود، ساقطش خواهندکرد. اگر حتی مولوی به این گزینه توجه داشته‌باشد، باید اما و اگر خویش را نیز مطرح سازد. و گرنه هربالارفتنی، به معنی آن نیست که در پی خود، سقوطی خواهدداشت.»

 

«اگر چه به اعتقاد او، این نردبام، افتادنی‌است. در حالی‌که منطق زندگی نمی‌گوید که هرنردبامی، افتادنی باشد. خاصه آن‌که اخطار شاعر، متوجه این نکته‌است که هرکه بالاتر رود، با شدت بیشتری به زمین خواهد افتاد. من بر این نکته تأکید می‌ورزم که در این گفتگو با شما، به معنای عرفانی شعر، توجه ندارم. زیرا معنای آن را از دیدگاه مردمی که به ادبیات و مولانا علاقه‌دارند و شعر او را می‌خوانند اما چندان در پی یافتن معنای شعر، در لایه‌های زیرین آن نیستند. چه بسا بسیاری از مردم، نخواهند و نتوانند رابطه‌ای با مفاهیم عرفانی نهفته در شعر او و یا حتی در شعر شاعران دیگر برقرارکنند. من البته با دیدگاه تند و دشنام‌واره‌ی احمد کسروی با عارفان و شاعران ایرانی موافق نیستم. اگر او می‌توانست همان خرده‌گیری‌ها را با زبانی نرم و ادیبانه و دور از هرگونه اتهام و نفرین بر قلم جاری سازد، قطعاً تأثیر بهتر و بیشتری داشت. زیرا او آدم بیسوادی نبود. اما همین تندی طبیعتی که داشت، بسیاری از مردم را از شخصیت او، می‌رَماند. البته می‌توانم بگویم که او جانش را نیز در راه همین برخوردهای تند و تیز از دست داد. قاتلان او، در درون جامعه‌ی ایران، با نام‌ها و قیافه‌های متفاوت، همیشه بوده‌اند و در آینده نیز خواهند بود. برای آن‌که جامعه‌ای بتواند این‌گونه تعصبات ویران‌گر را از میان ببرد، باید بسیارکارهای بنیادی انجام دهد. چه بسا حتی در زمانی دیگر، چنان افرادی در گستره‌ی بیشتری، قدعلم‌کنند و هرگونه صدایی را که مخالف باور آنان است با خشونت خاموش سازند. در نتیجه، آن‌چه این ابیات مولانا جلال‌الدین به خواننده القاء می‌کند، برانگیختن شور زندگی و حتی فرارویی برای بهترزیستن انسانی نیست.»

 

اوا در ابیات دیگری از همین مثنوی، در دفتر چهارم، چنین می‌گوید: 

 

چون شکسته می‌رَهـــد، اِشکسته‌شُو

اَمـــن در فـــــقرست، انـــــدر فـــقر رُو

هـــرچـــه او هموار بــــاشد بـــــا زمین

تیـــرها را کــی هــــدف بـــاشد بـــبین

سر بــــــرآرد از زمــیــــــن آن‌گــــــاه او

چــون هـــدف‌ها زخـــم یــابــد بـی رُفو

 

«نخست به مضمون ظاهری این سه بیت می‌پردازم: برای رهایی از مشکلات زندگی، باید خود را درهم بشکنی. از دیدگاه او، این درهم شکستن خویشتن است که می‌تواند موجب رهایی انسان گردد. این درهم شکستن به عبارت دیگر، رهایی از آن «من» و «ما»، رهایی از هرگونه ادعای انسان بودن، رهایی از هرگونه تمایز در درک و اندیشیدن، در مقاومت نسبت به نادرستی‌ها و نابرابری‌هاست. به عبارت دیگر، شاعر می‌خواهد بگوید مشکلات و بازی‌های زندگی را در رابطه با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنی رها ساز. خود را چنان بساز که به قول ابوسعید ابوالخیر:«از پشه هم کمترباشی». آن‌گاه شاعر، ادعا می‌کند که این فقر است که به انسان آرامش و امنیت می‌بخشد نه ثروت. پس با چنین استدلالی باید گفت که مردمان ثروتمند، جزو بدبخت‌ترین انسان‌های روزگارند.»

 

«در همین‌جا بی‌اختیار به یاد این حرف مادرم در دوران کودکی‌افتادم. در دوران کودکی من، هنوز مدرسه‌ای به سبک و سیاق امروز نبود. ما فقط به مکتب می‌رفتیم. من در همان سن و سالِ پنج شش سالگی یک‌روز از مادرم که زنی بی‌سواد و مدرسه نرفته‌بود پرسیدم که چرا خدا به یک عده پول و ثروت می‌دهد و به شماری دیگر فقر و بدبختی؟ پاسخ مادرم از آن پاسخ هایی بود و هست که می‌توانم گمان‌کنم بیشتر ایرانیانِ هم سن و سال من و چه بسا حتی شماری در نسل‌های بعد، این حرف را شنیده‌باشند. مادرم در پاسخ من می‌گفت: «خداوند از بعضی انسان‌ها بدش می‌آید و شماری دیگر را خیلی دوست می‌دارد. آنانی را که دوست ندارد، آن‌قدر ثروت و امکانات در اختیارشان قرار می‌دهد که آن‌ها حتی برای یک‌بار هم، صدای خود را به درگاه خداوند بلند نکنند. چون دوست ندارد صدایشان را بشنود. اما مردم فقیر را چون دوست‌دارد، همچنان فقیر نگاه می‌دارد تا آنان مرتب در حال خواهش و التماس و زاری، نسبت به درگاه خداوند باشند.»

 

در همان جا من به مادرم گفتم: «پس خداوند پدر و مادر مرا دوست نداشته‌ که این‌قدر به آن‌ها ثروت داده‌است.» مادرم با شنیدن حرف من، تکان شگفتی خورد. انگار به مغز او، ضربه‌ای وارد شده‌بود. او با حالتی عصبی و هراسان گفت:«کفر نگو مادرم. من و پدرت، بنده‌های بدی برای خدا نبوده‌ایم. مگر می‌شود خدا ما را دوست نداشته‌باشد. این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنی.» من به مادرم گفتم:«خود شما همین الان به من چنین گفتید. مگر این که بگویی خداوند، بعضی از ثروتمندان را هم دوست دارد.» مادرم هاج و واج مانده‌بود و سرانجام از جایش بلند تا دیگر در معرض پرسش‌های من قرار نگیرد. سال‌ها بعد، وقتی با او که زنی سرد و گرم چشیده و پخته‌ی روزگار شده‌بود، همین موضوع را باردیگر مطرح کردم و گفتم که در آن هنگام به من چه گفته‌است. خنده‌ای کرد و گفت کاملاً به یاد دارم مادر. اما حالا اعتراف می‌کنم که من فقط آن پاسخ‌ها را از مادرم شنیده‌بودم و بدون هرگونه فکری، به تو تحویل داده‌بودم. بهتر است بگویم که من حوصله‌ی صحبت‌کردن در چنین زمینه‌هایی را ندارم.»

 

«این تفکر که هم اینک در شعر مورد نظر مولانا جلال‌الدین فریاد می‌زند که انسان بهتر است در گستره‌ی زندگی، حتی سری هم بالا نکند تا هدف تیر دشمن قرار نگیرد، تفکری‌است که در فرهنگ ما، درست از طریق معنای ظاهری اشعار و گفته‌هایی از این دست، در میان مردم، ریشه دوانده‌است. چنین تفکری‌است که می‌خواهد انسان، «خود»‌ی نشان ندهد تا هدف تیرهای جان‌شکار دشمن، واقع نگردد. من بار دیگر تأکید می‌ورزم که نه قصد ویران‌کردن چهره‌ی مرد بزرگی چون او را که یکی از ستون‌های استوار ادبیات ایران است دارم و نه می‌خواهم مضامین عرفانی شعر وی را انکارکنم. این‌جا تکیه‌ی من، بیش و بیشتر بر معنای استنباط شده از ظاهر مصرع‌ها و ابیات است. نکته‌ای که بیشتر مردم، اگر اندک تعمقی بر چنین اشعاری روا دارند، همان را در می‌یابند که ظاهر واژه‌ها و ترکیب مضمونی آن‌ها القاء می‌کند.»

شنبه 31 مارس 2018

نردبام های افتادنی/ 01


در فرهنگ ما، برخی باورهای نادرست، چنان در جان انسان‌ها ریشه‌دوانده‌است که حتی در روزگار ناباوری به چنان القائاتی، بازهم سایه‌ی نادلپذیر آن‌ها، در افق‌های دوردست ذهن انسان، همچنان خودنمایی می‌کند. این باورها، چه از طریق افسانه‌ها، مَثَل‌ها و چه از طریق نوشته‌ها و خاصه شعر، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در مسیر انتقال خویش، گاه افزونی‌ها و گاه کاستی‌هایی به خود دیده‌است. در روزگار جوانی من، مردی در شهر ما زندگی می‌کرد به نام احسان سلجوق. گفته می‌شد که نام خانوادگی وی، سلجوقی بوده‌است اما او بیشتر، سلجوق را می‌پسندیده و به همین دلیل به پیرامونیان خویش گفته بوده است که وی را سلجوق بنامند. این مرد نه تنها از نظر رفتار و داشتن خصلت‌های برجسته‌ی انسانی، مورد قبول خاص و عام بود بلکه از نظر دانش ادبی نیز، کسی در آن‌شهر، به پای وی نمی‌رسید.

 

من که آوازه‌ی او را از بسیاری شنیده‌بودم، تلاش‌کردم تا بتوانم به محضر و محفل او راه‌یابم و اگر حتی خوشه‌ای از خرمن دانستنی‌ها و تجربه‌های وی نمی‌چینم، دستِ کم، دل خوش‌دارم که لحظاتی با وی معاشر بوده‌ام. این فرد، در آن هنگام، سن و سالی در حدود هفتاد داشت. هفتاد ساله‌ها در آن روزگاران، «پیردهر» به شمار می‌آمدند. انگار هر روز که هنوز زنده بودند، موهبتی فرازمینی نصیبشان شده‌بود که بتوانند هنوز هم از مواهب زندگی بهره‌ور گردند. وگرنه، می‌بایست در هفتاد سالگی، به عنوان موجودی که تاریخ مصرف آن به پایان رسیده است، در خاک، بیارامند. این شخص، چندان اهل معاشرت با مردم نبود. با آنان که می‌پسندید، معاشرت‌های معین و محدودی داشت. در غیر این صورت، با خود بودن را بر شماری از معاشرت‌ها، ترجیح می‌داد. وی در یک بخش اعیان‌نشین شهر ما، خانه و باغ بزرگی داشت که پیاده‌روی‌هایش را در همان‌جا انجام می‌داد و خدمتکار میان‌سالی نیز، وفادارانه از وی مواظبت می‌کرد و کارهای جاری او را به انجام می‌رساند.

 

می‌گفتند که او از پدر خویش که یکی از زمین‌داران و فئودال‌های بزرگ بوده، ثروت بسیاری را به عنوان یگانه فرزند، به ارث برده‌است. اما وی، در خلال سال‌های زندگی‌اش، توانسته‌بود بخشی از آن ثروت را، در راه ساختن چند دبستان و کودکستان و حتی مرکز بهداشت در روستاهای پدری و چندین روستای دیگر مجاور با آن‌ها استفاده‌کند. او هیچ دریافتی به معنای امروزی، از کودکستان یا پیش‌دبستان نداشت اما خود، نام آن‌ها را، «کودک‌خانه» گذاشته‌بود. او اعتقاد داشت که بسیاری از خانواده‌ها، خاصه دهقانان خود او، چنان بچه‌های سر و نیم سر سفارش‌داده‌اند که مرد خانواده، به تنهایی قادر به اداره‌ی زندگی چنان خانواده‌ای نیست. وی معتقد بود که اگر همسران اینان، دست باز داشته‌باشند، می‌توانند در کار کشاورزی، به شوهران خود، کمک‌کنند. این فکر و ابتکار عمل، تنها شامل دهقانان خود او نبود. بلکه تمام مردمان روستا را بی‌هیچ تبعیضی در بر می‌گرفت. از این‌رو، کودک‌خانه‌های مورد نظر، جایی بود برای نگه‌داری این کودکان.

 

این مَرد، نه نگران شمار کودکان بود و نه نگران استخدام کارمندانی که از کودکان، مواظبت به عمل بیاورند و نه نگران جا برای آن‌ها. البته این کودک‌خانه‌ها برای کسی که فرزندانی در آن‌جا داشت، بی‌هزینه نبود. او گفته‌بود هرکس که می‌خواهد، می‌تواند به جای پرداخت پول، گندم، جو، پنبه و یا کاه بپردازد و هرکس که توانایی پرداخت پول آن را داشت، می‌بایست ماهانه مبلغی برای فرزندانی که در آن جا داشت، می‌پرداخت. هیچ‌کس از سنگین بودن هزینه‌ی کودک‌خانه‌ها، چه از طریق پول و چه کالا که برای نگه‌داری فرزندانشان می‌پرداختند، گلایه نداشت. چیزی را که آنان می‌پرداختند، بیشتر حالت نمادین داشت. این را هم روستائیان می‌دانستند و هم کارمندانی که در آن‌جا به کار مشغول‌بودند. او یک کار دیگر هم کرده‌بود. در هر روستا، انبارهای بزرگی با چفت و بست محکم، درست کرده‌بود که اختصاص به انبارکردن کالاهای دریافتی داشت. در پایان سال که گاه، افرادی از آن روستا یا روستاهای دیگر، نیاز به خرید جو، گندم و یا دیگر محصولات مورد نیاز خود را داشتند، بدون مراجعه به شهر، از آن‌جا به قیمت مناسب می‌خریدند و حتی اگر پولی هم نداشتند، می‌توانستند به شکل پایاپای، با کالاهای دیگری بپردازند و یا در بدترین حالت، هنگام برداشت محصولات جدیدشان، بدهکاری خویش را بپردازند.

 

او در همان روستاها، کار دیگری را نیز سامان داده‌بود. بدین معنی که کلاس‌هایی در روزهای جمعه تشکیل می‌شد که هم آموزش الفبا را به افراد بی‌سواد به عهده‌داشت و هم آموزش‌هایی از قبیل بهداشت فرد و خانواده، جلوگیری از فرزندان ناخواسته و آگاهی به ضرورت کنترل فرزند را در اختیار آنان می‌گذاشت. آن‌ها از طریق صحبت کردن افراد خوش‌سخن و خِبره در کار خویش، عواقب این زاد و ولدهای فراوان را برای آنان یادآور می‌شدند. فضای این‌گونه کلاس‌ها یا نشست‌ها، چنان دلنشین و خوش آمدنی بود که تا آن زمان، حتی یک فرد، شکایت سر نداده‌بود که اینان در کار خدا، اِخلال روا می‌دارند. کلاس‌ها، هزینه‌ای برای شرکت‌کنندگان در برنداشت. از این‌رو، شمار آنان، روز به روز در حال افزایش بود. مردم این روستاها که خاطراتی از پدر آقای احسان سلجوق به عنوان مردی سخت‌گیر و خشن داشتند، فرزندش را همچون قدیسی می‌پرستیدند. هرچند او چندان در روستاهای خویش، آفتابی نمی‌شد و فقط از افراد خود و کارمندانش، گزارش کار می‌خواست. وی به مردمان روستاهای مورد نظر گفته بود اگر کسی شکایتی داشته‌باشد، می‌تواند از طریق همین افراد، آن را به وی انتقال‌دهد. اما اگر در عرض یک‌هفته، کسی به شکایت او رسیدگی نکرد، می‌توانند مستقیم به خانه‌ی او بیایند و شخصاً مشکل یا مشکلات خود را با وی در میان بگذارند.

 

شهرت کارهای او در آن چند روستا، به طور کلی، انعکاس چندانی در شهر کوچک ما نداشت. اما در روستاهای مجاور، مردم آرزو می‌کردند که ای کاش، او از پدر خود، میراث بیشتری دریافت کرده‌بود تا بدان وسیله، می‌توانست برای آنان، نیز کودک خانه، کلاس درس بهداشت و مدرسه درست‌کند. حتی در چند روستا، مردم تلاش‌هایی به کار برده‌بودند تا از کارهای وی، نمونه برداری‌کنند. اما به علت هزینه‌هایی که در برداشت، خاصه، هزینه‌ها‌ی مدیریت و کنترل این مؤسسات، توفیق چندانی نصیبشان نشده‌بود. من زمانی که در کلاس دوم دبیرستان بودم، یک هم‌کلاسی روستایی داشتم که مرا با کارهای این مرد و شخصیت دوست‌داشتنی‌اش آشنا ساخته‌بود. او کسی‌بود که از یکی از همان روستاها می‌آمد. وی، دوران کودک‌خانه و کلاس‌های ابتدایی را تجربه کرده‌بود و از مدیریت و سامان‌دهی کارها، هم رضایت‌داشت و هم خاطراتی بسیار خوش.

 

او حتی یک‌بار مرا به روستای خویش برده بود تا از نزدیک، بتوانم با چشم خود، خدمات و کارهای آقای احسان سلجوق را ببینم. مدتی بعد، چنان شوق دیدار وی، مرا فرا گرفته‌بود که توانستم با نوشتن نامه‌ای، از وی تقاضا کنم که مرا به عنوان یک شاگرد وفادار، درخانه‌ی خود بپذیرد. چنان بود که راه، برای رفتن من به خانه‌ی او، هموارگردید. وی مردی بلند بالا و لاغر بود که ریش سپیدش، تمام صورت وی را، شکوه و جلالی قدیسانه می‌بخشید. ریش وی اگر چه چندان بلند نبود اما آن‌قدر بود که بتواند گاه در ضمن صحبت‌کردن، آن را در زیر چانه، در مشت خود بفشرد و از آن طریق، تمرکز فکر پیداکند. جالب آن که او در خلال سال‌هایی که من به خانه‌ی او می‌رفتم، هیچ‌گاه نشان نداد که با مذهب چه رابطه‌ای دارد. نه بدِ مذهب را می‌گفت و نه خوب آن را. اما وقتی در باره‌ی ادیان مختلف صحبت می‌کرد، دیدگاهش، یک چشم‌انداز علمی داشت. من نخستین‌بار از دهان او شنیدم که مذهب، شخصی‌ترین باوری است که یک فرد می‌تواند داشته‌باشد.

 

او می‌گفت:«اگر من بخواهم به علت ریشی که دارم، دیگران را به زور، وادارم که ریش‌ بگذارند و یا حتی عکس آن، مردم را از گذاشتن ریش، منع کنم، همان اندازه زشت و دخالت در زندگی خصوصی انسان های دیگر است که من بخواهم بدانم که مردم چه مذهبی دارند و یا آنان را از داشتن این مذهب بازدارم و به داشتن مذهبی دیگر، تشویق‌کنم. طبیعی است که هرکسی دوست دارد مسائل خصوصی زندگی خویش را برای خود نگه دارد و انتظار داشته‌باشد که دیگران، در نقش دولت یا معلم و یا بزرگ خانواده، نخواهد عملی علیه آن و یا به نفع آن انجام دهد.» برای من، شنیدن حرف‌های او در این زمینه، به هیچ وجه، قابل هضم نبود. نه این‌که ناراحت می‌شدم. بلکه اوصلاً درک نمی‌کردم که منظور او چیست. حتی نمی‌توانستم رابطه‌ی منطقی و قابل قبول، میان مثال‌های او و خصوصی بودن مذهب، پیداکنم. حتی وقتی این مورد از حرف‌های وی را برای پدرم تعریف‌کردم، او گفت:«یقیناً این مرد، دیوانه شده و در سنین پیری، عقل خود را از دست داده‌است.»

 

واقعیت آنست که پدر من، نه مذهبیِ متعصب بود و نه انسانی عمیق‌اندیش. او فقط مذهبی را از پدر و مادرش به ارث برده‌بود. اما با وجود این، وقتی شخصی بودن مذهب را از دهان من و به روایت از آقای احسان سلجوق شنید، نخست گفت:«نمی‌فهمم. شخصی بودن یعنی چه؟ وقتی عقل ما بزرگ‌ترها به فهم این حرف‌های صدتا یک غاز قد ندهد، شما که جوان هستید و کم تجربه، طبیعی‌است که چیزی از آن نخواهید فهمید.» البته، من آقای احسان سلجوق را بیشتر از پدرم قبول داشتم و با وجود آن‌که این نکته، به عنوان یک موضوع مبهم در برابر من خودنمایی می‌کرد، آن را ناشی از کمبود دانش و تجربه‌ی فردی خود، تلقی می‌کردم نه عیب او. وی همیشه توصیه می‌کرد، کسی را بی‌دلیل بزرگ نکنید. حتی اگر بزرگ هم می‌کنید تا همان حدی که شناخت عقلی و تجربی دارید، بزرگ‌کنید. چنین بزرگ کردن‌هایی، ممکن‌است انتظارات غیرمنطقی و اغراق‌آمیزی را سبب شود که به علت عدم تحقق آن‌ها، انسان نه تنها از چنان فرد یا افرادی، ناامید گردد، بلکه ستایش و بزرگ‌شماری آنان، عملاً تبدیل به تحقیر و نفرت ‌گردد.

ادامه دارد

با کدام ترازو


بسیار شنیده و دیده‌ایم که یک نشریه یا مؤسسه، در بسیاری از کشورهای جهان، برای برگزاری یک بزرگ‌داشت خاص و یا انجام یک مسابقه‌ی معین و یا بررسی یک مورد تاریخی و یا اجتماعی، از نویسندگان گوناگون، خواسته‌است تا مقاله یا داستانی در پانصد، هزار و یا هزار و پانصد کلمه بنویسند و برایشان بفرستند. بسیاری چنان می‌کنند و تمام تلاش خویش را نیز به کار می‌برند تا با همان محدودیت واژگانی، نکته‌ای را که در صدد بیان آن هستند، دستِ کم به بررسی‌کنندگان آن نوشته‌ها، انتقال‌دهند. این‌کار، قطعاً نیاز به توانایی خاصی دارد که یک نویسنده بتواند اندیشه‌ها‌ی خویش را چنان تنظیم‌کند که نه تنها در آن ظرف معین و محدود از واژه‌های یک زبان جا بگیرد، بلکه آسیبی هم به محتوای آن نوشته یا پیام، وارد نسازد.

 

واقعیت آنست که من در برابر چنین آزمونی قرار نگرفته‌ام تا بتوانم از تجربیات فردی خویش سخن بگویم. اما موردهایی را خود تجربه کرده‌ام که به دلیل محدودیت جا در یک صفحه‌ی خاص، می‌بایست نوشته‌ای کوتاه و خلاصه ارائه‌داد. البته می‌توانم بگویم که این گونه آزمون‌ها، از نوعی نیستند که نویسنده تربیت کنند. زیرا برای تربیت یک نویسنده، ابزار و علل دیگری در کار است که ارتباطی به مطلب مورد بحث ما ندارد. اما محدود کردن یک فرد که می‌بایست در فضایی تنگ و بسته، قدرت‌نمایی‌ کند، نکته‌ای است که با شکوفایی و آزدی عمل و ذهن فرد، در ستیز قرار می‌گیرد. زیرا چنان محدودیتی، نه تنها او را در فضایی تنگ و نفس‌گیر قرار می‌دهد بلکه از وی می‌خواهد که هرچه می‌تواند نفس‌های عمیق خود را در چنان فضایی از نوشتن، به آزمون بگذارد. شاید اگر برگزارکنندگان مسابقه و یا خواستاران چنان نوشته‌هایی، به عنوان مثال، یک مرز حداقل به عنوان پانصد واژه و یک مرز حداکثر تا هفتصد واژه تعیین می‌کردند، در آن‌صورت، نویسنده، تلاش می‌کرد تا ایستگاه اصلی خویش را در مرز حداقل قراردهد و اگر از آن مرز، به دلایل معنایی هم گذرکرد، بداند که از یک حاشیه‌ی اطمینان معین نیز برخوردار است. در آن صورت، نویسنده، بی‌گمان، کمتر دچار اضطراب می‌گردید.

 

من هرگز در صدد آن نیستم که ابتکار عمل چنین مؤسسه‌هایی را نفی‌کنم. قطعاً آنان به دلیل نبودن افراد کافی برای بررسی‌کردن نوشته‌های مورد نظر و نیز خطر آن‌که برخی افراد، ممکن‌است نوشته‌ای ارائه‌دهند که سر از بحر طویل درآوَرَد بی‌آن‌که این بحر طویل، از محتوای متناسب با واژه‌های ارائه شده برخوردار باشد، ناچارند از همان آغاز، به محدودیت‌های خاصی، متوسل‌گردند. حتی چه بسا در این میان، دلایل محکم دیگری هم برای این کار داشته‌باشند. اما تردید نیست که نویسندگان حرفه‌ای، در چنان فضایی، دیگر از اندیشه‌ی واژه‌پردازی و ارائه‌ی آرایه‌های زبانی دست می‌کشند و از زبانی استفاده می‌کنند که بیشتر استفاده‌ی کارکردی دارد تا زیبایی‌شناسانه. از این‌رو، چه بسا در چنین فضایی، استعاره‌ها، تشبیه‌ها و خیال‌پردازی‌های هنرمندانه، جای خود را به نوعی واژه‌پردازی بدهد که نقش آن در درجه‌ی اول، سالم رساندن پیام نویسنده به خواننده‌است و نه به نمایش گذاردن زیبایی‌های جادویی زبان.

 

این پدیده، مرا بی‌اختیار به یاد یک جمله‌ی لهستانی انداخت که می‌گوید:«بهتر است کلمات، وَزن گردند تا آن که شمرده شوند.» شاید کسی که این جمله را برزبان آورده، عملاً اشاره به تفکری داشته که کَمیّت را بر کیفیّت ترجیح می‌داده‌است. چه این کمیّت، اشاره به شمار واژه‌های به کاربرده شده توسط یک نویسنده داشته‌باشد و چه به شماره‌ی کتاب‌هایی که او نوشته، عملاً تفاوتی نمی‌کند. در این جمله‌‌ی لهستانی، هدف، ارتقاء کیفیت یک نوشته‌است نه طولانی بودن آن. هرچند بسیاری نوشته‌های ارزشمند و با کیفیت نیز هستند که به دلیل فشردگی حجم مطلب، طولانی شده‌اند. به اعتقاد من، این جمله، دربردارنده‌ی نکات دیگری نیز هست. از جمله آن که «نوشته» به علت ماندگار بودن خویش، چه از نظر ارزش تاریخی و فکری و چه از دیدگاه محفوظ نگاه‌داشتن فیزیکی آن در قالب کاغذ و یا هرچیز دیگر، باید در به کارگیری واژه‌ها، احتیاط لازم به کار رود. در طول تاریخ، چه نوشته‌هایی که بدون سبک‌سنگین کردن از سوی نویسنده‌ی آن، جان او را برباد داده و یا خاندانی را به پراکندگی و آشفتگی کشانده‌است.

 

شاید خواننده به این نکته بیندیشد که قطعاً چنان نوشته‌ای، چون حقیقت را برزبان آورده، مجازات نویسنده‌ی آن از سوی دایره‌ی قدرتِ فراقانون، در قالب مرگ، رقم خورده‌است. از سوی دیگر، ممکن است به ذهن کسانی برسد که به گونه‌ای خشم‌آگین مطرح سازند که آیا نتیجه این می‌شود که نویسندگان نباید حقیقت را برزبان بیاورند بدان دلیل که دارندگانِ قدرتِ فراقانون را آشفته‌حال می‌سازند؟ پاسخ من آنست که احتیاط در به کارگیری واژه‌ها، به معنی آن نیست که انسان از بیان حقیقت خود‌داری ورزد و یا هدف‌های انسانی و اخلاقی خویش را ندیده بگیرد. غرض آنست که نویسنده به این نکته بیندیشد که در بیان هر موضوع، اندیشیدن به عواقب آن را، چه از نظر فردی، چه خانوادگی و چه اجتماع، در چشم‌انداز خود داشته‌باشد. بیان حقیقت می‌تواند به ده‌ها شکل گوناگون انجام‌گیرد. طبعاً آن شکلی می‌تواند مؤثر واقع گردد که خواننده را چنان برنیاشوبد که قبل از خواندن همه‌ی مطلب، آن را به گوشه‌ای پرت‌کند و مجال هرگونه اندیشیدن و زیر و رو کردن مطلب را از وی بگیرد. وحتی از شدت خشم، او را به اندیشه‌ی انتقام وادارد. چنین نوشته‌ای، قبل از آن که داروی درد به شمار آید، زهری است که کام نویسنده، خواننده و چه بسا شماری دیگر را تلخ می‌سازد.

 

در روزگار کنونی، به دلیل در دسترس بودن امکان نوشتن یک یا چند جمله برای هر فرد که خواندن و نوشتن می‌داند از طریق رسانه‌های اجتماعی گوناگون، چنین نوشتن‌هایی نه تنها به سادگی میسرگردیده بلکه افرادی را که در پی انتقام و یا تحقیر فرد معینی هستند، وا ‌داشته تا «وزن» ناکرده، واژه‌هایی به کار ببرند که برای همه‌ی افراد درگیر، عواقب ناخوشایندی دارد. در کشور ما، پدیده‌های سیاسی، جزو چنین مقوله‌ای است. گاه وقتی یک فرد معین که بینش سیاسی خاصی را مطرح می‌سازد که مورد پسند افراد دیگر نیست، با آن‌چنان سنگ‌های سنگین و آلوده‌ای مورد حمله قرار می‌گیرد که گویی افراد حمله‌کننده، از یک‌طرف، قاضی دادگاه هستند و از طرف دیگر، در دست خود اسنادی علیه آن شخص دارند که حتی از اسناد و مدارک محضری نیز اعتبار آن‌ها بیشتر است. طبیعی‌است که این گونه برخوردهای واژگانی که کلمه‌ها بی‌هیچ وزن‌کردن و یا اندیشیدن به قدرت ویران‌گرانه‌ی آن‌ها، به سوی کسی رها می‌شود، شایسته‌ی جوامعی‌نیست که خود آن افراد، فریادشان از دستِ قدرت مدارانِ فراقانون به عرش بلند است و از این که آنان تحمل شنیدن و داشتن باورهایی جز باور خود را ندارند، اندوهگین و آزرده‌اند.   

سه‌شنبه 27 مارس 2018

آن مفهوم رازبار

 


انسان برای بیان برخی مفاهیم، نه تنها به شک و تردیدهایی گرفتار می‌گردد بلکه حتی موردهایی را که تصور می‌کند از مرز تردید و دودلی هم گذشته، بازهم در عمق باورها و یا در رگه‌هایی از باورهای ذهنی خویش، با نوعی تردید و ناباوری، در معرض نگاه خویشتن قرار می‌دهد. یکی از این مفاهیم که در خود، تضادی را هم می‌پروراند دانایی و نادانی است. برای دانایی، در فرهنگ‌های واژگان زبان‌های مختلف، بسیاری برابرهای معنایی می‌توان یافت. برابرهایی که هرکس مطابق با سلیقه و رابطه‌ای که از نظر سوابق ذهنی و تجربی با یک واژه دارد، آن را برمی‌گزیند. کسانی ممکن است دانایی را هممعنای تحصیلات عالی بدانند و شماری، هم‌سنگِ مطالعات آزاد عمیق و عده‌ای، برابر با زیرکی و هوشیاری و نبوغ به شمار آورند. در حالی که واژه‌های مترادف، با وجود آن‌که از میان چند و چندین معنا که دارند، تنها در یک بُعد معین، می‌توانند با آن مفهوم، به یک انطباق و یا توافق نسبی برسند. در این زمینه،  لازم است من به تجربه‌های فردی خویش در ترجمه‌ی کتاب‌های گوناگونی که به فارسی برگردانده‌ام، اشاره‌کنم. شاید در این زمینه، کتاب چهارجلدی «شعر و حقیقت» وُلفگانگ گوته، نمونه‌ی عملی خوبی‌باشد. هرچند در ترجمه‌ی کتاب‌های دیگر نیز، اندکی کمتر و یا گاه بیشتر، به چنین تجربه‌ای برخورد کرده‌ام.

 

من در ترجمه‌ی این چهار جلد، به موردهایی برمی‌خوردم که معنی واژه را می‌دانستم اما احساس می‌کردم که آن واژه در آن متن، چنان معنایی را که من بدان واقفم، نمی‌رساند. آن‌گاه پس از مراجعه به فرهنگ واژگان، در می‌یافتم که واژه‌ی مورد نظر، گاه شش تا هفت و در موردهایی، حتی بیست برابر معنایی گوناگون دارد. من می‌بایست به تک تک آن برابرها مراجعه می‌کردم و می‌آزمودم که کدام یک در آن بافتی که گوته به کار برده‌است، می‌تواند معنی مناسب را به خواننده القاء کند. گاه در جایی دیگر و یا در کتابی دیگر، به همان واژه برمی‌خوردم که نویسنده‌ی دیگری، آن را در کتاب خویش به کار برده‌بود. اما آن‌بار، آن معنایی که من به عنوان مثال، در ترجمه‌ی کتاب گوته مورد استفاده قرار داده‌بودم، در آن‌جا نمی‌توانست مصداق داشته‌باشد. از این‌رو، باید خود را از تفسیرهای کلی‌گویانه در مورد برابرهای معنایی ناب و یا برابرهای معنایی ریاضی‌گونه، رها سازیم. زبان از ابزارهایی‌است که این‌گونه ریاضی‌گونگی را نمی‌پذیرد.

 

وقتی می‌گوییم من در جیبم بیست تومان پول دارم، صرف‌نظر از ارزش خرید آن در بازار، بیست تومان، همان بیست تومان است. اگر چه در سال 1340 خورشیدی، یک بنّای معتبر، در شهرستانی مانند نیشابور، روزی هفده تومان مزد می‌گرفت که با آن می‌توانست یک خانواده‌ی چند نفره را بدون هیچ‌گونه نگرانی، اداره‌کند. در حالی که شاید امروز، یک بنّا، حتی نتواند با آن هفده تومان، یک آدامس و یا چیزی در این حد بخرد. واقعیت آنست که بیست تومان یا هفده‌تومان، چه در آن زمان و چه حالا و چه بسا صد سال دیگر، همان هفده یا بیست تومان باقی بماند. اما از نظر ارزش قدرت خرید، در اوج و یا در قعر قرارداشته‌باشد. اما در زبان، وقتی کسی بگوید حالم خوب نیست، می‌تواند برابرهای معنایی و یا محتوایی آن، بسیار باشد. من تنها به چند نمونه اشاره می‌کنم:

 

1/ حالم خوب نیست: جایی از بدنم درد می‌کند.

2/ حالم خوب نیست: نگرانی سلامتی کسی هستم که برای من بسیار عزیز است.

3/ حالم خوب نیست: هرچه به کسی که فرزند، برادر و خواهر من است، زنگ می‌زنم، جواب نمی‌دهد. با این جواب ندادن، هزار فکر و خیال به ذهن من راه می‌یابد.

4/ حالم خوب نیست: درآمدم کم است و کفاف هزینه‌های زندگی‌ام را نمی‌دهد. نمی‌دانم چکار کنم.

5/ حالم خوب نیست: امروز با رئیسم یکی به دو کردم. ممکن است فردا مرا از کار اخراج کند.

6/ حالم خوب نیست: فلان بانک ورشکسته شده و تمام پس انداز زندگی مرا بالا کشیده‌است.

7/ حالم خوب نیست: دخترم با شوهرش اختلاف دارند. می‌ترسم شوهرش او را طلاق دهد و دخترم گرفتار پریشانی و نابسامانی گردد.

 

در این زمینه، می‌توان نمونه‌های بسیارتری را ارائه‌داد. چنان که می‌بینم، در هر زمینه‌ای که ما مفهومی را ارائه می‌دهیم، اگر شنونده‌ی ما نداند که خوشحالی، بدحالی، عصبانیت، افسردگی، احساس خوشبختی، احساس تیره‌روزی و صدها احساس دیگر ما چه معنی می‌دهد و به کدام موضوع اشاره‌دارد، زمینه برای تعبیر و تفسیرهای گوناگون، کاملاً باز است.

 

اینک به مفهوم دانایی‌ و نادانی برمی‌گردیم. در فرهنگ واژگان و حتی در میان اهل زبان، دانایی، گاه به معنای آنست‌که یک فرد، دانش بسیار دارد. اما در موردهایی، از واژه‌ی دانایی، می‌توان معناهایی از قبیل درک خوب، فهم بالا، شعورعمیق، تربیت دلپذیر و بسیاری مفاهیم دیگر بیرون‌کشید. درست ‌است که دانایی از مصدر دانستن گرفته شده. اما در معنای دانستنِ چه چیز، عملاً مردم، اتفاق نظر ندارند. برای شماری، دانستن یعنی کسی که توانسته‌است از طریق مطالعه‌ی آزاد و دلخواه و یا تحصیلات دانشگاهی و پژوهشی در یک خط معین، به دانش‌های معینی در حوزه‌ی معینی از قبیل ادبیات، هنر، فلسفه، تاریخ و جامعه و بسیاری موردهای دیگر، دست یافته‌باشد. اما دانایی برای شماری، نه به معنای چنان دانستنی که نام‌برده‌شد، بلکه به معنای دانستن رمز و رازِ زندگی، رمز و رازِ برخورد با دیگران، رمز و رازِ حل مشکلات عاطفی، رفتاری و بیرون آمدن از بحران‌های خاص، معنی می‌دهد.

 

یک مَثَل روسی می‌گوید:«بهتر است انسان بی‌سواد باشد اما دانا تا آن‌که باسواد باشد اما نادان.» نظیر این مَثَل در زبان‌های دیگر نیز وجود دارد و حتی ما آن را از زبان بسیاری از شخصیت‌های اندیشمند نیز شنیده و یا خوانده‌ایم. تقریباً می‌توان گفت که بشریت عاقل، با محتوای این جمله، به طور غیر رسمی، توافق دارد. در این‌جا می‌بینیم که دانایی و نادانی، همیشه لزوماً ارتباطی به تحصیلات دانشگاهی و حتی تعداد کتاب‌هایی که یک انسان خوانده‌است ندارد. در این‌جا، دانایی، به نوعی موهبت ذاتی، نوعی هوشیاری باطنی و دقت عمل انسان بر همه‌ی روندهای زندگی، اشاره دارد. روندهایی که از شکست و پیروزی، از خوشبختی و بدبختی، از بحران و آرامش، سرشار است. من می‌خواهم بگویم که چه بسا، این دانایی، عملاً ارتباط چندان تنگاتنگی با آن هوشیاری باطنی و یا به قول مردم، «زیرکی و هوش خداداده» نداشته‌باشد.

 

من نمی‌دانم نام آن را چه باید گذاشت. گاه به افرادی برمی‌خوریم که نه کتاب‌خوان بوده‌اند و نه تحصیلات عالی دانشگاهی داشته‌اند و نه حتی از چندان هوش برجسته‌ای در بسیاری از عرصه‌های زندگی برخوردار بوده‌اند. اما همینان، در چهار راه‌های بحران و آشوب، در گذرگاه‌های خشم و طغیان و در گره‌گاه‌های پرخطر، از خود، چنان برخوردهای پخته، عمیق و حساب‌شده‌ای به نمایش گذاشته‌اند که بسیاری از تحصیل‌کردگان و کتاب‌خوانان را به تحسین واداشته‌اند. آیا در دورانی از زندگی، خاصه در همان سن و سال‌های شکوفایی ذهنی، کسی بر سر راه اینان قرار گرفته و در وجودشان، عنصر یا استعداد خاصی را بیدار کرده است که در طول سال‌های دیگر زندگی، آنان، آن را به عنوان راهنمای عمل، عمیقاً به کار بسته‌اند؟ من پاسخ قاطعی ندارم.  نکته‌آنست که هرکس برای این گونه دانایی، نامی برگزیده‌است. هرچند در محتوا، همه‌ی آنان که از تواضع فکر و رفتار برخوردارند و با عقلانیت و شکوفایی فکری، در ستیز نیستند، اتفاق نظر دارند که این گروه، انسان‌هایی قابل اعتنا و سزاوار بررسی بیشتری هستند. چه بسا اگر در میان ملت‌ها، چنین شخصیت‌هایی وجود نداشتند، وضع بشریت، هنوز هم بیشتر از این، می‌توانست با بحران، آشوب، بی‌عدالتی و نابرابری، گره بخورد.

شنبه 24 مارس 2018

 

ملوک‌الطوایفی فرافکنانه

 

در بیشتر فرهنگ‌های جهان، خاصه در کشور غیر دمکرات، پدیده‌ی «من» و «ما» به عنوان گزینه‌ی برتر در اندیشه، رفتار، افتخارات اخلاقی از قبیل شجاعت و مقاومت، ظلم‌ستیزی، بخشندگی و صدها صفت دیگر، جلوه‌ی چشم گیری داشته‌است.  از طرف دیگر، پدیده‌ی «او» و «آن‌ها» به عنوان گزینه‌ی بد یا بدتر، در گستره‌ی همه‌ی آن ویژگی‌ها اما به شکل منفی، آشکارا و یا گاه اندکی با اصطلاحات و یا واژه‌هایی خاص، در معرض دید دیگران قرار می‌گیرد. هرچند در فرهنگ‌های رشدکرده و از صافی «نقدزمانه» گذشته، این گونه گمانه‌زنی‌ها، کمتر به چشم می‌خورد. در این حوزه‌، شاید بتوان نوعی ملوک‌الطوایفی باورمندانه را در تقسیم انسان‌ها به «خود»ی‌ها و «غیرخودی»‌ها شاهد بود. این جلوه‌ی «ملوک الطوایفانه» در فرهنگ و ادبیات ما، هنوز هم به حیات خویش ادامه می‌دهد.

 

در این‌جا، من به یک نمونه از صائب تبریزی اشاره می‌کنم و سپس بحث را پی می‌گیرم. صائب می‌گوید:


آن نـَـخل نـاخلف کــه تَبَرشد زما نبود

ما را زمانه گر شکند، ساز می‌شویم

 

این نگرش اگر چه از زبان صائب، به شکلی بسیار زیبا به بیان کشیده شده، اما محتوای آن، بیانگر نگاه یک ملت‌است. گویی اعتراف به شکست، اعتراف به اشتباه، اعتراف به اندیشه‌ی کژ و مَژ، در آزادی و اختیار، محلی از اِعراب ندارد. با توجه به توانایی فرد یا گروه در توجیه یک شکست، یک اشتباه فاحش، یک تصمیم‌گیری فاجعه‌آمیز، می‌توان از سوی همین افراد، شاهد توضیحات مفصل و زیر و رو کننده‌ای بود که سرانجام، حتی شنونده‌ی صبور، شکیبایی خویش را از دست می‌دهد. زیرا چنان توضیحات و تو جیهاتی از سوی آن فرد، آن شخصیت و یا گروه، بازتاب پنهان کردن بی‌دانشی، ضعف، بی‌توجهی و نداشتن صداقتی‌است که شنونده از آغاز، از چنان فرد، افراد و یا مقامی، انتظار داشته‌است.

 

سال گذشته در سوئد، از طریق رسانه‌های کاونده و یابنده‌ی حقیقت، این نکته برملاشد که اداره‌ی کل راهنمایی و رانندگی این کشور که زیر نظر وزارت راه و ترابری، به کار مشغول‌است، مسؤلیت حفظِ شماری از اطلاعات محرمانه را به عهده‌ی یک شرکت کامپیوتری خارجی سپرده که مطمئن بودن آن شرکت از نظر امنیتی، قبلاً  از سوی سازمان اطلاعات و امنیت این کشور، تأیید نشده‌است. پس از مقداری بحث‌ها و گفتگوهای تلویزیونی، رادیویی و مطبوعاتی، سرانجام دو وزیر، یکی وزیر کشور و دیگری وزیر راه ترابری و همچنین مدیر کل اداره‌ی راهنمایی و رانندگی، از کار برکنارشدند و موضوع به آن‌جا کشیده شد که کمیته‌ی خاصی در مجلس، باید از همه‌ی این افراد و حتی نخست‌وزیر این کشور، استیضاح به عمل می‌آورد تا ریشه‌ی این اشتباهات و بی‌مسؤلیتی‌ها شناخته‌شود و از تکرار آن جلوگیری گردد. در یکی از این استیضاح‌ها که بخشی از آن، از تلویزیون سوئد پخش‌شد، مدیر کل راهنمایی و رانندگی که مردی حدود شصت ساله بود، به حاضران آن مجلس با صداقت کامل، نه تنها مسؤلیت خویش را پذیرفت بلکه این نکته را برزبان جاری ساخت که:«من بسیار نادان و خام بوده‌ام. ما نمی‌بایست این اشتباه را مرتکب می‌شدیم.»

 

شنیدن و دیدن چنین مناظری در این کشور و بسیاری از کشورهای دمکرات جهان، چنان عادی‌است که فقط زمانی غیرعادی تلقی می‌شود که رفتاری جز این، از فرد یا افراد مسؤل سر بزند. روزانه، در خبرهای ورزشی، بسیار شنیده می‌شود که این یا آن بازیگر ورزشی در مصاحبه با خبرنگار رادیو و یا تلویزیون در بیان علت شکست گروه خویش به سادگی، این نکته را مطرح کرده:«واقعیت آنست که حریف از ما قوی‌تر بود. ما کاملاً غافلگیرشدیم. حرکات ما در این یا آن قسمت از میدان ورزش، بسیار نادرست، سازمان‌دهی شده‌بود.» حتی زمانی که پیروز می‌شوند، با خوشحالی، احساسات خود را به شکل واقع‌بینانه‌ای بیان می‌دارند. آنان در بیان این احساسات، نه خود را نابغه‌ی دهر به تصور می‌کشند و نه حریف را صرف‌نظر از آن که مسابقه، داخلی بوده‌باشد یا خارجی، افرادی نادان به شمار می‌آورند. من حتی در ادبیات این کشور تا این لحظه، به چنان موردهایی که در ادبیات ما و در برخوردهای روزانه‌ی مردم ما به چشم می‌خورد، برخورد نکرده‌ام.

 

وقتی در سرزمینی مانند سرزمین ما، این گونه ملوک‌الطوایفی فرافکنانه وجود دارد، معنای آن اینست که همه از دیدگاه خویش، دارنده‌ی همه‌ی خصلت‌های برجسته‌ی انسانی‌اند و «دیگران»، هرکه هستند، عملاً فاقد آن. این دیگران از دیدگاه هر گروه و هر نفر، باز به جز آن گروه یا نفر، همه‌ی مردم آن سرزمین را شامل می‌گردد. بدین معنا که گویی همه‌ی مردم، از خُرد و بزرگ، همه‌ی آن خصلت‌های بی‌اعتبار، منفی و نادرست را که برای دیگران ذکر می‌کنند، خود، آن را دارا هستند. شعر صائب، آشکارا  این نکته را بازگو می‌کند که انگار آن «ما» که با «دیگران» تفاوت های عظیم‌دارد، در آب و هوایی دیگر، با سنت‌ها، آداب و رسوم و تربیتی دیگر رشد کرده‌است که اگر حتی در معرض فشار و شکنجه و درد و بیماری قرار بگیرد، نه تنها نمی‌شکند، بلکه تبدیل به عنصری برجسته، ارزشمند و مثبت برای خود و بشریت می‌گردد. در حالی که آن «دیگران» که گویی در آب و هوایی متفاوت از آن «مایان» رشد کرده‌اند و در مدرسه و دانشگاهی برتر و کاملاً متفاوت‌تر، درس خوانده و تخصص یافته‌اند، هزاران فرسنگ از چنان ویژگی‌هایی فاصله دارند.

 

واقعیت آنست که ما همه به تجدید نظر بنیادی در ارزش‌گذاری‌ها و در نگرش‌هایمان به جهان و مردم جهان نیازمندیم. اما قبل از همه، این کار، برای نسل‌های آینده، باید از پیش‌دبستان و مدرسه آغازگردد. آموزگاران و استادان ما، همه به آموزش‌هایی مستقیم و غیر مستقیم احتیاج دارند. وقتی در سرزمینی، وزیری به یک خبرنگار توهین می‌کند بی آن‌که آن خبرنگار جرمی مرتکب شده باشد، رفتار این وزیر، برای هزاران هزار انسان خام و بی‌تجربه، راهی می‌گشاید که آنان نیز می‌توانند اگر قدرت دارند، از نظر رفتاری، با زیردستان خویش، هرگونه که تمایل دارند رفتار کنند. مدتی پیش، خانمی در سن و سالی بالای سی‌سال برای من تعریف می‌کرد که پدر او، در خانه، مانند همه‌ی پدرهای دیگر، حاکم مطلق بوده‌است. وی می‌گفت که پدرش از همان دوران کودکی به آنان گفته‌بود که فرزند باید «به چشم، خوار باشد و به دل، عزیز». این خانم توضیح می‌داد که پدرش به مادر او که از نظر تبار، به خانواده‌ی دیگری تعلق داشته، همان اندازه توهین روا می‌داشته که به فرزندانش. جالب آنست که مادرِ این خانواده، آموزگار نیز بوده‌است. او هیچ گاه رفتار شوهرش را زیر سؤال قرار نمی‌داده و حتی وقتی بچه‌ها از دست پدرشان ناراحت می‌شده‌اند، مادرشان، آنان بدین شکل تسلی می‌داده که «پدرتان» حق دارد. او بهتر از من و شما می‌فهمد. ما باید توسری‌های او را تحمل کنیم. این خانم که خود تحصیلات بالای دانشگاهی دارد، حالا اقرار می‌کند که او و دیگر خواهران و برادرانش در چه جهنمی زندگی می‌کرده‌اند.

 

تصور نکنید که این مرد خانواده، از تحصیلات بالا و یا شغل پر اعتبار اجتماعی برخوردار بوده و یا در بانک‌ها، پول‌هایش از پارو بالا می‌رفته‌‌است. تحصیلات او نسبت به همسر و فرزندانش، حتی کمترین تحصیلات بوده اما با رفتاری مهاجمانه در گفتار و در عمل، همه را در چنگ قدرت خویش نگاه داشته بوده‌است. جالب آنست که من پدر این خانواده و فرزندانش را از نزدیک می‌شناسم. تصویری که من در سال‌های گذشته، از حرف‌ها و ادعاهای پدر خانواده داشتم، نشان از شخصیتی می‌داد، دمکرات، برابری طلب، ارزش‌گذار برابرخواهانه میان زن و مرد، دختر و پسر و طرفدار مذاکره و مصالحه و حتی متنفر از انتقام و زورگویی. تردید نیست که این شرایط خاص، وضعیت رایج در همه‌ی خانواده‌های ایرانی نیست و گذشته از این‌ها، بدون بررسی علمی و آماری، نمی‌توان در این زمینه، قاطعانه اظهار نظری کرد. اما با توجه به نمونه‌های رفتاری، می‌توان ادعاکرد که درصد این نوع برخوردها، در جامعه‌ی ایران، بسیار بالاست.

 

با چنین تربیت و رفتاری در خانه و خانواده و حضور خانمی که آموزگار بوده و توسری خور شوهر خویش، چگونه می‌توان انتظار داشت که نسل تربیت‌شده‌ی بعدی، در زیر دست او و افرادی نظیر او، انسان‌هایی کاملاً واقع‌بین، دور از انتقام و نفرت، رشد کرده‌باشند. با چنان وضعیتی، چگونه می‌توان صائب‌وار ادعا کرد که آن «نخل ناخلف»، متعلق به ما و خانواده‌ی ما نبوده‌است. زیرا ما از «تبار» دیگری می‌آییم.

جمعه 16 مارس 2018