چند روز بعد که پسرخاله ام را مجدداً ملاقات کردم، او دنبالهی ماجرای دوربین مداربسته را اینگونه بیانکرد که بله، فروشنده دوربین به باغ آمد و نگاهی به چشمهای دوربینکرد و گفت که مشکل مورد نظر، شامل ضمانت نمیشود و برای تعویض آنها لازماست که فلان مبلغ پرداختگردد تا از دردسر ناامنی رهایییابد. پسرخالهام در پاسخ او، زهرخندی زده بود و گفتهبود:«اگر شما از همان اول میگفتیدکه این دوربینها هیچگونه ضمانتی ندارد، هم تکلیف من مشخصبود هم تکلیف شما. آخر در کجای دنیا رسماست که انسان یک میلیون تومان پول دوربین مداربسته و «هارد» آن را بدهد و بعد، هیچ چیز سر جایش نباشد و هیچ تضمینی برای ادامهی کار دوربین مورد نظر وجود نداشتهباشد.»
مرد فروشنده گفتهبود:«اگر ما چنان باغ سبزی را به مردم نشان ندهیم، از کجا نان بخوریم. فروشندههای بزرگ دوربینهای مداربسته که همهی سودِ کار در دست آنهاست، با ما بدتر از شما رفتار میکنند. اگر من به علت آشنایی و دوستی، گاه مجبور میشوم، جنس را به اقساط بفروشم، آنان که به ما میفروشند، به هیچ چیز دیگر جز پول نقد، رضایت نمیدهند.» جالب آنکه وقتی چند روز بعد که سری به فروشگاههای گوناگون پارچه و زعفران، دم پایی و سفرهی پلاستیکی و سیگار فروشیزدم، متوجهشدم که پسرخالهی من، خیلی دیر به فکر دوربین مداربسته افتاده است. زیرا بسیاری از مغازهها و یا فروشگاههایی که دستشان به دهانشان میرسد، آنجا را به دوربین مداربسته مجهز ساختهاند. انگار غیر از صاحبان مغازهها، بقیهی مردم چنان در معرض سوء ظن هستند که به کمتر از دوربین مداربسته آنهم با «هارد»های پرحجم که بتواند مدتها بدون دردسر و به طور شبانهروز، از عارف و عامی فیلم بگیرد، قانع نیستند. حال تا چه حد دوربین های مورد نظر در واقعیت کار میکند و یا جلو دزدیهای بیدرو وپیکر را میگیرد، موضوعی است که من و پسرخالهام از آن آگاهی نداریم.
در این سفر، من به فرزندانم اتمام حجتکردهبودم که از خراسان به جای دیگر نمیرویم. سفرهای قبلی که به نقاط مختلف ایران انجام شدهبود، بسیار فشرده و پردرد سربود. من دوستداشتم در این سفر، دیداری با دوستان قدیم خویش، خویشان و بستگان کهنسال، مغازهداران دوران کودکی و نوجوانی داشتهباشم. میخواستم ببینم که زمان در رفتار و گفتار و حتی جسم آنان، چه ردپایی گذاشتهاست.
پسرخالهام باغ بزرگی دارد که بیش از بیستسالاست تمام تلاش خویش را به کاربرده تا درختهای میوه در آن، سرزنده و شاداب باشند و بوتههای انگور، تا آنجا که میسر است، حاصل سالانهی خود را به سلامت، به ساحل مقصود برسانند. او سالهاست که نیمی از سال یعنی از فروردین تا پایان مهرماه را در آن باغ به سر میبرد. از آنجا که فاصلهی باغ وی تا شهر، چندان نیست، مشکلی برای رفت و آمد ندارد. از نظر امکانات ضرور برای زندگی، همهچیز در آنجا وجود دارد. برق، آب لولهکشی، گاز و حتی تلفن که اگر چه به کیفیت خطهای داخل شهر نیست اما در نبود تلفنهای همراه به هردلیلی، میتوان از آن سود جست و هزینهی کمتری پرداخت.
از طرف دیگر، دوتا از مشکلات بزرگ روستای او و اطراف، یکی نبود «نت» و دیگری عدم امنیت در برابر دزدیهای شبانه و روزانهی افراد بیکار است. نبود «نت» اگر چه جزو مشکلات بزرگ و یا حاد تلقی نشده اما برای برخی کاسبکاران، تبدیل به معدن طلا شدهاست. بدین معنی که آنان برای راهانداختن «نت» و سرعتی معادل یک مگابایت، به گرفتن مبالغ هنگفتی که سر به هفتصد هشتصد هزار تومان میزند، راضی نیستند اما در عمل، آنچه را که عرضه میدارند به هفتاد هشتاد کیلوبایت هم نمیرسد. عرضهی ادعایی خدمات و گرفتن پول مردم، همانند آب خوردن و وظیفهی روزانهی تقاضاکنندگان است اما ارائهی واقعی خدمات، دیگر به آنان ربطی ندارد. آنان، تلاش خود را کردهاند. اگر چنان نشده که آنان ادعاداشتهاند، دیگران مقصرند.
در مورد دزدیها و دزدان ریز و درشت، وضع به حد هراسآوری رسیدهاست. مسأله از این قرار است که بسیاری از دزدان، چنان زیر و بم خانهها و باغها را میدانند که فقط منتظر فرصتند تا صاحبان باغها و خانهها، لحظهای بیارامند و یا از ملک خویش دورشوند. برای آنان، هرچه دم دست بیاید غنیمتاست. از ارّه، بیل، کلنگ، شلنگ آب و حتی لولههای مسی، ظرفهای چینی و تلویزیون گرفته تا طلا و نقره و پول نقد و بسیاری چیزهای دیگر. همهی اینها جزو کالاهاییاست که دزدان به تناسب نیاز و توانایی خویش، به یغما میبرند. حتی در روز روشن و در جلو چشم صاحبانشان، گاو و گوسفند را سوار وانتهای «زامیاد» خویش میکنند و از صحنه میگریزند. صاحب مال، دستش به هیچ کجا بند نیست. اگر سواد خواندن و نوشتن داشتهباشد، نه در آن لحظه کاغذی دارد که شمارهی ماشین را یادداشتکند و نه پایی که به دنبال آنان بدود.
در رابطه با همین موردها، مدتیاست که پسرخالهی من، باغ خود را همچون بسیاری دیگر از مردمان وطن، به دوربین مدار بسته مجهز کردهاست. چندروز قبل از آمدن ما به تربت حیدریه و دیدار از او و باغش، او متوجه میشود که چندتا از چشمهای دوربین در نقاط مختلف باغ، خراب شده و وقت و بیوقت، صدای آژیر خود را به گوش همگان میرساند. از آنجا که دوربین مورد نظر، حداقل یک سال ضمانت دارد، او به فروشنده و نصبکننده زنگ میزند تا مشکل توصیفشده را برایشان بازگوکند. اما هرچه زنگ میزند، کسی پاسخ نمیدهد. ناگفته نماند که فروشندهی دوربین مدار بسته از همسایگان قدیمی پسرخالهی مناست و حتی چند سال پیش که گرفتار مشکل مالی شدهبوده، پسرخالهام از راه انسان دوستی به فریادش رسیدهبود.
باری، پسرخالهام هر روز، چند و چندین بار، در زمانهای مختلف به او زنگ میزند تا از او برای رفع مشکل دوربین کمک بگیرد. اما از آنطرف، کسی جواب نمیدهد. البته مغازهای که مرتب دوربین میفروشد و مشتریهای ریز و درشت در رفت و آمد هستند و چند و چندین نفر هم در آنجا کار میکنند، این پاسخ ندادن، نشان از تنها چیزی که ندارد، تمایل برای پذیرش مشتری و رفع و رجوعکردن گرفتاری اوست. پسرخالهام حتی برای فروشنده، پیامک میفرستد و در آن، مشکل خود را بازمیگوید. این نکته نیز کمکی نمیکند. سرانجام پسرخالهی من به سراغ اتاق اصناف میرود. همینکه موضوع را با اتاق اصناف، آن هم با سند و مدرک در میان میگذارد، یکی از کارمندان آنجا به همان شماره که پسرخالهام تا کنون از زنگ زدن نتیجهای نگرفتهبوده، زنگ میزند. فروشنده، فوراً گوشی را برمیدارد و خود را آمادهی خدمتگذاری اعلام میکند.
کارمند اتاق اصناف که با پسرخالهام آشناست و مردی است وظیفهشناس و صادق، با حالتی عتابگونه به او، نه تنها شکایت پسرخالهام را مطرح میسازد بلکه به او یادآور میشود که تو در مقابل اینهمه شکایت و حتی جریمهی سنگینی که مدتی پیش شدهای، بازهم دست از این مردمآزاری و بیاعتنایی به خواست مشتریان، برنمیداری. اگر اینبار کسی از تو شاکی باشد، خطر لغو جواز کسب، قدم بعدی خواهدبود. فروشنده که خطر را درمییابد، فوراً دستِ کم را میگیرد و هزار و یک بهانه میآورد که تا کنون در سفر بوده و همان چند لحظه پیش از سفر برگشته است. سپس قول میدهد که پسرخالهام را در مشکل دوربین مداربستهاش یاری رساند و نگرانی او را از دزدان آبدیده که به هیچ چیز مردم رحم میکنند، رفع کند.
توضیح:
دوستی دارم که ساکن انگلستاناست. او در خلال سالهایی که از ایران بدان دیار مهاجرت کرده، سهبار به سرزمین مادری خود بازگشتهاست تا دیداری از مردم، کوچهها و خیابانها و دشت و دمنِ زادگاه خویش داشتهباشد. این دوست، با وجود آن که علاقهی خاصی به یادداشتبرداشتن و حتی نوشتندارد، اما در عمل، این کار برایش چندان میسر نبودهاست. علت علاقهی وی به نوشتن، خاصه زمانی که به ایران میرود، فوران احساسات و اندیشههایی است که جان او را در بر میگیرد. در دو سفر پیشین، او پس از بازگشت به انگلستان، یادداشتهای سردستی خود را جهت انتشار برای من فرستادهبود که آنها را تنظیمکنم و در صورت امکان، منتشرسازم. من نیز در همان زمان، آنها را با مقداری ویرایش واژگانی، در وبلاگ «آوازهای خار بیابان» منتشرساختم. تلاش من همیشه بر آن بودهاست که به محتوای یادداشتهای وی، وفادار باشم و جز در حوزهی زبان و القاء درست مفهوم، تغییر دیگری در آنها وارد نسازم.
لازماست یادآورشوم که این دوست در همان سالهای جوانی با دختر یک کشیش انگلیسی در شهر «منچسترManchester»که در شمال غربی انگلیس قراردارد، ازدواجکرد. حاصل این زندگی مشترک، چند فرزند بودهاست که همگی همانند پدرشان، ایران را همچون انگلستان، بخشی از زندگی و فرهنگ خود میدانند. او در خلال اینسالها که فرزندانش دوران رشد را میگذراندهاند، تلاش داشتهاست دور از تعصب و یا احساسات گذرنده، با آنان به گونهای رفتار کند که علائق فکری و فرهنگی آنان نسبت به ایران و انگلستان، چنان نباشد که این یک قربانی آن دیگری گردد. کوشش وی بر این نکته تمرکز داشته که «انسان جهانی» و «عام» را در مرکز باورهای خویش قراردهد. از این روست که فرزندان وی، با وجود تولد و رشد در جامعهی انگلستان، نه تنها خود را با ایران و فرهنگ آن، بیگانه نمیدانند بلکه آن را بخشی از زندگی و اندیشههای روزانهی خود میشمارند.
جالباست بدانید که پدر همسر وی، در روزگار جوانی، کارگر بافندگی در یکی از کارخانههای منچستر بودهاست. اما خیلی زود دریافته که این صنعت در داخل خاک انگلستان، آیندهای ندارد. او به این نتیجه رسیده که سرمایهداری انگلستان، در صدد است از نیروی کار ارزانقیمت در کشورهایی مانند هند، بنگلادش و پاکستان بهره بجوید و دیر یا زود، بیشترین فعالیت خویش را در چنان مناطقی، متمرکز کند. این کارگر جوان که تحصیلات چندانی هم نداشته و هنوز ازدواج هم نکرده، تصمیم میگیرد به تحصیلات خود ادامهدهد و مهمتر از همه آن که در رشتهی الاهیات درس بخواند تا در آینده، به عنوان کشیش، مشغول به کارشود. دوست من از خاطرات این کشیش در حوزهی کلیسا و جامعه، گفتنیهای شنیدنی و ارزشمندی دارد.
نکته آنکه او شغل کشیشی را نه به دلیل اعتقادات مذهبی بلکه به دلیل انگیزههای اجتماعی و مطالعه در برخورد مردم با پدیدهی دین و باورهای ماوراء طبیعی، انتخاب کردهاست. او از کسانی بوده که حتی در موعظههای کلیسایی خود، کمتر به مقولات مذهبی در چشمانداز گناه و ثواب میپردازد. بلکه بیش از هرچیز، بهبود زندگی انسان، تعالی بخشیدن به مناسبات ارزشمند انسانی و دوری جستن از خشونت و تبعیض، مورد توجهاوست. او در این سفر، به طور عمده، در شهر تربت حیدریه که زادگاه اوست و دیگر شهرهای استان خراسان، از جمله، گناباد، طبس، بیرجند، نیشابور و سبزوار، به سیر و سفر پرداختهاست.
๏ ๏ ๏
قراربود سال آیندهی میلادی یعنی 2015، سفر دیگری به ایران داشتهباشیم. اما «مَدیسون/Maddisson» و «اَمبِر/Amber» که در سفر قبلی کوچکتر بودند، دوست نداشتند که از دو خواهر بزرگترشان «آلیس/Alice» و «جولیا/Julia» در مورد دیدن مناظر ایران و دیدار با مردم، چیزی کم بیاورند. از این رو، اصر آنان مرا واداشت تا این سفر را یکسال جلوتر بیندازم و با آنها راهی ایران شوم. آنان با وجود آنکه سفر قبلی را به خوبی به یاد میآوردند اما نمیتوانستند ارزیابی واقعبینانهای از پدیدهها داشتهباشند. بخشی از ارزیابیهای ما تشکیل شده از ارزیابیهای دیگران است که ما آنها را میآموزیم و عملاً در رفتار و گفتارمان به گونهای بازتاب مییابد. اما برای داشتن یک ارزیابی واقعبینانه که مبتنی بر تجربه و آزمون فردی باشد، انسان نیاز به کسب تجربههای بیشتری دارد. از همینرو، آنها نیاز به سفر مجددی به ایران داشتند تا خود به چنان ارزیابی فردی، دستیابند. هرچهار دختر من، زبان فارسی را خوب میفهمند و تقریباً خوب صحبت میکنند. من از لحظهی تولدشان، فقط با آنها فارسی صحبت کردهام.
مادرشان با آنکه فارسی را میفهمد و صحبت میکند اما با آنها، فقط انگلیسی حرف زدهاست و میزند. دختران من، به جز نام انگلیسی، نامهای فارسی هم دارند. این نامها در ادارهی آمار انگلیس و همهی مقامات دولتی، جزئی از نام فرزندان مناست. نام ایرانی «مَدیسون»، «پردیس» و نام ایرانی «اَمبِر»، «بهدخت»است. نام ایرانی «آلیس»، «آفتاب» و نام ایرانی «جولیا»، «پریشاد» است. این را بگویم که برای مردم انگلیس، راحتتر است که افراد را به نام انگلیسی آنها صداکنند. ضمناً همسر من «راشل/Rachel» نامدارد. من و او به همان اسمهای ایرانی و انگلیسی خویش بسنده کردهایم. راشل در رشتهی حقوق قضایی درس خوانده و سالهاست که به عنوان قاضی در یکی از شهرهای اطراف منچستر به کار مشغولاست. من با آنکه در ایران، در رشتهی فلزشناسی تحصیل کردهام اما در انگلستان، رشتهی دیگری را انتخاب کردم که عبارت باشد از شیوههای درمانی غیر متعارف. اگر کسی بخواهد این رشته را امروز بخواند، با چنین نامی برخورد نخواهدکرد. در آن هنگام که من میخواستم این رشته را بخوانم، برای بسیاری، پدیدهی کاملاً ناآشنایی بود. اما امروز به آن، «کاردرمانی»، «موسیقی درمانی» و «گفتاردرمانی» و بسیار نامهای دیگر نهادهاند که هرکدام، برای خود، دانش و زمان جداگانهای میطلبد.
مورد دوم به کلاس ششم دبستان برمیگردد. آموزگاری داشتیم به نام «جلال تابعی» که به ما هشدار میداد که برای امتحانات نهایی ششم، خود را برای نوشتن انشاء آمادهکنیم. از دید او، ما بقیهی درسها را باید میخواندیم و یاد میگرفتیم. اما برای نوشتن انشاء، میبایست از تواناییهای ذهنی خود، کمک میگرفتیم. او گفت که میتواند از این راه به ما کمک کند و مقداری انشاءهای مختلف به ما بگوید که آنها را روی کاغذ بنویسیم و حفظ کنیم و هنگام نوشتن انشاء در آن امتحان نهایی، از هرجایی، جملهای بیاوریم و آنها را به هم پیوند دهیم تا نمرهی قبولی بگیریم. هر روز در زنگ انشاء او موضوع انشایی را به ما دیکته میکرد و ما آن را مینوشتیم و هفتهی آینده، وظیفه داشتیم آن را به طور نسبی، حفظ کرده و در جلو دیگر دانشآموزان بیانکنیم. او آدم سختگیری نبود و اگر هم حفظ نکردهبودیم، ملامتمان نمیکرد. یکبار در ضمن تقریر یکی از انشاءها، ناگهان وی کلاس را ترک کرد و به دفتر مدرسه رفت و لحظهای بعد برگشت. او در این زمینه، هیچ توضیحی هم نداد. فقط گفت الان برمیگردد. او برگشت و بقیهی انشاء را تقریر کرد. به درستی به یاد ندارم که من و ما، چقدر از آن انشاءهای تقریری، در امتحان نهایی بهرهبردیم. اما خوب به یاد دارم که حفظ کردن آن انشاءها، شوق مرا به نوشتن انشاء هنوز هم بیشتر افزایش داد.
هرچند دو سه سال بعد، کتابی دیدم که عنوان آن چیزی در حد «فن انشاء نویسی»بود. این را دوستی از همکلاسیهایم به من نشان داد و من هم کنجکاوانه، آن را ورقزدم. وقتی که انشاءهای نمونهی داخل آن را میخواندم، احساس میکردم که پیشاپیش، همهی آنها را میدانم. دقتکه کردم دیدم این همان کتابی بوده که آموزگار ما، برای تقویت انشاء ما، آنها را حفظ کردهبود و به ما تقریر میکرد بیآنکه بگوید از کجا گرفتهاست. البته ما تصور میکردیم که ساخته و پرداختهی ذهن خود اوست. آن روزی هم که کلاس ما را در وسط تقریر انشاء ترک کردهبود، برای آن بوده که بقیهی آن انشاء و یا کلماتی که بتواند مطلبهای قبلی را به بعدیها ارتباط بدهد، از ذهنش رفتهبود. او میبایست به دفتر مدرسه میرفت و آن کتاب را ورق میزد و با خواندن مجدد آن انشاء، بقیهی مطلب به یادش میآمد تا بتواند آن را برای ما تقریرکند.
مورد سوم به سال دوم دبیرستان برمیگردد. در آن سال، دفتر انشایی به دست من رسید که به من کمک بسیارکرد و شوق مرا نوشتن، چند و چندینبار افزایشداد. واقعیت آنست که در روستای ما، یکی خویشاوندان ما، جوانی بود که دیپلمش را گرفتهبود. او هفتسال از من بزرگتر بود. وی بعد ار گرفتن دیپلم، تمام کتابهای دوران دبیرستانش را به من داد تا اگر علاقهدارم به آنها نگاهی بیندازم و یا نگاهشان دارم و یا در بدترین حالت، روانهی سطل آشغالشانکنم. در میان این کتابها، دفتر صد برگی هم بود که او توضیحدادکه این دفتر انشاء کسی بوده که چند سالی از وی بزرگتر بوده و خیلی خوب انشاء مینوشتهاست. آن شخص، این دفتر را به وی داده تا اگر دوستدارد از آن استفادهکند. تصور من آنست که این خویشاوند روستایی من، از این دفتر، هیچ استفادهای نکردهبود. دلیلش آن بود که دفتر مورد نظر، بسیار تمیز و دستنخورده به نظر میرسید. با شناختی که از شخصیت او داشتم، او حال و حوصلهی مراجعه به چنان دفتری را هم نمیتوانست داشتهباشد. اما اینکه چگونه انشاءهایش را مینوشته، اطلاعی ندارم. فقط میدانم که در نوشتن انشاء بسیار ضعیفبود. زیرا وقتی من در کلاس اول دبیرستان، برای نوشتن یک انشاء مهم به او مراجعه کردم، صمیمانه گفت که از نوشتن عاجز است و سپس مرا حواله به کسی دیگر داد و به آن شخص توصیهکرد که آن انشاء مورد اشاره را برای من بنویسد. او نیز محبتکرد و این کار را انجامداد.
در کلاس دوم دبیرستان، یکروز، چشمم به همین دفتر افتاد که حتی آن را بازهم نکردهبودم. معلم انشاء ما در این سال، معلم جبر ما هم بود. نام کوچکش را به یاد ندارم. اما نام خانوادگیاش «سروری/Soroori»بود. او رفتاری جدی، مهربانانه و تکلیفطلبانه داشت. چه در ریاضی و چه در درس انشاء. از همان جلسهی اول، او این نکته را بازگفت که به درس انشاء، بسیار اهمیت میدهد و دوستدارد هرهفته، یک انشای تازه بنویسیم. از آنجا که تعداد ما در کلاس دوم آن دبیرستان، بسیار کم بود(بین پانرده تا بیستنفر بیشتر نبودیم)، او بر این نکته تکیهکرد که تلاشدارد هر هفته، بیشتر افراد بتوانند انشایشان را بخوانند. او ضمناً هشدار داد که تمامی انشاءها را هرهفته کنترل میکند. این سختگیریها موجب شد که من برای هفتهی بعد به فکر فرو روم که چگونه انشایم را بنویسم. هم به نوشتن آن علاقهداشتم و هم توانایی نوشتن در من، بسیار اندکبود. ناگهان به یاد آن دفتر انشاء افتادم. به سراغش رفتم و همینکه از راه نیاز، آن را ورق زدم، دیدم با چه خط خوشی، همه را پاکنویس کردهاست. از آن هفته، هنر من آن شد که از هر انشاء او، خطی یا تکهای را بگیرم و با یکدیگر و در رابطه با موضوع انشاء دادهشده، آنها را ترکیبکنم و انشایی یکدست ارائهدهم. هفتهی بعد که انشاء داشتیم، من جزو نخستین نفراتی بودم که معلم انشاء، خواست تا پای تخته بروم و آن را بخوانم. وقتی که خواندنم تمام شد، گفت:«آفرین. برایش کف بزنید». وی گفت که تا کنون به کسی در انشاء، نمره بیست ندادهاست. اما نمرهی این دانش آموز، کمتر از بیست، نمیتواند باشد. آن گاه، هرهفته، من تنها کسی بودم که بدون استثناء میباید انشایم را میخواندم و نمرهی بیست را هم میگرفتم.
هنوز چند هفتهای نگذشتهبود که مبصر کلاسمان دفتر انشایش را به من داد و گفت از تو خواهش میکنم که انشایی هم برای من بنویسی. هرچه به او گفتم که من انشاء خودم را به زور مینویسم، قبولنکرد. با توجه به آموزههای این مدت، توانستم برای او انشایی سرِ هم کنم. او بسیار سپاسگزار من شد. یکی دو هفته بعد از این، یکی دیگر از همکلاسیهایم که دوست و همبازی من در خارج از مدرسهبود، گلایه را سرداد که تو برای مبصر کلاس، انشاء مینویسی اما من بیچاره باید دست گدایی به سوی این یا آن خویشاوند درازکنم. یک انشاء هم برای من بنویس. رویم نشد بگویم برایم سخت است. گفتم باشد، مینویسم. از آن هفته به بعد، من بعد از نوشتن انشای خود در خانه، انشای این دو نفر را در مدرسه مینوشتم و تحویلشان میدادم. هنوز دوماهی بیشتر نگذشتهبود که احساسکردم نیازی به آن دفتر انشاء ندارم. زیرا به راحتی از عهدهی هر سه انشاء برمیآیم.
مورد چهارم، آشنایی من با آقای «ح.م»بود. انسانی متواضع، گوشهنشین اما باتجربه، بسیار کتابخوانده و معاشر با بیشتر شخصیتهای ادبی و فکری کشورمان در طول حداقل، سیسال از زندگی خویش. زمانی که پانزدهسال داشتم، او بیستسالهبود. به طور تصادفی در آرایشگاه یکی از بستگانم نشستهبودم و روزنامهی کیهان یا اطلاعات آن زمان را ورق میزدم که با این فرد آشناشدم. این آشنایی، عمیقترین تأثیر فکری، رفتاری و روحی را روی منگذاشت. من هرگز نقش این فرد را در زندگی خویش که با کمال صمیمیت، خواندهها و دانستنیهای خویش را در اختیار من میگذاشت، از یاد نمیبرم. او در آن هنگام، ظاهراً مدرسه را قبل از دادن امتحانات دیپلم، رها کردهبود و تنها شور و شوقش، برکتاب خواندن تمرکز یافتهبود. ما تقریباً به طور فشرده همدیگر را میدیدیم. در عرض چهار سال بعد که من هنوز در نیشابور زندگی میکردم، روابط ما، تنها بر پایهی بحث در بارهی آثار فکری نویسندگان، فلاسفه و اندیشمندان اجتماعی و ادیبان ایران و خارج از ایران،قرار گرفتهبود. معمولاً روزها بعد از ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر، چه در طول بهار و تابستان و چه پاییز و زمستان، اگر نه هر روز، دستِ کم روز در میان، یکدیگر را ملاقات میکردیم. مسیرمان، خیابان فردوسی شمالی به بالای فرحبخشبود. از دبیرستان فردوسی به طرف بالا، زمینهای کشاورزی بود اما کورهراهی وجود داشت که ما در همان کوره را قدم میزدیم. من بیشتر اوقات شنوندهبودم و یا پُرسنده. او گویندهبود و یا پاسخدهنده. اگر میزان دانش او را صد میگرفتم، میزان دانش من در برابر او پنج هم نبود. از اینرو، وی برای من، نقش یک دوست دلسوز و یک معلم صمیمی را داشت. وی در شهر نیشابور آن زمان، بیشتر حالت شمعی را داشت که بسیاری از افراد تحصیلکرده، در اطرافش جمع میشدند. رابطهی او با بیشتر آنان، رابطهای عام اما بسیار صمیمانه بود. در نکتهپردازی و جمعکردن افراد در پیرامون خود، بسیار مهارت داشت و همه دوستش داشتند. نه به کسی حسادت میورزید و نه از کسی بد میگفت. من البته نیاز به زمان و موقعیتی دیگر دارم تا بتوانم از صحبتها و جلوههای ارجمند این شخصیت، به تفصیل صحبت کنم. او نه تنها برای من چنین نقش والایی داشته بلکه برای دو سه نفر دیگر هم اگر نه با این شدت، همین نقش تأثیرگذار را دارا بودهاست.
یکشنبه هفدهم فوریه 2019
انتخاب چنین عنوانی برای زادگاه من نیشابور، یک انتخاب ذهنیاست بیآنکه با عینیت و واقعیت هستی آن، انطباقداشتهباشد. من شهر نیشابور را در دهههایی که در آن به دنیا آمده، رشدکرده و تا سن معینی در آن حضورداشتهام، در ذهن خویش، شهر خاموش و آرامی به تصور میآورم. اما در واقعیت امر، این شهر مانند همهی شهرهای دیگر، به دلیل حضور انسانهای متفاوت و جستجوگر، نه تنها شهر خاموشی نبوده بلکه یکدم از تلاش و تکاپو، باز نایستادهاست. شهر خاموش ذهن من، به معنی شهری است آرام و دور از جنجال و درگیری. برای من، هیچ شهری بر شهر دیگر برتری نمیتواند داشتهباشد. همهی شهرها، محل زندگی، تولد، رشد، کار و سرانجام، مرگ انسانهاست. اگر من در تبریز به دنیا آمدهبودم، بر اساس تصوری که از دوران رشد، در ذهن من به وجود میآمد، میتوانستم آن شهر را آرام و خاموش و یا پرغوغا و سرشار از شور و شر به تصویرکشم. تصویری که به تعداد آدمیان هرشهر و دریافتها و تجربههای آنان، میتواند متفاوت و گاه، متضاد باشد.
به عبارت دیگر، اقرار به این تصور در آن سالیان، به معنی درست بودن و قطعیت داشتن تصور ذهنی من در واقعیت زندگی نیست. اما مگر نه اینست که ما عملاً با انبوهی تصورات و پیشداوریهای ریز و درشت و چه بسا کَژ و مَژ، زندگی میکنیم بیآنکه بر همهی آنها مُهر درستبودن بکوبیم. درست مانند زخمیاست که بر اثر حادثهای ناخواسته، بر گوشهای از جسم ما بنشیند و نشان خود را تا زمان مرگ، برتن ما باقی بگذارد. بسیاری از حرفهای اطرافیان ما در دوران کودکی، چه در مدرسه و در چه خانواده و چه در میان دوستان و آشنایانمان، همچنان در ذهن ما زنگ میزند. گاه کلامی است که انگار آن را در ذهن ما حَک کردهاند و یا مصراعی از شاعری و یا جملهای از کسی که در ما، احساسات متضادی را از قبیل تحقیر، غرور، تشویق،خشم، نوازش و ستایش برانگیختهاست.
هر یک از ما خاصه در سالهای کودکی و جوانی و صد البته گاه در سالهای پختگی عمر نیز، خود را به کسی یا کسانی و یا حادثهی معینی از یک بُعد خاص و یا حتی ابعاد گوناگون، مدیون میدانیم. گاهی این مدیون بودن ما به آن شخص معین و یا حادثهی خاص، زمانی در ما آشکار میشود که دیگر برای قدر دانستن از آن فرد یا افراد، بسیار دیر شدهاست. گاه حتی عواملی موجب میگردد که ما با وجود آن که به آن مدیونبودن واقفیم اما از برزبان آوردن آن و یا نشان دادن نوعی واکنش قدردانانه، به دلایلی، خودداری میورزیم. گاه این مدیون بودن، به گونهای صورت میگیرد که ما آن فرد را از نزدیک نمیشناسیم و یا حتی با او برخوردی هم نداشتهایم. اما پیام او از طریقی که به گوش ما رسیده و در ما تحولی پدید آورده، موجب شده که صمیمانه، اعترافکنیم که تا چه حد، مدیون تأثیرپذیری خویش، از گفتهها و یا کردههای آن شخص بودهایم و هستیم. گاه شخصی که ما بدو مدیونیم، جزو کسانیاست که صدها سال پیش، چهره در نقاب خاک کشیدهاست اما اثر فکری او چه در قالب کلام و چه آهنگ و تصویر، برما چنان تأثیری گذاشته که نمیتوانیم حضور معنوی وی را در زندگی خویش، انکارکنیم.
البته بیشتر اوقات، این مدیون بودن، از آنرو خود را به شکل اعتراف آشکار در ما به نمایش میگذارد که ما در بررسی و ارزیابی سالهای آغازین زندگی خویش، از آن هنگام که دست راست و چپ خود را شناختهایم، از برخورد با یک فرد، چه زیر عنوان پدر و مادر، معلم، همسایه و چه یک دوست، چنان تأثیر سرنوشتسازی گرفتهایم که اطمینان داریم که اگر آن فرد یا افراد، بر سر راه ما قرار نگرفتهبودند، زندگی ما رنگ و بوی دیگری به خود میگرفت. شاید بتوانیم با گمان و یا با شناخت قاطع کنونی از برخی گرایشهای رفتاری قدرتمند در خویش، اقرارکنیم که ما در غیر آن صورت، چه فردی میشدیم و سر از کجا در میآوردیم. اما به طور طبیعی، لازم است که هریک از ما، این دایره را از افراد زنده و معاشر، فراتر بریم و به تأثیرپذیریهای عمیق از شخصیتهای ادبی، فکری، هنری و حتی سیاسی نیز تعمیمدهیم.
من در نیشابور اواخر سالهای 1320 و تمامی سالهای 1330 و نیمی از سالهای 1340 خورشیدی رشد کردهام. بیتردید، در هر یک از این دههها، مناسبات خاصی بر جامعهی ما حاکم بوده که تفاوت آن با دوران کنونی، مانند تفاوت کوهی مرتفع با درهای عظیم و عمیقاست. این مقایسه به معنی آن نیست که آن دوران و یا این دوران را ستایش و یا نکوهشکنم. فقط صحبت بر سر تفاوتهاییاست که در طول زمان، این دورانها را از یکدیگر، متمایز ساختهاست. به گمان من، در جوامعی مانند جامعهی ما و یا جوامع مشابه ما، این تأثیرگذاریهای تکاندهنده و گاه زیر و روکنندهی مسیر زندگی انسان، بیشتر معنی میدهد تا در کشورهای پیشرفته و دمکرات جهان که غالباً پدران و مادران، از آغاز، بر اساس تمایل و آرزوهای خویش و یا مطابق با نیاز جامعه، فرزند خود را در مسیری حرکت میدهند که او بیشتر اوقات، «همان» میشود که آنان آرزو داشته و یا در آن زمینهی خاص، برنامهریزی کردهاند. کسی که پزشک است، به ندرت فرزند خویش را به عنوان پرستار میخواهد. یا آن که مدیر کل است، زمینه را به شکلی فراهم میآورد که فرزند یا فرزندان او، در آینده، شغل و مقامی در همان حال و هوا داشتهباشد یا داشتهباشند. البته شخصیتهایی هم هستند که برخلاف تمایل پدر و مادر خویش، راه دیگری را در این کشورها برمیگزینند. اینان کسانی هستند که در همان سنین نوجوانی، تلنگری از سویی در جانشان چنان توفان به پا میکند که راه آرزوکردهی پدر و مادر خویش را رها میسازند و سر از شغل و یا تخصص دیگری در میآورند.
در خانهای که کتاب وجود نداشتهباشد، انتظار آن را نباید داشت که فرزندان آن خانواده، به خودی خود، کتابخوان گردند. اما در سرزمین ما، سیر حوادث و یا تنوع حوادث، بسیاری ماجراهای تأمل برانگیز میآفریند. در خانوادهی ما، جز پدرم، هیچیک از خویشان دور و نزدیک ما، دانش خواندن و نوشتن نداشت. اما پدر من به همت خویش توانستهبود، خواندن و نوشتن را تا آن حد بیاموزد که اگر کتابی به دستش میرسید، میتوانست بیهیچ مشکلی، آن را بخواند. اما او نه به کتاب علاقهداشت و نه چنان زمینهای در بستر کار و مسؤلیت اجتماعی او وجود داشت که وی را کتابخوان کند. اما در یکی از همان سالهای کودکی من، شاید در کلاس سوم دبستان، جزوهای بیست و چند صفحهای به دست پدرم افتادهبود که احتمال میدهم یکی از همکاران اداری وی، آن را در اختیار او گذاردهباشد. چون تردید ندارم که وی، حتی در این اندیشه نبود که روزی پا به یک کتاب فروشی بگذارد و بخواهد چنان جزوهای را بخرد.
در یکی از شبها که پدرم در چشم من، به عنوان عالِمِ عالَم و آدم مجسم میشد، وقتی بقچهی اسناد و مدارک خود را باز میکرد تا به دنبال «رسید» و یا کاغذ معینی بگردد، این جزوه را از میان آنها بیرون کشید و آن را بدون هیچ توصیه و یا حرفی به من داد و گفت:«این مال تو». من که مشتاقانه به آن کاغذها نگاه میکردم و حسرت میخوردم که از محتوای معنایی و نقش آنها در زندگی اجتماعی، چیزی در نمییابم، آن جزوه را به عنوان هدیهای ناشناخته، بیروح و نه حتی چندان شوقبرانگیز گرفتم و در میان کتابهای درسیام قراردادم. بیآنکه فکرکنم آن را بخوانم و یا حتی به خواندن آن، کنجکاوی داشتهباشم. تصور میکنم که پدرم شاید چند خطی از آن را خوانده و احساس کردهبود که خود به عنوان انسانی با تجربه، نیاز به پرکردن مغز خویش با چنان بدیهیاتی ندارد. البته بدیهیات از دیدگاه وی. آن چه را که من در اینجا میگویم، فقط گمانورزی من است. زیرا نه پدرم در مورد آن جزوه، به من توضیحی داد و نه حتی توصیهکرد که آن را بخوانم.
نمیدانم چه زمانی بعد اما میدانم که زمانی چندان طولانی از آن هنگام نگذشتهبود که من آن جزوه را برداشتم، به گوشهای رفتم و بیهیچ اشتیاقی، شروع به خواندم کردم. این نخستینبار بود که مطلبی گذشته از کتابهای درسی را مطالعه میکردم. هرمقدار که پیش میرفتم، بیش و بیشتر تحت تأثیر جاذبهی آن قرار میگرفتم. وقتی که خواندن آن را به پایان رساندم، احساسم آن بود که پا به جهانی گذاشتهام متفاوت و بسیار با عظمت که هرگز قبل از آن، تصور وجودش را هم در ذهن خویش نداشتم. عنوان جزوه چنین بود:«یکدانه سیخ کبریت، چه ارزشی دارد؟» نویسنده، مقداری در مورد بیارزش بودن سیخ کبریت صحبت کردهبود و حتی گفتهبود که اگر شما آن را از گدایی هم بخواهید، در اختیارتان میگذارد. سپس به ماجرای یک کشتی باربری در توفان دریا اشاره کردهبود که موتور آن از کار افتاده و همهی چراغهایش خاموش شده و موجهای خشمگین دریا، هرلحظه ممکن بوده آن را درهم بشکند. به جز ملوان کشتی و چند تن از کارکنان آن، کسی دیگر در آنجا حضور نداشتهاست. برای آنکه آنان بتوانند کشتیهای دیگر را از وضعیت اضطراری خود با خبر سازند، نیاز به آتش زدن پارچهای داشتهاند که آن را بر سر چوبی به بندند و بر عرشهی کشتی به حرکت درآورند تا دیگران را از وضعیت خطرناک خود، باخبرسازند. هنگامی که به سراغ آتشزنه میروند، تنها چیزی که مییابند یک جعبهی کبریت است که در آن، فقط یکدانه سیخ کبریت باقیاست.
در چنان شرایطی، توفیقِ گیراندن آن سیخ کبریت، موضوع مرگ و زندگی بودهاست. احتمال آنکه یک دانه سیخ کبریت، در چنان توفانی، آنهم بر روی عرشهی کشتی، به گونهای موفقیت آمیز، روشنشود و موجب نجات جان ملوان و یارانش گردد، هم بودهاست و هم نبودهاست. چه بسا اگر به شکل منطقی بدان بنگریم، احتمال توفیق انسان در چنان شرایطی، حتی از نصف هم کمتر است. نویسنده تا آن جا که به یاد میآورم، در این زمینه، قلمفرسایی فراوان کردهبود و از گزینههای بد، به بسیاری مسائل، اشاره داشتهبود. نجات کشتی و جان همهی کارکنان آن، درست در گرو همان سیخ کبریتی بود که هیچکس در حالت عادی، چندان اعتنایی بدان نمیتوانست داشتهباشد. به هرصورت، با دقت و احتیاط فراوان، آن سیخ کبریت آتش زده میشود و آنان موفق میگردند کشتیهای دیگر را از وضع و حال خود آگاه سازند و ازمرگ قطعی نجاتیابند.
من این جزوه را بارها و بارها خواندهبودم و هربار، گویی در آن نکات تازهای را کشف میکردم. شاید چند ماه بعد، برآن شدم که همین داستان را به عنوان یک پدیدهی ذهنی که گویی از آغاز، متعلق به خود من بودهاست، با همان نثر شکسته بستهی یک دانشآموز کلاس سوم، بر روی کاغذ بیاورم. من همیشه، خود را به این جزوه و نویسندهی آن که نامش به یادم نماندهاست، مدیون میدانم. میتوانم بگویم که علاقهی من به نوشتن از همین دوران آغاز گردید.
ادامه دارد