در میان مردم ایران، اصطلاحی وجود دارد به نام «مستی و راستی». این اصطلاح در حالت عام آن، تنها به کسانی برمیگردد که به علت تأثیر الکل، بخشی از الزامات اجتماعی و یا حتی مانعهای اخلاقی در چشماندازشان چنان کمرنگ میشود که بیهیچ ملاحظهای، نکات و سخنانی بر زبان جاری میسازند که در حالت عادی، انجام آنها غیر ممکناست. بیهوده نیست که گاه پارهای رازهای نهفته در مناسبات خانوادگی و یا حتی در میان صاحبان شرکتهای تجاری، در سایهی چنین حالتهایی از پرده بیرون میافتد. حتی شایعاست که شماری از خوانندگان، نوازندگان، نقاشان و یا شاعران، در وضع و حالی که آنرا «مستی نرم و کنترلشده» مینامند، بهتر میتوانند به آفرینش هنری و کلامی دستیازند. اینکه اینگونه رفتارها تا چه حد در میان هنرمندان و اندیشهورزان ایرانی عمومیتدارد، موضوعیاست که من بدان آگاهی ندارم.
ظاهراً شماری از انسانها، وقتی الکل مینوشند، از قدرت تخیل گستردهتر و قویتری برخوردار میگردند. یکی از نمونههای موجود مربوط به مردی پنجاه و دو ساله از اهالی دانمارکاست که در آپارتمان خویش، تنها زندگی میکردهاست. یکبار که او مقدار قابل ملاحظهای الکل نوشیده و همزمان، وان حمام خویش را پُر از آبکرده و چندتا از قایقهای اسباببازی را در ان رها ساخته تا در اقیانوسی یک متری، برای خود بگردند. شدت تأثیر الکل بر شخص مورد اشاره، تا آنجا میرسد که وی دچار این توهم میشود که قایقهای اسباببازی او، کاملاً واقعی هستند و بر روی آبهای متلاطم دریا، دچار سانحه شدهاند. او بلافاصله تلفن را برمیدارد و به «مرکزنجات دریایی دانمارک» زنگ میزند و اظهار میدارد که او ملوان یک کشتی است که در آبهای «بُرنهُلم/Bornholm« به حادثهای گرفتار آمده و کشتی مورد نظر، تا مرز 45 درجه به یک طرف، کج شده و خطر غرقشدن، هر آن، آن را تهدید میکند.
«مرکز نجات دریایی» کشور نیز به سرعت به دست به کار می شود و با فرستادن کشتیهای نجات و هلی کوپتر، تلاش میکند تا عملیات نجات را آغازکند. اما مأمورانی که به محل حادثه میروند، با کمال حیرت، نه کسی را میبینند و نه چیزی که نشانهای بر حضور یک کشتی و یا غرق شدن آنباشد. در همین گیر و دار، مرد مستِ پنجاه و دو ساله که خود در منطقهی «کُرش اور/Korsör» زندگی میکند، باردیگر به مرکز مورد نظر زنگ میزند و تقاضای خود را تکرار میکند. این بار که پلیس دانمارک در جریان حادثه قرارگرفته بود، میتواند از طریق تلفن، نشانی محل سکونت مرد مورد نظر را پیداکند. وقتی پلیس به خانهی او میرود، با صحنه ای روبرو میگردد که نمیداند بخندد و یا خشمگینگردد. تنها کاری که پلیس میتواند در رابطه با این خیالپردازی پرخرجِ مردِ مست انجامدهد، آنست که او را به 1200 دلار جریمهی نقدی محکومسازد.
شنبه 8 ژانویه 2000
در کتاب چهارمقاله، نوشتهی نظامی عروضی سمرقندی که در قرن ششم هجری قمری میزیسته، دو ماجرا نقل شدهاست که هردو مربوط به پزشکیاست به نام «ادیب اسماعیل» که گذشته از حرفهی پزشکی، شخصیتی علمی و مورد احترام مردمان زمانهی خویش داشتهاست. او در زمان ملکشاه و سلطان سنجر سلجوقی میزیسته و در شهر هرات، زندگی میکردهاست. این شخص، روزی در حال عبور از کنار کشتارگاه شهر هرات، چشمش به قصابی میافتد که مشغول پوستکندن گوسفندی بودهاست. او با کمال تعجب متوجه میشود که مرد قصاب، دستش را با فاصلههای معینی، به داخل شکم گوسفند میبرد و چربیهای داخل آنرا جدا می کند و میخورد. این منظره، ادیب اسماعیل را سخت متعجب میکند و به فکر وا میدارد. او به دوستان آن قصاب، آهسته میگوید که وی به عنوان پزشک، علاقهدارد که بدن این قصاب را وقتی که مُرد، مورد بررسی قراردهد.
از اینرو، از آنان خواهش میکند که در صورت تمایل، وی را بلافاصله از مرگ آن قصاب، آگاهسازند. پس از گذشتن ماهی چند، شخص قصاب میمیرد. دوستانش، همانگونه که قول دادهبودند، خبر مرگ او را به ادیب اسماعیل اطلاع میدهند. ادیب اسماعیل، فوراً خود را به بالین قصاب مرده میرساند و ملافه را از روی صورت او برمیدارد. آنگاه نبض او را میگیرد و با ضربههای معینی، به کف پاهای او میکوبد. شخص پزشک، لحظاتی چند، این کار را ادامه میدهد تا آنکه اطرافیان قصاب با کمال حیرت، می بینند که قصاب مُرده، دیدگان خود را باز میکند و به هوش میآید. ادیب اسماعیل مقداری دارو به قصاب میدهد تا حالش بهترشود. اما به علت سکتهای که کردهبوده، نیمی از بدن قصاب تا آخر عمر، فلج میشود. ادیب اسماعیل به دوستان و خانوادهی قصاب میگوید:«با توجه به آن چه من دیدم، او میبایست زودترها از این میمُرد!»
داستان دیگری که نظامی عروضی در مورد او آورده، بدین گونه است که شیخ عبدالله انصاری به علت تعصبهای خاص خویش، با ادیب اسماعیل بسیار بد بوده تا آنجا که از هرفرصتی برای تبلیغ علیه وی، استفاده می کردهاست. ادیب اسماعیل، شخصیتی علمی و اندیشمند داشته و شیخ عبدالله انصاری، چنان فردی سطحیاندیش بوده که نمیتوانسته افرادی نظیر ادیب اسماعیل را تحملکند. حتی اگر به کتابهای او دسترسی مییافته، آنها را میسوزاندهاست. شیخ عبدالله انصاری تنها کسانی را میپسندیده که افکار و تعصبات او را تأیید میکردهاند و یا در همان مسیر گام برمیداشتهاند.
روزی شیخ عبدلله انصاری دچار سکسکهای میگردد که ساعتها ادامه مییابد و او را به کلی کلافه میکند. او برای رفع این دردسر، به پزشکانی که به آنان اعتماد داشته مراجعه میکند اما درمان آنان سودی نمیبخشد. دوستداران شیخ نگران حال او میشوند و در این میان، یکی از آنان، پنهانی و دور از چشم شیخ عبدالله، پیش ادیب اسماعیل میآید و درد شیخ را برای او باز میگوید. ادیب اسماعیل توصیه میکند که مقداری مغز پسته با شکر انگور عسکری درهم آمخته، بکوبند و به او بخورانند. این شیوهی درمانی ادیب اسماعیل، حال شیخ را بلافاصله بهبود میبخشد. در همان مجلس، قبل از آن که هوادار شیخ، مطب ادیب اسماعیل را ترککند، او به دوستدار شخ عبدالله انصاری میگوید:«به شیخ بگویید دست از کتابسوزان بشوید و به جای آن، خود را با دانش آشناکند و با اهل اندیشه و پژوهش، دشمنی نورزد.»
دوشنبه 26 آوریل 1999
محمدبن مُنَوّر، نوهی شیخ ابوسعید ابوالخیر در کتابی که در بارهی حالتها، گفتارها و رفتارهای پدر بزرگ خود فراهم آورده، داستانهای ارزندهای را به آیندگان انتقال دادهاست. در این نوشته، به دو نمونه از آنها اشاره میکنیم.
نمونهی اول، داستانیاست که خدمتکار مخصوص ابوسعید به نام خواجه عبدالکریم برای محمدبن منور شرح دادهاست. عبدالکریم میگوید که روزی درویشی از دوستداران ابوسعید پیش من آمد و خواست تا چند نمونه از حکایتهای زندگی شیخ را برای وی بنویسم. در حالیکه من مشغول نوشتن آن حکایتها برای آن شخص بودم، کسی پیش من آمد و گفت:«ابوسعید ترا میخواهد.» وقتی پیش شیخرفتم، پرسید:«چه میکنی؟» جوابدادم که درویشی، چند حکایت از زندگی شما را خواستهاست. در حال نوشتن آنها برای وی هستم. ابوسعید گفت:«ای عبدالکریم! حکایتنویس مباش! چنان باش تا از تو حکایت کنند!»
نمونهی دوم، مربوط به شخصیاست که روزی نزد ابوسعید آمد و گفت میخواهد تا شیخ، نکاتی از اسرار حق را با او درمیانگذارد تا وی بتواند بدان اسرار مشغولگردد. ابوسعید به آن شخص گفت:«فردا برگرد تا نکته ای از اسرار حق را برای تو بازگویم.» ابوسعید دستور داد تا موشی را در جعبهای بگذارند و سرش را محکم ببندند. روز بعد که آن مرد آمد، ابوسعید آن جعبه را به وی داد و گفت:«به هوش باش که که این جعبه را نگشایی!» آن مرد وقتی به خانهرفت، چنان کنجکاوشد که دیگر نتوانست مقاومتکند و سرِ جعبه را بازکرد. با کمال تعجب موشی را در آن دید که از فرصت بهره جست و از جعبه بیرون پرید و رفت. آن مرد، ناراحت و گلهمند پیش ابوسعید برگشت و گفت:«ای شیخ! من اسرار حق از تو خواستم نه موش!». ابوسعید جواب داد:«ای دوست مهربان! ما یک موش را در جعبهگذاشتیم و به تو دادیم تا ببینیم که آیا توانایی حفظ آنرا داری؟ وقتی نتوان موشی را در جعبه نگهداشت، چگونه میتوان حافظ اسرار حق در سینهبود؟»
دوشنبه 26 آوریل 1999
در کتاب کلیله و دمنه، داستانی آمدهاست که بسیار اندیشهبرانگیز است. در این داستان، بر نقش تلقین و تأثیر آن بر دگرگونکردن برخی از باورهای انسانی تکیه میکند. تلقین و تبلیغ و خاصه تکرار آن، از چنان تأثیری برخوردار است که بسیاری از باورهای ذهنی و عینی انسان را مورد تردید قرار میدهد. داستان از این قرار است که مرد کشاورزی از شهر، گوسفندی خرید تا با خود به روستا ببرد. در میان راه، عدهای دزد به فکر افتادند که آن را نه از طریق زور و دعوا بلکه با زبان خوش، از چنگ او درآورند. آنان نخست پراکندهشدند و هرکدام در مسیری به راهافتادند تا هرگونه ذهنیت «تبانی» و «سازش» را از ذهن مرد روستایی، دورسازند.
دزد اول که در پشت سر روستایی حرکت میکرد، خود را به او رساند و گفت:«ای شیخ، این سگ را کجا میبری؟» برای دزد اول مهم آن نبود که مرد روستایی چه پاسخ میدهد؟ مهم وارد آوردن نخستین تلنگر در ذهن او بود. لحظاتی بعد، دزد دوم که از روبرو میآمد و به ظاهر، با دگر دزدان کاملاً بیگانه مینمود، از مرد روستایی پرسید:«ای شیخ، مگر قصد شکار داری که این سگ را با خود همراه کردهای؟» تلنگر دوم وارد شده بود. مرد روستایی که هنوز در اندیشهی درک و هضم تلنگر اول بود، دومین تلنگر را از فردی دیگر که حتی با فرد اول در یک مسیر نبود، دریافت داشتهبود.
دزد سوم از که بیراهه، وارد جاده میشد، همین که چشمش به مرد روستایی افتاد، برای آنکه نشانبدهد که او را میشناسد، پس سلام و احوالپرسی گرم و دوستانه، از وی پرسید:«ای شیخ! مردم، شما را آدم زاهد و خداشناسی میدانند. چگونهاست که اینک با سگی معاشر هستید و با آن راه می روید؟» با این تلنگر، رشتهی باورهای دیرین او به کلی پاره شدهبود. چگونه ممکناست که سه نفر رهگذر، بیهیچ قصد و غرضی، «گوسفند» او را «سگ» دیدهباشند و او همچنان بر گوسفند بودن آن، اصرار ورزد؟ مرد روستایی که این سخنان را از سه رهگذر که با هم ظاهراً هیچگونه ارتباطی هم نداشتند میشنید، دیگر همهی تردیدهایش به یقین مبدلشد و احساسکرد آنچه را که خریده، گوسفند نبودهاست. به همین جهت، در حالی که از بیدقتی خویش احساس شرم میکرد، صلاح را در آندید که گوسفند را در جاده رهاکند و هرچه زودتر، خود را به خانه برساند تا بیشتر از آن، در معرض پرسش و یا احتمالاً ملامت، اهل روزگار قرار نگیرد.
یکشنبه 25 آوریل 1999
یکی از شخصیتهای متفکر قرن پنجم هجری قمری، محمد غزّالیاست. او در خلال بخشی از سالهای عمرش به فلسفه روی آورد و در این زمینه، نه تنها بسیار مطالعه کرد، بلکه اندیشههای گوناگونی نیز ارائهداد. با وجود این، هیچکدام از این پژوهشها، پاسخگوی پرسشهای ذهنی فراوان او نبود. همین نکته، وی را از تحقیق و مدرسه، گریزان ساخت. یکی از کتابهای او، کیمیای سعادتاست که در آن به فساد رفتاری در زمانهی خویش میپردازد. این فساد که مربوط به هزارسال پیشاست چنان برای ما زنده مینماید که انگار دردِ جاری روزگار ماست.
آنچه در اینجا نقل میشود، انتقال معنایی سخنان اوست و نه نقل مستقیم آنها. او میگوید:«روزگار ما پُر از چیزهای زشت و نادرستاست و مردم از اصلاح جامعه، به کلی قطع امید کردهاند. این نادرستیها و زشتیها تنها به یک موضوع خاص و یا محل خاص ختم نمیشود. گستردگی آن، مربوط به سراسر جامعهاست. فروشندگان به خریداران دروغ میگویند و عیب کالای خویش را پنهان میکنند. در ترازوها، دستکاریهایی انجام میدهند تا کالاها سنگینتر از حد معمول به جلوه درآید. فروشندگان در کالاهای خوردنی، چیزهایی میافزایند که مفید نیست اما سود بیشتری به جیب صاحبانشان وارد میسازد. نکتهی مهم دیگر آنست که مجسمهی حیوانها را در روزهای عید، در جلو مغازهی خود میگذارند تا مردم بخرند. مغازهداران برای روزهای نوروز، سپرهای چوبی را در معرض فروش کودکان قرار میدهند و آنان را برای خرید، به هوس میاندازند. لباسفروشان، لباسهای کهنه را میشویند و اگر پارهباشد، رَفو میکنند و به عنوان لباس نو به مردم میفروشند.»
امام محمد غزالی با برخی از اندیشمندان زمانهی خویش، در تعارض و ستیز قرار داشته است. یکی از آنان عمرخیام است که غزالی از آزادفکری او در خشم بوده و اینکه از دیدگاه مذهبی، باورهای عمیقی نداشته، سخت از او آزرده خاطر بودهاست. به همین جهت، در فرصتهایی که بدو دست میداده، علیه عمرخیام به تبلیغ میپرداختهاست.
یکشنبه 25 آوریل 1999