برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

برفابه : اشکان آویشن

فرهنگی، ادبی

مرزهایِ سایه‌دارِ رفتارِ انسان


کتاب تَلمود/Talmud از کتاب‌هایی‌است که بعد از تورات، مهم‌ترین کتاب یهودیان به شمار می‌آید.  مطالب این کتاب در بیش از 6000 صفحه گردآوری شده‌است. ازکتاب مورد اشاره، به عنوان تورات شفاهی و گاه به عنوان مجموعه‌ی گفته‌ها و نوشته‌های خاخام‌ها و شخصیت‌های برجسته‌ی یهودی، نام برده می‌شود. مطالب این کتاب، در فاصله‌ی هزار و صد تا هزار و سیصد سال پس از دوران زندگی حضرت موسی، برابر با سال دویست تا پانصد میلادی، جمع‌آوری شده‌است . یکی از جمله‌های تفکربرانگیز این کتاب، بدین شکل‌است:«یک انسان، تا زمانی که به دنبال دانایی‌است، جزو افراد دانا به شمار می‌آید. اما زمانی که تصورکرد، دانایی را به دست آورده‌است، عملاً اعتبار خود را به سُخره گرفته است.»

 

من تنها با بخش اندکی از این جمله‌ی کتاب «تَلمود»، موافقم و با بخش بیشتر آن مخالف. به اعتقاد من نه ساده‌است و نه منطقی که ما بخواهیم در مورد فردی که یک عمر را در راه آموختن و پژوهش کردن گذرانده‌است، حکم ازلی و ابدی محکومیت اخلاقی او را صادرکنیم. غرض آنست که ما بخواهیم یک فرد دانش‌پژوه و با تجربه را با برزبان آوردن ادعایی خودستایانه مبنی بر داشتن دانش و تخصص عمیق در یک رشته‌ی معین، محکوم‌‌‌سازیم و به قول کتاب «تَلمود» او را در شمار نادانان قراردهیم. خاصه آن‌که فرد مورد اشاره، این نکته را نیز برزبان آوره‌باشد که او تا آن حد تخصص دارد که دیگر برای بقیه‌ی عمر، نیازی به دانستن و پژوهش‌کردن بیشتر ندارد.

 

من در این زمینه، هنوز هم قدم را جلوتر می‌گذارم و می‌گویم که این فرد، گذشته از ادعا و گذشته از داشتن برخی خصلت‌های منفی حتی در عمل نیز به علت دانشی که دارد، مغرور، متکبر و حسود هم باشد، اما کارهایی که انجام می‌دهد در خدمت بهبود شرایط زندگی انسان‌های دیگر چه از نظر فکری و چه از نظر عملی قرارگیرد، جای آن نیست که او را محکوم‌سازیم. قطعاً آرزومندانه می‌بود اگر چنان فردی، در رابطه با انسان‌های پیرامونی خویش، رفتاری خودبرتربینانه نمی‌‌داشت. اما داشتن چنان خصلت‌ یا خصلت‌هایی، با وجود منفی‌بودن که موجب عذاب روحی خود او نیز می‌شود، نباید از سوی دیگران، موجبی برای صادرکردن حکم محکومیت او و یا خدشه‌دار شدن ارزش علمی آن فرد گردد. فقط کافی‌است که مانند خاخام‌های کتاب «تَلمود» نیندیشیم و خود را نیز در آینه بنگریم که آیا ما از چنان خصلت‌های منفی، به کلی فاصله‌داریم و هرچه انجام می‌دهیم و یا فکر می‌کنیم، یکسره درست و منطقی و اخلاقی‌است؟

 

در همه‌ی اعصار و قرون، در همه‌ی سرزمین‌ها، بسیاری شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، نقاشان و مجسمه‌سازان بوده‌اند که در زندگی روزانه و در میان کوچه و خیابان، چنان رفتارکرده‌اند که انگار که از دماغ فیل افتاده‌اند. اما همین افراد، در کارهای هنری و پژوهشی خویش، تمام تلاششان آن بوده‌است که گامی در جهت خدمت به بشریت و بهترکردن شرایط زندگی انسان‌های دیگر بردارند. به راستی، این دو بیت از شعر حافظ را که هرکدام مربوط به غزل معینی‌‌است، به چه چیز می‌توان تعبیرکرد:

 

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که تو در سینه داری

یا:

 

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت:

قُدسیان گــویی که شعر حافظ از بـر می‌کنند

 

در بیت اول، حافظ به قرآن سوگند یاد می‌کند که بهتر از شعر او، شعری نمی‌توان یافت. او حتی مطرح نکرده‌است که در کدام سال و ماه، یا کدام منطقه، چنین برتری قاطعانه‌ای اعتباردارد. بیان او، چنان کلی‌است که می‌تواند همه‌ی زمان‌ها و مکان‌هایی را تا آن زمان که او ادعا کرده، دربر بگیرد. آیا جز این‌است که حافظ در بیت دوم، خود را چنان برکشیده‌است که حتی قُدسیان آسمان را در حال از حفظ کردن شعر خویش می‌داند؟ طبیعی‌است که وقتی قُدسیان چنان می‌کنند، باید زمینیان، تکیف خویش را بدانند. اگر ما همانند خاخام‌های یهودی در کتاب «تَلمود»، بخواهیم برای هرحرکت و گفتاری که از یک انسان سر می‌زند، حکم صادرکنیم، در آن‌صورت، باید بخش اعظم هنرمندان و متفکران محبوب مردم و روزگاران را در فهرست سیاه چنان افرادی قراردهیم.

 

ممکن‌است کسانی اعتراض‌کنند که تعریف از خویش، آن‌گونه که حافظ کرده‌است، هیچ ارتباطی به جمله‌ی Talmud ندارد. حافظ نگفته‌است که من از دانش سیرابم و دیگر به آموختن چیزی نیاز ندارم. او فقط واقعیتی را در مورد شعر خویش بیان کرده‌است. من در صدد دفاع از آن‌چه گفتم نیستم. اما من، میان «ازخود راضی‌بودن» حافظانه و سیراب‌شدن از سرچشمه‌ی دانش، تفاوت چندانی نمی‌بینم. زیرا حافظ از کجا توانسته‌است دریابد که بهتر از شعر او، شعر دیگری وجود ندارد؟ چه در آن زمان که او زندگی می‌کرده و چه در سرزمین پارسی‌زبان‌ها و چه در میان شاعران دیگر در سرزمین‌های دیر و دور. زیرا او چنان در مورد برتری شعر خویش ادعاکرده که می‌تواند شاعران دیگر سرزمین‌ها را نیز در بر بگیرد. این نکته گفتنی است که ما حافظ را چنان دوست می‌داریم که از این نوع رضایت درونی که او نسبت به خویش ابراز داشته‌، سخت احساس لذت می‌کنیم. انگار که وی، زبان حال ما را در مورد خویش بیان کرده‌است. پرسش این‌است که اگر حافظ، شاعر محبوب مردم نبود، آیا به راستی این نوع رضایت درونی و خود بالاکشیدن را که او نسبت به خویش انجام داده، با همین صبوری که تحمل کرده‌ایم، تحمل می‌کردیم؟

 

شاعران و نویسندگان، تنها کسانی هستند که با مردم، ارتباط کلامی‌دارند. از این رو، بهتر و بیشتر می‌توان گرایش‌های گوناگون رفتاری و فکری آن‌ها را، در قالب حال و احساس‌های خاص از قبیل نفرت، محبت، رشک، غرور، بالانشینی، تحقیر دیگران، صبوری و غیره و غیره، آشکارا در لابلای نوشته‌ها و سروده‌هایشان پیداکرد. پیداکردن چنین نکاتی در کارهای یک نقاش، آهنگساز، نوازنده و حتی خواننده، کار چندان ساده‌ای نیست و اگر هم انجام‌گیرد، بیشتر در بستر چند و چندین تعبیر قرار می‌گیرد و هیچ‌گونه قاطعیت خاص در دریافت بینندگان، ایجاد نمی‌کند. در میان شاعران فارسی زبان، این گونه خودستایی‌ها، چه در گذشته و حتی قبل از حافظ و چه بعد از او، کم نبوده‌است. فردوسی توسی وقتی اشاره می‌کند:«برافکندم از نظم، کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند»، آیا سخن او، با توجه به نکاتی که توضیح‌دادم، حکایت از همان خودستایی انسانی نمی‌کند؟ در حالی که ما نه تنها از شنیدن این بیت و یا بیت‌های مشابه، لذت می‌بریم بلکه آن‌ها را در حضور عارف و عامی، چنان برزبان می‌آوریم که انگار، سراینده‌ی آن شعرها ماییم نه فردوسی «پاک‌زاد». اگر به دوران معاصر توجهی بکنیم، نمونه‌های بسیاری برای نقل‌کردن وجود دارد. من به یک نمونه‌ی دیگر اشاره می‌کنم. هنوز اشعار خودستایانه‌ی مهدی حمیدی شیرازی، شاعر دهه‌های بیست، سی و چهلِ خورشیدی در گوش نسلی که آن دوران را تجربه کرده‌است، زنگ می‌زند. شاعری که خود را «خدای شاعران» می‌نامید و به چیزی کمتر از این، هرگز رضایت نداد.

 

به جمله‌ی کتاب Talmud برمی‌گردم. به اعتقاد من، از جمله‌ی مورد اشاره، بوی نوعی افراطی‌گری انسانی به مشام می‌رسد. حُسنِ این جمله و جمله‌های شبیه آن در آنست که با ساختار خاص خویش، به انسان تَلَنگُر می‌زند و او را به فکر وامی‌دارد. این که ما بعد از فکر کردن، با آن موافق‌باشیم یا مخالف، موضوع دیگری‌است. این که من به افراطی‌گری انسانی اشاره‌کردم و نه مذهبی، از آن‌روست که این نوع قضاوت کردن که بخواهیم میان برخی جلوه‌های شخصیتی و رفتاری انسان، با خط‌کش، خط بکشیم و این سو و آن‌سوی خط را با دو معیار متفاوت، اندازه بگیریم، کاملاً خامانه و ویرانگرانه‌است. در رفتارهای روزانه‌ی ما، موردهای بسیاری وجود دارد که ردپای تأثیرپذیری‌های کودکی ما در آن، کاملاً آشکار است. گاه اتفاق افتاده‌است که ما برخی افراد را با یک واکنش معین در یک بافت معین، ناگهان فردی محافظه‌کار، نادرست، غیرقابل اطمینان و طردشدنی از جمع‌یاران، ارزیابی کرده‌ایم. در حالی اگر در دوران درس و مشق مدرسه و محیط خانواده، به رفتارهایی برمی‌خوردیم که هرگونه‌ قضاوت شتابزده، بی‌پایه و احساسی را از پیرامون ما دور می‌ساخت، قطعاً در بزرگ‌سالی، تأثیر بلافصل آن را در رفتار خود با دیگران، آشکارا می‌دیدیم. رفتاری که می‌بایست از خط‌کشی‌های هندسی برای رفتارها و احساس‌های انسانی فاصله بگیرد.

سه‌شنبه اول سپتامبر 2015

اندازه‌های خوشبختی و تصمیم‌های نهان و آشکار


از آبراهام لینکُلن/Abraham Lincoln/1809-1865/ رئیس‌جمهور مقتول آمریکا، بسیاری اوقات، حرف‌های عاقلانه‌ای نقل می‌کنند. او که مخالف بردگی‌بود، درست شش‌روز پس از تسلیم جنوب آمریکا که برای حفظ بردگی می‌جنگید و الغاء بردگی در سراسر این کشور، توسط هنرپیشه‌ای بیست و هفت‌ساله که طرفدار بردگی و از مخالفان سرسخت او بود، کشته‌شد. یکی از سخنان لینکُلن که مقداری اندیشه و تأمل می‌طلبد، چنین‌است:

«من مطمئنم که بیشتر آدمیان، تقریباً همان اندازه خوشبختند که تصمیم می‌گیرند باشند.»

شاید در نگاه اول، این حرف آبراهام لینکُلن کمی غیرعادی جلوه‌کند که ما بخواهیم سهم معینی از خوشبختی زندگی خود را آگاهانه انتخاب‌کنیم و یا قبلاً آگاهانه انتخاب کرده‌باشیم. در کجای جهان می‌توان کسی را یافت که بگوید او به بخش اندکی از خوشبختی رضایت‌دارد. در حالی که قاعده‌ی کار برآنست که همه‌ی مردم جهان، صرف‌نظر از فرهنگ، زبان و تعلق جغرافیایی، خواهان یک خوشبختی کامل هستند. چه آنان که پرهیزگارانه زندگی می‌کنند و تلاش‌دارند تا جسم و جان خویش را در معرض بلاها و بیماری‌ها قرار ندهند و چه آنان که به گونه‌ای بی‌در و پیکر، جسم و جان خویش را در معرض آفت‌های گوناگون غذایی و یا حتی رفتاری قرار می‌دهند، همه و همه، از ژرفای جان، آرزومند آنند که خوشبخت‌باشند و یا خوشبخت‌شوند.

 

با وجود این، باید گفت که حرف آبراهام لینکُلن، هیچ تضادی با این خواست عام انسانی ندارد. زیرا آرزوکردن یک پدیده با شیوه‌ی به دست آوردن آن پدیده و یا نگه‌داشتن آن، دو موضوع کاملاً جداگانه‌است. آن کس که به عنوان مثال، در نوشیدن الکل افراط می‌کند، حتی برای یک لحظه به مرگ زودرس و یا درهم‌ریختن زندگی خویش نمی‌اندیشد. چنین کسی در بدترین حالت، ممکن‌است بگوید الکل بد است و تن انسان را می‌پژمُراند. اما من قوی‌تر از آنم که بدنم بدین سادگی‌ها در معرض ویرانی و پژمردگی قرارگیرد. حتی اگر فرد مورد نظر، این‌گونه هم نیندیشد، ممکن‌است بگوید با مصرف یک‌بار و دوبار و یا چندبار، کسی تاکنون نمرده‌است که من دومین آن باشم. اگر احساس‌کردم که به بدنم آسیب می‌رساند، آن را کنار می‌گذارم. اما آن فرد، وقتی به خود می‌آید که می‌بیند چنان بدان الکل عادت کرده که دیگر موضوع سلامتی وی، در درجه‌ی چندم اهمیت هم قرار نمی‌گیرد. بلکه دسترسی به الکل به هرقیمت که شده، برای او، تبدیل به هدف اولیه می‌گردد. کافی‌است که ما جای الکل را با هرماده‌ی خطرناک دیگر عوض‌کنیم. نتیجه و شیوه‌ی کار همان خواهدبود که توضیح‌دادم.

 

حتی اگر یک فرد، زندگی پرهیزگارانه‌ای هم داشته‌باشد، باز از ابعاد دیگری می‌توان به موضوع مورد نظر اندیشید. چنین فردی که اهل هیچ‌گونه اعتیادی هم نباشد اما در عَوَض، علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری معنوی برای کسب دانش و یا تخصص و فن، برای کارکردن و تأمین مادی زندگی خود نداشته‌باشد، باز هم در عمل، آن‌چه برایش حاصل می‌شود، نوعی از بدبختی و نابسامانی زندگی است. چه در گزینه‌ی نخست و چه در گزینه‌ی دوم، همه‌ی ما آگاهانه و یا ناآگاهانه، در صدد سرمایه‌گذاری خوشبختی خویش با یک درصد معین بوده‌ایم. این درصد، می‌تواند میان درجه‌ی یک تا صد درنوسان باشد.

 

در این میان، یک گزینه‌ی سوم نیز مطرح‌است. بدین معنی که یک فرد نه غم نان و آب دارد و نه غم مسکن. کارمند حقوق‌بگیر یک مؤسسه‌است. حقوقش کفاف زندگی او را می‌دهد و دارای همسر و فرزندانی هم هست. این فرد، به ظاهر باید در رابطه با تحصیلات و درآمد و وضعیت خانواده، بخش اعظم آن خوشبختی ذکرشده از سوی آبراهام لینکُلن را از آنِ خود کرده‌باشد. اما با وجود این، او خود را عملاً خوشبخت نمی‌داند. زیرا از بام تا شام، با همسرش اختلاف دارد و این اختلاف‌ها، از کوچک‌ترین موردها شروع می‌شود و بعد به بزرگ‌ترین موردها نیز می‌رسد. نه زن، تحمل شوهرش را دارد و نه شوهر، تحمل همسرش را. فضای درونی خانوادگی آنان، فضایی تیره، مسموم و دلگیرانه است. به قول آن مَثَلِ فارسی، بیرونشان دیگران کُشته‌است و درونشان خودِ آنان را.

 

ممکن‌است کسی بگوید پس در این‌جا حرف آبراهام لینکُلن، درست از آب در نیامده است. این فرد، دیگر نه معتاد است و نه بیکار و نه بی‌سرپناه و یا بدون خانواده. او دیگر چگونه تصمیم گرفته‌است که تا این حد بدبخت‌باشد. پاسخ من اینست که اولاً می‌تواند حرف رئیس جمهور مقتول آمریکا، غلط هم از آب درآید. نه او چنان ادعایی کرده و نه ما می‌بایست حرف او را آیه‌ی آسمانی تلقی‌کنیم. اما وقتی که ذرّه ذرّه، روی جزئیات این حرف تأمل می‌کنیم، می‌بینیم که بسیار حرف عاقلانه‌ای است. دوم آن‌که ما باید با کمی دقت در زندگی این فرد دریابیم که او نیز، ندانسته، از جویبار خوشبختی، به جای یک ظرف پُر، فقط به قطراتی دسترسی پیداکرده‌است. تنها داشتن کار، خانه، حقوق، همسر و فرزند کافی‌نیست. باید در رابطه با دیگران و در این وضع و حال در رابطه با همسر خویش، او سرمایه‌گذاری کافی و عاقبت‌اندیشانه‌ای می‌کرده‌است. شاید که او بدون مطالعه‌ی کافی در رفتار و شخصیت همسرش، تنها محو زیبایی او شده و بی‌گُدار به آب زده است. شاید که همسر او، آدم شایسته‌ای است اما او خود، انسانی‌است بسیار پُرتوقع، خودخواه، کم‌حوصله و دهان بین.

 

طبیعی است که خوشبختی انسانی از اجزاء بسیار پراکنده‌ای درست شده‌است که نبود هرکدام و یا ناقص بودن هرکدام، زندگی را در بخش‌های دیگر به کام او تلخ می‌سازد. چه این این کمبود و یا نبود، مربوط به امور اقتصادی باشد و چه مربوط به امور خانوادگی و یا اجتماعی، در عمل، تأثیر این یک بر دیگر بخش‌ها، بافت زندگی انسانی را تیره و تار می‌سازد. به همین دلیل، می‌توان گفت که حرف آبراهام لینکُلن از یک منطق آشکار و نهفته‌ای برخوردار است که این اندیشه را در برابر ما قرار می‌دهد که ما آگاهانه و یا ناآگاهانه، تصمیم گرفته‌ایم تا یک حد معین خوشبخت باشیم و تا  یک مرز معین دیگر، بدبخت.

 

البته ممکن‌است این استدلال در برابر ما قدعَلَم‌کند و بگوید که خوشبختی، یک امر ذهنی است. ما می‌توانیم با وجود نداشتن مسکن، نداشتن غذای کافی و یا نداشتن همسر و فرزند و یا حتی شغل و پول، به خود القاء‌کنیم که خوشبختیم و یا بدبخت. من دربرابر این استدلال می‌توانم بگویم که ممکن‌است چنین احساسی، برای افرادی خاص، در یک زمان خاص و بسیار کوتاه، کاملاً درست‌باشد. بدین معنی که انسان به خود القاء کند که با وجود همه‌ی کمبودها، خود را در دنیای درون خویش، موجود خوشبختی‌ می‌داند. واقعیت آنست که می‌توان ساعاتی را گرسنه‌بود. می‌توان یک روز و دو روز را هم با گرسنگی سرکرد. می‌توان مدتی را در آوارگی گذراند، و سرما، گرما و حتی بیدارخوابی را هم تحمل‌کرد. اما این تحمل، مرز معینی‌دارد. دیر یا زود، همه چیز درهم می‌ریزد و سر از آشفتگی، بیماری، عصبیت و چه بسا جنون در آوَرَد.

 

شاید کسی از مُرتاض‌های هندی مثال بیاورد که روزها و هفته‌ها با قدرت اراده، در یک حالت خاص قرار می‌گیرند و خود را به چیزی نیازمند نمی‌بینند. اگر چنین چیزی، کاملاً صحت داشته‌باشد، باز من منکر آن نخواهم‌شد. زیرا موردهای استثناء، هرگز قاعده و قانونمندی کلی را به هم نمی‌ریزد. مگر چندنفر مُرتاض در جهان وجود دارد؟ نقش این مُرتاض‌ها چیست؟ اینان چه گُلی بر سرخود نشان داده‌اند که بتوانند با آن شیوه‌ی خاص، بر سر دیگران بنشانند. گذشته از همه‌ی این‌ها، باید از مُرتاض‌های مورد نظر پرسید که آنان تا چه حد خود را خوشبخت احساس می‌کنند؟

یکشنبه 30 ماه اوت 2015

غمّازهای خانگی


کمتر کسی را می‌توان یافت که در ارزیابی اندیشه‌ها و دیدگاه‌های خویش، اگر چه برای یک‌بار هم که شده، نگاهی ارزیابانه و از روی انصاف، کَند و کاوانه، تند و تلخ و واقع‌گرایانه داشته‌باشد. بدین معنی که شخص مورد اشاره، به این نتیجه رسیده‌باشد که نگرش او تا آن لحظه به جهان، انسان و مناسبات انسانی، نگرشی کهنه، عقب مانده و رنگ و رفته‌ بوده‌است و جای آن دارد که تجدید نظر اساسی در دیدگاه‌های خویش به عمل بیاورد. از طرف دیگر، تردید نمی‌توان داشت که روند ایجاد دگرگونی و تجدید نظر اساسی در افکار و اندیشه‌های هرفرد، نه یک‌روزه میسر‌است و نه حتی یک ماهه و یا یک ساله. این روند اگر حتی در جهت از میان رفتن آن گرایش‌های نادرست و کهنه، آغازشده باشد، بازهم در عمل، در بیشتر انسان‌ها، از حرکتی کُند و از روی بی‌میلی و عِناد برخوردار خواهدبود.

 

البته می‌توان چنین حرکت کُند و بی میلانه‌ای را کاملاً طبیعی دانست. تا انسان به این باور نرسد که در خلوت خویش بپذیرد که شیوه و یا اندیشه‌ی او نادرست است، هرگز کشش و علاقه‌ای در جهت بهبود و یا تعویض آن، در خود نخواهددید. گذشته از این، برای چنین برخورد تأییدآمیز با خویشتن و درست دانستن آن‌چه که انسان انجام می‌دهد و یا فکر می‌کند، می‌توان عوامل گوناگونی را ذکرکرد. اما به نظر من، بزرگ‌ترین عامل، خوگرفتن ما با آن اندیشه‌ها و دیدگاه‌هاست که عمری در جان ما بازی کرده‌است. چگونه می‌توان اندیشه‌ها و دیدگاه‌هایی را که در طول سالیان دراز، در بستر تجربه، تعلیم و تربیت به دست‌آورده‌ایم و جزیی از سرمایه‌ی معنوی ما به شمار می‌آید، یک‌باره باطل اعلام‌کنیم؟ حتی وقتی حافظ از «من»‌ی سخن می‌گوید که عیب او را آشکارا برزبان می‌آورد، صادقانه، آن «من»ِ درونی را «غمّاز» می‌نامد که به معنی «سخن‌چین» و «طعنه‌زن»‌است و نه «من»ی که واقعیت را می‌بیند. وقتی که انسان با «من»ِ درون خویش چنین برخوردی دارد، چه جای آنست که برخوردش با افراد خارج از وجود او، از روی دوستی، تفاهم و تحمل‌باشد. هرچند در کلام حافظ، این آگاهی نهفته‌است که وی، نسبت دادن «غمّازی» را به آن منِ درون، انگاره‌‌ای می‌کند برای درس‌آموزی دیگر انسان‌ها که وقتی با چنان «من»ِ واقع‌بینی روبرو می‌گردند، به جای تأیید نگاه آن، وی را بر صندلی اتهام می‌نشانند و اَنگ دشمنی، سخن‌چینی و دورویی بر وی روا می‌دارند.

 

سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم خانگیست غمّازم

 

البته جای آن نیست که کسی با دیدن چنان واکنش‌هایی خودپسندانه از سوی بیشتر آدمیان، آنان را ملامت‌کند. واقع‌بینانه آنست که برای ایجاد دگرگونی فکری در آنان، باید عوامل گوناگونی را به کمک‌طلبید تا در طول زمان، بستر مناسبی برای تغییر در ذهنیت‌ها و باورهای انسانی ایجاد گردد. باید پذیرفت که وقتی شیوه‌ی برخورد ما با واقعیات پیرامونمان تغییرکند، تغییر آن واقعیات نیز در چشم‌انداز ما، کاملاً طبیعی‌است. اما مشکل اساسی در همان تغییر شیوه‌ی برخورد ما با واقعیات بیرون از وجود ماست. به یاد داشته‌باشیم که تلقی انسان از دیگر انسان‌ها و یا پدیده‌ها، شکل‌دهنده‌ی نوع قضاوت او از آن‌هاست. بی‌هیچ تردید باید دانست که نگرش تلخ و بدبینانه‌ی یک فرد نسبت به فردی دیگر و یا موضوع خاص، در ذهن او، مجموعه‌ای از عوامل را در کنار هم قرار می‌دهد که موجب می‌گردد تا آن شخص، در ارزیابی خود از یک فرد یا افراد دیگر، از یک موضوع و یا موضوعات دیگر، نگاهی منفی، ویران گر و حتی کین‌توزانه داشته‌باشد.

 

از طرف دیگر، اگر یک فرد، از نگاهی خوشبینانه و کاملاً مثبت به دیگران برخوردارباشد، حالات و حرکات آن‌ها در ذهن او، قطعاً مثبت، دوستانه و مهرآمیز خواهدبود. به عبارت دیگر، بسیاری از حالات و حرکات روزانه‌ی ما در چشم‌دیگران، تعبیرهای چندگانه‌ای دارد. این چندگانگی تعبیر، در گرو آنست که دیگران نسبت به ما بدبین‌باشند یا خوشبین، وجودی سرشار از محبت داشته باشند و یا سرشار از نفرت. هرکدام از این حالات و حرکات، آن‌ها را وامی‌دارد که در مورد فرد موردِ نظر، حکمی صادرکنند که گاه دوستانه و مهرآمیز‌است و گاه رماننده و دشمن‌خیز. نکته آنست که زمینه‌ساز چنان برخوردهای دوگانه، قبل از آن‌که عینیت‌ و قطعیت در آن نقش ایفاکند، ذهنیت انسان و ابهام‌های دریافتی، میدان‌دار می‌گردد.

 

درحالی که در زندگی روزانه، بسیاری از پدیده‌ها و اتفاق‌ها بی‌آن‌که احساسات ما در آن‌ها نقشی داشته‌باشد، به خودنمایی می‌پردازد. ما نه می‌توانیم مانع از وقوع چنان اتفاق‌ها گردیم و نه پیشاپیش می‌توانیم، نشانه‌هایی از اتفاق قریب‌الوقوع آن‌ها داشته‌باشیم.  هر یک از ما در حوزه بی تجربیات خویش، نمونه‌های فراوانی از این‌گونه تعبیرهای نادرست و گاه فاجعه‌بار از برخورد افراد دیگر با خودمان و یا از سوی خودمان با افراد دیگر داریم. گاه نگاه یک فرد را که در آن هیچ هدفی وجود نداشته، به نفرت و کین‌ورزی تعبیر کرده‌ایم و گاه لبخند مهرآمیز شخصی دیگر را در یک بافت خاص، به تحقیر و تمسخر، پیوند داده‌ایم.

 

اگر نگاهی به ریشه‌ی اختلاف‌های خانوادگی، درگیری‌های قومی و حتی جنگ‌های منطقه‌ای بیندازیم، گاه از شدت ابتدایی‌بودن و بی‌اهمیت بودن علت‌های اولیه‌ی اختلاف‌ها شگفت‌زده می‌شویم. در حالی که اگر نگاه ما به پدیده‌ها، بدل به تعبیرهای واقع‌گرایانه، سازنده و کمک‌کننده گردد، عملاً از بسیاری دردها و رنج‌های انسانی کاسته می‌شود. مسأله بنیادی فقط بر سر آنست که چگونه بتوانیم، از دژِ نفوذ ناپذیر ذهن و رفتار انسان‌ها بگذریم و چراغی بر دنیای تاریک درونی چنان کسانی بتابانیم.

‌شنبه 29 اوت 2015

کلی‌گویی‌های قاطعانه


یک مَثَلِ چینی می‌گوید:

«مردان بزرگ، هرگز خود را بزرگ احساس نمی‌کنند. همچنان که مردان حقیر نیز خود را حقیر نمی‌پندارند.»

به راستی، معیار بزرگی افراد از یک‌سو و معیار حقیر بودن آنان در چیست؟ آیا در دانش این یک و بی‌دانشی آن یک، در داشتن استعدادهای مادرزادی آن یک و کمبودِ همان استعدادها در این یک است؟ آیا می‌تواند ثروت، زیبایی، قدرت و زبان آوری از یک‌سو، نشان از بزرگی یک فرد و نبودِ همه‌ی این‌ها، نشان از حقارت و خُردی آن فرد دیگر داشته‌باشد؟ واقعیت آنست که من برای بزرگی و یا خُردی افراد، بر تمامی ویژگی‌های رفتاری بالا، چه داشتن آن‌ها و چه نداشتنشان، خط بطلان می‌کشم. دانش و استعداد به خودی، نمی‌تواند نشان مزیت یک فرد باشد. بلکه انسان‌های بزرگ، صرف‌نظر از زن یا مرد بودنشان، می‌بایست کسانی باشند که در حد توانایی و دانش خویش، در راه تعالی زندگی انسان، صرف نظر از جنس، رنگ، تعلق سرزمینی، زبان و مذهب آنان، بکوشند.

 

هرمقدار که دانش، شعور انسان دوستانه و توانایی علمی و فرهنگی این افراد بیشتر باشد، قطعاً بهتر می‌توانند برای نوع انسان مفید واقع گردند. در این میان، انسان‌هایی هستند که نه از دانش بالایی برخوردارند و نه حتی گامی در راه تعالی زندگی انسان برمی‌دارند. همزمان، چنین انسان‌هایی، نه ادعایی دارند و نه دست به کاری ضد اخلاق ویا ضد معیارهای انسان‌دوستانه می‌زنند. قطعاً چنین کسانی، نمی‌توانند جزو انسان‌های حقیر به شمارآیند. در این میان، می‌توان از جمله، کسانی را حقیر به شمار آورد که نه از دانش و توانایی فکری لازم برخوردارند و نه در صددند تا گامی به نفع همنوعان خویش انجام‌دهند. اما عملاً بالانشینی‌ها و ادعاهایشان، گوش فلک را کر می‌کند. برای اینان، رنگ پوست، سکونت در یک منطقه‌ی معین، داشتن زبان خاص، فرهنگ و مذهب خاص، همه و همه، جزو معیارهای تعیین کننده برای برترشدن شماری عده‌ای و فروتر شماری گروهی دیگر، به حساب می‌آید.

 

من دوست دارم باز هم مقداری روی این جمله تأمل‌کنم. به راستی کسی که این جمله را نخستین‌بار در دهان مردم انداخته و سپس تبدیل به یک مَثَلِ چینی شده، از کجا می‌دانسته‌است که مردان بزرگ و یا عکس آن‌ها، مردان حقیر، در مورد خود چنان احساسی ندارند؟ او اگر قیاس به نفس کرده‌باشد، نمی‌توانسته‌است همزمان، هم جزو مردان بزرگ به شمارآید و هم حزو مردان حقیر. اگر چنین قیاسی انجام نگرفته‌‌باشد، در آن‌صورت او از روی چه قرائنی، به چنین نتیجه‌ای دست یافته‌است؟ شاید بتوان پاسخ‌داد که از روی رفتار آنان. بدین معنی که تواضع مردان بزرگ، چنان در حرکات و سکنات آنان به جلوه‌گری می‌پردازد که بیننده و شنونده، درنمی‌یابد که آنان، خود را بزرگ می‌پندارند و یا می‌پنداشته‌اند. از این‌رو، قضاوت مردم بدان صورت شکل می‌گیرد که اینان در عمل، خود را بر دیگران، برتر نشمرده‌اند. تصورم آنست که همین استدلال در مورد مردان حقیر نیز می‌تواند مصداق داشته‌باشد. بدین معنی که آنان عملاً با برخی حالات و حرکات، تلاش ورزیده‌اند و یا می‌ورزند تا خود را در چشم مردم، بزرگ به جلوه درآورند بی آن‌که بویی از بزرگی برده‌‌باشند.

 

در این زمینه، می‌توان بُعد دیگری را نیز مطرح‌ساخت. بدین معنی که مردان بزرگ، خود می‌دانند که بزرگند اما می‌خواهند در نگاه مردم، چنان جلوه‌ای نداشته‌باشند. زیرا به طور عام در اخلاق انسانی و به طورخاص در اخلاق مردمان سرزمین‌هایی مانند سرزمین ما، خود را بزرگ‌شمردن، شرط خردمندی نیست. به همین جهت، اگر کمی عینی‌تر موضوع را بشکافیم، می‌توان فردی را در نظرآوریم که صاحب پژوهش‌های بزرگ علمی است و حتی به دریافت جایزه‌ی نوبل هم موفق گردیده‌ یا شاعر و نویسنده‌ای که آثار او، مورد اقبال خوانندگان بومی و بین‌المللی قرار گرفته‌است. قطعاً محبوبیت و حرمت چنین افرادی، ناشی از کارهایی است که برای بهترکردن شرایط انسان عام، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی، به انجام رسانده‌اند. پرسش آنست که وقتی کسی یا کسانی به اهمیت و عظمت کارهای آنان اشاره‌کند و یا اشاره‌کنند، واکنش آن‌ها چه خواهدبود؟ آیا خواهندگفت که نه! کارهای ما چنان ارزشی که شما از آن صحبت می‌کنید ندارد و یا نقش ما به عنوان پژوهشگر، شاعر و یا نویسنده، اصلاً مهم نیست؟ پاسخ چنان پرسشی می‌تواند این‌باشد که بزرگی چنان افرادی در آن نیست که کار و نقش خویش را کم‌اهمیت تلقی‌کنند تا از آن‌طریق بخواهند خود را متواضع بنمایانند. بلکه در آنست که با وجود آگاهی به نقش خویش، رفتاری خود برترنمایانه بر دیگران نداشته‌باشند.

    

مشکل مَثَل‌ها و ضرب‌المَثَل‌ها و یا گفته‌های شخصیت بزرگ فکری و هنری در آنست که گاه از یک چنان بافت منحصر به فرد، بیرون آورده شده‌اند که عملاً نمی‌توانند نقش معنارسان درستی را به انجام‌رسانند. گذشته از این، گفته‌ها و مَثَل‌های رایج، چنان کلی‌گویانه‌است که گویی، فرد گوینده، می‌تواند بر بسیاری رازهای غیبی واقف‌باشد. از این‌رو، برای رهایی از بحث و فحص شکاکان و یا سردرگم‌ساختن مردمان معتقد به چنین مَثَل‌هایی، بهتر است مَثَل مورد نظر، بدین شکل ارائه‌گردد:

«قاعده‌ی کار برآنست که مردان بزرگ، نباید در رفتار و گفتار، جلوه بزرگ‌نمایانه‌ای داشته‌باشند و یا برهم‌نوعان خویش، تکبر و خود برتربینی بفروشند. اگر چنین کنند، آنان در ردیف مردان حقیر قرار خواهندگرفت.»

در این بازنویسی، ما جای آن را می‌گذاریم که همه‌ی مردان و زنان بزرگ، چنان نباشند اما انتظار داریم که چنان واکنش‌هایی را از خود به نمایش بگذارند. ما به این نکته واقفیم که تعمیم‌دادن چنان ذهنیت‌هایی قاطعانه در مورد ویژگی رفتاری مردان بزرگ و یا مردان حقیر، از هیچ‌گونه اعتبار علمی و فکری برخوردار نیست.

پنجشنبه 27 اوت 2015

تصمیم‌های تغییرپذیر و تغییرناپذیر انسانی


یک شاعر سوری به نام Publilius Syrus که در سرزمین رُم، در آخرین سده‌ی قبل از میلاد مسیح، فعالیت ادبی خود را انجام می‌داده، جمله‌ای دارد به این شکل:

«تصمیمی را که نتوان تغییر داد، تصمیم بدی است.»

جمله‌ی مورد نظر، از همان جمله‌هایی است که به دلیل تازگی ساختار درونی، خوش‌آیند شمار بسیاری از انسان‌هاست. به ویژه انسان‌هایی که خود عملاً در این زمینه، به دلیل عدم تغییر یک تصمیم غلط، تجربه‌های تلخی دارند. تجربه‌هایی از پدر و مادر، مدرسه، محل کار و حتی دوستان و آشنایان و همسایگان خویش. این تجربه‌‌های تلخ، ممکن‌است بدین شکل‌باشد که آنان خواسته‌اند پدرشان در تصمیم خود برای فروش خانه، فرستادن اجباری آن‌ها به یک رشته‌ی تحصیلی که مورد علاقه‌ی فرزند نبوده و یا موردهایی از این دست، تجدید نظرکند. اما پدر، همیشه تأکید داشته‌است که حرف «مَرد» یکی‌است و او روی تصمیم خویش، مبنی بر فرستادن فرزند به یک رشته‌ی تحصیلی که او صلاح می‌داند و یا فروش خانه، محکم و مردانه ایستاده‌است. این دیگران هستند که باید خود را با چنان تصمیمی انطباق‌دهند. ناگفته نماند که سال‌ها بعد، پدر، عملاً دریافته که آن تصمیم‌‌ها که او بر اجرای آن ها اصرارداشته، به کلی نادرست بوده و به زندگی اعضای خانواده و آن فرزند مورد نظر، آسیب‌های جدی وارد آورده‌‌است.

 

واقعیت آنست که من با جمله‌هایی از این دست که نوعی حکم ازلی، ابدی صادر می‌کند، چندان میانه‌ی خوبی ندارم. زیرا چنن جمله‌‌هایی، نمی‌تواند در همه‌جا و یا در همه‌ی زمان‌ها، مصداق درست داشته‌باشد. هر انسانی به این نکته واقف است که گاه در زندگی روزانه، شرایطی پیش می‌آید که او ناچار از گرفتن یک تصمیم جدی و قاطع است. تصمیمی که با دقت و مطالعه و حتی مشاوره‌ی دقیق گرفته شده و امکان خطا در آن به حداقل کاهش یافته، نباید و لازم نیست در آن تغییری داده‌شود. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم آن‌را تغییردهیم، آن تصمیم بدل به تصمیم بدی می‌شود. در چنان حالتی چگونه می‌توان باورداشت که حرف این نویسنده که بیش از دوهزار سال قبل در رُم قدیم می‌زیسته، می‌توانسته بدل به یک حکم چون و چند‌ناپذیرگردد.

 

به اعتقاد من، جا دارد که ما هرگز خود را از چنین مفاهیمی که در جمله‌هایی از این دست و یا حتی در شماری از اشعار زبان فارسی نهفته‌است، آویزان کنیم. در نظر بگیریم این مصراع رایج در زبان فارسی را که حالتِ مَثَلِ سائر گرفته است:

«می‌بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری مکن!»

آیا «می‌خوردن» به همان معنی اخلاقی آن که انسان چنان بخورد که عقل از کف بدهد و کنترل خویش را نداشته‌باشد و «منبرسوزاندن» کار خوبی‌است. حتی اگر فردی مخالف منبر باشد، آیا عاقلانه است که دست به چنین کاری بزند؟ در آن صورت، چه جای آنست که شاعر برای جلوگیری از مردم‌آزاری، به فرد، توصیه‌کند که اگر اگر این دو کار اول را انجام‌دهی، پسندیده‌تر از کار آخر که مردم‌آزاری‌است، خواهد بود. چه کسی گفته‌است که یک فرد حتماً باید کاری ویران‌گرانه، ضد سلامت فرد و جامعه انجام‌دهد و برای آن‌که یکی را از انجامش خودداری‌کند، دوتای دیگر را برگزیند؟

 

باید بگویم که ادبیات ما از این نمونه‌ها بسیار دارد. نمونه‌هایی که گاه شکل زیرساخت‌های «بِتون»ی رفتار و فکر ما را درست کرده‌است. شاید این نقش زیرسازانه‌ی «بِتون»ی مضامین شعرها، ناشی از همان خصلت جادویی شعر باشد که آن را در بستر زمان، در حد آیه‌های آسمانی، ارتقاء داده‌است. اما این بدان معنی نیست که ادبیات ملل دیگر، حتی ملت‌های دمکرات و متمدن امروزی، در دورانی از تاریخ، از چنین موردهایی خالی بوده‌است. این‌که من، گاه و یا بسیاری از اوقات به موردهای از این‌دست تکیه می‌کنم، دقیقاً بدان دلیل‌است که عملاً می‌بینم که بسیاری از افراد و شخصیت‌های اجتماعی و فرهنگی، این‌جا و آن‌جا در کلام خود، از چنین جمله‌های کوتاه و ظاهراً «پُرمغز»ی بهره می‌جویند. جمله‌هایی که در نگاه اول، بسیار پرمغز می نمایند. اما با اندکی تجزیه و تحلیل در ساختار معنایی آن‌ها، درمی‌یابیم که از تضادها و کمبودهای جدی برخوردارند.

یکشنبه 23 ماه اوت 2015